جورابهايم كو؟...سلام
فرض كنيد يك ماه هر روز صبح زود از خواب بيدار شويد و بگوييد به حول و قوه الهي امروز تمام دختران و پسران ايران زمين را بررسي كرده، مشكلات همه شان را برطرف مي كنم! آقا صبح كله سحر اين غم و درد جگر ما را مي خورد تا آخر شب. و دوباره فردا صبح روز از نو، روزي از نو!
و اما يك ماه بعد...
و همچنان هر روز مي گفتم فردا مي نويسم ... مي نويسم! به جان مادر گشتاسب مي نويسم، تا اينكه بالاخره قرار شد فردا...فردا شود! و موعد تحويل مطلب!
كه ناگهان راس ساعت نصف شب تلفن به زنگ درآمد و كسي نبود غير رئيس محترم و احضار شدن به سر كار و سر كار رفتن اساسي و غيره و اگر از خستگي كار روزانه و غم مطلب نانوشته مي گذشتم از زجر جورابهاي نشسته كه نمي توانستم بگذرم!!!
و نالان و گريان و موي پريشان و غرق در فكر دختران و پسران، به سراغ جورابها شدم و در فكر تنهاييشان و اختللاطهاي بي حد و حصرشان و بي پوليشان و مجردي و تاهلشان و همچنان جورابها را بشستم و بشستم، و چون تمام شد بديدم كه جورابها از آن ديگري بوده و تصور بفرمائيد كه چگونه آه از فغانم برخاست! و كماكان اندر باب رابطه دختران و پسران به هيچ نتيحه اي نرسيدم و چه كنم كه ما را در كار وبلاگنويسي گمارده اند!
اين يك بار را بر باب آشنايي بگذاريد
لينک يادداشت