به من؛ روزي که زادم و روزي که بميرم و روزي که زنده برانگيخته شوم، سلام! (سورهي مريم؛ آيهي 33)
مسيح که زادهشد، به مادر باکره، خردهگرفتند و سيل تهمت روان ساختند. شمشير زبان از نيام کام برکشيدند و زخم زدند. کودک و مادر را "تنها" ديدند و "فهم" نکرده، قضاوت کردند. امّا مسيح که زادهشد "بشارت برکت" آمد. "بندهي خدا" سخن گفت، "مژدهي خير" گرفت و پيامآور صلح و رحمت شد. همان دم، مطيع گشت به فرمان خداوند در "اقامهي نماز و اداي زکات" تا آنهنگام که زنده است و "احسان به مادر" و پرهيز از "شقاوت و گردنکشي".
مسيح که زادهشد نميدانم کدام کاخها فرو ريخت و کدام نريخت. نميدانم چه کسي باور کرد که او پيامبر خداست و چه کسي باور نکرد. نميدانم که همکلام او شد که ذلک عيسيابن مريم، و که نشد. نميدانم چه کسي شنيد گفتار حقّاش را و چه کسي نشنيد. نميدانم. واقعاً نميدانم. در کتابها خواندم که اوضاع ستارهها به هم ريخت. منجّمان خبر از واقعهاي دادند. رهروان صدّيق موسي و پيروان نيکخصال زردشت، ترک ديار گفته، به وعدهگاهِ زادِ مسيح روي آوردند. پيامبر خدا زاده شدهبود!
مدّتها بود که رسولان و بزرگان بنياسرائيل چون عمران و زکريا و اشعيا، انتظار پيامبري بزرگ و صاحبِ رفعت، چون موسي را ميکشيدند. معبد بزرگ به دست کاهنان سرمايهدار يهود افتاده، دين و دنيا به هم آميخته بود و ملغمهاي از دين تحريفشدهي موسي به خورد بنياسرائيل ميشد. رسولان خدا چون زکريا آماج توهين و کلمات نيشدار بنياسرائيل قرار ميگرفتند. رحمت و مهرباني از انسانها گريخته و شقاوت و ستمگري، بر اريکه نشستهبود. ديگر کسي به کسي مهر نميورزيد. عشق معناي حقيقي خود را از دست دادهبود. در چنين احوالي پيامبر خدا زادهشد!
مسيح زاده شد تا پيامبر صلح و مهرباني و رحمت باشد. تا قدم بر هر شورهزاري که نهد سبز شود و دست رحمت بر جانهاي مرده کشد، و اکسير زندگي بپاشد. مسيح زادهشد تا در دنيا، اثري از ظلم، فريبکاري، شقاوت و گردنکشي و پستي و پليدي نباشد. مسيح زادهشد تا انسان، به ياد آورد که بزرگترين جلوهي حضرت حق، خود اوست. زادهشد تا منشور اخلاقي انسان را، تعريف کند. آزادگي، برابري، انساندوستي، برقراري و استحکام کانون خانواده، احترام به همنوع، تحمّل مخالف و سازش و مدارا با مردمان را ترويج کند. مسيح زادهشد تا امروز، جهان گلستان باشد!
از گلستان مسيح، امروز ـ اگر نگويم تلّي از خاکستر به جاي مانده ـ نه جلوهاي ميبينيم و نه شميمي استشمام ميکنيم. در دنيايي که بيش از نيم مردم آن، خود را پيروان مسيح ميدانند، ديگر خبري از آموزههاي مسيح نيست. قدرتمندان حکومتهاي مسيحي، صليب مسيح را در دست ميگيرند و بر مردمان دنيا ميتازند. خون ميريزند و فساد ميکنند و خود را تحت ارادهي مسيح جا ميزنند. اخلاق را آنگونه که هوسهايشان، طلب ميکند، تفسير ميکنند. دنيا به سمت ديوانگي پيش ميرود. قدرت فکر و نيروي اراده را از مردمان گرفتهاند. چنان که کلاغ را رنگنکرده، جاي قناري ميفروشند و همه ميبينند و فهم نميکنند و دم نميزنند! اگر باور داريم که نتوانستند مسيح واقعي را به صليب کشند، بايد بپذيريم که امروز رسالت واقعي مسيح را، به صليب کشيدهاند. مسيح دوباره بايد بيايد...
***
مسيح ميآيد. اين بار "پا در رکاب" ميآيد. پا در رکاب کسي ميآيد که تبر ابراهيم بر دوش دارد. دست موسي در آستين، مِهر عيسي بر لب و رسالت محمّد در دست! اين بار مسيح در پس "مسيحالمسايح" 3 ميآيد. يادگار همهي پيامبران. گزيدهي نوح، خلاصهي ابراهيم و عصارهي محمّد. 4 مسيح ميآيد تا انجيل را، آنگونه که براي امّتش به جاي گذاشت، نه آنچنان که امّتش بر جاي گذاشتند، از کلام "مهدي ما" بشنود! 5
مسيح ميآيد!
----------------------------------------------------
1. انجيل به معناي مژدهي خير است.
2. آيات سورهي مريم در بيان ماجراي ولادت مسيح ـ عليهالسّلام ـ
3. از القاب حضرت صاحبالزّمان ـ عجّلالله تعالي فرجهالشّريف ـ است.
4. بحارالانوار، جلد 51، صفحه 59 و جلد 52 صفحهي 305و 315
5. بحارالانوار، جلد 53، صفحهي 9
محمود مختاری

فاطمه مکی
يکي بود يکي نبود... يه دختر شايسته... ببخشيد شايسته نه... نمونه بود... که هنوز معلوم نبود چه طوري بود...!
قصه دختر شايسته يا نمونه، يا هر اسم ديگري که رويش بگذاري، متعلق به امروز و ديروز نيست، خيلي وقته که نه تنها حرفش هست بلکه بهش عمل هم مي شود! اين داستان در خارج! از سال 1951 توسط کسي به اسم «اريک مورلي» بريتانيايي آغاز شد. اين مسابقه در ابتدا به عنوان فستيوال انتخاب بهترين مايو شروع شد، ولي به علت استقبال از اين مسابقات و در عين حال اعتراض بعضي ها به مايو، کم کم اين مسابقه شکل ديگري را به خودش گرفت و تبديل شد به يک سمبل و نماد زيبايي! البته زيبا بودن فقط يکي از معيارهاي انتخاب دختر شايسته هست و به معيارهاي ديگري مثل ميزان تحصيلات، آشنايي با رشته هاي مختلف هنري و حتي ميزان عضويت و فعاليت در برنامه هاي خيريه هم توجه ميشه. مثلا دختر شايسته بيشترين ميزان وقت خودش را بعد از انتخاب شدن، صرف سفر کردن به کشورهاي مختلف و تبليغ براي برنامه هاي خيريه اي در اون کشور ها ميکنه.
اين آقاي مورلي هم داستاني دارد....
در 1996 در مکه (نام موسسه است). مدير روابط عمومي بود. اما در پايان رئيس هيئت مديره شد! او مکه را تبديل به مرکز بزرگ سرگرمي کرد با 15000 کارمند. آن موسسه در آموزش رقص، تهيه غذا، بازي بينگو، ورزش، اسکي روي يخ، بولينگ و… در انگلستان سرآمد شد. حتي تهيه غذاهاي تيمهاي آرسنال و چلسي و تاتنهام را نيز برعهده داشت. در 1948 پخش سري برنامه هاي «بياييد برقصيم» را آغاز کرد و در سال بعد مسابقه انتخاب بهترين پوشش در سالن هاي رقص را به اجرا درآورد. در 1951 رقابتهاي دختر شايسته دنيا را آغاز کرد. اين برنامه تنها در انگلستان 5/27 ميليون بيننده داشت. دختر شايسته دنيا هر ساله انتخاب مي شود.چند سال است که دختران ايراني الاصل به مقام اول و دوم دست پيدا مي کنند. اما اين داستان در ايران هم روايتي است شنيدني و حتي ديدني...
ابتدا در سال 1345 مجله زن روز در صفحه 10 شماره 91 خود با تيتر "دختر تهراني دختر شهرستاني محبت مبادله کنيد " طرح "دختر شايسته "را مطرح کرده و مطلب را اين گونه ادامه مي دهد... "تا کي فقط از خانه به مدرسه و از مدرسه به خانه برويم؟ آيا دنياي متلاطم و رنگارنگ امروز، همين محيط محقر و کوچکي است که ما در آن روزمان را شب و شبمان را روز ميکنيم؟ ابدا... آواز قرن 20 آوازي دل انگيز است...."
ابتدا براي اين طرح 10 نفر را به قيد قرعه دعوت مي کردند و دو شبانه روز مهمان مجله زن روز بودند. کم کم طرح به سمت انتخاب يک نفر پيش رفت. سال 1346 شرايطي را براي انتخاب دختر نمونه اعلام کرده بودند. به عنوان مثال:
"هر دختري که هنوز 18 سالش تمام نشده باشد. حداقل سن 14 سال است. "
"بايد هنوز مجرد باشد و شوهر نکرده باشد."
"ده نفر از دوستان بايد رضايت نامه اي براي شما امضا کنند که دختر محبوب و شايسته اي هستيد و براي دختر ايران شدن لياقت داريد."
"رضايت پدر و مادرتان بايد جوف تقاضانامه باشد که با شرکت شما در مسابقه موافق هستند "
"يک قطعه عکس روتوش نشده که قيافه واقعيتان را نشان دهد براي پرونده ارسال کنيد."
و در آخر ذکر کرده که دختر شايسته ايران ملکه زيبايي يا انتخاب زيباترين دختر ايران نيست؛ بلکه اين مراسم مسابقه شايستگي جذابيت، هوش، کاراکتر تجدد و ميزان آمادگي براي زندگي در قرن تازه است.... هدف مسابقه نشان دادن ارزشهاي معنوي و شخصيت دختر و زن ايراني به دنياي متمدن است."
و بعد از انتخاب دختر شايسته او براي شرکت در مسابقه بينالمللي دختر شايسته دنيا، به آمريکا فرستاده مي شد. و بعد از فرستادن دختر نمونه به آمريکا، گزارشي لحظه به لحظه از سفر او ارائه مي دهد. اولين دختر شايسته ايران "شهلا وهاب زاده "است. او در آن سال مقام سومين دختر شايسته دنيا را به دست آورد.
بله خوانندگان عزيز... قصه ما همچنان ادامه دارد. فکر نکنيد فقط مجله زن روز زمان شاه مي خواست ارزشهاي معنوي زن ايراني را به جهان نشان دهد....نه! اين داستان الگو سازي همچنان ادامه دارد.... البته اين ملاکها و حرفهايي که زديم همه روي کاغذ است و در عمل چيز ديگري از آب در آمد.
حتي همان مجله زن روز هم که اين قدر تاکيد داشت که دختر شايسته ملکه زيبايي نيست بعد از انتخاب آن عکسهاي او را طرح روي جلد زد و حقيقتاً ارزش معنوي دختر شايسته را در عکسهايش نشان داد! بعد از انقلاب اسلامي اين طرح ديگر ادامه داده نشد. اما خانم نوبخت براي اولين بار بعد از انقلاب از تجليل از دختر نمونه خبر داد. اولين بار اين طرح در برنامه " با تو " مطرح شد و موافقان و مخالفان خاص خودش را به دنبال داشت. البته اين حرف هنوز يک طرح است و هنوز ملاکي براي آن تعريف نشده است و کاملا در دست بررسي است!
خانم اسکندري که در دهه 60 سردبير نشريه "زن روز" بودند با اين نظريه موافق است و مي گويد:
"من در همان زمان هم که سردبير نشريه بودم اين طرح را دادم، اما بر اساس جو آن زمان مخالفت شد و مي گفتند که چگونه مي شود دختري را نمونه انتخاب کنيد و فضاي ارزشي آن زمان را نداشته باشد؟ البته من مي گفتم مي توانيم گروهي را به عنوان نمونه انتخاب کنيم، اما اين طرح پذيرفته نشد." خانم اسکندري در ادامه از اين طرح استقبال کرد و گفت: " در جامعه اي که دنبال تغيير و تحولات در دختران و زنان است بايد نمونه ارائه دهد. حالا ما چگونه ملاک تعريف کنيم؟ به نظر مي رسد ما اگر بخواهيم ايده آل گرا باشيم نميتوانيم نمونه اي انتخاب کنيم. انسانهاي کامل، کساني که در همه جنبه ها کامل هستند کم هستند. بلکه ما مي توانيم براي هر ملاک و ارزشي يک يا چند فرد نمونه را ارائه دهيم. در عرصه علمي و سياسي و اجتماعي هر کدام کسي را معرفي کنيم. مي توانيم گروهي از افراد را برتر بدانيم. ما بايد به زنان و دختران جامعه الگويي ارائه بدهيم و بعد بگوييم ويژگيهايي را که اين گروه دارند، تنها در وجود حضرت زهرا جمع شده بود."
اين طرحي است که کامل بر کاغذ نوشته نشده و هنوز ملاکي براي آن تعريف نشده است. اجراي چنين طرحي در ايران با تمام دنيا تفاوت خواهد داشت.قرار نيست دختر نمونه ايراني در جلوي دوربينها را برود و لبخند بزند و با آهنگي به رقص در آيد. قرار است ملاکهاي ما به ارزشهايمان بيايد. «هنوز ملاكها معين نشده، به نظر من بهتر است ملاك ها را از خود دختران و زنان پرسيد. چون زنان ما قطعاً ملاكهاى درستى پيشنهاد مى كنند.» خانم نوبخت ادامه مى دهد: «معيارها بايد جامع باشد تا فضاى عمل گسترده اى داشته باشيم. ما دختران با استعداد زيادى در عرصه هاى مختلف داريم كه بايد همه آنها را در نظر بگيريم.»
در ضمن اينم بگم ها به جون خودم ناراحت مي شم اگر فکر کنيد که اين طرح مثل _زبونم لال _ طرح دختر شايسته است.
خانم نوبخت مي گويند اين نمونه است! نه شايسته: " نگرانى كه بعضى ها در مورد اين طرح دارند به دليل سابقه ذهنى اى است كه از دختر شايسته قبل از انقلاب وجود دارد. اما اين ذهنيت منفى را نبايد تعميم داد. ملاكهاى اين انتخاب با گذشته كاملاً متفاوت است. يك حركت جديد است كه نبايد با سابقه ذهنى به آن نگاه كرد.»
داستاني رو که براتون انتخاب کردم خيلي هيجان دارد... يکي ميگه دختر نمونه... ده تا مي گن "آخه چه جوري مي خواي ملاکي براي دختر نمونه داشته باشي...؟ مگه مي شه يکي رو نمونه انتخاب کرد؟"
خانم محتشمي گفت: " نمي توانيم يک دختر را به عنوان نمونه انتخاب کنيم چون ملاکها ارزشي است. و فقط طرحي به عنوان دختر نمونه جوابگو نيست. اگر بخواهيم الگو سازي کنيم بايد همه دستگا هها کمک کنند." خانم محتشمي عضو شوراي اجتماعي زنان گفت: " خاستگاه چنين طرحهايي مراکزي مثل سازمان ملي جوانان و ساير دستگاههاي متولي است که ملاکهاي دقيق کمي و کيفي مطرح کنند و قابل اندازگيري نمايند تا بتوانند مصاديق آنها را مطرح کنند. البته در کشور سازمانهاي متفاوت مانند آموزش و پرورش و آموزش عالي و صدا و سيما و... جوانان زيادي را معرفي کرده است. اما شايد هيچ گاه نتوانيم افرادي را به لحاظ جميع جهات معرفي کنيم."
«رفعت بيات» نماينده مجلس، اين كار را خيلى سخت مى داند: «چه كسى شاخصها را تعيين مى كند؟ چه كسى قرار است انتخاب كند؟ يك زمان در يك زمينه مثلاً ورزشى يا علمى، الگو معرفى مى شود، اما يك الگوى كلى بايد خيلى وسيع باشد. يعنى از نظر مسائل فرهنگى، اخلاقى، مهارتهاى زندگى، آشنايى با مسائل سياسى و اجتماعى و همچنين وطن دوستى كسى انتخاب شود كه مطمئن باشيم بهتر از او وجود ندارد. انتخاب يك فرد با اين مشخصات صد درصد خيلى سخت است و اگر هم انتخاب شود، انتظارات نسبت به فرد بالا مى رود. به نظر من به خاطر ساختار فرهنگى و قوميت هاى مختلف اين كار خيلى سخت است و الان اصلاً لزومى ندارد.»
بله.....
فکر نکنيد ما توي يک گزارش نصف صفحه اي قرار است چيزي را که هنوز خودشان هم نمي دانند آخر و عاقبتش به کجا مي رود را تمام کنيم...نه! اما قصه الگو سازي و فکرهاي بديع در اين زمينه همچنان ادامه دارد.... البته اگر به اول گزارش برگرديد مي فهميديد که چقدر اين فکرها بديع است! آن هم به بهانه الگو سازي براي جامعه زنان و دختران...! تازه نه تنها دختران بلکه مردان... نه تنها مردان بلکه هر جنبده اي که ميخواهد الگو داشته باشد، مي تواند با يک تماس کوچولو همه چيز را حل کند. آقاي افروغ نماينده تهران و رئيس کميسيون فرهنگي مجلس، نه تنها موافق است بلکه ملاک هم ارائه مي دهد...": ملاك ها و معيارهاي دختر نمونه بايد كيفي بوده و با فرهنگ اصيل ما، فطرت انساني، نيازها و مطالبات حقيقي زنان متناسب باشد. همچنين توجه به اسوه اي به نام حضرت زهرا(س) هم بايد مد نظر قرار گيرد. افروغ توجه به شرايط محيطي و ساختاري افراد را از ديگر ملاك هاي انتخاب دختر نمونه دانسته. او گفته است توجه به آرايش طبقاتي محله هاي شهري و امكانات فردي، خود به خود، تبعيض ها و محروميت هاي مؤثر برچنين گزينش هايي را مهار مي كند. همچنين پيشنهاد داده كه در كنار دختر نمونه، پسر نمونه را هم انتخاب كنيد.
جونم واستون بگه....قصه ما به سر رسيد اما الگو سازي هاي موفق در کشور همچنان به سر منزل مقصود نرسيد! و همين طور کلاغه...!!!
آرمین سنقری
بيت اول به نام نامي او
صاحب الحق گوگل و ياهو!
"اي خدايي كه خالق خرسي
چو مرا آفريده اي مرسي!"
اي خدايي كه يكه-تنهايي
بوده اي و نميروي جايي
اي خدايي كه غيب ميداني
خالق دختران ماماني
خالق هر كسي كه خوش تيپ است
مثل بنده است و صاحب پيپ است!
خالق ناصحين و گير و بسيج
كارهايت نموده ما را گيج!
بعد ذكر از حقوق حقالله
با اجازه دهم ادامهي راه...
الغرض ضمن عرض سلام
داستاني نوشته ام دو كلام
ذره ذره كنيم آپ لودش
مو شكافي كنيم هر بعدش
بررسيش كنيم و حال كنيم
طول آن را يكي – دو سال كنيم!
كش دهيمش ز بي خودي هر ماه
بي سر ته به خواه يا ناخواه
البته چون زبان من قند است
شخص خواننده توي اين بند است!
كش دهم بنده ليك، حال كند!
مطمئنا مرا حلال كند!
ميكنم از براي تان تعريف
زين سپس توي اين ستون نحيف
قصه هايي ز عشق و بدبختي
از تقلا نمودن و سختي
قصهي ضايگي ز سوتي ها
البته مثل قند طوطي ها
رفته زحمت به پاي اين اشعار
كرده ام حس حال خود در كار
چه ليالي تيره و تاري
بوده ام گرم تايپ و بيداري!
گشته بر هر سه بيت يك تحقيق
همه مكتوب و كامل اند و دقيق!
.... تا نرفته عنان حرف از دست
باب مطلع دگر ببايد بست!
اين شما، اين ادامهي اشعار
"داستاني كه ميشود تكرار"
قبل هر چيز وقت توصيف است:
چيست آن؟ ... شبيه يك قيف است ...
همه از سمت تنگ مي آيند
از فشاري شديد ميزايند!
دين و دل ميبرد «ولي عصرش»
الامان از حياط آن قصرش
تو که فنچي، نداني آيينش
چه بگويم من از «فلسطينش؟»
بر زمينش ولو پري پيکر
مي فشانند بر هوا شکر
مرغک خنگ و بي زبان و خل
مي شود در محيطشان بلبل!
اين مناظر لطيف و چون آب است
تو مپندار وصف من خواب است
اين همه ديدگان ما ديدست
نازل از آسمان نگرديدست
لا مروت ميان اين بازي
سر ما بي کلاه و ناراضي
سهم ما از گروه حوري ها
مي شود اشک و آه و دوري ها ...
صحبت از کجا به اينجا رفت
بند افکار شعر ما وا رفت!
صحبت از مرکز است و وانفسا است
جاي اين داستان ما اينجا است
توي يك روز خوب پاييزي
گشت "نوشين" سوار ماتيزي
بود شخص شخيص راننده
حضرت مستطاب شرمنده
بندهي بي گناه و بي تقصير
- مبتلا بودم و به عشق اسير -
رشتهي بنده كامپيوتر بود
او ولي توي رشتهي قر بود!
كرده بود انتخاب تحقيقي
راه پر طمطراق موسيقي ...
***
وعده كردم براي خواننده
بنويسم به ماه آينده!
قول دادم از آن طرف به "مجيد"
قول مردانه ي حديد و شديد!
پس بمان منتظر كه برگردم
خود اگر اين نگشت نامردم!
عکاس: حسین پناهی - موازی













کنستانتین
ترجمه: مرضیه احمدزاده
در سالهای اخیر مقالات و کتب بسیاری در زمینه نقش زنان در جوامع اسلامی نگاشته شده است. در این میان مفسرین غربی همواره نسبت به پوشش اسلامی موضعگیری منفی داشتهاند.
البته مقصود من از نگارش این سطور ارائه مقالهای سیاسی در رد یا قبول مساله حجاب نیست. چه این مساله در کشوری اسلامی همچون ایران، بر خلاف جوامع غربی، به خودی خود مورد قبول زنان و مردان این سرزمین، یعنی تمام ایرانیان قرار گرفته است.
این نوشتار حاصل تجربیات من بعد از چهار ماه زندگی در ایران و نگاهی کاملا انتزاعی به موضوع «زنان» است. آنچه توجه مرا در مقام «مردم شناس» به هنگام ورود به ایران به خود جلب کرد، این نکته بود که چگونه 5 متر پارچه مشکی ناقابل سمبل چنین تفاوتی در طرز تفکر و شیوه زندگی مردم دنیا شده است.
چندی پیش یکی از همسایگان با چادر در برابر من ظاهر شد؛ با اینکه وی را میشناختم، اما ایشان در پوشش چادر آنقدر تغییر کرده بودند که گویی اولین بار بود که او را میدیدم. شکی نیست که این چند متر پارچه ایجاد فاصله میکند و در هر حال در دریافت اینجانب از فرهنگ [ایران] تاثیر گذار است.
اما موضوع جالب توجه دیگر که مرا به ایران کشانیده است، طرز فکر مردان ایرانی نسبت به پوشش چادر است. هر روز که از میدان تجریش میگذرم به موارد جالبی برمیخورم. شاید بتوان با اطمینان گفت، تجریش از میادینی است که در آنجا همه جور آدم پیدا میشود. با اینکه خانمهایی با حجاب چادر هم دیده میشوند، اما اغلب چشم آدم به گونههای متنوع تیپهای شهری میافتد. تیپهای غیرسنتی، اما با پوششهایی بسیار بسیار متنوع. نگاه من ابتدا متوجه کفش و سپس شلوار میشود. بسته به مدت زمان عبور از میدان، انواع مانتو در مدلها و رنگهای گوناگون را نیز مشاهده میکنم و بالاخره روسری و به خصوص طرز آرایش موها دقت میکنم.
و همواره این سوال در ذهنم تداعی میشود که در ورای این آرایشها و روسریهای رنگارنگ و به خصوص طرز سر کردن آنها و پیچیدن شالها به دور گردن چیز خاصی وجود دارد که پوشانیده میشود؟ و بسیار مشتاقم که پاسخ این سوال را از زبان ایرانیان و به خصوص زنان ایرانی بشنوم. 
در کمتر جایی همانند ایران [استفاده از] «مد» را اینچنین واضح و آشکار یافتم. به خصوص که اکثریت خانمها در انتخاب و پوشش ظاهر خود کمتر به رابطه مد با سیاست توجه میکنند. به تعبیر یکی از کارشناسان امور فرهنگی در آلمان، مد جدید در شهر تهران بیانگر دگرگونی تصویری است که زنان تهرانی از خویش دارند.
ظاهرا پیروی آشکار از مد تنها در تهران قابل مشاهده است. من به شخصه تاکنون در هیچ کجای ایران همانند پایتخت چنین تنوع شگرف و منحصر به فردی در پوشش ظاهری مردمان آن مشاهده ننمودهام. البته چند استثنا هم وجود دارد، مثلا چنین تنوّعی در اصفهان نیز وجود دارد، اما روند شکلگیری آن خیلی کندتر از تهران پیش میرود. طی چند سال اخیر که مرتبا به ایران رفت و آمد داشتهام احساس میکنم فقط و فقط در تهران هر چند ماه یکبار مانتوها کوتاهتر و چسبان تر میشوند. چگونه است که در فصل زمستان [پیروی از] مد جسورانهتر میشود؟ آیا در زمستان از سوی نیروهای امنیتی نظارت بیشتری صورت میپذیرد؟ این دو سوال تکههای گم شده پازل «زن در ایران» را میسازند.

حمید شکارسری
روی زمین صبح فردا یک برف سنگین نشسته است
در فکر فردایتانم گنجشکهای تهی دست!
فردا که سرمای نامرد پرهایتان را درو کرد
فردا که بی لانه ماندید در بادهای سیامست
در فکر فردایتانم فردا که با بال زخمی
هرجا که رفتید دستی در را به روی شما بست
گنجشکها... نه خدایا! بگذار روشن بگویم!
مردم! فقط با شمایم! گنجشک یک استعاره است
من با شمایم که چون ابر اندوهتان بی حساب است
ای اهل پائین این شهر! ای مردمان فرودست!
از یاد بردندتان آه دیروز زیبایتان را
فردایتان بی شهید است... هرچند اما خدا هست!


به: رفیق زلاتان سولیکوف؛ مدیر دفتر حزب در استان ساخا
از: والری شرپوف؛ مسؤول دفتر نمایندگی حزب در بخش اُلِنِک
موضوع: معرّفی نمایندگان بخش النک برای حضور در سی و چهارمین دورهی انتخاب دختر شایسته
رفیق زلاتان!
بسیار مفتخرم که الطاف رهبران حزب، شامل این بخش دورافتاده گردید و برای نخستین بار جهت شرکت در سیو چهارمین دورهی انتخاب دختر شایسته، از دختران ما نیز دعوت به عمل آمد. به محض آنکه نامهی دفتر از یاکوتسک وصول شد، همّت کردیم تا دختران نمونهی النک را شناسایی و به آن دفتر معرّفی کنیم. شک ندارم که همهی دختران النک که در یکی از دورترین مناطق شرق روسیهی بزرگ و در شرایط سخت و بسیار ساده زندگی میکنند و در عین حال باطراوت، شاداب و امیدوار به زندگیاند و در زمینههای بسیار، موفقّیّتهای برجستهای کسب کردهاند، شایستهی معرّفی به حزب و تجلیل از سوی رهبران حزب هستند. امّا لاجرم بر اساس دستور، رفقای ما در دفتر نمایندگی، پس از جستجوی بسیار در قصبات و روستاهای منطقه، پنج نفر از دختران شایستهی بخش را انتخاب کردهاند که در این نامه به حضور، معرّفی میشوند:
1- وانیا تامارف: 21ساله و فرزند یکی از روستائیان منطقه است. با وجود آنکه روستای محل اقامت وی از مرکز النک فاصلهی بسیار دارد، امّا پس از تحمّل مرارتهای بسیار توانست از دبیرستان مرکز بخش فارغ التحصیل شده، سپس به دانشگاه شوچنکو راه یابد. وی به تازگی، لیسانس مدیریت در اقتصادِ صنعتی را کسب کرده و به النک بازگشتهاست. هماینک در کارخانهی تولید موتور ماشینهای کشاورزی، به عنوان کارشناس حسابداری قیمت تمامشده، مشغول به کار است. نامبرده از اعضای وفادار حزب در النک بوده و در برنامههای حزب هم حضوری فعّال دارد.
2- ساشنکا استپانویچ: ساشنکا را دشتهای همیشه سبز بهار و دامنههای پربرف کوه در زمستان خوب میشناسند! شاعرهی بخش ما، ساشنکا، یکی دیگر از نمایندگان ماست. 18سال دارد. پدرش نوازنده و مادرش آوازهخوان معروف شرق هستند. طبیعت زیبای النک، الهام بخش شعرهای ساشنکاست. ساشنکا افتخار دارد که در هفده سالگی به دعوت انجمن ملّی شعر روسیه، در کرملین، اشعارش را برای رهبران حزب قرائت کردهاست. همچنین قرار است پس از پایان تحصیلات دبیرستان، در دانشکدهی ادبیات دانشگاه دولتی مسکو، از بورس انجمن ملّی شعر روسیه استفاده کرده، به تحصیل ادامه دهد. شایسته است یکی از اشعار کوتاه او را جهت حظ رفیق زلاتان درج کنم:
ای آسمان آبی
که استوار بر فراز دشتهای سپیدپوش ایستادهای!
میدانم که دلت تنگ دشتهای سرسبز النک است.
سرم را بالا میگیرم.
چشمانم را نگاه کن!
سبزیاش تو را به یاد بهار نمیاندازد؟!
3- یوا تویمازوف: یوا، 20 ساله، معلّم دبستان روستای سویا است. یوا با جدّیت و تلاش فراوان به رغم آنکه، بسیاری وی را به سبب جوانی، فاقد تجربهی لازم میدانستند، به آموزش شاگردان روستای سویا همّت گماشت. به نحوی که امسال، همهی فارغالتّحصیلان دبستان سویا به دبیرستان مرکز بخش، راه پیدا کردهاند.
رفیق زلاتان!
یوا را حتماً به خاطر خواهید آورد. سال گذشته پس از آنکه یوا، با شجاعت تمام در برابر خرسی گرسنه که به مدرسه حمله کردهبود، ایستاد و از شاگردانش دفاع کرد، نشان شجاعت حزب را در یاکوتسک از دستان شما دریافت کرد!
4- یلنا روسِلین: نامبرده، 18 ساله، فرزند دیمیتری روسلین پستچی بخش النک، است. یلنا در امور عامالمنفعة در النک حضوری فعّال دارد. وی برگزاری بازارچههای خیریه، جلسات هفتگی زنان و دختران حزب و جشنهای محلّی جوانان را هدایت میکند. همهی مردم النک یلنا را به خاطر خوبیها و کمکهای بیشمار به مردم و مهربانیاش، بسیار دوست دارند. او گاه، نامههای پدر سالخوردهاش را توزیع میکند. از زنان ناتوان، پرستاری کرده و در هنگام برداشت محصول به یاری کشاورزان منطقه میرود. مردم النک در این انتخاب، امید زیادی به یلنا دارند.
5- فاینا شولوخف: فاینا، 16 ساله، فرزند فرماندهی نظامیان ارتشی مستقر در النک، دختر نابغهی بخش ماست.فاینا با هوش سرشارش توانست، بسیار زودتر از همسن و سالان خود، دبیرستان را به اتمام برساند. فاینا هماینک در مسکو است و در آکادمی علوم مسکو، به تحصیل ریاضیات مشغول است. اساتیدش او را با استعداد میدانند و امید دارند که نامش چون بزرگان ریاضیات روسیه، جاودانه شود.
در پایان امیدوارم، دختران شایستهی النک بتوانند موجبات افتخار استان ساخا را فراهم آورند.
26 اکتوبر 1967- النک
از: زلاتان سولیکوف؛ مدیر دفتر حزب در استان ساخا
به: والری شرپوف؛ مسؤول دفتر نمایندگی حزب در بخش النک
رفیق والری!
باید به اطّلاع برسانم، در برّرسی به عملآمده میان معرّفیشدگان بخشهای استان، دختران النک نتوانستند جایگاهی کسب کنند. از این بابت متاسفم.
11نوامبر 1967- یاکوتسک
از: زلاتان سولیکوف؛ مدیر دفتر حزب در استان ساخا
به: واسیلی ترشکویچ؛ مسؤول دفتر نمایندگی حزب در بخش سوخانا
رفیق واسیلی!
باید به اطّلاع برسانم، در برّرسی به عملآمده میان معرّفیشدگان بخشهای استان، دوشیزهگان ردیفهای 3و4 انتخاب شدند. لازم است، نامبردگان در تاریخ 17 سپتامبر خود را به دفتر یاکوتسک معرّفی نمایند.
11نوامبر 1967- یاکوتسک
از: زلاتان سولیکوف؛ مدیر دفتر حزب در استان ساخا
به: روسلان ماسارف؛ مسؤول دفتر نمایندگی حزب در بخش بولکالاخ
رفیق روسلان!
باید به اطّلاع برسانم، در برّرسی به عملآمده میان معرّفیشدگان بخشهای استان، دوشیزهی ردیف پنجم انتخاب گردید. لازم است، نامبرده در تاریخ 17 سپتامبر خود را به دفتر یاکوتسک معرّفی نماید.
11نوامبر 1967- یاکوتسک
...
...
...
از: دفتر مرکزی حزب
به: مدیران دفاتر حزب در استانها
رفقا!
به این وسیله، اعلام میشود، دوشیزه ناتاشا شارپوا، ستارهی بینظیر باله در گروه رقص و موسیقی تاتر ملّی، به عنوان دختر شایستهی سال برگزیده شدهاست. نامبرده طیّ مراسمی رسمی در تاریخ 15دسامبر، در کرملین مورد تجلیل همهی رهبران حزب قرار خواهدگرفت.
1دسامبر 1967- مسکو
صمد غفاري
توضيح واجبتر متن:
غرضي از نوشتن اين يادداشت (ها) ندارم.
البته نميشود كه آدم غرضي از انجام كاري نداشته باشد. اما فكر نكنيد كه با اينچنين تيتر زدنهايي ميخواهم به يك چالش عميق فرهنگي در سطوح بالاي مديريت آموزش كشور طعنه بزنم يا به سرحدات بيفكري و بيتدبيري در مقولهي تعليم و تربيت نوجوانان در نگاه كلان اشارهاي بكنم.
باور كنيد كه اصلاً غرضي از نوشتن اين يادداشت (ها) ندارم!
اين حرفها را معلم تازه كاري ميزند كه احساس ميكند به ادبيّات فارسي علاقمند است و مدام سعي ميكند دانشآموزانش را با خود همراه سازد.
امروز براي تدريس زبان و ادبيّات فارسي در يك دبيرستان پسرانه، علاوه بر اينكه بايد پيرمردي مُسِن و جا افتاده كه كت و شلوار سرمهاي ميپوشد و عصاقورتداده راه ميرود و ميايستد و لفظقلم با واژههاي اصيل پارسي حرف ميزند نباشيد، بلكه گاهي اوقات لازم است به زبان بررهاي هم تكلّم بفرماييد تا بچهها فرق ماضي استمراري با مضارع اخباري را بهتر بفهمند!
بچههاي اين دوره و زمانه، در فضاي جامعه آنچنان تحت تأثير بمباران اطلاعات و اخبار و مطالب گوناگون و متفرقه هستند، كه به سختي ميتوانند هوش و حواس خود را معطوف به مباحث (در ظاهر) به درد نخوري از قبيل دستور زبان فارسي بكنند. نويسندگان كتابهاي درسي هم اين حقيقت را خوب دريافتهاند و با ايجاد جذابيتهاي بصري و موضوعي در كتابها، بسيار كوشيدهاند تا اين مشكل را حل كنند. از اين جمله است درس شيرين ادبيّات فارسي:
كتابهاي حال حاضرِ درسِ ادبيّات دبيرستانهاي ما، موضوعمحور تدوين شدهاست و دانشآموزانِ اكثر رشتهها در طول دوران دبيرستان، متنها و اشعار فارسي را دستهبندي شده ميخوانند: ادبيّات حماسي، ادبيّات داستاني، ادبيّات غنايي، ادبيّات تعليمي، ادبيّات فارسي برون مرزي و ...
قبل از اينها، يعني وقتي كه ما بچه (تر) بوديم و تلهويزيون در نشان دادن صحنههاي عشق و قاشقي (!) اين همه دست و دلبازي نشان نميداد، خواندن يواشكي داستان ليلي و مجنون براي يك پسر دبيرستاني از نظر والدين چندان هم نميتوانست طبيعي به نظر برسد!! اما حالا ... بگذريم كه اين رشته سر دراز دارد.
*
در كتاب ادبيّات اول دبيرستان، بعد از داستان رستم و سهراب و يك نمونه تعزيه، به فصل ادبيّات داستاني سنتي مي رسيم و در آن دو نمونه از داستانگويي هاي سنتي ايراني را مي خوانيم.
درس اول داستان «سمك و قطران» از مجموعه داستانهاي دنباله دار سمك عيّار است و درس بعدي تحت عنوان «داستان خير و شر» از هفتپيكر حكيم نظامي گنجوي انتخاب شده كه البته در كتاب درسي، بازنويسي اين داستان به نثر دكتر زهرا كيا از كتاب داستان هاي دلانگيز ادبيّات فارسي آمدهاست.
نگاهي اجمالي به شخصيت پردازيها در اين دو درس و سير داستاني هر كدام، ما را به واقع نگران ميدارد. هر چند كه كمبود وقت براي تدريس اين كتاب، امكان تعمّق واقعي در پيام هيچ درسي را در كلاس به وجود نميآورد.
*
سمك در محضر خورشيدشاه است و قصد مي كند كه به خوشآمدِ سَروَرَش، قطران را دستبسته پيش او بياورد. وي شبانه از لشكرگاه خودي بيرون مي زند و در ميانهي راه تا رسيدن به خرگاه قطران، با فرد مشكوكي برخورد ميكند كه در خلاف جهت پيش ميآيد. در يك حملهي غافلگيرانه توسط سمك، مرد ناشناس دستگير ميشود و اقرار ميكند كه از طرف قطران مأمور شده است كه سمك را دستبسته به نزد قطران ببرد! اين ناشناس كه نامش «آتشك» است، در اعترافات بعدي، علت اصلي داوطلب شدن براي اين كار را اين چنين شرح ميدهد:
من [آتشك] گفتم: «اي پهلوان! حاجتي دارم؛ اگر مراد من برآوري، سمک را دست بسته پيش تو آورم». قطران گفت: «حاجت تو چيست؟» من گفتم: «اي پهلوان جهان! کسي هست از آن پادشاه ماچين که او را «دلارام» نام است. او را بخواه از شاه و به زني به من بده». قطران برخود گرفت که اينکار بکند و دلارام را به زني به من دهد و انگشتري به من داد تا چون تو [سمك] را پيش وي برم از عهدهي کار من بيرون آيد.»
*
ملاحظه فرموديد؟ قضيه همان عشق و قاشقي است كه فرموده بودم. ظاهراً مؤلفين محترم براي آشنا كردن بچههاي چهارده ساله با مقولهي زن و زندگي راه جالبي در پيش گرفتهاند. شخصيتي ميسازند به نام آتشك كه به خاطر يك زن، شجاعت (بخوانيد كلهخري) ميكند و قصد گرفتن سمك (قهرمان شجاع و بيباك داستان) را ميكند.
قضيه جالبتر هم ميشود و آتشك پس از برخورد با سمك در يك دور در جاي جانانه، خيانتي مثالزدني ميكند:
سمک عيار گفت: «اي آتشک! با من عهد کن و سوگند خور که يار من باشي و هر چه بگويم بکني و راز من نگاه داري و خيانت نينديشي و نفرمايي و از قول من بيرون نيايي تا من دلارام را بي رنجي در کنار تو آورم و نيک داني که از دست من بهتر برخيزد که از دست قطران». آتشک خرم شد در دست و پاي سمک افتاد. گفت: «بنده ام، تو چه مي فرمايي؟ سوگند خورد به يزدان دادار کردگار و به نان و نمک مردان و به صحبت جوانمردان که آتشک، غدر نکند و خيانت نينديشد و آن کند که سمک فرمايد و با دوست وي دوست باشد و با دشمن وي دشمن.»
سمك به كمك آتشك نقشهاي طرح ميكند و پس ورود به اقامتگاه قطران، پس از آن كه در بزم شبانه، قطران از فرط ميخوارگي بيهوش شده است، او را دستبسته پيش خورشيدشاه ميبرد.
*
داستان جالبي بود، نه؟ همهي اينها در كتاب درسي كلاس اول دبيرستان آمده است و از 1377 تا حالا ميليونها نسخه تكثير و توزيع و تدريس شدهاست. شايد خود شما هم در دوران مدرسه، كلمات مشكل اين داستان را حفظ و بعضي از جملات آن را به فارسي ساده و روان بازنويسي كرده باشيد.
پيام داستان سمك و قطران چيست؟
آتشك چگونه شخصيتي دارد؟
ما با نشان دادن شخصيت او به دانشآموز چه چيزي را آموزش ميدهيم؟
عشق را؟ فداكاري را؟ وفاداري را؟
يا چشمچراني، هوسراني، فداكاري بيمورد، خيانت آشكار و از سر ترس، ...
آن اول هم گفتم كه غرضي از نوشتن اين يادداشتها ندارم. فقط تأملي ميكنم به آنچه ناخودآگاه به خورد بچههايمان ميدهيم. شايد بيشتر از حد معمول وسواس به خرج دادهام و در اين دوره و زمانهاي كه تلهويزيون آنقدر ها هم خسيس نيست و امثال عموپورنگ خيلي حرفهاي بالاي هجده سال توي گوش كودكانمان فرو ميكند، پرت افتادهام. اما حق بدهيد كه نگران باشم. من تجربهي تدريس اين درس را در دبيرستان دخترانه نداشتهام. اما پسرهاي بازيگوشِ ما كه نيششان تا بناگوش باز شد از داستان دلارام و آتشك. فكر نميكنم نگاهي اين چنين ابزاري به مقولهي «زن» (كه صرفاً محرك يك انتقام گيري بيپايه و اساس است) از ديد خانم معلمهاي دقيق و باهوشِ ما مغفول مانده باشد. دختر دبيرستانيها چه احساسي دارند وقتي نگاهِ آتشك و قطران را به دلارامي كه در اختيار پادشاه ماچين است -و نرخ معامله و وجه المصالحهي قطران و سمك با آتشك است- ميخوانند و حفظ ميكنند؟
اگر عمري باشد در نوبتهاي بعدي به درسهاي ديگر هم ميپردازم.
زهرا علوی
تأهل، در مورد همه ي ابناي بشر ماهيتي سرشتي دارد و غالب وجود آن عالمگير ميباشد. لذا تفاوت فرهنگها موجب دگرگونيهاي اساسي در قواعد آن نميشود!
مطالبي که در ذيل مي آيد بر اساس تحقيقاتي است که استيون ناک ( Steven I.nox ) استاد جامعهشناسي دانشگاه ويرجينيا، پيرامون "علل و پيامدهاي تغييرات در خانواده آمريکايي" انجام داده است. بر همين اساس بايد در ابتدا ذکر شود که عواملي که در "نفع بيشتر مردان از ازدواج " مطرح ميشود، عواملي جامع و مانع براي جامعه ي ايراني نيست و با توجه به اعتقادات مسلمين در باب ازدواج بايد تاکيد کرد که نفع طرفين از ازدواج خيلي بيشتر از مطالب عنوان شده است....
با توجه به تحقيقات افراد متأهّل عموما افراد سالم تري هستند و عمر طولاني تري دارند و از سلامت عقلاني و نفساني بيشتري برخوردارند، شادترند و در آمد بيشتري دارند.
هر چند ازدواج تاثيرات مثبتي را در هر دو جنس باعث ميشود اما ذي نفع اصلي آن مردان ميباشند. مردان در تمام اموري که ازدواج در آنها تاثير دارد، منفعت بيشتري بدست مي آورند و انتفاع زنان از ازدواج در صورتي حاصل ميشود که يک رابطه ي زناشويي مطلوب و کانوني گرم و صميمي ايجاد شود. در حاليکه به نظر ميرسد مردان کمتر تحت تاثير کيفيت زندگي مشترک خود قرار ميگيرند و بطور ساده و اوليه به محض تأهل از مزاياي آن بهره مند ميشوند، به عبارت ديگر نفس عمل ازدواج باعث بهبود زندگي مردان ميشود، اما بهبود زندگي زنان تحت تأثير کيفيت زندگي زناشويي خواهد بود.
ازدواج و تشکيل زندگي مشترک در واقع تشکيل يک کانون اجتماعي است. اين بدان معني است که همراه با مفهوم ازدواج يکسري انتظارات وابسته به فرهنگ نيز وجود دارد و بدينگونه مردان با اين اقدام کاري بيش از شروع يک زندگي ساده با يک زن را آغاز ميکنند و در واقع با اين عمل خود را به مجموعه اي از قوانين قرار دادي و انتظارات متصل ميسازند. او در مقام همسر و پدر مورد انتظارات ديگران قرار ميگيرد و از ديدگاه سايرين بايد رفتاري متفاوت از زمان تجرد داشته باشد.
ازدواج بيش از ارتباط بين دو شريک جنسي را پديد مي آورد و ارتباطي است که مفاهيم آن از باورهاي فرهنگي نش?ت گرفته، با ازدواج زوجين تعهداتي را پذيرا ميشوند از جمله وفاداري، غمخواري، تحمل...
زوجهايي که براي طولاني مدت تنها رابطه ي همزيستي داشتهاند از جنبه هاي قابل پيش بيني بسياري از زوجهايي که به ازدواج يکديگر در آمده اند متفاوتند. اينگونه زوجها توسط تمايلات جنسي به يکديگر وابسته هستند و روابط اخلاقي ديگر در آن ها بسيار کم است، آزادي بيشتري نسبت به افراد متاهل دارند و قانون تعيين کننده اي براي اينگونه روابط وجود ندارد، شانس بيشتر طلاق و رضايتمندي کمتر از روابط جنسي از معايب اين نوع زندگي است و طرفين حداقل تعهد را نسبت به يکديگر دارند.
مفهوم ازدواج در جامعه امريکا بدين معني است:
1- شخص انتخابي آزاد دارد که بر پايه ي عشق است 2- بلوغ و استقلال نياز مسلم اقدام به ازدواج است 3- ازدواج ارتباط بين دو جنس مخالف است 4- در زندگي مشترک مرد تامين کننده اصلي معاش است و او رئيس است 5- وفاداري جنسي و تک همسري انتظارات يک ازدواج است 6- ازدواج بطور طبيعي با تولد فرزندان همراه است.
و ماهيت مردانگي در ازدواج هم يعني: مرد پدر فرزنداني است که از همسرش متولد ميشود / تامين معاش زن و فرزندان بر گردن اوست / حافظ و محافظت کننده ي خانواده است.
بر اين اساس اگر مرد از محافظت يا تامين معاش سر باز زند، نه تنها همسري ناشايست تلقي ميگردد، بلکه به نوعي کمتر از يک مرد کامل محسوب ميگردد. در يک زندگي مشترک مرد آنگونه رفتار ميکند که به حسب فرهنگ مطابق با هويت مردانگياش باشد. موضوع اصلي در مورد ازدواج در زندگي مردان عبارتست از اينکه ازدواج به دليل آنکه موقعيتي جهت تکامل و حفظ ماهيت مردانگي ميباشد باعث ايجاد تغييراتي در مردان ميگردد. حقيقت آشکار آنست که غالب مردان و زنان، زندگي مشترک خود را به گونه اي طراحي ميکنند که نسبت به کليات ازدواج اصولي تطابق زيادي داشته باشد. و ازدواج اصولي تنها راهي است که همسران ِ مرد، ميتوانند به يک مرد کامل تبديل شوند. هنگاميکه قضيه اساسي مفهوم گرديد، درک علت اثرات مثبت ازدواج در مردان بسيار آسانتر خواهد بود. هويت مردانگي موقتي است و مي بايست در دوران پس از بلوغ مستمراً و فعالانه حفظ گردد که اين امر بوسيله ي يک ازدواج اصولي امکان پذير ميشود و يک مرد هويت مردانگي خود را طي زندگي مشترک حفظ کرده، توسعه ميدهد و به نحوي آن را ابراز ميکند. نقش تکامل و بلوغي که يک مرد به عنوان همسر ايفا ميکند هسته ي اصلي هويت مردانگي وي قرار ميگيرد و اين موضوع راهنماي اصلي در علت ثمر بخش بودن ازدواج در زندگي مردان است.
مردان متاهل بيش از مردان مجرد در زمينه فعاليتهاي اجتماعي و معقول درگير ميشوند و پاداش چنين فعاليتهايي به صورت شاءن و اعتبار يا ماديات به ايشان برميگردد. مردان متاهل تابعيت خود از روابط غير رسمي يا دوستانه را با شرکت در روابط مبتني بر نقشهاي اصولي جايگزين ميکنند و در واقع به اين طريق اجتماعات خصوصي خود را تغيير ميدهند، آنها در اجتماع بر نقشهايي تاکيد ميکنند که جزئي از کانونهاي اجتماعي هستند مثل نقشهاي مذهبي و اقتصادي.
Card gillian" " نيز در تحقيق خود در مورد مردان متاهل ميگويد: مردان متاهل در مواد و نوع و سطح، روابط خود را بر اساس ميزان نيل به اهداف تنظيم ميکنند و طبيعتاً موفقيت و شکست آنها تعيين کننده خواهد بود. بر خلاف وابستگي به ديگران، اينگونه موفقيتهاي شخصي خصوصيات مردانگي را تحکيم مي بخشد....

|
***حامد رضوی*** کشت من رو بس که گفت: «دیگه چایی شیرین با تو» من می گویم: «بابا ما که هنوز نامزدیم، چای شیرین مال اونهایی که عروسی کردن و طعمش رو حسابی چشیدند.» اما باز می گوید: «چه فرقی می کنه، مهم اینه که شما هم شیرینی اش رو حس کردید.» و من که حوصله سر و کله زدن با سردبیر را ندارم و پیش وجدانم هم می بینم که پر بیراه نمیگوید، بالاخره ناچار می شوم حرفش را بپذیرم و به عنوان اولین نامزدهای ستون چایی شیرین و البته کم سن و سال ترین آنها، سرتان را درد بیاورم و شاید هم چشمهایتان را! |
***زینب خادم*** اين اولين نوشتهايست كه داره يك برگ از زندگي مشترك ما را براي يك عده ورق ميزنه و بايد اعتراف كنم كه نوشتنش برايم سخته. نميدانم از كجا شروع كنم؛ از روزهاي اول نامزدي كه دو نفر يا بهتر بگويم دو خانواده با هم آشنا ميشوند و هر كدام سعي ميكنند حفظ كلاس كنند و حسابي تو يك چيزهايي جلوي طرفشان كم نياورند، يا از آن جايي كه بعد از دو سه روز اول كه چند بار به دلايل مختلف با همسرتان بيرون ميرويد و بعد كه به هم عادت كرديد، بايد دو سه روزي را با دوري و دلتنگي هم بسازيد. آن وقت است كه هر كدام ميخواهيد غرورتان را زير پا نگذاريد و به طرفتان نگوييد كه چقدر انتظار ديدن و حرف زدن با او را كشيدهايد. |
میلاد نوریان
بهتر است شوخی را بگذاریم کنار؛ به نظر می رسد که دیگر بحث واقعا جدی است! دختر نمونه را می گویم، همان بحثی که دهان به دهان چرخید و انگار حالا جدی شده.
همه چیز از برنامه با تو شروع شد و این طرح که با همفکری خانم منیره نوبخت (نماینده مجلس) و عوامل این برنامه بوجود آمد، حالا به یکی از بحث های داغ جامعه جوان تبدیل شده! شما هم شنیدهاید که قرار است دختر نمونه را انتخاب کنند؟! احتمالا این جمله را در این چند وقت از دهان خیلی ها شنیده اید و خیلی جا ها نیز خوانده اید، چرا که به مطبوعات نیز کشیده شده. باید واقع بینانه به موضوع نگاه کرد که اگر این گونه باشد بدون شک طرح خوبی خواهد بود. البته با کمی بی دقتی می تواند طرح بدی هم باشد. دختر نمونه از حساسیت بالایی برخوردار است، هرکسی هم می گوید نیست دروغ می گوید، اگر هم قبول نکرد بیاوریدش خودمان متقاعدش می کنیم!
اما قرار بود واقع بین باشیم، این اولین باری است که قرار است چنین طرحی اجرا شود و برای اولین بار نیز هست که خیلی بی تعارف و با صراحت می توان معیارهای یک دختر نمونه ایرانی را مشخص کرد و خیلی راحت نیز می توان فهمید یک جامعه ایرانی دوست دارد که دختران آن چگونه دخترانی باشند و همین می تواند اولین الگوی رسمی باشد که مرزهای آن مشخص می شود و داد دست آن هایی که تا کنون به درستی راهنمایی نشده اند. خیلی راحت می شود با اجرای این طرح، برای اولین بار خیل عظیمی از جامعه را توجیه کنیم که مثلا وقتی گفته می شود حجاب را رعایت کنید علت آن چیست؟ نه این که دختران مردم را ول کنیم به امان خدا و بگویید بروید و باحجاب باشید. خدا را چه دیدید؟ شاید انگیزه ای هم در بین مشمولان این طرح بوجود آمد و سعی بر بهبود آن بگذارند. اما باز به این بهانه می شود رضایت خانم های ایرانی که همواره خود را نماد مظلومیت تاریخ می دانند و بر این باورند که نسبت به مردان به آن ها کم توجهی زیادی می شود را بدست آورد. اما نباید فراموش کنیم که این طرح همچنان حساس است! حساسیت این موضوع از آن جهت است که برای اولین بار در بعد از انقلاب قرار است چنین طرحی به مرحله اجرا برسد پس به راحتی قابل درک است که بی تجربگی در این میان بیداد می کند.
باید بسیار مواظب بود که در این بین بعضی ها آب را گل آلود نکنند و بعد هم قلابشان را بندازند توی آب و شروع به ماهیگیری کنند و در نهایت نیز از بابت فروش "ماهی ها" کلی برای خودشان سود کنند. پس تحقیق و تفحص بسیار در این مورد ضروری است و هرگز نباید فراموش کنیم که دیر رسیدن بهتر از هرگز نرسیدن است؟!!!
ما کماکان یقین داریم که طرح حساس است! اما خب به راحتی می توان کلی از حساسیت موضوع را کم کرد و هیچ لطمه ای به جذابیت آن وارد نکرد! مثلا می شود طرح را با همان ماهیت در نظر گرفت فقط تغییرات کوچکی در آن وارد ساخت که مثلا می شود به جای عنوان دختر نمونه ایرانی، عنوان جوان نمونه ایرانی را جایگزین کرد و پسر نمونه را نیز انتخاب کرد. که این خود بر جذابیت موضوع می افزاید و از حساسیت آن قطعا می کاهد. چند پیشنهاد نیز لازم الاجرا به نظر می رسد، اول این که بالاغیرتا حالا که صحبت از این طرح شده، نیمه کاره رهایش نکنید و بروید به امان خدا! خیلی راحت اما با سامان دهی می توان مراسم درخور و شایسته ای را برگزار کرد. بالاخره جوان اند و جویای نام! اما بنا به هر دلیلی به این نتیجه رسیدید که برگزار نکردن چنین مراسمی بهتر است و معایب بیشتر از محاسن است و یا مثلا جامعه نمی پذیرد و با فرهنگ ما مطابقت ندارد و یا هنوز مسئولین آمادگی برگزاری چنین مراسمی را ندارند و آنقدر اختلافات بالا گرفت و اختلاف نظر و سلیقه پیش آمد، طوری که بعدها موجب پریشانی و پشیمانی گردد، همان بهتر که نیمه کاره رهایش کنید و بروید به امان خدا!
اگر هم قرار شد طرح را به مرحله اجرا برسانید، کم مایه نگذارید و جوانان مردم را الکی علاف نکنید! که این می تواند کلی حرف و حدیث به همراه داشته باشد که آی مردم چنین کردند و چنان نکردند!! شورش را هم در نیاورید، بالاخره دختر نمونه هم آبرو دارد. کاری نکنید که از چاله به چاه بیفتید و با طناب خودتان به چاه رفته باشید! و فراموش هم نکنید که دختر نمونه ایرانی سیندرلا نیست که بخواهید با یک لنگه کفش او را انتخاب کنید و موقعیت او از سیندرلا بسیار حساس تر است! عنوان این طرح دختر نمونه ایرانی است، دختری برخاسته از یک جامعه ایرانی و با تلفیقی از دو فرهنگ ایرانی و اسلامی! فراموش نکنیم...
ريحانه اميني
قدم 150 سانتي متر است درست متناسب با وزنم که 30 کيلو است. بيشتر از همه بچه هاي فاميل تک گرفته ام و در اين زمينه رکورد دارم. با اين حال دارم دانشگاه آزاد چلغوزآباد درس مي خونم، ليسانس علّافي. البته اين جا هم يک جو رهايي مشروطم، ولي قربان جيب بابايي که نميگذارد بيرونم کنند. اهل هيچ رقم ورزشي نيستم.
مگر اين که کلاس داشته باشد. دو سه روزي رفتم کلاس يوگا، استخر هم با برو بچ مي رويم، البته محض آب بازي. البته بگويم اسکيتم حرف ندارد. توي خيابان روي همه را کم مي کنم. عشق است و صفا. روزي سه پاکت سيگار مي کشم. معنيش اين است که خيلي باکلاسم. مانتوي قد پيراهن مردانه ميپوشم، به رنگ مد سال؛ حالا صورتي باشد، قرمز، آبي فرقي نميکند. پاچه هاي شلوارم را چهل لايه زده ام بالا که پاهايم از بيست فرسنگي پيدا باشند. موهايم را زرد کرده ام با مش نارنجي فانتزي. ابروهاي نخ تاتو شده خنجريم دل را مي برد. با همه پسرهاي دانشگاه، محله، کوچه و ... دوستم. تازه به جز دوستان چت و ... . بلند و دلبري ميخندم، باحالم، اهل حالم، مهربان، با اتيکت، اجتماعي. خلاصه همه چي تمام. اسم تمام خواننده هاي خارجي را بلدم و آهنگهايشان را با سوت مي زنم. اهل اس ام اس بازيم خفن. جديدترين ها را پوشش مي دهم. دنبال جديدترين ها با سر مي دوم. ماهواره پيش من کم مي آورد. توي پارتي ها ميترکانم. البته به مامانم قول داده ام اکس نخورم، ولي مانعي براي مايعات وجود ندارد. مي فهمي که؟ هميشه رژيم دارم. البته زير نظر دکتر تغذيه. از آن دکترهاي الکي نيست ها بالاي شهر مطب دارد کلي هم سرش شلوغ است من را که مي بينيد منشياش دوستم بود با پارتي بازي وقت گرفتم. اهل خودنمايي نيستم، ولي نمي دانم چرا توي کوچه و خيابان همه نگاهم مي کنند. به قول معروف خوشگلي هم براي ما دردسر شده. اهل ازدواج نيستم. اين کارها مال املهاست. مگر از جانم سير شده ام که يک عمر با يک آدم زبان نفهم که قدرم را هم نميداند زندگي کنم. اين همه بچه باحال توي خيابان ريخته. حيف نيست فقط با يکي عمرم را هدر کنم؟ خداييش حيف نيست؟ باز هم بگويم؟ خداييش من را انتخاب کنيد بد نميبينيد!
اصلا نمي دانم سردبير، اين مطلب را خواهد خواند يا به دليل کمبود مطالب رسيده و بد قولي هاي معمول نويسندگان تحريريه بدون ويرايش آن را منتشر خواهد کرد. به هر حال عنوان «چهل نامه» در ميان عناوين ساير مطالب «موازي» هم کليشه اي به نظر مي رسد، چه رسد به دنياي متکثر رسانه الکترونيک. ببخشيد، کمي شبيه درد دل اساتيد «آپ تو ديت» دانشگاه شد که دغدغه هاي سنتي هم دارند.
بگذاريد از همين نامه اول تکليف خودم را با اين عنوان مشخص کنم. راستش من هميشه در نوشتن براي موازي قلقلک شده ام. اما هيچ وقت به نتيجه خاصي نرسيده بودم، تا اينکه «آقاي مجيد» در يک اقدام کاملا دموکراتيک گفت: «چهل نامه» بنويس، نامه اول هم به «رئيس جمهور» -که سابقه قبلي هم در موازي داشته- که نامه هاي سرگشاده و دل گشاده با اين و آن بنويسيم. اگر در نظر نگيريم که توهين به رييس جمهور جرم محرز است و مرجع تشخيص آن، مانند خيلي چيزهاي ديگر مشخص نيست، فکر ميکنم اکثر ايرانيها به اندازه يک کتاب قطور توان ارائه راهکار در مسايل کلان و استراتژيک و نقد برنامههاي گذشته و آينده دولت را دارند. آنقدر که اگر در گذشته و آينده همين عالم مجازي راحتالجستجو از ميان روساي جمهور تنها واژه «احمدي نژاد» را جستجو کنيم، مقدار قابل توجهي حرفهاي باادبانه و بيادبانه از درد دل گرفته تا نقدهاي آکادميک خواهيم يافت که شايد صدتايش يک غاز نه، اردک نه، جوجه اردک زشت هم نيارزد.
به هر حال هر چند اين جاي نسبتا مجازي هم اسمش موازي است، اما قرار نيست موازي کار کند. بنابر اين بياييد از همين حالا شمشيرهايمان را از رو ببنديم؛ اگر بنا باشد که من نامه بنويسم و شما خوشتان بيايد و از آن تعريف کنيد يا اصلا بدتان بيايد و فحش بدهيد که خيلي نامرديست. تازه آن وقت ويژگي تعاملي دنياي مجازي را ناديده گرفتهايم که از بخشهاي خانوادگي نيز براي آن بدتر است. فراموش نکرده بگويم اين واژه چهل نامه مرا به ياد چهل دزد بغداد هم مياندازد، چله تابستان و زمستان را هم به خاطر ميآورد، هر چه فکر ميکنم ربطي به چهل مومن و چله نشيني معنوي ندارد. ترجيح ميدهم اين چهل نامه حرفهاي جدي يا کنايههاي تند و تيز دردآور که فقط لجبازي آدم را براي صاف کردن دهان نويسنده تحريک ميکند، نباشد. در ضمن اصلا از نوشتن نامه به آدمهاي حقوقي و حتي حقيقي لذت نميبرم. مگر چه اشکالي دارد آدم نامهاش را خطاب به بوئينگ 747 پرواز باندوراس-بانکوک بنويسد؟! راستي شما ميدانيد آدرسش کجاست؟
به «آقاي مجيد» گفته بودم نامه اول خطاب به خودم خواهد بود؛ اما بيشتر شما طرف حسابش شديد، آنقدر هم خزعبلات آوردهام که گمانم دوستيمان هم به هم بخورد. به هر تقدير الان حرف زيادي ندارم که به خودم بزنم، اما هر کس خودم را جايي پيدا کرد، لطفاً از جانب بنده چند کلمهاي خدمت ايشان عرض کند که اينجا نبايست ملک شخصي کسي باشد تا درد دل کند و عقدههايش را براي ديگران بگشايد، محملي است که باید حرفهاي کم خريدار را به مشتري ويژه ارائه کرد و آرام زمينه تحول ماندگار را فراهم ساخت، چرا که سخن از روي احساسات تنها تهييج کننده عواطفي است که معمولا اثري ماندگار ندارد.
این مطلب چند شب قبل از انتشار از قسمت ارتباط با ما به دستمان رسید. تعداد ایمیلهای مشابه زیاد است، اما این نمونه را برای اینکه جدیدترین است منتشر می کنیم تا لطف دوستان خواننده را که در این مدت به ما انرژی می دادند پاسخی داده باشیم. با تشکر از این خواننده عزیز ناشناختهمان، که انشالله این نامه نقطه آغاز همکاری ما با ایشان باشد:
سلام
در دورانی که نشریههای اینترنتی خاک میخوردند و با چند شماره محدود نیمهکاره فعالیت خود را متوقف میکردند؛ موازی با ایدههای جدید، موضوعی جدید و حتی زمانهای انتشار جدید خود را معرفی کرد.
وقتی برای اولین بار موازی منتشر شد، استقبال فوق تصوری از مطالب آن به عمل آمد. کادر نویسنده موازی و همچنین ریز موضوعهایی که برای نشریه در نظر گرفته شده بودند، به نحو خوبی گرد آورده شده بودند. این استقبال دلایل گوناگونی داشت.
در بحبوحه سیاست و اقتصاد چیزی در نشریات ما کم بود و در واقع اهمیت این موضوع فراموش شده بود. استعداد نویسندگان موازی هم مزید بر علت شده بود تا موازی خیلی بیشتر از حد تصور رشد کند و مورد استقبال قرار بگیرد. تا جایی که سایت موازی در یکی از شمارههای خود Down شد. این برای موازی، برای خوانندگان آن و برای همه و همه بسیار عالی و غیر قابل تصور بود.
یکی از نقاط قوت موازی استفاده از نویسندگان متبحر و توانا در امر نویسندگی بود افرادی که دستی در نوشتن داشتند و نوشتههای خوبی از آنان خوانده بودیم. جمع شدن چنین افرادی باعث میشد به آینده مطالبی که در موازی انتشار پیدا میکند امید داشته باشیم.
نقطه قوت دیگر موازی را میتوان به استفاده از خوانندگان خارج از تحریریه دانست. استفاده از چنین ایدهای باعث میشد مطالب موازی در بعضی از اوقات بوی یکرنگی به خود نگیرند و برای خوانندگان موازی مطالب تکراری نشوند. حتی در بعضی از شمارهها نوشتههای بسیار زیبایی از آنها مشاهده کردیم.
انتخاب ریز موضوعهای نشریه به خاطر موضوع اصلی آن کار سختی به نظر میرسید. اما این گروه توانست با موضوعهای جدید توانایی خود را بار دیگر اثبات کند. اگر کمی دقت کنیم خواهیم دید که موضوعهای انتخابی بهجا و قابل تامل بودند.
کار زیبای دیگری که صورت گرفت ایجاد یک وبلاگ گروهی بود که نیمی از روزهای هفته پسرها و نیمی دیگر را دخترها در آن مطلب مینوشتند. این وبلاگ باعث شد تا هم مطالب متنوعتری بخوانیم و هم اینکه نزدیکی مخاطب با نویسندگان بیشتر حس میشد.
اگر به آمار سایت موازی نگاهی بیاندازید متوجه تمام این مسائل خواهید شد.
همه این مسائل باعث شد تا مخاطبان از انتشار چنین نشریهای احساس رضایت کامل داشته باشند.
البته در این بین نمیتوان نقش مجید عزیزی، را نادیده گرفت. مجید عزیزی نشان داد میتواند مدیریت چنین نشریه پرمخاطبی را برعهده بگیرد. بیگمان او یکی از نقاط عطف موازی و در سطحی وسیعتر در صنعت ژورنالیستی ایران است.
اما بعضی از مسائل باعث شد تا این روند رو به رشد آنطور که باید ادامه پیدا نکند.
یکی از مسائل بخش عکس بود. این بخش به تعداد بسیار محدودی منتشر شد در حالی که میتوانست یکی از بهترین و پرمخاطبترین بخشهای موازی باشد.
اما موضوع مهمتری که باید بیان شود این است که نشریه به جز چند شماره هیچگاه به طور منظم منتشر نشد. بعضی از اوقات تاخیرهای یک ماه بین شمارههای نشریه ایجاد میشد. حتی چنین تاخیرهای قابل چشمپوشی بود.
تا اینکه تاخیر فوقالعاده زیادی بین انتشار موازی ایجاد شد. نوروز 1384 که از راه رسید، موازی با انتشار مطالب بسیار زیاد (میتوان گفت 2 شماره با هم) در روزهای آغازین سال 1384 مژده خوبی به مخاطبان خود داد. اما متاسفانه بعد از شماره ویژه موازی، تنها و تنها یک شماره از آن منتشر شد.
آیا این به معنی مرگ موازی بود؟ آیا موازی نیز به جمع نشریههایی پیوست که خاک میخوردند اضافه شده بود؟
این برای مخاطبانی که موازی را نقطه عطفی در نشریات ما میدانستند بسیار ناراحت کننده بود. هنوز هم دلایل این تاخیرها هنوز برای مخاطبان موازی پوشیده است.
اخیرا در سایت موازی شامل تغییراتی بودیم که باعث شد کمی به ادامه راه موازی امیدوار شویم. این تغییرات شمال تغییر لوگو و همچنین طراحی سایت است. بهعلاوه قسمت جدیدی تحت عنوان رادیو موازی نیز به سایت اضافه شده است که تا کنون ماهیت آن مشخص نیست.
با آرزوی انتشار مجدد موازی و همچنین موفقیت نویسندگان و تمام مخاطبان آن.
موفق باشید
سهیل خطیبمهر
http://roozha.mihanblog.com
حامد سلیمانی
1- «دارا و سارا» خواهر و برادرهاي دو قلوي هشت سالهاي هستند كه در يكي از شهرهاي كوچك ايران زندگي ميكنند. آنها ميتوانند كرد، لر، ترك، بلوچ، يا فارس باشند؛ ميتوانند گيلك يا مازني باشند و يا... اما مهم ايراني بودن آنهاست.*
2- اين خواهر و برادر دوقلو- كه گفته ميشود طرح اصلي آن از آقاي زائري است- چند سال پيش براي ترويج و تحكيم فرهنگ ايراني-اسلامي و البته رقابت با يك عروسك خارجي به اسم «باربي» توسط كانون پرورش فكري كودكان و نوجوانان به بازار آمدند.
3- دارا و سارا كه قرار بود جايگزين «باربي» به عنوان نمادي از فرهنگ مهاجم غرب در ايران و حتي جهان شوند، به دور از هر گونه كارشناسي، نيازسنجي و البته مخاطب شناسي به وجود آمدند.
4- شايد مهمترين دليل عدم توفيق مناسب اين عروسكها غفلت از اين نكته بود كه اين كالا ميبايست با يك نمونه بسيار موفق رقابت كند، پس بايد رقيب فوقالعادهاي براي جايگزيني آن باشد.
5- باربي- اين دختر ايدهآل دنياي مدرن- در ساختار و قالبي مناسب، فرهنگي را نشر داد كه غرب از او انتظار داشت؛ و دارا و سارا با شمايل نه چندان مقبول، عدم شخصيت سازي متناسب با قهرمانگرايي نوجوانانه و با وزن و قيمت زياد نتوانستد از پس اين غول فرهنگ آمريكايي برآيند.
6- دارا و سارا با آنكه موفقيت چشمگيري كسب نكردند- و حتي پس از چند سال يك سايت درست و حسابي ندارند- به توليد انواع و اقسام محصولات غيرعروسكي ادامه دادند تا در جديدترين فرآورده خود، يك صابون، آن هم با رايحه يك نوستالژي آمريكايي عرضه كنند؛ صابون دارا و سارا با رايحه [كوكا] كولا!!! که این روزها تبلیغ آن به کرات از صدا و سیمای جمهوری اسلامی پخش می شود. شايد خود دارا و سارا به اين نتيجه رسيدهاند كه براي فروش بهتر بايد دست به دامن فرهنگ آمريكايي شوند!
* جمله فوق به نقل از سايت كانون پرورش فكري كودكان و نوجوانان
«دلی که برای ایران نتپد، همان بهتر که نتپد!» - پروفسور حسابی
ز پوچ جهان هیچ اگر دوست دارم
تو را ای کهن بوم و بر دوست دارم
تو را دوست میدارم که دیار بزرگانی و بزرگ دیاران؛ سرزمین شیران و دلیران... شیرزنان... و دلیرمردان! آنان که اسطورهها و تاریخ کهن تو را رقم زدند. نه تنها تاریخ تو را، و ادب تو را، بلکه فرهنگ و شعور و سرنوشت ملتت را... آرشی که به تیر مرزهایت را نشانگر شد؛ رستمی که به بازوی پهلوانی عرصههایت را مدافع گردید؛ سهرابی که به جوانمردی و نجابت جوانانت را نماینده بود... عالمان، دانشمندان، ادیبان و فلاسفهات نیز سردمداران روزگاران بودهاند. رازی به کشف الکل، ملاصدرا به صدارت تامل متالهین... سعدی و مولانا و حافظ به اعجاز و ایجاز قلم، و فردوسي به احياي عجم... و آنها مقصدی و مقصودی نداشتند جز ساختن... سازندگی تو را...
تو را ای کهن پیر جاوید برنا
تو را ای گرانمایه دیرینه ایران
و اما بزرگ مردان ايامت را زناني بزرگ تربيت كرده بودند و همراهي... رودابههايي كه رستمها آفريدند، گردآفريداني كه به رزمآوري مردان را ميمانستند، و آفاقهايي كه خلق خمسه را براي راوي «ليلي و مجنون» و «شيرين و فرهاد» ميسر ساختند. اينان نه در پي برتري بودند و نه در پي شهرگي... شايسته بودن را ميخواستند و نمونه شدن را... اما نه در جامعه كه در برابر خود! زناني كه نقش خود، ماهيت خود، و جايگاه خود را شناختند و تعريف نمودند، آنگونه كه بايد.
تو اي بوم شور غمين
پر از خون دل و مهربان، چه
اكنون را ديگر دوران اسطورهها و داستانهاي پهلواني و قهرماني نميدانند؛ عصر اتم است و سرعت. ديگر دوران خدمت صادقانه و دلسوزي عاشقانه سرآمده... و اين دلت را ميسوزاند، هويتهاي ناشناخته و در هم ريخته. ديگر نيستند آن دلير مردان بزرگ رفتار... چرا كه ديگر نيستند آن شيرزنان پاك كردار! آدمهاي كوچك، رفتار كوچك، طرحهاي كوچك، انديشههاي خرد، و نمادهاي ترد به همراه ميآورند. و مبنا و معيار كار خرد، بالطبع چيزي است خردتر. تلاشهايي هستند عبث براي بزرگ شدني كه بيشتر به باد شدن ميماند كه حتي بادكنكي نيست كه به آسمان برود، حبابي است براي تركيدن در سطح. هويت زنانگي در حسرت مردانگي به نسيان سپرده شده است، غافل از خويشتن خويش! و اينها غمآلودهات ميكنند و خواسته و ناخواسته، خون بر دلت...
تو اي دخت شرمگين اميد
تو را دوست دارم اگر دوست دارم
و من تو را دوست دارم اي مام ميهن، كه تو شايستهترين و نمونهترين دخت روي زميني!
فاطمه علیزاده
چند وقتی است بازار حرف و حدیث ها در باب اجرای طرح دختر شایسته داغ شده است. انتخاب دختر شایسته در کشور ایران که داعیه دار نظام جمهوری اسلامی است، اذهان بسیاری را مشوش کرده و در جامعه ای که حجاب زنان در اولین نگاه به چشمت می آید؛ خیلی دور از ذهن بنظر میرسد. از نظر خیلی ها دختر شایسته با ملکه ی زیبایی معروف فرق چندانی ندارد... و پر واضح است که در ایران انتخاب ملکه ی زیبایی (با معیارهای خاص خودش) با اهداف کشورداری سازگار نیست!
در اسلام این معیارهای ظاهری نیستند که ارزش و مقام کسی را بالا یا پایین میبرند، چه آنکه آن فرد زن هم باشد و حیا و غرور و حرمت ذاتی در او به مراتب بیشتر از جنس مخالف (مردان) باشد.
چند وقت پیش از یکی از دوستان، شنیدههایش در مورد "دختر شایسته" را جویا شدم، با چهر ه ای بر افروخته و کلماتی کوبنده گفت: "محال است کسانی که میخواهند این طرح را اجرا کنند بتوانند به شعارهایشان عمل کنند. میگویند ما به ظاهر افراد اهمیت نمی دهیم، میگویند برایمان فقط موفقیتهای علمی و ازین چیزها مهم است، اما عمراً بتوانند افراد را بر این اساس انتخاب کنند...."
گفتیم دوست عزیز اینقدر هم نباید پر صلابت سخن راند که به حق باید اعتراف کرد که اگر مجریان امر بتوانند شعارهایشان را عملی کنند مزایایی در بر خواهد داشت، غیر قابل وصف....
بهترین حالت در این میان اینست که بتوان راه حلی یافت تا بشود معیارهای ایده آل را عملی کرد. در جریان اجرای چنین طرحی در کشورمان احتمالا اولین انگی که به کل قضیه میخورد این است که افراد برگزیده همه جهته مورد تائید گروه بررسی کننده هستند و هماهنگ با اهداف آنان و اگر کسان دیگری از هر طیف و یا گروه، به عنوان داوطلب شرکت کنند در همان مراحل اولیه فیلتر خواهند شد.
بهترین پیشنهاد برای اینکه از بروز چنین اتفاقی جلوگیری کنیم این است که کل طرح دختر شایسته یا نمونه را به عنوان یک طرح مشارکتی برگزار کنیم ؛ مشارکتی به این معنا که از شرکت افراد مختلف از هر طیف و گروهی و دسته ای در تمام مراحل کار بهره ببریم!به عنوان مثال هیئت داورانی که میخواهد به انتخاب افراد شایسته رای بدهد از طیف های مختلف جامعه ایران باشد از مذهبی و غیر مذهبی گرفته تا کم در آمد و پر در آمد و مابقی....
در مرحله بعد تمام دختران میتوانند اسنادی از تمام موفقیتهای خود اعم از علمی، هنری، ورزشی و... برای ستاد برگزار کننده ارسال کنند. نکته ی قابل تامل اینست که هنگامی که افراد اطمینان پیدا میکنند که در اجرای این مراسم هیچ حب و بغضی نسبت به عقاید گروه خاص وجود ندارد و اگر شما از هر گروهی که باشی احتمال انتخابتان بالاست؛ مطمئنا تعداد آمار شرکت کنندگان بالا میرود و دیگر مختص افراد یا گروه خاصی نیست.
نکته ی بعدی در مورد بررسیهایی است که هیئت داوران انجام میدهند؛ هیئت داورانی که هیچ کدام از افراد شرکت کننده را نمیشناسند، حال یکسری از مدارک موفقیتهای افراد را پیش رو دارند، بدون ذکر نام و عکس افراد... در اینجاست که انتخابی که هیئت داوران انجام میدهد میتواند بسیار منصفانه و عاقلانه تر باشد. یعنی بدون اینکه پیش داوری یا ذهنیتی نسبت به هر یک از شرکت کنندگان داشته باشد، تنها آن ها را بر اساس موفقیتهای شان انتخاب میکند و هیچ عامل دیگری دخیل در انتخاب افراد نیست. و در آینده هم براحتی میتوانند پاسخگوی افرادی باشند که به عنوان شایسته ترین انتخاب نشدهاند!در این میان قضیه ی دختر شایسته مجالی بود تا تاکید شود بر این نکته که زندگی بدون مشارکت برای جامعه ایرانی در آینده ای نه چندان دور بحرانهای اجتماعی جدی ای را به بار خواهد آورد...
نه تنها در این مساله بلکه در تمام شئون زندگی ایرانی و برای ساختن آینده ای روشن راهی جز افزایش مشارکت در امور اجتماعی نداریم!اما جدای از بحث دختر شایسته و اجرای چنین طرحی نکته ی جالبی که به ذهن میرسد این است که چرا دغدغه ی انتخاب فرد شایسته فقط در مورد دختران است؟ چرا طرحی بنام پسر شایسته نداریم... پسران شایستهاند و نیاز به شایسته ترین ندارند؟!... اصلا چرا در کشورمان طرحی بنام جوان شایسته ایرانی برگزار نمیشود بدون اینکه بر نوع جنسیت تاکید شود.
به امید آینده ای روشن برای ایران و جوان ایرانی....
چهار راه ولیعصر رو انتخاب کرده بود، چون مرکز شهر و محل گذر دانشجوها و هنرمندها و آدمحسابی ها بود. پیش خودش گفت اونهایی که پز روشنفکری و رمانتیک بازی میدن، از کنار یه دختر جوان شیشه پاک کن بی تفاوت رد نمیشن.