جستجو
آرشيو ماهانه
صفحه اصلی وبلاگ
آرشیو
نشریه الکترونیک موازی
تماس با ما

















یک ذهن زیبا :: صفحه اصلي :: ترديد

خلواره در شهر(2)

بي‌هدف بود گشت و گذار خلواره در شهر... شايد براي نشاني... هر چه بود، آدينه بود و نماز جمعه... يكي از همان خيابان‌هايي كه براي نماز مي‌بندندشان؛ نمي‌دانم آخر اين مثلا عاقل‌ها را چه مي‌شود؟!!!
پسري ديدم كه با ترس و لرز از ماشين پياده شد و جلوي مامور ايستاد تا از كيستي دختري كه تا آن موقع بر روي صندلي عقب جا داشت بگويد... آخر من هم در نهايت خلوارگي مي‌دانم كه آن ساعت و آن روز و آنجا چه همه نيروها وجود دارند...
...
ولي در اقل خلوارگي هم نفهميدم وقتي مامورها از پسرها سوال مي‌كردند، دخترك به كجا ناپديد شد؟!!!

چقدر خوب است كه مامورين زحمت‌كش ريشه‌ي ماجرا را خشكاندند... (البته اين را هم يكي از عاقل‌ها كمك كرد تا بفهمم!)

نویسنده : خلواره: عاشق بي‌معشوق دوشنبه، ۴ آبان ۱۳۸۳ - ۲:۰۰ بعدازظهر نظرات (6)
لينک يادداشت مطالب مرتبط(0)