جستجو
آرشيو ماهانه
صفحه اصلی وبلاگ
آرشیو
نشریه الکترونیک موازی
تماس با ما

















ساقي ديوانه شده! :: صفحه اصلي :: باز هم كامنت ندهيد

با اجازه‌ی آدم معروف

سلام؛
با اجازه‌ي يار ديرين و رفيق شفيق گرمابه و گلستان، "آدم معروف" عزيز که ديشب پرواز کرد سمت خدا... . اميدوارم که خدا بهش بال و پر بده تا بپره و بره اون بالا بالاها که از نزديک خيلي چيزها رو ببينه... همين الان که اين‌ها رو مي‌خونيد، آدم معروف عزيز توي مکّه تشريف دارن. امروز صبح قطعاً "عمره‌ي تمتّع" رو هم بجا آورده. چون مي‌دونيد که کسي نمي‌تونه بدون اين که مُحرم بشه وارد حدود شهر مکّه بشه. و بنابر اين کساني که اين روزها به مکّه وارد مي‌شن، قبل از هر چيز و پس از احرام، اوّلين عمره‌ي تمتّع رو بجا ميارن.
خدمت عزيزاي دلم عرض کنم که بنده هم اي ي ي ي ! مثل اين آدم معروف عزيز، يه سن و سالي ازم گذشته. حالا چطور گذشته بماند! هر چند هنوز هر دوتامون پسريم و عزب و الّا عمراً نه ايشون جايي که متعلّق به دخترها و پسرهاست مي‌نوشت، نه من قبول مي‌کردم که به جاي رفيقم چهار تا چهارشنبه بيام و وبلاگ بنويسم.
جونم براتون بگه که با خودم گفتم امروز چي بنويسم چي ننويسم. گفتم از سه روز پيش تعريف کنم که آدم معروف گفت بيا اوّل بريم کافي نت تو رو با کامپيوتر و اينترنت آشنا کنم که بدوني اين ايام چي کار بايد بکني. دستمون رو گرفت و برد. وقتي گفت کافي نت، گفتم لابد داره مي‌بره منو يه جايي تو مايه‌هاي کافه نادري تو چهارراه استانبول که يادش بخير قديم‌ها پاتوق ما جوون‌ها بود. لااقل به عشق اين که خيلي از کلّه گنده‌هاي اون زمان که اکثراً از اقشار فرهنگي بودن، مثل نيما يا جلال آل احمد که خدا هر دوشون رو رحمت کنه ببينيم، مي‌رفتيم. سرتون رو درد نيارم. رفتيم نشستيم تو کافي‌نت. يه کامپيوتري رو آدم معروف انتخاب کرد و برد ما رو نشوند پشت اون و شروع کرد تعريف کردن از اين که کامپيوتر اينه و اينجوري کار مي‌کنه و اينترنت اين و وبلاگ اين و از اين حرفا. خلاصه ما که تو کلّ زندگيمون يه بار عاشق شديم و اون هم البته منجر به يک شکست عميق دل و جگري با خون‌ريزي فراوان شد! حالا اين دفعه دل داديم به کامپيوتر و اينترنت و باز از اون جا که مايه داريه و اين حرفا! تو همين يکي دو روز رفتيم يک عدد کامپيوتر کيفي خريداري کرديم که هيچ وقت ازمون دور نشه. هر وقت و هر جا خواستيم بذاريم جلومون و نگاش کنيم… نه … ببخشيد. يعني استفادش کنيم!
يه چيزي من توي کافي نت ديدم که يه ذره برام عجيب بود. از شما چه پنهون ما که جوون بوديم، با ننمون مي‌خواستيم حرف بزنيم به تته پته مي‌افتاديم چه برسه به اين که بخواهيم خداي نکرده دو کلوم، حتّي دو کلوم حرف حسابي و باربط با ناموس مردم حرف بزنيم. آدم معروف من رو با چيزي به نام چت آشنا کرد که خودتون حتماً بهتر از من مي‌شناسيدش و حتماً استفاده هم کردين. ديدم يه خانمي داشت صحبت مي کرد با مجيد و بهمن و حميد و حامد… يعني مدام توي حرف هاش تو گوشي‌ و دهني‌اي که داشت اين اسم‌ها رو مي‌برد. يه آقايي هم عين اين خانم، اسم يه سري از دخترخانم‌ها رو صدا مي‌زد که به دلايلي اين نام‌ها نزد اين‌جانب محفوظ است! بعدش که کار ما تموم شد، رفتم تو نخ اون پسره و رفتم پيشش و نشستم و از اون جايي که از بچگي فضول تشريف داشتم، محض اقناع حس کنجکاوي، ازش پرسيدم که چي کار مي‌کرد. گفت داشتم چت مي‌کردم "بابا"!( "بابا" رو همچين غليظ ادا کرد که شايد براي اوّلين بار فهميدم که سنّي گذشت و ديگه جاي باباي اين بچّه‌ها حساب مي‌شم در حالي که هنوز بچّه ندارم. اصلاً هنوز ازدواج نکردم!) گفتم يعني چي؟ گفت يعني داشتم حرف مي‌زدم با رفقا! گفتم رفقا؟! اين‌هايي که داشتي اسم مي‌بردي همه از جماعت نسوان بودن و با اجازه حرف‌هايي هم که مي‌شنيدم اگر چه امروزي، امّا مختص جماعات دوستانه‌ي همجنسه و فکر نمي‌کني دور از ادب و نزاکت باشه که با دختر خانم‌ها از اين حرف‌ها بزني؟ گفت کجاي کاري بابا! اونا از ما بدترن و به قول خودش آرشيو برنامه‌ي چتش رو باز کرد و نشون داد که چي‌ براي هم مي‌نوشتن. چنان سرخ شدم که …
واي… الآن هم فکر کنم مثل اون روز شدم. بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــله! فکر اون حرف‌هايي که خوندم هم الآن داره اذيتم مي‌کنه. داغ کردم… باقيش بمونه براي هفته‌ي بعد. اين هفته يه کم برم از چت اين ور و اون ور بپرسم ته توش رو دربيارم. هفته‌ي ديگه اصلاً مي‌خوام با هم در اين مورد حرف بزنيم…
خدانگهدار.

رفيق آدم معروف
از طرف:

نویسنده : يك آدم معروف چهارشنبه، ۱۶ دی ۱۳۸۳ - ۷:۳۶ بعدازظهر نظرات (13)
لينک يادداشت مطالب مرتبط(0)