نمی خوام حرفای توسی بزنم
سلام همچنان نسيم هستم
نسيمي كه شايد مدت هاست نا گفته هايي ندارد كه بگويد و نانوشته هايش بسيار
نسيمي كه ماه مبارك رمضان را روزه گرفت ... و فقط يك شب گريست ....
و فقط يك شب گريست ...
.
.
بابا من جاي خدا بودم ... هيچي ...
مي دونيد چيه ؟ يه روز مي ام مي گم خدايا همه روزهام گريه شدن .. همه شب هام غصه...و آخدا اين چه وضعيه ؟؟... يه وقت ديگه مثه الان مي گم خدايا نسيم چرا اينقدر دلش سنگ شده كه كل ماه رمضون فقط يه بار گريه كرد ؟بگذريم ..
.
شب قدر رفتم مسجد يكي از دانشگاه ها .. دخترا چادر و بعضي كت و كلاشون رو آويزون كرده بودند رو پرده هايي كه قسمت خانم ها و آقا يون رو از هم جدا مي كنه ...
(مامان من كه از اين كار خوشش نمي آد مي گه قيافه مسجد مي ريزه به هم ... حالا ...)
پدر يكي از بچه ها از پسرا پرسيده بوده واسه چي اينا چادراشون رو اينجا آويزون مي كنن ؟ پسرا هم گفته بودن .. واسه اينكه ما چادرشون رو برداريم بعد بگيم .. آخ ! يه چادر افتاده اينجا ... براي كيه؟ بعد با هم ....دي ري ري ريم ...
چيييه چييييييه .. چه خوش خيالن اين پسرا.. تقريبا همشون دچار خود تحويل گيريه شديدن!!
خدا شفا بده به حق همين روزهاي مبارك
لينک يادداشت مطالب مرتبط(0)