مرده شور ترکيبتونو ببره!
سلام!راستش چون سالگرد زلزله بم است، برخی از دوستان به این خاطر از دست من خیلی شاکی هستند و من دست داشتن در این زلزله رو تکذیب می کنم، چون هیچ وقت خودم رو به کار خدا داخل نمیکنم و اصلا این زلزله که من هستم با اون فرق داشت! و زلزله من قبل از زلزله بم زلزله بود و تلفاتش هم بیشتر بود حالا توضیح می دهم!:
ده پانزده سال پيش، قبل از اينکه پدربزرگ ما عمرش و بده به شما و بقيه دوستان (خدا هفت جد و آباد شما رو هم بيامرزه، يه ديقه نپّر وسط حرفم بزار بينم چي مي خوام بگم!) من هفت - هشت سالم بود. تقريبا همه آخر هفته ها نوه ها يعني همه پسرعموها و دخترعموها جمع مي شديم خونه مادر بزرگ و پدربزرگ و يکي دو روز، دور هم بوديم. يادش به خير، چقدر قربون صدقه روي ماه و دست و پاي بلوريمون مي رفتند! مخصوصا مادربزرگ که بعد از ظهرها واسه اينکه چشم نخوريم اسفند هم دود مي کرد. اما پدربزرگ يه کم فرق مي کرد؛ مهربون بود، اما نه زياد! بعضي وقتها که با بچه هاي ديگه تو حياط نقلي خونه زياد دنبال بازي و سروصدا مي کرديم يا توپمونو ميزديم به درختچه آلبالوي کنج باغچه، ميومد و يه تشري مي زد و ساکتمون مي کرد. من هم که به قول معروف سردسته همه بودم و از همه شيطونتر. اصلا زلزله از همونجا بود که زلزله شد! يعني اين اسم هم از اون موقع به يادگار مونده. خلاصه؛ وقتي تنها مي رفتيم پيشش خوش اخلاق و مهربون بود! اما موقع بازي و شيطنت هاي بچه گانه با بقيه دخترعموها و پسرعموها که مي شد طاقت نمي آورد. من و دختر عموم همه تقريبا همسن بوديم، بقيه يا بزرگتر بودن يا کوچيکتر. يه روز من و دختر عموم رفتيم سراغ پدربزرگ که داشت روزنامه مي خوند. گفت: اي بابا باز اين دو تا اومدند! من کنجکاوي بچه گانه ام گل کرد و البته واقعا برام سوال شده بود؛ پريدم وسط حرفش و گفتم: پس چرا هر دفعه من تنها ميام کلي باهام بازي مي کني؟ حالا که دو نفري اومديم دعوا مي کني؟! دختر عمو هم گفت: راس ميگه ديگه! گفت: باباجون! من هر دوتونو دوست دارم، خيلي هم خوبيد. البته وقتي جدا هستيد. با هم ديگه که ميوفتيد آسايش نمي گذاريد واسه ما، به بقيه اين فسقلي ها هم ياد مي ديديد! به قول معروف جداجدا خوبيد اما مردشور ترکيبتون و ببره! و بعدش زد زير خنده و هردومون و بوس کرد. اون موقع ها که من نمي فهميدم يعني چي مرده شور ترکيبتون و ببره اما از بس بعد اون روز، اين و تکرار کرديم و مامان هي ميگفت نگو، بده، زشته، کنجکاو بودم بدونم يعني چي. حالا الان بعد از گذشت ده پونزده سال، توي يک رستوران نشستم و دختر و پسري که احتمالا پدربزرگشون باهاشون گفتمان نداشته!، بلند بلند صحبت مي کنند و مي خندند و اصلا هم حواسشون به اطرافيانشون نيست. رستوران و گذاشتند رو سرشون. ياد جمله بابابزرگم افتادند: مرده شور ترکيبتونو ببره!
لينک يادداشت مطالب مرتبط(0)