جستجو
آرشيو ماهانه
صفحه اصلی وبلاگ
آرشیو
نشریه الکترونیک موازی
تماس با ما

















دختر خاله پريد ... :: صفحه اصلي :: خانم محترم هزار دفعه گفتیم تیتر بگذارید برای مطلب!

روزهای اول!

روزهاي اول دانشگاه بود، هنوز نمي دونستم مشكلات زندگي دانشجويي چيه وچرا قشر دانشجو گردن كج ولاغرند!
اون روز هم آماده شدم وزدم بيرون... تاسركوچه فكرمي كردم كه ديگه امسال سال صرفه جوييه...!!!
خوب حالاموقع عمل بود.، پس بايه قيافه حق به جانب وايسادم تو پياده رو و براي اولين ميني بوس دست تكون دادم، در روبازكردم و پريدم بالا. هنوز از پله بالا نيومده بودم كه با يه ترمز دبش، ميله ها فك مبارك رو ماساژداد! تلوتلو خوران رومو برگردوندم و ديدم سه تا كارگر محترم هركدوم رو يه صندلي دو نفره تشريف دارند. يه نگاهي به قيافه هاشون كردم: خوب اولي كه قيافش ناجوره، دومي مظلوم تره... اكي بزن بريم. كيفمو گذاشتم وسط و نشستم. گفتم برا جلوگيري از نابينايي، عينك دوديمو به چشمم زدم. اي بابا اين كارگر محترم انگار عينك آفتابي نديده!!! بي خيال ميشم، جزومو در ميارم و وانمود مي كنم دارم مي خونم اما انگار بدتر شد!!! اين كارگر محترم دانشجو هم نديده.... ديگه داره اين راه بي انتها به آخر ميرسه. پولو دادمو زدم به چاك و باسرعت100 كيلومتردرساعت تو خيابون داشتم ميرفتم كه :::: يه صورت جلوم ظاهرشد و گفت:
*زبونتو بكن تو... وناپديدشد!!! چشماي مبارك بنده شده بود قد دو تا قابلمه. يادم رفته بود موقعي كه فكر مي كنم نوك زبونم مياد بيرون!!!! اي دل غافل حواستو جمع كن دختر اين چه قيافه سادييه تو داري؟؟؟ تابلو ترم صفري! يه كم قيافه بگير. يه كم اخم كردم قدمامو آرومتر كردم و به سركوچه رسيدم ولي حيف، با ديدن يه هم كلاسي باز يادم رفت.
-سلامممممممممممم چطوري رفيق بابا امروز تيپ زدي...
هنوزجمله مبارك تموم نشده كه صداي كپن فروشو ميشنوم:
*خوش تيپ ما رم درياب.....
قيافم ميشه مثل كتك خورده ها
-رفيق يه دربست بگيريم تا دم دردانشكده.
فرداي اون روز....
تاكسي اول رو كه سوار ميشم يه آقاي نيمه محترم از خانواده آرنولد، سمت راستم با آرامش جلوس فرمودند و سمت چپم هم يه خانم محترم ازخوش تيپهاي روزگار...
-ااااااااااببخشيد خانم پا تونو لگد كردم... خاك برسرت دخترچشتو باز كن....
پيچ اول كه مي رسه چشامو ميبندم واحساس يه انار آبلنبو رو درك مي كنم.
-آقا پياده ميشم!
آخي يه نفس راحت كشيدم....
تاكسي بعدي...
-آقا جلو مي شينم، دو نفر حساب مي كنم. لبخند ميزنم احساس پيروزي بهم دست ميده. هنوز راه نيفتاده يه ترمز فتير منو به خودم مياره و اين ترمزها و ويراژها تا ميدون ادامه داره. فكركنم رنگم زرد مايل به سفيدشده. حالت تهوع دارم پياده ميشم.
-آقا دربست؟
شروع ميكنه به حرف زدن:
*ببخشيدخانم جسارته اين مملكت قانون نداره. يه روزخطو مي بندن يه روز ميگن جلو يه نفر سوار كنيد. به خدا صرف نداره برا ما خانم. منو كه مي بينيد 2 تازن دارم 7 تا بچه قدونيم قد.!!!!!!!!!راستي شمادانشجوييد؟ به چشم خواهري زيباييد!!!
-آقا پياده مي شم!
ديگه سرم داره گيج ميره، خدايا به من رحم كن....
فرداي اون روز...
-الوسلام يه ماشين مي خوام. اشتراكم 864 تا 5 دقيقه ديگه؟ بله منتظرم... خداحافظ
سوارماشين ميشم. همه چيز عاليه. ميرسيم به دانشكده...
-ببخشيد آقا چقدر تقديم كنم؟
*قابل نداره!
-خواهش مي كنم.
*3 هزارتومن
-چي؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ مافقط 15دقيقه توراه بوديم، چه خبره آقا؟!
2/5 بهش مي دم و با هزار غر ميام بيرون.
وفردا....
-بابا حتما بايد ساعت6:30 صبح بريم؟ باشه اومدم....
واين داستان ادامه دارد....                 فاطمه

نویسنده : جمعه، ۲۷ آذر ۱۳۸۳ - ۱۱:۵۲ بعدازظهر نظرات (15)
لينک يادداشت مطالب مرتبط(0)