دختران...
هر سر موي مرا با تو هزاران كار است
ما كجاييم و ملامتگر بيكار كجاست...
بيدليل نيست كه نازدانهايد! بزرگوار!!!
از آنها كه چنين نامنصفانه محكومم كردند نميرنجم؛ از شما آموختهام. آنها حتي آن سكوت شما را هم نديدند، چه برسد به آنكه بخواهند سكوت بزرگوارانهاي چون شما داشته باشند! شايد چيزي از من ميدانستيد كه من خود نميدانستم! شايد هم آنچه را كه فهميدم ميدانستيد و خواستيد خود بياموزم...
شايد هم...
***
حتي آنوقت هم كه حرفش را زدم، قصدش را نداشتم... اما خواستم شناختي پيدا كنم؛ شايد هم خواستيد...
چه دختراني بودند اينها، نازدانه!؟
آنها كه دوستناشدني بودند كه به كنار... ميدانم كه نازدانههاي ديگران بودند.
اما... چه بچهگانه فريب مي خوردند مابقي!
آيا دل عاقلها هم به اندازه من برايشان ميسوزد؟!
دل آنها كه نه عاقلند و نه همچون من، خلواره و عاشق چطور؟!!!
آنها كه همه چشم ميشوند براي ديدن آنها، تا همه بدن بشوند در بودن با آنها...
...
كجاست اهل دلي تا كه شرح غصه دهم...
نميدانم چطور داعيهي عقل دارند اين دخترها، كه اينطور بيانديشه خود را سپري ميكنند... كه خوشبينانه و چشم بسته باورميكنند... كه بيبها ميفروشند... و بيبهانه...
اما بايد منصف باشم؛
همهي آنها كه فريب نميخورند... برخي هم فريب ميدهند... خودشان را!!!
***
آري، شايد هم خواستيد خودتان را به رخ من بكشيد! شايد نميدانستيد كه خلواره چه خوب ميداند كه نازدانهاش چه بزرگ است و بزرگوار...
لينک يادداشت مطالب مرتبط(0)