<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<feed version="0.3" xmlns="http://purl.org/atom/ns#" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" xml:lang="en">
  <title>نشريه الكترونيك موازي</title>
  <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.movazi.ir/" />
  <modified>2006-12-08T06:31:36Z</modified>
  <tagline>ماهنامه
فرهنگی 
هنری
اجتماعی
[ دوشنبه اول هر ماه ] </tagline>
  <id>tag:www.movazi.ir,2007://1</id>
  <generator url="http://www.movabletype.org/" version="3.2">Movable Type</generator>
  <copyright>Copyright (c) 2005, admin.gif</copyright>
  <entry>
    <title>ببخشيد! باز‌آمديم!</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.movazi.ir/archives/000524.php" />
    <modified>2006-12-08T06:31:36Z</modified>
    <issued>2005-12-26T02:55:14+03:30</issued>
    <id>tag:www.movazi.ir,2005://1.524</id>
    <created>2005-12-25T23:25:14Z</created>
    <summary type="text/plain">بايد معذرت بخواهيم و بايد ببخشيد‌مان!</summary>
    <author>
      <name>admin.gif</name>
      <url>www.Raavy.com</url>
      <email>info@movazi.com</email>
    </author>
    <dc:subject>cat_09</dc:subject>
    <content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.movazi.ir/">
      <![CDATA[<p align="justify">سلام.<br />&nbsp;&nbsp; دوباره آمديم! اگر چه با هشت ماه تاخير. بايد معذرت بخواهيم! همه &laquo;ما&raquo; نويسندگان موازي از همه &laquo;شما&raquo; خوانندگان موازي! بايد معذرت بخواهيم و بايد ببخشيد&zwnj;مان! چون &laquo;ما&raquo; و &laquo;شما&raquo; نداريم که! قرار بود هر دو&zwnj;هفته يک بار منتشر شويم. شما خوش&zwnj;قرار بوديد و هر دو&zwnj;هفته يک بار سر زديد، و چون تازه نبوديم، نظر داديد و ايميل زديد. براي همين بد&zwnj;قولي بايد معذرت بخواهيم. و بابت اين انتظار و پيگيري ممنون&zwnj;ايم. اما بايد ببخشيد&zwnj;مان! چرا که علي رغم مشکلاتي (نظير امتحانات و...) که در اين مدت گريبان&zwnj;گير&zwnj;مان بود، دوباره آمده ايم. پيگيري شما بود و تعهد ما که باعث شد دوباره بياييم. اين بار مصمم&zwnj;تر، جدي&zwnj;تر، و اميدوار&zwnj;تر.<img hspace="5" src="http://www.movazi.ir/images/tahririeh/tarhtahririeh12.jpg" align="left" vspace="5" alt="" /><br />&nbsp;&nbsp; موازي جديد با دوره گذشته متفاوت است. نشستيم و حرف زديم و طرحي نو تر! در&zwnj;انداختيم.<br />سه فرق بزرگ کرده ايم:<br />- از اين به بعد، موازي با&nbsp; موضوعات و معضلات متنوع اجتماعي و فرهنگي منتشر مي شود. البته همچنان نگاه ويژه&zwnj;مان به &laquo;روابط دختر و پسر&raquo; و &laquo;ازدواج&raquo; به عنوان رويکرد اصلي مان خواهد بود. چرا که موازي با اين موضوع شناخته شده و ما نيز مطالعات و دغدغه هاي&zwnj;مان پيرامون آن است.<br />- دوره جديد موازي ماه&zwnj;نامه است! يعني از اين شماره به بعد، دوشنبه اول هر ماه به روز مي شويم.<br />- علاوه بر ماه&zwnj;نامه موازي، هر از چند گاه موازي ويژه نامه اي درباره يک موضوع خاص منتشر خواهد کرد. تقريبا مانند ويژه نامه عيد ازدواج، اما ويژه تر!<br />&nbsp;&nbsp; تغيير&zwnj;هاي جزئي ديگري هم در نويسنده ها، صفحات، موضوعات و بقيه قسمتهاي نشريه به وجود آمده که خودتان متوجه خواهيد شد. بخش جديد پادکست (راديو اينترنتي) موازي مهمترين بخش اضافه شده به موازي جديد است. حتما <a href="http://www.movazi.ir/podcast/files/000497.mp3" target="_blank">بشنويد</a> و براي بهتر&zwnj;شدن&zwnj;اش نظرتان را بگوئيد.<br />شماره 12، اولين شماره از سري جديد موازي است. در اين شماره موضوعات مختلفي مانند &laquo;بحث داغ انتخاب دختر نمونه در ايران&raquo; مورد نقد و نظر نويسندگان موازي قرار گرفته است. ضمن مطلع کردن ما از نظرات خود، ما را در انتخاب موضوعات شماره هاي بعدي کم کنيد. ضمنا در قسمت خبرنامه عضو شويد تا مشترک دائمي و رايگان! موازي باشيد. ما در راستاي هدف توليد محتواي مفيد فارسي در شبکه بي در و پيکر جهاني نيازمند ياري معنوي شما هستيم و بس!<br />خلاصه اين&zwnj;که تمام توان&zwnj;مان را به کار گرفته ايم، تا شما که مي&zwnj;آئيد و مي&zwnj;خوانيد نشريه خودتان را راضي باشيد و خشنود. شما هم اين دست ياري که به سوي&zwnj;تان دراز کرده ايم؛ بگيريد و به موازي ملحق شويد.</p>
<p align="left">بقا&zwnj;ي صفا&zwnj;ي وفا&zwnj;ي شما<br />سردبير</p>]]>
      http://www.movazi.ir/images/tahririeh/tahririeh12.jpg
    </content>
  </entry>
  <entry>
    <title>به من؛ سلام!</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.movazi.ir/archives/000531.php" />
    <modified>2006-12-08T06:31:36Z</modified>
    <issued>2005-12-26T02:50:14+03:30</issued>
    <id>tag:www.movazi.ir,2005://1.531</id>
    <created>2005-12-25T23:20:14Z</created>
    <summary type="text/plain">اين بار مسيح در پس &quot;مسيح‌المسايح&quot; مي‌آيد</summary>
    <author>
      <name>kargar.jpg</name>
      <url>www.dordaneh.com</url>
      <email>info@movazi.com</email>
    </author>
    <dc:subject>cat_11</dc:subject>
    <content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.movazi.ir/">
      <![CDATA[<p align="justify">به من؛ روزي که زادم و روزي که بميرم و روزي که زنده برانگيخته شوم، سلام! (سوره&zwnj;ي مريم؛ آيه&zwnj;ي 33)</p>
<p align="justify">مسيح که زاده&zwnj;شد، به مادر باکره، خرده&zwnj;گرفتند و سيل تهمت روان&zwnj; ساختند. شمشير زبان از نيام کام برکشيدند و زخم زدند. کودک و مادر را &quot;تنها&quot; ديدند و &quot;فهم&quot; نکرده، قضاوت کردند. امّا مسيح که زاده&zwnj;شد &quot;بشارت برکت&quot; آمد. &quot;بنده&zwnj;ي خدا&quot; سخن گفت، &quot;مژده&zwnj;ي خير&quot;&nbsp; گرفت و پيام&zwnj;آور صلح و رحمت شد. همان دم، مطيع گشت به فرمان خداوند در &quot;اقامه&zwnj;ي نماز و اداي زکات&quot; تا آن&zwnj;هنگام که زنده است و &quot;احسان به مادر&quot; و پرهيز از &quot;شقاوت و گردن&zwnj;کشي&quot;.&nbsp; <br />مسيح که زاده&zwnj;شد نمي&zwnj;دانم کدام کاخ&zwnj;ها فرو ريخت و کدام نريخت. نمي&zwnj;دانم چه کسي باور کرد که او پيامبر خداست و چه کسي باور نکرد. نمي&zwnj;دانم که هم&zwnj;کلام او شد که ذلک عيسي&zwnj;ابن مريم، و که نشد. نمي&zwnj;دانم چه کسي شنيد گفتار حق&zwnj;ّ&zwnj;اش را و چه کسي نشنيد. نمي&zwnj;دانم. واقعاً نمي&zwnj;دانم. در کتاب&zwnj;ها خواندم که اوضاع ستاره&zwnj;ها به هم ريخت. منجّمان خبر از واقعه&zwnj;اي دادند. ره&zwnj;روان صدّيق موسي و پيروان نيک&zwnj;خصال زردشت، ترک ديار گفته، به وعده&zwnj;گاهِ زادِ مسيح روي آوردند. پيامبر خدا زاده شده&zwnj;بود!<img hspace="5" src="http://www.movazi.ir/images/mastaneh/tarhmastaneh12.jpg" align="left" vspace="5" alt="" /><br />مدّت&zwnj;ها بود که رسولان و بزرگان بني&zwnj;اسرائيل چون عمران و زکريا و اشعيا، انتظار پيامبري بزرگ و صاحبِ رفعت، چون موسي را مي&zwnj;کشيدند. معبد بزرگ به دست کاهنان سرمايه&zwnj;دار يهود افتاده، دين و دنيا به هم آميخته بود&zwnj; و ملغمه&zwnj;اي از دين تحريف&zwnj;شده&zwnj;ي موسي به خورد بني&zwnj;اسرائيل مي&zwnj;شد. رسولان خدا چون زکريا آماج توهين و کلمات نيش&zwnj;دار بني&zwnj;اسرائيل قرار مي&zwnj;گرفتند. رحمت و مهرباني از انسان&zwnj;ها گريخته&zwnj; و شقاوت و ستم&zwnj;گري، بر اريکه نشسته&zwnj;بود. ديگر کسي به کسي مهر نمي&zwnj;ورزيد. عشق معناي حقيقي خود را از دست داده&zwnj;بود. در چنين احوالي پيامبر خدا زاده&zwnj;شد!<br />مسيح زاده شد تا پيامبر صلح و مهرباني و رحمت باشد. تا قدم بر هر شوره&zwnj;زاري که نهد سبز شود و دست رحمت بر جان&zwnj;هاي مرده کشد، و اکسير زندگي بپاشد. مسيح زاده&zwnj;شد تا در دنيا، اثري از ظلم، فريب&zwnj;کاري، شقاوت و گردن&zwnj;کشي و پستي و پليدي نباشد. مسيح زاده&zwnj;شد تا انسان، به ياد آورد که بزرگ&zwnj;ترين جلوه&zwnj;ي حضرت حق، خود اوست. زاده&zwnj;شد تا منشور اخلاقي انسان را، تعريف کند. آزادگي، برابري، انسان&zwnj;دوستي، برقراري و استحکام کانون خانواده، احترام به هم&zwnj;نوع، تحمّل مخالف و سازش و مدارا با مردمان را ترويج کند. مسيح زاده&zwnj;شد تا امروز، جهان گلستان باشد!<br />از گلستان مسيح، امروز ـ اگر نگويم تلّي از خاکستر به جاي مانده ـ نه جلوه&zwnj;اي مي&zwnj;بينيم و نه شميمي استشمام مي&zwnj;کنيم. در دنيايي که بيش از نيم مردم آن، خود را پيروان مسيح مي&zwnj;دانند، ديگر خبري از آموزه&zwnj;هاي مسيح نيست. قدرت&zwnj;مندان حکومت&zwnj;هاي مسيحي، صليب مسيح را در دست مي&zwnj;گيرند و بر مردمان دنيا مي&zwnj;تازند. خون مي&zwnj;ريزند و فساد مي&zwnj;کنند و خود را تحت اراده&zwnj;ي مسيح جا مي&zwnj;زنند. اخلاق را آن&zwnj;گونه که هوس&zwnj;هايشان، طلب مي&zwnj;کند، تفسير مي&zwnj;کنند. دنيا به سمت ديوانگي پيش مي&zwnj;رود. قدرت فکر و نيروي اراده را از مردمان گرفته&zwnj;اند. چنان که کلاغ را رنگ&zwnj;نکرده، جاي قناري مي&zwnj;فروشند و همه مي&zwnj;بينند و فهم نمي&zwnj;کنند و دم نمي&zwnj;زنند! اگر باور داريم که نتوانستند مسيح واقعي را به صليب کشند، بايد بپذيريم که امروز رسالت واقعي مسيح را، به صليب کشيده&zwnj;اند. مسيح دوباره بايد بيايد...<br />***<br />مسيح مي&zwnj;آيد. اين بار &quot;پا در رکاب&quot; مي&zwnj;آيد. پا در رکاب کسي مي&zwnj;آيد که تبر ابراهيم بر دوش دارد. دست موسي در آستين، مِهر عيسي بر لب و رسالت محمّد در دست! اين بار مسيح در پس &quot;مسيح&zwnj;المسايح&quot; 3 مي&zwnj;آيد. يادگار همه&zwnj;ي پيامبران. گزيده&zwnj;ي نوح، خلاصه&zwnj;ي ابراهيم و عصاره&zwnj;ي محمّد. 4 مسيح مي&zwnj;آيد تا انجيل را، آن&zwnj;گونه که براي امّتش به جاي گذاشت، نه آن&zwnj;چنان که امّتش بر جاي گذاشتند، از کلام &quot;مهدي ما&quot; بشنود! 5<br />مسيح مي&zwnj;آيد!<br />----------------------------------------------------<br />1. انجيل به معناي مژده&zwnj;ي خير است.<br />2. آيات سوره&zwnj;ي مريم در بيان ماجراي ولادت مسيح ـ عليه&zwnj;السّلام ـ<br />3. از القاب حضرت صاحب&zwnj;الزّمان ـ عجّل&zwnj;الله تعالي فرجه&zwnj;الشّريف ـ است.<br />4. بحارالانوار، جلد 51، صفحه 59 و جلد 52 صفحه&zwnj;ي 305و 315<br />5. بحارالانوار، جلد 53، صفحه&zwnj;ي 9</p>]]>
      http://www.movazi.ir/images/mastaneh/mastaneh12.jpg
    </content>
  </entry>
  <entry>
    <title>معیارهای انتخاب دختر نمونه!</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.movazi.ir/archives/000525.php" />
    <modified>2006-12-08T21:21:26Z</modified>
    <issued>2005-12-26T02:45:14+03:30</issued>
    <id>tag:www.movazi.ir,2005://1.525</id>
    <created>2005-12-25T23:15:14Z</created>
    <summary type="text/plain">یک دختر نمونه اولا باید خوشرو باشه! - محمود مختاری</summary>
    <author>
      <name>-.jpg</name>
      
      <email>info@movazi.com</email>
    </author>
    <dc:subject>cat_14</dc:subject>
    <content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.movazi.ir/">
      <![CDATA[<p>محمود مختاری</p>
<p><img alt="" src="http://www.movazi.ir/images/comic/comic12_big.jpg" align="baseline" border="0" /></p>]]>
      http://www.movazi.ir/images/comic/comic12.jpg
    </content>
  </entry>
  <entry>
    <title>یکی بود یکی نبود... یه دختر نمونه بود...</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.movazi.ir/archives/000540.php" />
    <modified>2006-12-08T06:31:36Z</modified>
    <issued>2005-12-26T02:40:14+03:30</issued>
    <id>tag:www.movazi.ir,2005://1.540</id>
    <created>2005-12-25T23:10:14Z</created>
    <summary type="text/plain">اين مراسم مسابقه شايستگي جذابيت، هوش، کاراکتر تجدد و ميزان آمادگي براي زندگي در قرن تازه است! - فاطمه مکی</summary>
    <author>
      <name>-.jpg</name>
      
      <email>info@movazi.com</email>
    </author>
    <dc:subject>cat_15</dc:subject>
    <content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.movazi.ir/">
      <![CDATA[<p align="justify">فاطمه مکی</p>
<p align="justify">يکي بود يکي نبود... يه دختر شايسته... ببخشيد شايسته نه... نمونه بود... که هنوز معلوم نبود چه طوري بود...!<img hspace="5" src="http://www.movazi.ir/images/gozaresh/tarhgozaresh5-12.jpg" align="left" vspace="5" alt="" /></p>
<p align="justify">قصه دختر شايسته يا نمونه، يا هر اسم ديگري که رويش بگذاري، متعلق به امروز و ديروز نيست، خيلي وقته که نه تنها حرفش هست بلکه بهش عمل هم مي شود! اين داستان در خارج! از سال 1951 توسط کسي به اسم &laquo;اريک مورلي&raquo; بريتانيايي آغاز&nbsp; شد. اين مسابقه در ابتدا به عنوان فستيوال انتخاب بهترين مايو شروع شد، ولي به علت استقبال از اين مسابقات و در عين حال اعتراض بعضي ها به مايو، کم کم اين مسابقه شکل ديگري را به خودش گرفت و تبديل شد به يک سمبل و نماد زيبايي! البته زيبا بودن فقط يکي از معيارهاي انتخاب دختر شايسته هست و به معيارهاي ديگري مثل ميزان تحصيلات، آشنايي با رشته هاي مختلف هنري و حتي ميزان عضويت و فعاليت در برنامه هاي خيريه هم توجه ميشه. مثلا دختر شايسته بيشترين ميزان وقت خودش را بعد از انتخاب شدن، صرف سفر کردن به کشورهاي مختلف و تبليغ براي برنامه هاي خيريه اي در اون کشور ها ميکنه.<br />اين آقاي مورلي هم داستاني دارد....<br />در 1996 در مکه (نام موسسه است). مدير روابط عمومي بود. اما در پايان رئيس هيئت مديره شد! او مکه را تبديل به مرکز بزرگ سرگرمي کرد با 15000 کارمند. آن موسسه در آموزش رقص، تهيه غذا، بازي بينگو، ورزش، اسکي روي يخ، بولينگ و&hellip; در انگلستان سرآمد شد. حتي تهيه غذاهاي تيمهاي آرسنال و چلسي و تاتنهام را نيز برعهده داشت. در 1948 پخش سري برنامه هاي &laquo;بياييد برقصيم&raquo; را آغاز کرد و در سال بعد مسابقه انتخاب بهترين پوشش در سالن هاي رقص را به اجرا درآورد. در 1951 رقابتهاي دختر شايسته دنيا را آغاز کرد. اين برنامه تنها در انگلستان 5/27 ميليون بيننده داشت. دختر شايسته دنيا هر ساله انتخاب مي شود.چند سال است که دختران ايراني الاصل به مقام اول و دوم دست پيدا مي کنند. اما اين داستان در ايران هم روايتي است شنيدني و حتي ديدني...<img hspace="5" src="http://www.movazi.ir/images/gozaresh/tarhgozaresh12.jpg" align="left" vspace="5" alt="" /><br />ابتدا در سال 1345 مجله زن روز در&nbsp; صفحه 10 شماره 91 خود با تيتر &quot;دختر تهراني دختر شهرستاني محبت مبادله کنيد &quot; طرح &quot;دختر شايسته &quot;را مطرح کرده و مطلب را اين گونه ادامه مي دهد... &quot;تا کي فقط از خانه به مدرسه و از مدرسه به خانه برويم؟ آيا دنياي متلاطم و رنگارنگ امروز، همين محيط محقر و کوچکي است که ما در آن روز&zwnj;مان را شب و شب&zwnj;مان را روز ميکنيم؟ ابدا... آواز قرن 20 آوازي دل انگيز است....&quot;<br />ابتدا براي اين طرح 10 نفر را به قيد قرعه دعوت مي کردند و دو شبانه روز مهمان مجله زن روز بودند. کم کم طرح به سمت انتخاب يک نفر پيش رفت. سال 1346 شرايطي را براي انتخاب دختر نمونه اعلام کرده بودند. به عنوان مثال:<br />&quot;هر دختري که هنوز 18 سالش تمام نشده باشد. حداقل سن 14 سال است. &quot;<br />&quot;بايد هنوز مجرد باشد و شوهر نکرده باشد.&quot;<br />&quot;ده نفر از دوستان بايد رضايت نامه اي براي شما امضا کنند که دختر محبوب و شايسته اي هستيد و براي دختر ايران شدن لياقت داريد.&quot;<br />&quot;رضايت پدر و مادر&zwnj;تان بايد جوف تقاضانامه باشد که با شرکت شما در مسابقه موافق هستند &quot;<br />&quot;يک قطعه عکس روتوش نشده که قيافه واقعي&zwnj;تان را نشان دهد براي پرونده ارسال کنيد.&quot;<br />و در آخر ذکر کرده که دختر شايسته ايران ملکه زيبايي يا انتخاب زيباترين دختر ايران نيست؛ بلکه اين مراسم مسابقه شايستگي جذابيت، هوش، کاراکتر تجدد و ميزان آمادگي براي زندگي در قرن تازه است.... هدف مسابقه نشان دادن ارزشهاي معنوي و شخصيت دختر و زن ايراني به دنياي متمدن است.&quot;<br />و بعد از انتخاب دختر شايسته او براي شرکت در مسابقه بين&zwnj;المللي دختر شايسته دنيا، به آمريکا فرستاده مي شد. و بعد از فرستادن دختر نمونه به آمريکا، گزارشي لحظه به لحظه از سفر او ارائه مي دهد. اولين دختر شايسته ايران &quot;شهلا وهاب زاده &quot;است. او در آن سال مقام سومين دختر شايسته دنيا را به دست آورد.</p>
<p align="justify">بله خوانندگان عزيز... قصه ما همچنان ادامه دارد. فکر نکنيد فقط مجله زن روز زمان شاه مي خواست ارزشهاي معنوي زن ايراني را به جهان نشان دهد....نه! اين داستان الگو سازي همچنان ادامه دارد.... البته اين ملاک&zwnj;ها و حرفهايي که زديم همه روي کاغذ است و در عمل چيز ديگري از آب در آمد.<br />حتي همان مجله زن روز هم که اين قدر تاکيد داشت که دختر شايسته ملکه زيبايي نيست بعد از انتخاب آن عکسهاي او را طرح روي جلد زد و حقيقتاً ارزش معنوي دختر شايسته را در عکسهايش نشان داد! بعد از انقلاب اسلامي اين طرح ديگر ادامه داده نشد. اما خانم نوبخت براي اولين بار بعد از انقلاب از تجليل از دختر نمونه خبر داد. اولين بار اين طرح در برنامه &quot; با تو &quot; مطرح شد و موافقان و مخالفان خاص خودش را به دنبال داشت. البته اين حرف هنوز يک طرح است و هنوز ملاکي براي آن تعريف نشده است و کاملا در دست بررسي است!<img hspace="5" src="http://www.movazi.ir/images/gozaresh/tarhgozaresh3-12.jpg" align="left" vspace="5" alt="" /><br />خانم اسکندري که در دهه 60 سردبير&nbsp; نشريه &quot;زن روز&quot; بودند با اين نظريه موافق است و مي گويد: <br />&quot;من در همان زمان هم که سردبير نشريه بودم اين طرح را دادم، اما بر اساس جو آن زمان مخالفت شد و مي گفتند که چگونه مي شود دختري را نمونه انتخاب کنيد و فضاي ارزشي آن زمان را نداشته باشد؟ البته من مي گفتم مي توانيم گروهي را به عنوان نمونه انتخاب کنيم، اما اين طرح پذيرفته نشد.&quot; خانم اسکندري در ادامه از اين طرح استقبال کرد و گفت: &quot; در جامعه اي که دنبال تغيير و تحولات در دختران و زنان است بايد نمونه ارائه دهد. حالا ما چگونه ملاک تعريف کنيم؟ به نظر مي رسد ما اگر بخواهيم ايده آل گرا باشيم نمي&zwnj;توانيم نمونه اي انتخاب کنيم. انسانهاي کامل، کساني که در همه جنبه ها کامل هستند کم هستند. بلکه ما مي توانيم براي هر ملاک و ارزشي يک يا چند فرد نمونه را ارائه دهيم. در عرصه علمي و سياسي و اجتماعي هر کدام کسي را معرفي کنيم. مي توانيم گروهي از افراد را برتر بدانيم. ما بايد به زنان و دختران جامعه الگويي ارائه بدهيم و بعد بگوييم ويژگي&zwnj;هايي را که اين گروه دارند، تنها در وجود حضرت زهرا جمع شده بود.&quot;<br />اين طرحي است&nbsp; که کامل بر کاغذ&nbsp; نوشته نشده&nbsp; و هنوز ملاکي براي آن تعريف نشده است. اجراي چنين طرحي در ايران با تمام دنيا تفاوت خواهد داشت.قرار نيست دختر نمونه ايراني در جلوي دوربين&zwnj;ها را برود و لبخند بزند و با آهنگي به رقص در آيد. قرار است ملاکهاي ما به ارزش&zwnj;هايمان بيايد. &laquo;هنوز ملاك&zwnj;ها معين نشده، به نظر من بهتر است ملاك ها را از خود دختران و زنان پرسيد. چون زنان ما قطعاً ملاك&zwnj;هاى درستى پيشنهاد مى كنند.&raquo; خانم نوبخت ادامه مى دهد: &laquo;معيارها بايد جامع باشد تا فضاى عمل گسترده اى داشته باشيم. ما دختران با استعداد زيادى در عرصه هاى مختلف داريم كه بايد همه آنها را در نظر بگيريم.&raquo;<br />در ضمن اينم بگم ها به جون خودم ناراحت مي شم اگر فکر کنيد که اين طرح مثل _زبونم لال _ طرح دختر شايسته است.<img hspace="5" src="http://www.movazi.ir/images/gozaresh/tarhgozaresh2-12.jpg" align="left" vspace="5" alt="" /><br />خانم نوبخت مي گويند اين نمونه است! نه شايسته: &quot; نگرانى كه بعضى ها در مورد اين طرح دارند به دليل سابقه ذهنى اى است كه از دختر شايسته قبل از انقلاب وجود دارد. اما اين ذهنيت منفى را نبايد تعميم داد. ملاك&zwnj;هاى اين انتخاب با گذشته كاملاً متفاوت است. يك حركت جديد است كه نبايد با سابقه ذهنى به آن نگاه كرد.&raquo;<br />داستاني رو که براتون انتخاب کردم خيلي هيجان دارد... يکي ميگه دختر نمونه... ده تا&nbsp; مي گن &quot;آخه چه جوري مي خواي ملاکي براي دختر نمونه داشته باشي...؟ مگه مي شه يکي رو نمونه انتخاب کرد؟&quot;<br />خانم محتشمي گفت: &quot; نمي توانيم يک دختر را به عنوان نمونه انتخاب کنيم چون ملاکها ارزشي است. و فقط طرحي به عنوان دختر نمونه جوابگو نيست. اگر بخواهيم الگو سازي کنيم بايد همه دستگا هها کمک کنند.&quot; خانم محتشمي عضو شوراي اجتماعي زنان گفت: &quot; خاستگاه چنين طرحهايي مراکزي مثل سازمان ملي جوانان و ساير دستگاههاي متولي است که ملاکهاي دقيق کمي و کيفي مطرح کنند و قابل اندازگيري نمايند تا بتوانند مصاديق آنها را مطرح کنند. البته در کشور سازمانهاي متفاوت مانند آموزش و پرورش و آموزش عالي و صدا و سيما و... جوانان زيادي را معرفي کرده است. اما شايد هيچ گاه نتوانيم افرادي را به لحاظ جميع جهات معرفي کنيم.&quot;<br />&laquo;رفعت بيات&raquo; نماينده مجلس، اين كار را خيلى سخت مى داند: &laquo;چه كسى شاخصها را تعيين مى كند؟ چه كسى قرار است انتخاب كند؟ يك زمان در يك زمينه مثلاً ورزشى يا علمى، الگو معرفى مى شود، اما يك الگوى كلى بايد خيلى وسيع باشد. يعنى از نظر مسائل فرهنگى، اخلاقى، مهارتهاى زندگى، آشنايى با مسائل سياسى و اجتماعى و همچنين وطن دوستى كسى انتخاب شود كه مطمئن باشيم بهتر از او وجود ندارد. انتخاب يك فرد با اين مشخصات صد درصد خيلى سخت است و اگر هم انتخاب شود، انتظارات نسبت به فرد بالا مى رود. به نظر من به خاطر ساختار فرهنگى و قوميت هاى مختلف اين كار خيلى سخت است و الان اصلاً لزومى ندارد.&raquo;<img alt="خاتمی دخترش را می بوسد! عکس تزئینی است و هیچ ربطی به گزارش ندارد!!! و ایشان فعلا فقط دختر نمونه پدرشان هستند و بس..." hspace="5" src="http://www.movazi.ir/images/gozaresh/tarhgozaresh7-12.jpg" align="left" vspace="5" /><br />بله.....<br />فکر نکنيد ما توي يک گزارش نصف صفحه اي قرار است چيزي را که هنوز خودشان هم نمي دانند آخر و عاقبتش به کجا مي رود را تمام کنيم...نه! اما قصه الگو سازي و فکرهاي بديع در اين زمينه همچنان ادامه دارد.... البته اگر به اول گزارش برگرديد مي فهميديد که چقدر اين فکرها بديع است! آن هم به بهانه الگو سازي براي جامعه زنان و دختران...! تازه نه تنها دختران بلکه مردان... نه تنها مردان بلکه هر جنبده اي که مي&zwnj;خواهد الگو داشته باشد، مي تواند با يک تماس کوچولو همه چيز را حل کند. آقاي افروغ نماينده تهران و رئيس کميسيون فرهنگي مجلس، نه تنها موافق است بلکه ملاک هم ارائه مي دهد...&quot;: ملاك ها و معيارهاي دختر نمونه بايد كيفي بوده و با فرهنگ اصيل ما، فطرت انساني، نيازها و مطالبات حقيقي زنان متناسب باشد. همچنين توجه به اسوه اي به نام حضرت زهرا(س) هم بايد مد نظر قرار گيرد. افروغ توجه به شرايط محيطي و ساختاري افراد را از ديگر ملاك هاي انتخاب دختر نمونه دانسته. او گفته است توجه به آرايش طبقاتي محله هاي شهري و امكانات فردي، خود به خود، تبعيض ها و محروميت هاي مؤثر برچنين گزينش هايي را مهار مي كند. همچنين پيشنهاد داده كه در كنار دختر نمونه، پسر نمونه را هم انتخاب كنيد.<br />جونم واستون بگه....قصه ما به سر رسيد اما الگو سازي هاي موفق در کشور همچنان به سر منزل مقصود نرسيد! و همين طور کلاغه...!!!</p>]]>
      http://www.movazi.ir/images/gozaresh/gozaresh12.jpg
    </content>
  </entry>
  <entry>
    <title>طنزوی</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.movazi.ir/archives/000533.php" />
    <modified>2006-12-08T06:31:36Z</modified>
    <issued>2005-12-26T02:35:14+03:30</issued>
    <id>tag:www.movazi.ir,2005://1.533</id>
    <created>2005-12-25T23:05:14Z</created>
    <summary type="text/plain">توي يك روز خوب پاييزي   گشت &quot;نوشين&quot; سوار ماتيزي - آرمین سنقری</summary>
    <author>
      <name>-.jpg</name>
      
      <email>info@movazi.com</email>
    </author>
    <dc:subject>cat_07</dc:subject>
    <content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.movazi.ir/">
      <![CDATA[<p>آرمین سنقری</p>
<p>بيت اول به نام نامي او<br />صاحب الحق گوگل و ياهو!</p>
<p>&quot;اي خدايي كه خالق خرسي<br />چو مرا آفريده اي مرسي!&quot;</p>
<p>اي خدايي كه يكه-تنهايي<br />بوده اي و نمي&zwnj;روي جايي</p>
<p>اي خدايي كه غيب ميداني<br />خالق دختران ماماني</p>
<p>خالق هر كسي كه خوش تيپ است<br />مثل بنده است و صاحب پيپ است!</p>
<p>خالق ناصحين و گير و بسيج<br />كارهايت نموده ما را گيج!</p>
<p>بعد ذكر از حقوق حق&zwnj;الله<br />با اجازه دهم ادامه&zwnj;ي راه...</p>
<p>الغرض ضمن عرض سلام<br />داستاني نوشته ام دو كلام</p>
<p>ذره ذره كنيم آپ لودش<br />مو شكافي كنيم هر بعدش</p>
<p>بررسيش كنيم و حال كنيم<br />طول آن را يكي &ndash; دو سال كنيم!</p>
<p>كش دهيمش ز بي خودي هر ماه<br />بي سر ته به خواه يا ناخواه</p>
<p>البته چون زبان من قند است<br />شخص خواننده توي اين بند است!</p>
<p>كش دهم بنده ليك، حال كند!<br />مطمئنا مرا حلال كند!</p>
<p>ميكنم از براي تان تعريف<br />زين سپس توي اين ستون نحيف</p>
<p>قصه هايي ز عشق و بدبختي<br />از تقلا نمودن و سختي</p>
<p>قصه&zwnj;ي ضايگي ز سوتي ها<br />البته مثل قند طوطي ها </p>
<p>رفته زحمت به پاي اين اشعار<br />كرده ام حس حال خود در كار</p>
<p>چه ليالي تيره و تاري<br />بوده ام گرم تايپ و بيداري!</p>
<p>گشته بر هر سه بيت يك تحقيق<br />همه مكتوب و كامل اند و دقيق!</p>
<p>.... تا نرفته عنان حرف از دست<br />باب مطلع دگر ببايد بست!</p>
<p>اين شما، اين ادامه&zwnj;ي اشعار<br />&quot;داستاني كه مي&zwnj;شود تكرار&quot;</p>
<p>قبل هر چيز وقت توصيف است:<img alt="" hspace="5" src="http://www.movazi.ir/images/tanz/tarhtanz12.jpg" align="left" vspace="5" /><br />چيست آن؟ ... شبيه يك قيف است ...</p>
<p>همه از سمت تنگ مي آيند<br />از فشاري شديد مي&zwnj;زايند!</p>
<p>دين و دل ميبرد &laquo;ولي عصرش&raquo;<br />الامان از حياط آن قصرش</p>
<p>تو که فنچي، نداني آيينش<br />چه بگويم من از &laquo;فلسطينش؟&raquo;</p>
<p>بر زمينش ولو پري پيکر<br />مي فشانند بر هوا شکر</p>
<p>مرغک خنگ و بي زبان و خل<br />مي شود در محيطشان بلبل!</p>
<p>اين مناظر لطيف و چون آب است<br />تو مپندار وصف من خواب است</p>
<p>اين همه ديدگان ما ديدست<br />نازل از آسمان نگرديدست</p>
<p>لا مروت ميان اين بازي<br />سر ما بي کلاه و ناراضي</p>
<p>سهم ما از گروه حوري ها<br />مي شود اشک و آه و دوري ها ... </p>
<p>صحبت از کجا به اينجا رفت<br />بند افکار شعر ما وا رفت!</p>
<p>صحبت از مرکز است و وانفسا است<br />جاي اين داستان ما اينجا است</p>
<p>توي يك روز خوب پاييزي<img alt="" hspace="5" src="http://www.movazi.ir/images/tanz/tarhtanz2-12.jpg" align="left" vspace="5" /><br />گشت &quot;نوشين&quot; سوار ماتيزي</p>
<p>بود شخص شخيص راننده<br />حضرت مستطاب شرمنده</p>
<p>بنده&zwnj;ي بي گناه و بي تقصير<br />- مبتلا بودم و به عشق اسير -</p>
<p>رشته&zwnj;ي بنده كامپيوتر بود<br />او ولي توي رشته&zwnj;ي قر بود!</p>
<p>كرده بود انتخاب تحقيقي<br />راه پر طمطراق موسيقي ... </p>
<p>***<br />وعده كردم براي خواننده <br />بنويسم به ماه آينده!<br />قول دادم از آن طرف به &quot;مجيد&quot;<br />قول مردانه&zwnj; ي حديد و شديد!<br />پس بمان منتظر كه برگردم<br />خود اگر اين نگشت نامردم!</p>]]>
      http://www.movazi.ir/images/tanz/tanz12.jpg
    </content>
  </entry>
  <entry>
    <title>اجسام از آنچه در آئینه می بینید، به شما نزدیک ترند!</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.movazi.ir/archives/000555.php" />
    <modified>2006-12-08T06:31:36Z</modified>
    <issued>2005-12-26T02:30:14+03:30</issued>
    <id>tag:www.movazi.ir,2005://1.555</id>
    <created>2005-12-25T23:00:14Z</created>
    <summary type="text/plain">عکاس: حسین پناهی</summary>
    <author>
      <name>-.jpg</name>
      
      <email>info@movazi.com</email>
    </author>
    <dc:subject>cat_21</dc:subject>
    <content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.movazi.ir/">
      <![CDATA[<p>&nbsp;عکاس: حسین پناهی - موازی</p>
<p><img alt="" src="http://www.movazi.ir/images/ax/panahi3.jpg" border="1" /></p>
<p>&nbsp;</p>
<p><img alt="" src="http://www.movazi.ir/images/ax/panahi10.jpg" border="1" /></p>
<p>&nbsp;</p>
<p><img alt="" src="http://www.movazi.ir/images/ax/panahi12.jpg" border="1" /></p>
<p>&nbsp;</p>
<p><img alt="" src="http://www.movazi.ir/images/ax/panahi11.jpg" border="1" /></p>
<p>&nbsp;</p>
<p><img alt="" src="http://www.movazi.ir/images/ax/panahi9.jpg" border="1" /></p>
<p>&nbsp;</p>
<p><img alt="" src="http://www.movazi.ir/images/ax/panahi1.jpg" border="1" /></p>
<p>&nbsp;</p>
<p><img alt="" src="http://www.movazi.ir/images/ax/panahi7.jpg" border="1" /></p>
<p>&nbsp;</p>
<p><img alt="" src="http://www.movazi.ir/images/ax/panahi6.jpg" border="1" /></p>
<p>&nbsp;</p>
<p><img alt="" src="http://www.movazi.ir/images/ax/panahi4.jpg" border="1" /></p>
<p>&nbsp;</p>
<p><img alt="" src="http://www.movazi.ir/images/ax/panahi8.jpg" border="1" /></p>
<p>&nbsp;</p>
<p><img alt="" src="http://www.movazi.ir/images/ax/panahi2.jpg" border="1" /></p>
<p>&nbsp;</p>
<p><img alt="" src="http://www.movazi.ir/images/ax/panahi5.jpg" border="1" /></p>]]>
      http://www.movazi.ir/images/ax/ax12.jpg
    </content>
  </entry>
  <entry>
    <title>12 توصیه جادویی برای نمونه شدن!</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.movazi.ir/archives/000530.php" />
    <modified>2006-12-08T06:31:36Z</modified>
    <issued>2005-12-26T02:25:14+03:30</issued>
    <id>tag:www.movazi.ir,2005://1.530</id>
    <created>2005-12-25T22:55:14Z</created>
    <summary type="text/plain">اگه شما هم به این توصیه ها عمل کنید حتما یه دختر نمونه می شید!</summary>
    <author>
      <name>doostmohamadi.jpg</name>
      <url>Doostmohammadi@JAMEJAMDAILY.NET</url>
      <email>info@movazi.com</email>
    </author>
    <dc:subject>cat_14</dc:subject>
    <content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.movazi.ir/">
      <![CDATA[<img alt="" src="http://www.movazi.ir/images/comic/comic12-2_big.jpg" />]]>
      http://www.movazi.ir/images/comic/comic12-2.jpg
    </content>
  </entry>
  <entry>
    <title>بانوان تهرانی؛ بانوان ایرانی</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.movazi.ir/archives/000537.php" />
    <modified>2006-12-08T06:31:36Z</modified>
    <issued>2005-12-26T02:24:14+03:30</issued>
    <id>tag:www.movazi.ir,2005://1.537</id>
    <created>2005-12-25T22:54:14Z</created>
    <summary type="text/plain">شکی نیست که این چند متر پارچه، در دریافت اینجانب از فرهنگ [ایران] تاثیر گذار است. کنستانتین - ترجمه: مرضیه احمدزاده</summary>
    <author>
      <name>-.jpg</name>
      
      <email>info@movazi.com</email>
    </author>
    <dc:subject>cat_10</dc:subject>
    <content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.movazi.ir/">
      <![CDATA[<p align="right">کنستانتین<br />ترجمه: مرضیه احمدزاده </p>
<p align="justify"><img alt="" hspace="5" src="http://www.movazi.ir/images/ghorob/tarhghorob12.jpg" align="left" vspace="5" />در سالهای اخیر مقالات و کتب بسیاری در زمینه نقش زنان در جوامع اسلامی نگاشته شده است. در این میان مفسرین غربی همواره نسبت به پوشش اسلامی موضع&zwnj;گیری منفی داشته&zwnj;اند.<br />البته مقصود من از نگارش این سطور ارائه مقاله&zwnj;ای سیاسی در رد یا قبول مساله حجاب نیست. چه این مساله در کشوری اسلامی همچون ایران، بر خلاف جوامع غربی، به خودی خود مورد قبول زنان و مردان این سرزمین، یعنی تمام ایرانیان قرار گرفته است. <br />این نوشتار حاصل تجربیات من بعد از چهار ماه زندگی در ایران و نگاهی کاملا انتزاعی به موضوع &laquo;زنان&raquo; است. آنچه توجه مرا در مقام &laquo;مردم شناس&raquo; به هنگام ورود به ایران به خود جلب کرد، این نکته بود که چگونه 5 متر پارچه مشکی ناقابل سمبل چنین تفاوتی در طرز تفکر و شیوه زندگی مردم دنیا شده است. <br />چندی پیش یکی از همسایگان با چادر در برابر من ظاهر شد؛ با اینکه وی را می&zwnj;شناختم، اما ایشان در پوشش چادر آنقدر تغییر کرده بودند که گویی اولین بار بود که او را می&zwnj;دیدم. شکی نیست که این چند متر پارچه ایجاد فاصله می&zwnj;کند و در هر حال در دریافت اینجانب از فرهنگ [ایران] تاثیر گذار است. <br />اما موضوع جالب توجه دیگر که مرا به ایران کشانیده است، طرز فکر مردان ایرانی نسبت به پوشش چادر است. هر روز که از میدان تجریش می&zwnj;گذرم به موارد جالبی برمی&zwnj;خورم. شاید بتوان با اطمینان گفت، تجریش از میادینی است که در آنجا همه جور آدم پیدا می&zwnj;شود. با اینکه خانم&zwnj;هایی با حجاب چادر هم دیده می&zwnj;شوند، اما اغلب چشم آدم به گونه&zwnj;های متنوع تیپ&zwnj;های شهری می&zwnj;افتد. تیپ&zwnj;های غیر&zwnj;سنتی، اما با پوشش&zwnj;هایی بسیار بسیار متنوع. نگاه من ابتدا متوجه کفش و سپس شلوار می&zwnj;شود. بسته به مدت زمان عبور از میدان، انواع مانتو در مدل&zwnj;ها و رنگهای گوناگون را نیز مشاهده می&zwnj;کنم و بالاخره روسری و به خصوص طرز آرایش موها دقت می&zwnj;کنم. <br />و همواره این سوال در ذهنم تداعی می&zwnj;شود که در ورای این آرایش&zwnj;ها و روسری&zwnj;های رنگارنگ و به خصوص طرز سر کردن آنها و پیچیدن شال&zwnj;ها به دور گردن چیز خاصی وجود دارد که پوشانیده می&zwnj;شود؟ و بسیار مشتاقم که پاسخ این سوال را از زبان ایرانیان و به خصوص زنان ایرانی بشنوم. <img alt="" hspace="5" src="http://www.movazi.ir/images/ghorob/tarhghorob2-12.jpg" align="left" vspace="5" /><br />در کمتر جایی همانند ایران [استفاده از] &laquo;مد&raquo; را اینچنین واضح و آشکار یافتم. به خصوص که اکثریت خانم&zwnj;ها در انتخاب و پوشش ظاهر خود کمتر به رابطه مد با سیاست توجه می&zwnj;کنند. به تعبیر یکی از کارشناسان امور فرهنگی در آلمان، مد جدید در شهر تهران بیانگر دگرگونی تصویری است که زنان تهرانی از خویش دارند. <br />ظاهرا پیروی آشکار از مد تنها در تهران قابل مشاهده است. من به شخصه تاکنون در هیچ کجای ایران همانند پایتخت چنین تنوع شگرف و منحصر به فردی در پوشش ظاهری مردمان آن مشاهده ننموده&zwnj;ام. البته چند استثنا هم وجود دارد، مثلا چنین تنوّعی در اصفهان نیز وجود دارد، اما روند شکل&zwnj;گیری آن خیلی کندتر از تهران پیش می&zwnj;رود. طی چند سال اخیر که مرتبا به ایران رفت و آمد داشته&zwnj;ام احساس می&zwnj;کنم فقط و فقط در تهران هر چند ماه یکبار مانتو&zwnj;ها کوتاه&zwnj;تر و چسبان تر می&zwnj;شوند. چگونه است که در فصل زمستان [پیروی از] مد جسورانه&zwnj;تر می&zwnj;شود؟ آیا در زمستان از سوی نیروهای امنیتی نظارت بیشتری صورت می&zwnj;پذیرد؟ این دو سوال تکه&zwnj;های گم شده پازل &laquo;زن در ایران&raquo; را می&zwnj;سازند.</p>]]>
      http://www.movazi.ir/images/ghorob/ghorob12.jpg
    </content>
  </entry>
  <entry>
    <title>من زمين را دوست مي‌دارم!</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.movazi.ir/archives/000538.php" />
    <modified>2006-12-08T06:31:36Z</modified>
    <issued>2005-12-26T02:23:14+03:30</issued>
    <id>tag:www.movazi.ir,2005://1.538</id>
    <created>2005-12-25T22:53:14Z</created>
    <summary type="text/plain">چند صد سال از آخرين ديدار من با زمين مي‌‌گذشت. در مقام تسبيح ايستاده بودم كه به رفتن امر شدم.</summary>
    <author>
      <name>mojgan.jpg</name>
      <url>mojganbanoo.persianblog.com</url>
      <email>info@movazi.com</email>
    </author>
    <dc:subject>cat_11</dc:subject>
    <content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.movazi.ir/">
      <![CDATA[من زمين را بسيار دوست مي&zwnj;دارم نه بدان واسطه&zwnj; كه سرسبزي جنگل&zwnj;ها و شكوه درياهايش حلاوت بهشت را و گرماي بيابان&zwnj;هايش هرم جهنم را در خاطر زنده مي&zwnj;كند. زمين را بدان سبب دوست مي&zwnj;دارم كه ميعادگاه من با بندگان خاص خدا بوده است. بندگاني كه نزد خداوند مقرب&zwnj;ترينند و عزيزترين.<img hspace="5" src="http://www.movazi.ir/images/mastaneh/tarhmastaneh2-12.jpg" align="left" vspace="5" alt="" /><br />چند صد سال از آخرين ديدار من با زمين مي&zwnj;&zwnj;گذشت. در مقام تسبيح ايستاده بودم كه به رفتن امر شدم. در رد و قبول مردد نبودم كه سرشت من همه به اختيار ذات حق عمل مي&zwnj;كند. سوال كردم: &laquo;آيا او همان پيامبري است كه به زكريا وعده داده شده بود؟&raquo; پاسخ شنيدم كه &laquo;يحيي پسر زكريا او را ياري خواهد كرد&raquo;. <br />من زكريا را بسيار دوست مي&zwnj;داشتم كه بنده&zwnj;ي برگزيده&zwnj;ي خدا و پيامبر او بر زمين بود، و آن روز كه در محراب عبادت بسيار گريست و از خداوند خواست كه پسري به او عطا كند خلف و صالح تا وارث آل يعقوب بعد از او باشد، من پيغام بر استجابت دعايش بودم: &laquo;اي زكريا همانا تو را بشارت مي&zwnj;دهيم به فرزندي كه نامش يحيي است&raquo;. 1&nbsp; <br />&nbsp;يحيي را بسيار دوست مي&zwnj;داشتم نه فقط بدان سبب كه شاهد تولدش بودم و مصدق نبوتش، كه مقرر شده بود او ياري دهنده&zwnj;ي پيامبري عظيم&zwnj;الشان باشد. پيامبري كه من بشارت دهنده&zwnj;ي تولدش بودم و خداوند بر او سلام فرستاد در آن هنگام كه از بطن مادر زاده شد و هنگام كه وفات يافت. <br />و خداوند مرا به سيرت خويش آراست و به زيباترين صورت نزد مريم كه در مشرق بيت المقدس دور از خانواده&zwnj;ي خويش به عبادت مشغول بود، فرستاد. مريم به من نگاه نكرد. آهسته گفت: &laquo;من از تو به خداي رحمان پناه مي&zwnj;برم&raquo;. <br />خداوند به روح مجسم من قدرت بيان بخشيد.<br />-&nbsp; من فرستاده&zwnj;ي خداي توام اي مريم. آمده ام تا به امر او تو را فرزندي ببخشم بسيار پاكيزه و پاك سيرت.<br />شرمگين و ترس&zwnj;خورده گفت: &laquo;چگونه ممكن است؟ در حالي كه دست هيچ بشري به من نرسيده است؟&raquo;<br />سر به آسمان بلند كرد و دوباره گفت: &laquo;من كار ناشايستي نكرده ام&raquo;. 2<br />سر افكنده از ناتواني فرشته خويي خويش، من نيز سر به آسمان بلند كردم. پس خداوند در من با زبان بي نياز خويش با او سخن گفت: &laquo;اين كار بر من بسيار آسان است مريم و اين پسر، آيت بزرگ و رحمت واسع من بر خلق خواهد بود و قضاي الهي بر اين قرار گرفته است&raquo;.&nbsp; اگر&nbsp; اراده&zwnj;ي الهي خداوند كه &laquo;كن فيكون&raquo; بر مريم نمايان نشده بود، براي من ممكن نبود به باور مقدس او راه يابم كه او بنده&zwnj;ي پرهيزگار خدا بود. اين چنين مريم مقدس به تقدير مقدر الهي بار برداشت و براي اينكه از سرزنش قوم جاهلش در امان باشد امر شد به خلوت گزيني و دوري. <br />من مريم را بسيار دوست مي&zwnj;داشتم نه فقط بدان سبب كه در آن بيابان گرم و سوزان بسيار صبر &zwnj;كرد و بسيار تسبيح &zwnj;گفت، كه او را بانوي برگزيده&zwnj;ي خدا ديدم و مادر طفلي كه عن&zwnj;قريب شرف نبوت مي&zwnj;يافت.<br />&nbsp;و آن زمان كه درد زاييدن مريم را&nbsp; فرا گرفت زير درخت خرمايي نشست و ناليد كه &laquo;اي كاش پيش از اين مرده بودم&raquo;. به اذن خداوند او را گفتم تا غمگين نباشد، و بشارت دادم به جوشش چشمه اي&zwnj; در زير پاهايش و ريزش خرماي تازه اي از درخت بالاي سرش. پس عيسي متولد شد و به امر خداوند مريم به شهر خويش بازگشت و چون از او سوالي &zwnj;شد &zwnj;گفت كه روزه&zwnj;ي سكوت دارد و تا سه روز با هيچ احدي سخن نگويد و چنين كرد. من با مريم بودم آن هنگام كه طفل در بغل به ديار خويش بازگشت و قومش به سرزنش گفتند كه &laquo;اي مريم! تو را نه پدري بدكار بود و نه مادري بدكار. چگونه است كه تو اين فرزند يافتي؟&raquo; و او به امر خداوند در دفاع خويش هيچ نگفت. من با مريم بودم آن هنگام كه بر او دشنام دادند و بهتان بستند و او به امر خداوند سكوت كرد. من با مريم بودم آن هنگام كه عرصه را بر او&nbsp; تنگ كردند . پس همراه مريم دست به دعا برداشتم و عرض کردم که : &laquo;بارالها! ديدن رنج چنين بنده مقربي بر من دشوار مي آيد&raquo;. و با اين حال حتي در اوج اندوه مريم زبان به گلايه نگشود. من با مريم بودم آنگاه که با انگشت در شهر نشانش دادند و هو کشيدند پس بي اختيار فرياد برآوردم که &laquo; اين انصاف نيست که بر پاک ترين بانوي شهرتان چنين تهمتي مي بنديد&raquo; و آنگاه بود که خداوند عادل وحي را بر زبان من جاري ساخت که : &laquo;غمگين مباش مريم که تو از صابراني و&nbsp; خداوند صابران را دوست مي دارد و به وعده خويش عمل خواهد کرد&raquo;. پس&nbsp; به امر خدا طفل در گهواره به سخن درآمد: &laquo; من عيسي بن مريم، بنده&zwnj;ي خاص خداوندم كه مرا كتاب و نبوت بخشيده و هر كجا كه باشم مايه&zwnj;ي رحمت بندگان اويم...&raquo;3 و اين چنين مردم انگشت حيرت به دهان گرفتند و مريم سربلند و سرافراز طفل خويش را در آغوش فشرد و لبخند زد. من با مريم بودم تا آن هنگام كه اراده&zwnj;ي الهي بر بازگشتم قرار گرفت...<br />پس، از چشم خداوند به عيسي نگريستم و از لب هزار ملكي كه اذن قربت نداشتند بر او سلام فرستادم زيرا كه عيسي را بسيار دوست مي&zwnj;داشتم. وقت بازگشت به عرش الهي، بيش از هر پرواز، آرزو كردم كه كاش انسان بودم.<br />1. سوره مبارکه&nbsp; مريم آيات&nbsp; 1-5<br />2. سوره مبارکه مريم آيات 16-22 با اندکي تغيير<br />3. سوره مبارکه مريم آيات&nbsp; 30 و 31]]>
      http://www.movazi.ir/images/mastaneh/mastaneh2-12.jpg
    </content>
  </entry>
  <entry>
    <title>گنجشک‌ها!</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.movazi.ir/archives/000545.php" />
    <modified>2006-12-08T06:31:36Z</modified>
    <issued>2005-12-26T02:22:14+03:30</issued>
    <id>tag:www.movazi.ir,2005://1.545</id>
    <created>2005-12-25T22:52:14Z</created>
    <summary type="text/plain">از یاد بردند‌تان آه، دیروز زیبای‌تان را ... فردای‌تان بی شهید است، هرچند اما خدا هست! - حمید شکارسری</summary>
    <author>
      <name>-.jpg</name>
      
      <email>info@movazi.com</email>
    </author>
    <dc:subject>cat_06</dc:subject>
    <content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.movazi.ir/">
      <![CDATA[<p><img hspace="5" src="http://www.movazi.ir/images/sher/tarhsher12.jpg" align="left" vspace="5" alt="" />حمید شکارسری</p>
<p>روی زمین صبح فردا یک برف سنگین نشسته است<br />در فکر فردای&zwnj;تانم گنجشک&zwnj;های تهی دست!</p>
<p>فردا که سرمای نامرد پرهای&zwnj;تان را درو کرد<br />فردا که بی لانه ماندید در بادهای سیامست</p>
<p>در فکر فردای&zwnj;تانم فردا که با بال زخمی<br />هر&zwnj;جا که رفتید دستی در را به روی شما بست</p>
<p>گنجشک&zwnj;ها... نه خدایا! بگذار روشن بگویم!<br />مردم! فقط با شمایم! گنجشک یک استعاره است</p>
<p>من با شمایم که چون ابر اندوه&zwnj;تان بی حساب است<br />ای اهل پائین این شهر! ای مردمان فرودست!</p>
<p>از یاد بردند&zwnj;تان آه دیروز زیبای&zwnj;تان را<br />فردای&zwnj;تان بی شهید است... هرچند اما خدا هست!</p>]]>
      http://www.movazi.ir/images/sher/sher12.jpg
    </content>
  </entry>
  <entry>
    <title>اسکروچ 2006</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.movazi.ir/archives/000539.php" />
    <modified>2006-12-08T06:31:36Z</modified>
    <issued>2005-12-26T02:21:14+03:30</issued>
    <id>tag:www.movazi.ir,2005://1.539</id>
    <created>2005-12-25T22:51:14Z</created>
    <summary type="text/plain">ماجرا از آنجا آغاز شد كه آقاي كاتوزيان پشت ميز كار مجللش نشسته بود و با لبخند به حرفهاي منشي شركت گوش مي كرد.</summary>
    <author>
      <name>mojgan.jpg</name>
      <url>mojganbanoo.persianblog.com</url>
      <email>info@movazi.com</email>
    </author>
    <dc:subject>cat_02</dc:subject>
    <content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.movazi.ir/">
      <![CDATA[ماجرا از آنجا آغاز شد كه آقاي كاتوزيان پشت ميز كار مجللش نشسته بود و با لبخند به حرفهاي منشي شركت گوش مي كرد.<br />- مي دونيد كه امشب همه جشن مي گيرن. حتما شما و خونواده هم ... . مي&zwnj;دونيد قراره من و بچه ها تا ديروقت بيرون باشيم. يعني اونا اينطور مي&zwnj;خوان. مي دونيد كه... كريسمس مال بچه&zwnj;هاس. مي&zwnj;خواستم اگه اجازه بديد فردا رو...<br />و لب گزيد و ساكت شد. آقاي كاتوزيان با همان لبخند هميشگي گفت: &laquo;ادامه بديد لطفا&raquo;. خانوم منشي آب دهانش را فرو داد و به سرعت گفت: &laquo;خب... مي خواستم اگر اجازه بديد فردا يه كم ديرتر بيام سر كار&raquo; و نفس عميقي كشيد. آقاي كاتوزيان بي آنكه لبخند زدن را فراموش كند گفت: &laquo;متاسفم خانوم پطروسيان. چنين چيزي امكان نداره. خودتون قوانين شركت منو مي دونيد. من نمي تونم به شما اجازه بدم بي انضباط باشيد&raquo;. و براي تاييد صحبتش با انگشت به نقطه اي اشاره كرد. حالا مرددم كه شايد ماجرا از همان نقطه اي آغاز شد كه آقاي كاتوزيان به آن اشاره كرد. يك نقطه&zwnj;ي سياه كوچك كه در نظر اول فقط يك نقطه بود و به هيچ وجه نمي&zwnj;شد حدس زد كه همين نقطه مي&zwnj;تواند آغازگر يك ماجرا باشد. خانوم منشي متحيرانه به آن نقطه نگاه كرد و وقتي كمي جلوتر رفت عنكبوت بسيار كوچكي را ديد كه روي تارهايش خوابيده بود و از چگونگي آغازهيچ ماجرايي خبر نداشت! آقاي كاتوزيان در برابر چشم&zwnj;هاي پرسشگر خانوم منشي لبخند زد: &laquo;ديديد خانوم؟ اون عنكبوت رو ديديد؟ مي&zwnj;دونيد چرا اونجاست؟ به خاطر بي انضباطي مستخدم . به خاطر بي توجهي اون به مسووليتهاش. به خاطر بي مبالاتي و سهل انگاري غير قابل بخشش او در انجام وظيفه. حالا تصور كنيد كه من بهش اجازه بدم اين قبيل مسايلو تكرار كنه؟ اون وقت فكر مي&zwnj;كنيد اين اتاق به چه وضعي در ميآد؟&raquo;. خانوم منشي با رنگ و رويي پريده پرونده را از روي ميز آقاي كاتوزيان برداشت و يك قدم عقب رفت. آقاي كاتوزيان با آرامش به صحبت ادامه داد: &laquo;اين بار ده هزار تومن از حقوق ماهانه&zwnj;اش كم كردم اما دفعه&zwnj;ي بعد مطمئن باشيد كه جور ديگه&zwnj;اي باهاش برخورد مي&zwnj;كنم&raquo;.<img hspace="5" src="http://www.movazi.ir/images/dastan/tarhdastan3-12.jpg" align="left" vspace="5" alt="" /><br />زماني كه خانوم منشي حيران و پريشان از اتاق بيرون رفت آقاي كاتوزيان به لذت به پشتي صندلي بسيار راحت و گران قيمتش تكيه داد و به مقاله اي انديشيد كه قرار بود در راستاي &laquo;بهينه سازي مديريت&raquo; براي چاپ به دفتر روزنامه&zwnj;اي بفرستد اما&nbsp; زنگ تلفن رشته&zwnj;ي افكارش را از هم گسست. حالا مرددم اصلا شايد ماجرا از همان زنگ تلفن آغاز شد. آقاي كاتوزيان با همان لبخند مديرانه به همسرش گفت كه نمي تواند براي شام كريسمس خانه باشد. درباره&zwnj;ي خريد كريسمس هم اينطور پاسخ داد: &laquo; من بچه بودم اين مسخره بازي ها نبود كه عزيزم&raquo;<br />...<br />- چي؟ زمان تو بود؟ عجب!<br />...<br />مهم نيست همسر آقاي كاتوزيان در هر مورد چه پاسخي داد اما آقاي كاتوزيان كه از هرگونه اظهار نظر مغاير نظراتش مي رنجيد و به خشم مي&zwnj;آمد با صدايي بم و خفه ادامه داد: &laquo;من كار دارم عزيزم. تو هم هر كار دوست داري بكن اما اگه نظر منو بخواي دور ريختن پوله. ببين عزيزم تو داري بچه ها رو بد عادت مي كني. اين كه نمي شه به هر بهانه اي خريد كنن. يه جشنه. يه روز كريسمسه. يه روز تولده. كريسمس هم مثل بقيه&zwnj;ي روزا. فوقش يه كاج كوچولو مي گيريم دور هم مي شينيم فيلم مي&zwnj;بينيم.&nbsp; ديگه هديه خريدن و اين و اونو دعوت كردن نداره كه. اونا يه مشت مفت خورن كه فقط مي آن و مي لمبونن. اصلا بذار يه چيزي رو برات تعريف كنم امروز يه عنكبوت گوشه&zwnj;&zwnj;ي سقف اتاق كارم پيدا كردم اين هوا.&nbsp; اين يعني اينكه مستخدم اين شركت داره مفت خوري مي&zwnj;كنه. يعني دقيقا همون كاري كه مهموناي تو...&raquo;. ما دقيقا نمي دانيم همسر آقاي كاتوزيان در پاسخ چه گفت اما از رنگ و روي برافروخته&zwnj;ي آقاي كاتوزيان مي&zwnj;شود فهميد كه پاسخ دلچسبي نبوده است. در هر حال آقاي كاتوزيان موفق به ادامه&zwnj;ي درد دل&zwnj;هايش درباره&zwnj;ي عنكبوت گوشه&zwnj;ي سقف اتاقش نشد چون همسرش گوشي تلفن را گذاشت و او با ابرواني درهم به نقطه&zwnj;ي سياه گوشه&zwnj;ي سقف نگاه كرد. يك دقيقه&zwnj;ي بعد - و نه يك ثانيه كمتر يا بيشتر-&nbsp; مسوول امور مالي شركت وارد اتاق شد و بي مقدمه گفت: &laquo;كريسمستون مبارك آقاي رئيس&raquo; و حلقه&zwnj; اي گل تزئيني روي ميز گذاشت. آقاي كاتوزيان به سرعت چهره اش را با لبخند مديرانه&zwnj; مزين كرد و گفت: &laquo;كريسمس شما هم آقاي كارپتيان&raquo;. مسوول امور مالي پشت كتش ر ا بالا زد و روي صندلي نشست و با صدايي كه سعي مي&zwnj;كرد آهسته باشد گفت: &laquo;راستش من نتونستم جلوي كنجكاويمو بگيرم. خدمت رسيدم قبل از همه با خبر بشم كه شما براي هديه&zwnj;ي كريسمس كاركنان چي در نظر گرفتيد؟ راستش...&raquo; و با ديدن چهره&zwnj;ي درهم رفته&zwnj;ي آقاي كاتوزيان بقيه&zwnj;ي حرفش را ناگفته گذاشت. آقاي كاتوزيان در حالي كه سر انگشت&zwnj;هايش را به هم جفت كرده&zwnj;بود پرسيد: &laquo;آقاي كارپتيان شما اولين ساليه كه در شركت من كار مي كنيد اينطور نيست؟&raquo;. مسوول امور مالي سري تكان داد و گفت: &laquo;همينطوره آقاي رئيس&raquo;. لبخند آقاي كاتوزيان بيشتر شد: &laquo;پس محض اطلاع شما براي اولين و آخرين بار بايد بگم كه اينطور لوس بازي&zwnj;ها در شركت من جايي نداره. اينجا فقط دو چيز خيلي مهمه كار درست و انضباط&raquo;. آقاي كارپتيان كه سرافكنده به كفشهاي براقش نگاه مي&zwnj;كرد گفت: &laquo;مي&zwnj;بخشيد آقاي رئيس. راستش... هيچ فكر نمي&zwnj;كردم كه... مي&zwnj;بخشيد&raquo;. آقاي كاتوزيان كه احساس مي&zwnj;كرد كمي بيشتر از حد معمول شدت عمل نشان داده است با مهرباني گفت: &laquo;اشكال نداره جانم&raquo;. مسوول امور مالي از روي صندلي بلند شد و روبروي ميز ايستاد. آقاي كاتوزيان با لبخندي مهربان تر از قبل پرسيد: &laquo;كار ديگه&zwnj;اي داري آقاي كارپتيان؟&raquo;. مسوول امور مالي به سرعت گفت: &laquo;نه، يعني بله آقاي رئيس... مي&zwnj;خواستم... مي&zwnj;خواستم اگر ... اگر حمل بر گستاخي نمي&zwnj;كنيد از شما و خونواده&zwnj;تون دعوت كنم شام كريسمس رو با ما باشيد. راستش... خدا به من و سالي بچه&zwnj;اي نداده اينه كه ترجيح مي&zwnj;ديم شام كريسمس رو با دوستامون بخوريم...خوشحال مي&zwnj;شيم اگه...&raquo; و با شادي و شوق زايد الوصفي به آقاي كاتوزيان نگاه كرد. آقاي كاتوزيان بدش نمي&zwnj;آمد براي سر در آوردن از زندگي كارمندانش هم كه شده دعوت او را قبول كند اما از يكسو با قبول دعوت، زحمت دعوتي متقابل را به جان خريده بود كه تبعات خوبي در پي نداشت و از سوي ديگر بعيد نبود كه مسوول امور مالي شركت همان نظري را درباره مهمان داشته باشد كه شخص آقاي كاتوزيان. اين بود كه با سرفه&zwnj;اي گلويش را صاف كرد و گفت: &laquo;خيلي خوشحالم كه شما تا اين حد با من احساس صميميت مي&zwnj;كنيد آقاي كارپتيان اما حقيقت اينه كه نمي تونم دعوتتون رو قبول كنم. يعني خيلي دلم مي&zwnj;خواد اما...&raquo;. مسوول امور مالي به سرعت گفت: &laquo;ديگه اما نداره آقاي رئيس پس منتظر...&raquo; كه آقاي كاتوزيان سر تكان داد: &laquo;نه جانم. نه. قبول اين دعوت خلاف اصول مديريتي منه. بذاريد براتون توضيح بدم. اونجا رو ببينيد&raquo; و با انگشت به عنكبوت اشاره كرد كه با بي خيالي سرگرم تنيدن تار بود. آقاي كاتوزيان بي آنكه به مسوول امور مالي اجازه&zwnj;ي طرح سوالي را بدهد ادامه داد: &laquo;امروز صبح كه اومدم اين اونجا بود. ديدم يه نمونه&zwnj;ي خوب آموزشيه. حيفم اومد بدم تار و مارش كنن. بشين جانم. بشين&raquo;. مسوول امور مالي با چشماني گشاد از حيرت روي صندلي نشست و آقاي كاتوزيان ادامه داد: &laquo;وقتي اينو صبح ديدم مستخدم رو خواستم و به خاطر اين بي&zwnj;توجهي تنبيهش كردم. حالا تصور كنين كه من دعوت شما رو قبول كنم و در آينده شما مرتكب اشتباهي شبيه اين بشيد. اون وقت آيا من مي&zwnj;تونم به همين شدت و راحتي كه با مستخدم برخورد كردم با شما برخورد كنم؟ قطعا نمي&zwnj;تونم. چون خودم رو به شما مديون مي&zwnj;دونم. پس به من حق ميديد اگه...&raquo;<br />زماني كه مسوول امور مالي خجالت زده دفتر آقاي كاتوزيان را ترك كرد، از فرط پريشاني حلقه&zwnj;ي گل را هم مجددا با خود برد. آقاي كاتوزيان با لبخندي پيروزمندانه در صندلي اش فرو رفت و از پنجره&zwnj;ي آسمان خراش به منظره&zwnj;ي غروب خورشيد نگريست.<img hspace="5" src="http://www.movazi.ir/images/dastan/tarhdastan2-12.jpg" align="left" vspace="5" alt="" /><br />شب مطابق معمول راس ساعت 10 آقاي كاتوزيان دفترش را به قصد رفتن به خانه ترك كرد. هنوز در اتومبيل آخرين مدلش را كامل باز نكرده بود كه منشي شركت دوان دوان خود را به او رساند و گفت: &laquo;آقاي رئيس شما هيچ وقت فيلم اسكروچ رو ديديد؟&raquo;. آقاي كاتوزيان با تعجب به منشي نگاه كرد و براي اولين بار لبخند را فراموش كرد: &laquo;فكر مي&zwnj;كنم ديده باشم. بذار ببينم&raquo; و كله اش را خاراند و گفت: &laquo;هموني نبود كه به شريكش كلك زده بود؟&raquo;. خانوم منشي به سرعت سر تكان داد: &laquo;خودشه. خودشه&raquo;. آقاي كاتوزيان ابروهايش را با تعجب بالابرد: &laquo;چه طور مگه؟&raquo;. خانوم منشي سر تكان داد و گفت: &laquo;هيچي. همينجوري. راستي اين براي شماس. كريسمستون مبارك آقاي رئيس&raquo;. آقاي كاتوزيان بسته&zwnj;ي كوچك كادوپيچ شده را گرفت و با حيرت به منشي نگاه كرد كه مي&zwnj;دويد. حالا مرددم كه همه چيز شايد از اين كادو آغاز شده باشد.<br />زماني كه آقاي كاتوزيان به خانه رسيد همه در خواب بودند و درخت كوچك كاج با آويزهاي رنگي در تاريكي شب مي&zwnj;درخشيد. كليد برق را زد و كادو را باز كرد. درون جعبه يك آينه&zwnj;ي كوچك معمولي بود و يك تكه كاغذ به اين مضمون: &laquo;اگر مي&zwnj;خواهي اسكروچ واقعي را ببيني در آينه نگاه كن&raquo;. <br />حالا ديگر به نظرم اصلا مهم نيست كه ماجرا چه طور آغاز شده بود. مهم، ادامه&zwnj;ي ماجراست. شايد اگر قرار بود چارلز ديكنز ادامه&zwnj;ي سرنوشت اسكروچ اين داستان را بنويسد، سرانجام او را ختم به خير مي&zwnj;كرد درست مثل اسكروچ داستان خودش كه به مردي رويايي تبديل شد اما واقعيت اينست كه در دنياي امروز ما و حتي در درون خود ما اسكروچ&zwnj;هاي زيادي هستند كه جريان هيچ عشقي سنگ سينه&zwnj;ي آنها را نرم نمي&zwnj;كند و به درونشان راه نمي&zwnj;يابد. مهم نيست آغاز ماجراي هركدام از اين اسكروچ&zwnj;ها چگونه باشد. همه چيز به &laquo;آقاي كاتوزيان&raquo; بستگي دارد و قدرت تخيل شما. راستي فكر&zwnj; مي&zwnj;كنيد اين نامه او را متحول كند؟ من كه اينطور فكر نمي&zwnj;كنم.]]>
      http://www.movazi.ir/images/dastan/dastan2-12.jpg
    </content>
  </entry>
  <entry>
    <title>به: رفیق زلاتان!</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.movazi.ir/archives/000529.php" />
    <modified>2006-12-08T21:23:03Z</modified>
    <issued>2005-12-26T02:20:14+03:30</issued>
    <id>tag:www.movazi.ir,2005://1.529</id>
    <created>2005-12-25T22:50:14Z</created>
    <summary type="text/plain">موضوع: معرّفی نمایندگان بخش النک برای حضور در سی و چهارمین دوره‌ی انتخاب دختر شایسته‌</summary>
    <author>
      <name>kargar.jpg</name>
      <url>www.dordaneh.com</url>
      <email>info@movazi.com</email>
    </author>
    <dc:subject>cat_03</dc:subject>
    <content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.movazi.ir/">
      <![CDATA[<p align="justify">به:&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; رفیق زلاتان سولیکوف؛ مدیر دفتر حزب در استان ساخا<br />از:&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; &nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; والری شرپوف؛ مسؤول دفتر نمایندگی حزب در بخش اُلِنِک<br />موضوع:&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; &nbsp;&nbsp;&nbsp; معرّفی نمایندگان بخش النک برای حضور در سی و چهارمین دوره&zwnj;ی انتخاب دختر شایسته&zwnj;</p>
<p align="justify">رفیق زلاتان!<br />بسیار مفتخرم که الطاف رهبران حزب، شامل این بخش دورافتاده گردید و برای نخستین بار جهت&nbsp; شرکت در سی&zwnj;و چهارمین دوره&zwnj;ی انتخاب دختر شایسته&zwnj;، از دختران ما نیز دعوت به عمل آمد. به محض آن&zwnj;که نامه&zwnj;ی دفتر از یاکوتسک وصول شد، همّت کردیم تا دختران نمونه&zwnj;ی النک را شناسایی و به آن دفتر معرّفی کنیم. شک ندارم که همه&zwnj;ی دختران النک که در یکی از دورترین مناطق شرق روسیه&zwnj;ی بزرگ و در شرایط سخت و بسیار ساده زندگی می&zwnj;کنند و در عین حال باطراوت، شاداب و امیدوار به زندگی&zwnj;اند و در زمینه&zwnj;های بسیار، موفقّیّت&zwnj;های برجسته&zwnj;&zwnj;ای کسب کرده&zwnj;اند، شایسته&zwnj;ی معرّفی به حزب و تجلیل از سوی رهبران حزب هستند. امّا لاجرم بر اساس دستور، رفقای ما در دفتر نمایندگی، پس از جستجوی بسیار در قصبات و روستاهای منطقه، پنج نفر از دختران شایسته&zwnj;ی بخش را انتخاب کرده&zwnj;اند که در این نامه به حضور، معرّفی می&zwnj;شوند:<img alt="" hspace="5" src="http://www.movazi.ir/images/dastan/tarhdastan12.jpg" align="left" vspace="5" /><br />&nbsp;<br />1- وانیا تامارف: 21ساله و فرزند یکی از روستائیان منطقه است. با وجود آن&zwnj;که روستای محل اقامت وی از مرکز النک فاصله&zwnj;ی بسیار دارد، امّا پس از تحمّل مرارت&zwnj;های بسیار توانست از دبیرستان مرکز بخش فارغ التحصیل شده، سپس به دانشگاه شوچنکو راه یابد. وی به تازگی، لیسانس مدیریت در اقتصادِ صنعتی را کسب کرده و به النک بازگشته&zwnj;است. هم&zwnj;اینک در کارخانه&zwnj;ی تولید موتور ماشین&zwnj;های کشاورزی، به عنوان کارشناس حسابداری قیمت تمام&zwnj;شده، مشغول به کار است. نامبرده از اعضای وفادار حزب در النک بوده و در برنامه&zwnj;های حزب هم حضوری فعّال دارد.</p>
<p align="justify">2- ساشنکا استپانویچ: ساشنکا را دشت&zwnj;های همیشه سبز بهار و دامنه&zwnj;های پربرف کوه در زمستان خوب می&zwnj;شناسند! شاعره&zwnj;ی بخش ما، ساشنکا، یکی دیگر از نمایندگان ماست. 18سال دارد. پدرش نوازنده و مادرش آوازه&zwnj;خوان معروف شرق هستند. طبیعت زیبای النک، الهام بخش شعرهای ساشنکاست. ساشنکا افتخار دارد که در هفده سالگی به دعوت انجمن ملّی شعر روسیه، در کرملین، اشعارش را برای رهبران حزب قرائت کرده&zwnj;است. همچنین قرار است پس از پایان تحصیلات دبیرستان، در دانشکده&zwnj;ی ادبیات دانشگاه دولتی مسکو، از بورس انجمن ملّی شعر روسیه استفاده کرده، به تحصیل ادامه دهد. شایسته است یکی از اشعار کوتاه او را جهت حظ رفیق زلاتان درج کنم:<br />ای آسمان آبی<br />که استوار بر فراز دشت&zwnj;های سپیدپوش ایستاده&zwnj;ای!<br />می&zwnj;دانم که دلت تنگ دشت&zwnj;های سرسبز النک است.<br />سرم را بالا می&zwnj;گیرم.<br />چشمانم را نگاه کن!<br />سبزی&zwnj;اش تو را به یاد بهار نمی&zwnj;اندازد؟!</p>
<p align="justify">3- یوا تویمازوف: یوا، 20 ساله، معلّم دبستان روستای سویا است. یوا با جدّیت و تلاش فراوان به رغم آن&zwnj;که، بسیاری وی را به سبب جوانی، فاقد تجربه&zwnj;ی لازم می&zwnj;دانستند، به آموزش شاگردان روستای سویا همّت گماشت. به نحوی که امسال، همه&zwnj;ی فارغ&zwnj;التّحصیلان دبستان سویا به دبیرستان مرکز بخش، راه پیدا کرده&zwnj;اند.</p>
<p align="justify">رفیق زلاتان!<br />یوا را حتماً به خاطر خواهید آورد. سال گذشته پس از آن&zwnj;که یوا، با شجاعت تمام در برابر خرسی گرسنه که به مدرسه حمله کرده&zwnj;بود، ایستاد و از شاگردانش دفاع کرد، نشان شجاعت حزب را در یاکوتسک از دستان شما دریافت کرد!</p>
<p align="justify">4- یلنا روسِلین: نامبرده، 18 ساله، فرزند دیمیتری روسلین پستچی بخش النک، است. یلنا در امور عام&zwnj;المنفعة در النک حضوری فعّال دارد. وی برگزاری بازارچه&zwnj;های خیریه، جلسات هفتگی زنان و دختران حزب و جشن&zwnj;های محلّی جوانان را هدایت می&zwnj;کند. همه&zwnj;ی مردم النک یلنا را به خاطر خوبی&zwnj;ها و کمک&zwnj;های بی&zwnj;شمار به مردم و مهربانی&zwnj;اش، بسیار دوست دارند. او گاه، نامه&zwnj;های پدر سالخورده&zwnj;اش را توزیع می&zwnj;کند. از زنان ناتوان، پرستاری کرده و در هنگام برداشت محصول به یاری کشاورزان منطقه می&zwnj;رود. مردم النک در این انتخاب، امید زیادی به یلنا دارند.</p>
<p align="justify">5- فاینا شولوخف: فاینا، 16 ساله، فرزند فرمانده&zwnj;ی نظامیان ارتشی مستقر در النک، دختر نابغه&zwnj;ی بخش ماست.فاینا با هوش سرشارش توانست، بسیار زودتر از هم&zwnj;سن و سالان خود، دبیرستان را به اتمام برساند. فاینا هم&zwnj;اینک در مسکو&zwnj; است و در آکادمی علوم مسکو، به تحصیل ریاضیات مشغول است. اساتیدش او را با استعداد می&zwnj;دانند و امید دارند که نامش چون بزرگان ریاضیات روسیه، جاودانه شود.</p>
<p align="justify">در پایان امیدوارم، دختران شایسته&zwnj;ی النک بتوانند موجبات افتخار استان ساخا را فراهم آورند.</p>
<p align="left">26 اکتوبر 1967- النک</p>
<p align="justify">&nbsp;</p>
<p align="justify">از:&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; زلاتان سولیکوف؛ مدیر دفتر حزب در استان ساخا<br />به:&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; والری شرپوف؛ مسؤول دفتر نمایندگی حزب در بخش النک</p>
<p align="justify">رفیق والری!<br />باید به اطّلاع برسانم، در برّرسی به عمل&zwnj;آمده میان معرّفی&zwnj;شدگان بخش&zwnj;های استان، دختران النک نتوانستند جای&zwnj;گاهی کسب کنند. از این بابت متاسفم.</p>
<p align="left">11نوامبر 1967- یاکوتسک</p>
<p align="justify">&nbsp;</p>
<p align="justify">&nbsp;</p>
<p align="justify">از:&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; &nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; زلاتان سولیکوف؛ مدیر دفتر حزب در استان ساخا<br />به:&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; واسیلی ترشکویچ؛ مسؤول دفتر نمایندگی حزب در بخش سوخانا</p>
<p align="justify">رفیق واسیلی!<br />باید به اطّلاع برسانم، در برّرسی به عمل&zwnj;آمده میان معرّفی&zwnj;شدگان بخش&zwnj;های استان، دوشیزه&zwnj;گان ردیف&zwnj;های 3و4 انتخاب شدند. لازم است، نامبردگان در تاریخ 17 سپتامبر خود را به دفتر یاکوتسک معرّفی نمایند.</p>
<p align="left">11نوامبر 1967- یاکوتسک</p>
<p align="justify">&nbsp;</p>
<p align="justify">&nbsp;</p>
<p align="justify">از:&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; زلاتان سولیکوف؛ مدیر دفتر حزب در استان ساخا<br />به:&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; روسلان ماسارف؛ مسؤول دفتر نمایندگی حزب در بخش بولکالاخ</p>
<p align="justify">رفیق روسلان!<br />باید به اطّلاع برسانم، در برّرسی به عمل&zwnj;آمده میان معرّفی&zwnj;شدگان بخش&zwnj;های استان، دوشیزه&zwnj;&zwnj;ی ردیف پنجم انتخاب گردید. لازم است، نامبرده در تاریخ 17 سپتامبر خود را به دفتر یاکوتسک معرّفی نماید.</p>
<p align="left">11نوامبر 1967- یاکوتسک</p>
<p align="right">...<br />...<br />...<br />&nbsp;<br />از:&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; &nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; دفتر مرکزی حزب<br />به:&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; &nbsp;&nbsp; مدیران دفاتر حزب در استان&zwnj;ها</p>
<p align="right">رفقا!<br />به این وسیله، اعلام می&zwnj;شود، دوشیزه ناتاشا شارپوا، ستاره&zwnj;ی بی&zwnj;نظیر باله در گروه رقص و موسیقی تاتر ملّی، به عنوان دختر شایسته&zwnj;ی سال برگزیده &zwnj;شده&zwnj;است. نامبرده طیّ مراسمی رسمی در تاریخ 15دسامبر، در کرملین مورد تجلیل همه&zwnj;ی رهبران حزب قرار خواهدگرفت.</p>
<p align="left">1دسامبر 1967- مسکو</p>]]>
      http://www.movazi.ir/images/dastan/dastan12.jpg
    </content>
  </entry>
  <entry>
    <title>نگاهي به نگاهِ كتاب‌هاي ادبيّات دبيرستان به رابطه‌ي دختر و پسر</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.movazi.ir/archives/000532.php" />
    <modified>2006-12-08T06:31:36Z</modified>
    <issued>2005-12-26T02:19:14+03:30</issued>
    <id>tag:www.movazi.ir,2005://1.532</id>
    <created>2005-12-25T22:49:14Z</created>
    <summary type="text/plain">دختر دبيرستاني‌ها چه احساسي دارند وقتي نگاهِ آتشك و قطران را به دلارام مي‌خوانند و حفظ مي‌كنند؟- صمد غفاري</summary>
    <author>
      <name>-.jpg</name>
      
      <email>info@movazi.com</email>
    </author>
    <dc:subject>cat_05</dc:subject>
    <content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.movazi.ir/">
      <![CDATA[<p align="justify"><font size="2">صمد غفاري</font></p>
<p align="justify"><font size="1">توضيح واجب&zwnj;تر متن:<br /><font color="#000080">غرضي از نوشتن اين يادداشت&zwnj; (ها) ندارم.<br />البته نمي&zwnj;شود كه آدم غرضي از انجام كاري نداشته باشد. اما فكر نكنيد كه با اين&zwnj;چنين تيتر زدن&zwnj;هايي مي&zwnj;خواهم به يك چالش عميق فرهنگي در سطوح بالاي مديريت آموزش كشور طعنه بزنم يا به سرحدات بي&zwnj;فكري و بي&zwnj;تدبيري در مقوله&zwnj;ي تعليم و تربيت نوجوانان در نگاه كلان اشاره&zwnj;اي بكنم.<br />باور كنيد كه اصلاً غرضي از نوشتن اين يادداشت&zwnj; (ها) ندارم!</font></font></p>
<p align="justify">اين حرف&zwnj;ها را معلم تاز&zwnj;ه كاري مي&zwnj;زند كه احساس مي&zwnj;كند به ادبيّات فارسي علاقمند است و مدام سعي مي&zwnj;كند دانش&zwnj;آموزانش را با خود هم&zwnj;راه سازد.<br />امروز براي تدريس زبان و ادبيّات فارسي در يك دبيرستان پسرانه، علاوه بر اين&zwnj;كه بايد پيرمردي مُسِن و جا افتاده كه كت و شلوار سرمه&zwnj;اي مي&zwnj;پوشد و عصاقورت&zwnj;داده راه مي&zwnj;رود و مي&zwnj;ايستد و لفظ&zwnj;قلم با واژه&zwnj;هاي اصيل پارسي حرف مي&zwnj;زند نباشيد، بلكه گاهي اوقات لازم است به زبان برره&zwnj;اي هم تكلّم بفرماييد تا بچه&zwnj;ها فرق ماضي استمراري با مضارع اخباري را به&zwnj;تر بفهمند!<br />بچه&zwnj;هاي اين دوره &zwnj;و زمانه، در فضاي جامعه آن&zwnj;چنان تحت تأثير بمباران اطلاعات و اخبار و مطالب گوناگون و متفرقه هستند، كه به سختي مي&zwnj;توانند هوش و حواس خود را معطوف به مباحث (در ظاهر) به درد نخوري از قبيل دستور زبان فارسي بكنند. نويسندگان كتاب&zwnj;هاي درسي هم اين حقيقت را خوب دريافته&zwnj;اند و با ايجاد جذابيت&zwnj;هاي بصري و موضوعي در كتاب&zwnj;ها، بسيار كوشيده&zwnj;اند تا اين مشكل را حل كنند. از اين جمله&zwnj; است درس شيرين ادبيّات فارسي:</p>
<p align="justify">كتاب&zwnj;هاي حال حاضرِ درسِ ادبيّات دبيرستان&zwnj;هاي ما، موضوع&zwnj;محور تدوين شده&zwnj;است و دانش&zwnj;آموزانِ اكثر رشته&zwnj;ها در طول دوران دبيرستان، متن&zwnj;ها و اشعار فارسي را دسته&zwnj;بندي شده مي&zwnj;خوانند: ادبيّات حماسي، ادبيّات داستاني، ادبيّات غنايي، ادبيّات تعليمي، ادبيّات فارسي برون مرزي و ...<br />قبل از اين&zwnj;ها، يعني وقتي كه ما بچه (تر) بوديم و تله&zwnj;ويزيون در نشان دادن صحنه&zwnj;هاي عشق و قاشقي (!) اين همه دست و دلبازي نشان نمي&zwnj;داد، خواندن يواشكي داستان ليلي و مجنون براي يك پسر دبيرستاني از نظر والدين چندان هم نمي&zwnj;توانست طبيعي به نظر برسد!! اما حالا ... بگذريم كه اين رشته سر دراز دارد.<img hspace="5" src="http://www.mofid-highschool.com/images/fli1front.jpg" align="left" vspace="5" alt="" /><br />*<br />در كتاب ادبيّات اول دبيرستان، بعد از داستان رستم و سهراب و يك نمونه تعزيه، به فصل ادبيّات داستاني سنتي مي رسيم و در آن دو نمونه از داستان&zwnj;گويي هاي سنتي ايراني را مي خوانيم.<br />درس اول داستان &laquo;سمك و قطران&raquo; از مجموعه داستان&zwnj;هاي دنباله دار سمك عيّار است و درس بعدي تحت عنوان &laquo;داستان خير و شر&raquo; از هفت&zwnj;پيكر حكيم نظامي گنجوي انتخاب شده كه البته در كتاب درسي، بازنويسي اين داستان به نثر دكتر زهرا كيا از كتاب داستان هاي دل&zwnj;انگيز ادبيّات فارسي آمده&zwnj;است.<br />نگاهي اجمالي به شخصيت&zwnj; پردازي&zwnj;ها در اين دو درس و سير داستاني هر كدام، ما را به واقع نگران مي&zwnj;دارد. هر چند كه كمبود وقت براي تدريس اين كتاب، امكان تعمّق واقعي در پيام هيچ درسي را در كلاس به وجود نمي&zwnj;آورد.<br />*<br />سمك در محضر خورشيدشاه است و قصد مي كند كه به خوش&zwnj;آمدِ سَروَرَش، قطران را دست&zwnj;بسته پيش او بياورد. وي شبانه از لشكرگاه خودي بيرون مي زند و در ميانه&zwnj;ي راه تا رسيدن به خرگاه قطران، با فرد مشكوكي برخورد مي&zwnj;كند كه در خلاف جهت پيش مي&zwnj;آيد. در يك حمله&zwnj;ي غافلگيرانه توسط سمك، مرد ناشناس دستگير مي&zwnj;شود و اقرار مي&zwnj;كند كه از طرف قطران مأمور شده است كه سمك را دست&zwnj;بسته به نزد قطران ببرد! اين ناشناس كه نامش &laquo;آتشك&raquo; است، در اعترافات بعدي، علت اصلي داوطلب شدن براي اين كار را اين چنين شرح مي&zwnj;دهد:<br /><font color="#000080">من [آتشك] گفتم: &laquo;اي پهلوان! حاجتي دارم؛ اگر مراد من برآوري، سمک را دست بسته پيش تو آورم&raquo;. قطران گفت: &laquo;حاجت تو چيست؟&raquo; من گفتم: &laquo;&zwnj;اي پهلوان جهان! کسي هست از آن پادشاه ماچين که او را &laquo;دلارام&raquo; نام است. او را بخواه از شاه و به زني به من بده&raquo;. قطران برخود گرفت که اين&zwnj;کار بکند و دلارام را به زني به من دهد و انگشتري به من داد تا چون تو [سمك] را پيش وي برم از عهده&zwnj;ي کار من بيرون آيد.&raquo;<br /></font>*<br />ملاحظه فرموديد؟ قضيه همان عشق و قاشقي است كه فرموده بودم. ظاهراً مؤلفين محترم براي آشنا كردن بچه&zwnj;هاي چهارده ساله با مقوله&zwnj;ي زن و زندگي راه جالبي در پيش گرفته&zwnj;اند. شخصيتي مي&zwnj;سازند به نام آتشك كه به خاطر يك زن، شجاعت (بخوانيد كله&zwnj;خري) مي&zwnj;كند و قصد گرفتن سمك (قهرمان شجاع و بي&zwnj;باك داستان) را مي&zwnj;كند.<br />قضيه جالب&zwnj;تر هم مي&zwnj;شود و آتشك پس از برخورد با سمك در يك دور در جاي جانانه، خيانتي مثال&zwnj;زدني مي&zwnj;كند:<br /><font color="#000080">سمک عيار گفت: &laquo;اي آتشک! با من عهد کن و سوگند خور که يار من باشي و هر چه بگويم بکني و راز من نگاه داري و خيانت نينديشي و نفرمايي و از قول من بيرون نيايي تا من دلارام را بي رنجي در کنار تو آورم و نيک داني که از دست من بهتر برخيزد که از دست قطران&raquo;. آتشک خرم شد در دست و پاي سمک افتاد. گفت: &laquo;بنده ام، تو چه مي فرمايي؟ سوگند خورد به يزدان دادار کردگار و به نان و نمک مردان و به صحبت جوانمردان که آتشک، غدر نکند و خيانت نينديشد و آن کند که سمک فرمايد و با دوست وي دوست باشد و با دشمن وي دشمن.&raquo;<br /></font>سمك به كمك آتشك نقشه&zwnj;اي طرح مي&zwnj;كند و پس ورود به اقامتگاه قطران، پس از آن كه در بزم شبانه، قطران از فرط مي&zwnj;خوارگي بي&zwnj;هوش شده است، او را دست&zwnj;بسته پيش خورشيدشاه مي&zwnj;برد.<br />*<br />داستان جالبي بود، نه؟ همه&zwnj;ي اين&zwnj;ها در كتاب درسي كلاس اول دبيرستان آمده است و از 1377 تا حالا ميليون&zwnj;ها نسخه تكثير و توزيع و تدريس شده&zwnj;است. شايد خود شما هم در دوران مدرسه، كلمات مشكل اين داستان را حفظ و بعضي از جملات آن را به فارسي ساده و روان بازنويسي كرده باشيد.<br />پيام داستان سمك و قطران چيست؟ <br />آتشك چگونه شخصيتي دارد؟<br />ما با نشان دادن شخصيت او به دانش&zwnj;آموز چه چيزي را آموزش مي&zwnj;دهيم؟<br />عشق را؟ فداكاري را؟ وفاداري را؟ <br />يا چشم&zwnj;چراني، هوسراني، فداكاري بي&zwnj;مورد، خيانت آشكار و از سر ترس، ...</p>
<p align="justify">آن اول هم گفتم كه غرضي از نوشتن اين يادداشت&zwnj;ها ندارم. فقط تأملي مي&zwnj;كنم به آن&zwnj;چه ناخودآگاه به خورد بچه&zwnj;هايمان مي&zwnj;دهيم. شايد بيش&zwnj;تر از حد معمول وسواس به خرج داده&zwnj;ام و در اين دوره و زمانه&zwnj;اي كه تله&zwnj;ويزيون آن&zwnj;قدر ها هم خسيس نيست و امثال عموپورنگ خيلي حرف&zwnj;هاي بالاي هجده سال توي گوش كودكانمان فرو مي&zwnj;كند، پرت افتاده&zwnj;ام. اما حق بدهيد كه نگران باشم. من تجربه&zwnj;ي تدريس اين درس را در دبيرستان دخترانه نداشته&zwnj;ام. اما پسرهاي بازيگوشِ ما كه نيششان تا بناگوش باز شد از داستان دلارام و آتشك. فكر نمي&zwnj;كنم نگاهي اين چنين ابزاري به مقوله&zwnj;ي &laquo;زن&raquo; (كه صرفاً محرك يك انتقام گيري بي&zwnj;پايه و اساس است) از ديد خانم معلم&zwnj;هاي دقيق و باهوشِ ما مغفول مانده باشد. دختر دبيرستاني&zwnj;ها چه احساسي دارند وقتي نگاهِ آتشك و قطران را به دلارامي كه در اختيار پادشاه ماچين است -و نرخ معامله و وجه المصالحه&zwnj;ي قطران و سمك با آتشك است- مي&zwnj;خوانند و حفظ مي&zwnj;كنند؟<br />اگر عمري باشد در نوبت&zwnj;هاي بعدي به درس&zwnj;هاي ديگر هم مي&zwnj;پردازم.</p>]]>
      http://www.movazi.ir/images/didgah/didgah12.jpg
    </content>
  </entry>
  <entry>
    <title>تاثير ازدواج بر مردان</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.movazi.ir/archives/000535.php" />
    <modified>2006-12-08T06:31:36Z</modified>
    <issued>2005-12-26T02:17:14+03:30</issued>
    <id>tag:www.movazi.ir,2005://1.535</id>
    <created>2005-12-25T22:47:14Z</created>
    <summary type="text/plain">هر چند ازدواج تاثيرات مثبتي را در هر دو جنس باعث ميشود، اما ذي نفع اصلي آن مردان ميباشند - زهرا علوی</summary>
    <author>
      <name>-.jpg</name>
      
      <email>info@movazi.com</email>
    </author>
    <dc:subject>cat_05</dc:subject>
    <content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.movazi.ir/">
      <![CDATA[<p align="justify">زهرا علوی</p>
<p align="justify">تأهل، در مورد همه ي ابناي بشر ماهيتي سرشتي دارد و غالب وجود آن عالمگير ميباشد. لذا تفاوت فرهنگها موجب دگرگونيهاي اساسي در قواعد آن نميشود!<br />مطالبي که در ذيل مي آيد بر اساس تحقيقاتي است که استيون ناک ( Steven I.nox ) استاد جامعه&zwnj;شناسي دانشگاه ويرجينيا، پيرامون &quot;علل و پيامدهاي تغييرات در خانواده آمريکايي&quot; انجام داده است. بر همين اساس بايد در ابتدا ذکر شود که عواملي که در &quot;نفع بيشتر مردان از ازدواج &quot; مطرح ميشود، عواملي جامع و مانع براي جامعه ي ايراني نيست و با توجه به اعتقادات مسلمين در باب ازدواج بايد تاکيد کرد که نفع طرفين از ازدواج خيلي بيشتر از مطالب عنوان شده است....<img hspace="5" src="http://www.movazi.ir/images/didgah/tarhdidgah3-12.jpg" align="left" vspace="5" alt="" /><br />با توجه به تحقيقات افراد متأهّل عموما افراد سالم تري هستند و عمر طولاني تري دارند و از سلامت عقلاني و نفساني بيشتري برخوردارند، شاد&zwnj;ترند و در آمد بيشتري دارند.<br />هر چند ازدواج تاثيرات مثبتي را در هر دو جنس باعث ميشود اما ذي نفع اصلي آن مردان ميباشند. مردان در تمام اموري که ازدواج در آنها تاثير دارد، منفعت بيشتري بدست مي آورند و انتفاع زنان از ازدواج در صورتي حاصل ميشود که يک رابطه ي زناشويي مطلوب و کانوني گرم و صميمي ايجاد شود. در حاليکه به نظر ميرسد مردان کمتر تحت تاثير کيفيت زندگي مشترک خود قرار ميگيرند و بطور ساده و اوليه به محض تأهل از مزاياي آن بهره مند ميشوند، به عبارت ديگر نفس عمل ازدواج باعث بهبود زندگي مردان ميشود، اما بهبود زندگي زنان تحت تأثير کيفيت زندگي زناشويي خواهد بود.<br />ازدواج و تشکيل زندگي مشترک در واقع تشکيل يک کانون اجتماعي است. اين بدان معني است که همراه با مفهوم ازدواج يکسري انتظارات وابسته به فرهنگ نيز وجود دارد و بدينگونه مردان با اين اقدام کاري بيش از شروع يک زندگي ساده با يک زن را آغاز ميکنند و در واقع با اين عمل خود را به مجموعه اي از قوانين قرار دادي و انتظارات متصل ميسازند. او در مقام همسر و پدر مورد انتظارات ديگران قرار ميگيرد و از ديدگاه سايرين بايد رفتاري متفاوت از زمان تجرد داشته باشد.<br />ازدواج بيش از ارتباط بين دو شريک جنسي را پديد مي آورد و ارتباطي است که مفاهيم آن از باورهاي فرهنگي نش?ت گرفته، با ازدواج زوجين تعهداتي را پذيرا ميشوند از جمله وفا&zwnj;داري، غمخواري، تحمل...<br />زوج&zwnj;هايي که براي طولاني مدت تنها رابطه ي همزيستي داشته&zwnj;اند از جنبه هاي قابل پيش بيني بسياري از زوج&zwnj;هايي که به ازدواج يکديگر در آمده اند متفاوتند. اينگونه زوجها توسط تمايلات جنسي به يکديگر وابسته هستند و روابط اخلاقي ديگر در آن ها بسيار کم است، آزادي بيشتري نسبت به افراد متاهل دارند و قانون تعيين کننده اي براي اينگونه روابط وجود ندارد، شانس بيشتر طلاق و رضايت&zwnj;مندي کمتر از روابط جنسي از معايب اين نوع زندگي است و طرفين حداقل تعهد را نسبت به يکديگر دارند.<br />مفهوم ازدواج در جامعه امريکا بدين معني است:<br />1- شخص انتخابي آزاد دارد که بر پايه ي عشق است 2- بلوغ و استقلال نياز مسلم اقدام به ازدواج است 3- ازدواج ارتباط بين دو جنس مخالف است 4- در زندگي مشترک مرد تامين کننده اصلي معاش است و او رئيس است 5- وفا&zwnj;داري جنسي و تک همسري انتظارات يک ازدواج است 6- ازدواج بطور طبيعي با تولد فرزندان همراه است.<br />و ماهيت مردانگي در ازدواج هم يعني: مرد پدر فرزنداني است که از همسرش متولد ميشود / تامين معاش زن و فرزندان بر گردن اوست / حافظ و محافظت کننده ي خانواده است.<img hspace="5" src="http://www.movazi.ir/images/didgah/tarhdidgah2-12.jpg" align="left" vspace="5" alt="" /><br />بر اين اساس اگر مرد از محافظت يا تامين معاش سر باز زند، نه تنها همسري نا&zwnj;شايست تلقي ميگردد، بلکه به نوعي کمتر از يک مرد کامل محسوب ميگردد. در يک زندگي مشترک مرد آنگونه رفتار ميکند که به حسب فرهنگ مطابق با هويت مردانگي&zwnj;اش باشد. موضوع اصلي در مورد ازدواج در زندگي مردان عبارتست از اينکه ازدواج به دليل آنکه موقعيتي جهت تکامل و حفظ ماهيت مردانگي ميباشد باعث ايجاد تغييراتي در مردان ميگردد. حقيقت آشکار آنست که غالب مردان و زنان، زندگي مشترک خود را به گونه اي طراحي ميکنند که نسبت به کليات ازدواج اصولي تطابق زيادي داشته باشد. و ازدواج اصولي تنها راهي است که همسران ِ مرد، ميتوانند به يک مرد کامل تبديل شوند. هنگاميکه قضيه اساسي مفهوم گرديد، درک علت اثرات مثبت ازدواج در مردان بسيار آسانتر خواهد بود. هويت مردانگي موقتي است و مي بايست در دوران پس از بلوغ مستمراً و فعالانه حفظ گردد که اين امر بوسيله ي يک ازدواج اصولي امکان پذير ميشود و يک مرد هويت مردانگي خود را طي&nbsp; زندگي مشترک حفظ کرده، توسعه ميدهد و به نحوي آن را ابراز ميکند. نقش تکامل و بلوغي که يک مرد به عنوان همسر ايفا ميکند هسته ي اصلي هويت مردانگي وي قرار ميگيرد و اين موضوع راهنماي اصلي در علت ثمر بخش بودن ازدواج در زندگي مردان است.<br />مردان متاهل بيش از مردان مجرد در زمينه فعاليتهاي اجتماعي و معقول درگير ميشوند و پاداش چنين فعاليتهايي به صورت شاءن و اعتبار يا ماديات به ايشان برميگردد. مردان متاهل تابعيت خود از روابط غير رسمي يا دوستانه را با شرکت در روابط مبتني بر نقشهاي اصولي جايگزين ميکنند و در واقع به اين طريق اجتماعات خصوصي خود را تغيير ميدهند، آنها در اجتماع بر نقشهايي تاکيد ميکنند که جزئي از کانونهاي اجتماعي هستند مثل نقشهاي مذهبي و اقتصادي.<br />Card gillian&quot;&nbsp; &quot; نيز در تحقيق خود در مورد مردان متاهل ميگويد: مردان متاهل در&nbsp; مواد و نوع و سطح،&nbsp; روابط خود را بر اساس ميزان نيل به اهداف تنظيم ميکنند و طبيعتاً موفقيت و شکست آنها تعيين کننده خواهد بود. بر خلاف وابستگي به ديگران، اينگونه موفقيتهاي شخصي خصوصيات مردانگي را تحکيم مي بخشد....</p>]]>
      http://www.movazi.ir/images/didgah/didgah2-12.jpg
    </content>
  </entry>
  <entry>
    <title>نامزدکنون!</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.movazi.ir/archives/000541.php" />
    <modified>2006-12-08T06:31:36Z</modified>
    <issued>2005-12-26T02:17:14+03:30</issued>
    <id>tag:www.movazi.ir,2005://1.541</id>
    <created>2005-12-25T22:47:14Z</created>
    <summary type="text/plain">بنده نه پول درست و حسابی داشتم و نه خانه و ماشین و خلاصه از این جور چیزها!</summary>
    <author>
      <name>-.jpg</name>
      
      <email>info@movazi.com</email>
    </author>
    <dc:subject>cat_12</dc:subject>
    <content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.movazi.ir/">
      <![CDATA[<p align="center"><img hspace="5" src="http://www.movazi.ir/images/chaie-shirin/tarhchaieshirin12.jpg" align="absMiddle" vspace="5" alt="" /></p>
<p>
<table style="BORDER-COLLAPSE: collapse" bordercolor="#111111" cellspacing="7" cellpadding="7" width="100%" border="0">
    <tbody>
        <tr>
            <td valign="top" width="50%">
            <p class="MsoNormal" dir="rtl" style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify" align="center"><font color="#0000ff" size="1"><span dir="ltr"><span lang="AR-SA"><strong>***حامد رضوی***</strong></span></span></font></p>
            <p class="MsoNormal" dir="rtl" style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify" align="justify"><font size="2"><span dir="ltr"><span lang="AR-SA">کشت من رو بس که گفت: &laquo;دیگه چایی شیرین با تو&raquo; من می گویم: &laquo;بابا ما که هنوز نامزدیم، چای شیرین مال اون&zwnj;هایی که عروسی کردن و طعم&zwnj;ش رو حسابی چشیدند.&raquo; اما باز می گوید: &laquo;چه فرقی می کنه، مهم اینه که شما هم شیرینی اش رو حس کردید.&raquo; و من که حوصله سر و کله زدن با سردبیر را ندارم و پیش وجدانم هم می بینم که پر بیراه نمی&zwnj;گوید، بالاخره ناچار می شوم حرفش را بپذیرم و به عنوان اولین نامزدهای ستون چایی شیرین و البته کم سن و سال ترین آنها، سرتان را درد بیاورم و شاید هم چشم&zwnj;ها&zwnj;یتان را!<br />تو اینکه هر ازدواجی توی این عالم در نوع خودش یک اتفاق خیلی بزرگ محسوب می&zwnj;شود شک نکنید. بالاخره این &laquo;یکی شدن&raquo; می تواند منشا خیلی از تحولات باشد. به خصوص اینکه توی سن&zwnj;های پایین&zwnj;تر واقع بشود، که به نظرم اثرش دو چندان خواهد شد. الان که دارم می&zwnj;نویسم کلی حرف دارم که برایتان بزنم. و کلی حرف که دوست دارم نزنم؛ چون بیشتر چشیدنی&zwnj;اند تا شنیدنی. از شیرینی این چای شیرین هم هر چه بگویم کم گفته&zwnj;ام. من که بهش می&zwnj;گویم قنداق! شک نکنید. اگر مال بعضی&zwnj;ها شیرینی&zwnj;اش کمتر از این هست که گفتم، تقصیر خودشان است. چون یا شکر کم توی آن ریخته&zwnj;اند، یا درست آن را هم نزده&zwnj;اند. خلاصه &laquo;هر چه هست از قامت ناساز بی اندام ماست&raquo; <br />مطمئنم این کلمه شیرین شش حرفی برای همه جور آدمی هم حرف برای گفتن دارد. برای روشنفکرها یک جور، برای عاشق&zwnj;های رمانتیک یک جور، برای بچه مذهبی&zwnj;ها یک جور، و برای عالم و آدم حرف دارد و لذت! کاش می&zwnj;شد خیلی چیزها را نوشت و گفت. شاید هم خیلی از چیزهایی را که الان فکر می کنم نباید گفت، یک روزی برایتان بگویم. از روزهایی که رنگشان با روزهای تجرد خیلی فرق می&zwnj;کند. از روزهایی که راحتی&zwnj;اش با سختی&zwnj;هایش تعریف می شوند. از روزهایی که حتی یک لحظه هم نمی&zwnj;توانید تنهایی را تحمل کنید. روزهایی که غیر از &laquo;او&raquo; دیگر کسی برایت معنی ندارد. روزهای سخت و شیرین تاهل؛ و من به آن می گویم روزهای آرامش درون. <br />راستی برای اطلاعات عمومی آن دوستانی که تا اسم ازدواج می&zwnj;آید می&zwnj;گویند پول، باید بگویم که بنده نه پول درست و حسابی داشتم و نه خانه و ماشین و خلاصه از این جور چیزها! فقط با ماهی چندرغاز شروع کردم و البته با یک عالم توکل، و یک کمی هم از آن چیزهایی که من و شما هر دویمان می&zwnj;دانیم. البته همین الان خانمم که دارد به زور مطلب من را قبل از منتشر شدن می&zwnj;خواند (البته من زن ذلیل نیستم!!!) می&zwnj;گوید که اینها را ننویس. خودت بس نبود، می&zwnj;خواهی یک عده دیگر را هم بدبخت کنی! ولی من بی&zwnj;توجه به حرف&zwnj;های او، و حتی بی&zwnj;توجه به مطلبی که دارم می&zwnj;نویسم، فقط به چای شیرین فکر می کنم. یک چای شیرین دو نفره، با نان بربری تازه و پنیر و کره.</span></span></font></p>
            </td>
            <td valign="top" width="50%">
            <p class="MsoNormal" dir="rtl" style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify" align="center"><font color="#ff0000" size="1"><span dir="ltr"><span lang="AR-SA"><strong>***زینب خادم***</strong></span></span></font></p>
            <p class="MsoNormal" dir="rtl" style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify" align="center"><font size="2"><span dir="ltr"><span lang="AR-SA">اين اولين نوشته&zwnj;ايست كه داره يك برگ از زندگي مشترك ما را براي يك عده ورق مي&zwnj;زنه و بايد اعتراف كنم كه نوشتنش برايم سخته. نمي&zwnj;دانم از كجا شروع كنم؛ از روزهاي اول نامزدي كه دو نفر يا بهتر بگويم دو خانواده با هم آشنا مي&zwnj;شوند و هر كدام سعي مي&zwnj;كنند حفظ كلاس كنند و حسابي تو يك چيزهايي جلوي طرفشان كم نياورند، يا از آن جايي كه بعد از دو سه روز اول كه چند بار به دلايل مختلف با همسرتان بيرون مي&zwnj;رويد و بعد كه به هم عادت كرديد، بايد دو سه روزي را با دوري و دلتنگي هم بسازيد. آن وقت است كه هر كدام مي&zwnj;خواهيد غرورتان را زير پا نگذاريد و به طرفتان نگوييد كه چقدر انتظار ديدن و حرف زدن با او را كشيده&zwnj;ايد. <br />از يك طرف هم حاضري همه لحظه&zwnj;هايت را با فكر حرف زدن با او بگذراني تا زنگ بزند و براي اولين بار با يك مردي كه خيلي تا حالا غريبه بوده و فقط با يك جمله تاريخي محرم&zwnj;ترين فرد زندگي&zwnj;ات شده حرف بزني. نمي&zwnj;دانم شايد بهتر باشد از اونجايي شروع كنم كه روزهاي اول وقتي بيرون مي&zwnj;رويد هر دوي شما مي&zwnj;خواهيد همه آموزه&zwnj;هايي كه تا آن موقع به وصرت تئوري شنيده&zwnj;ايد را عملي سازيد و شروع مي&zwnj;كنيد به شعارهاي آن چناني دادن و كلي هم ذوق مي&zwnj;كنيد كه طرفتان به خاطر اين حرفها به شما افتخار مي&zwnj;كند. <br />شايد هم بهتر است از اولين خريدها بگويم كه اصلا از سليقه همسرت خبر نداري و همه&zwnj;ش سعي مي&zwnj;كني يك جنس خيلي شيك انتخاب كني كه به سليقه&zwnj;ات شك نكنند؛ حالا بماند كه سليقه&zwnj;هايتان توي خوردن يكي هست يا نه. مثلا شايد يكي از شما بخواهد نيمرو را توي ماهيتابه بخورد و اون يكي اين رو بي&zwnj;كلاسي بدونه (البته مي&zwnj;دونيد كه اين كارا بيشتر از آقايان برمي&zwnj;آيد!) <br />شايد اگر از دسته گل&zwnj;ها و شيريني&zwnj;هايي شروع كنم كه در رفت و آمدهاي خواستگاري از طرف خانواده داماد پيشكش مي&zwnj;شود بد نباشد. حتما مي&zwnj;دانيد كه چقدر مهم و مورد توجه است. اما نمي&zwnj;دانيد چه حالي مي&zwnj;شويد اگر بعد از نامزدي بفهميد دسته گل روز محرميت كه يك سبد خيلي قشنگ و نه-ده تا گل سرخ هلندي كه فكر مي&zwnj;كرديم نشان روح پروانه&zwnj;اي آقاي همسر است، اصلا براي شما سفارش داده نشده است. فقط كافي است بدانيد اين آقاي زرنگ مسئول يك جايي هستند كه در آن همايش فراوان برگزار مي&zwnj;شود و متوجه شويد كه آن دسته گل رمانتيك اصلا مخصوص شما نبوده و براي اينكه دور ريخته نشود به خانه شما آمده است! <br />خلاصه هنوز نمي&zwnj;دانم بهتر است از كجا شروع كنم، اما مي&zwnj;دانم كه همه جاش شيريني خاص خودش را دارد كه بعد از چشيدنش تازه آن موقع حس مي&zwnj;شود و به ياد ماندني كه مزه&zwnj;اش زير دندون بمونه. پس اگر تا حالا نچشيده&zwnj;ايد بسم ا...! </span></span></font></p>
            </td>
        </tr>
    </tbody>
</table>
</p>]]>
      http://www.movazi.ir/images/chaie-shirin/chaieshirin12.jpg
    </content>
  </entry>

</feed>