نشريه الكترونيك موازي
تاریخ انتشار : دوشنبه، ۴ آبان ۱۳۸۳
 
چاپ اين صفحه
البته اين تحريريه نيست! /  مجید عزیزی
موضوع :تحریریه

سلام. البته اين تحريريه نيست! اما خوب است بدانيد که در اين مدت 283 ايميل که براي شماره 5 موازي فرستاده بوديد جواب ميدادم! و هنوز 60 تاي ديگر باقي است. اين مسلما باعث ناراحتي شما خواهد شد که اين شماره تحريريه نداشتيم، اما اين حجم ايميل ها و ابراز محبتهاي شما دوستان که ما را از نظر تعداد خوانندگان، به رتبه اول نشريات الکترونيکي به زبان فارسي در اينترنت رسانده است باعث خوشحالي ماست(روزانه بيش از 3000 بازديدکننده). در اينجا با تاکيد بر اينکه موازي يک نشريه اجتماعي فرهنگي و غير سياسي است، ايميلي را که چندي پيش به دستمان رسيد و جوابي براي آن نداشتيم را عينا منتشر ميکنيم و از مسئولين و سازمانهاي مربوطه از دولت و مجلس گرفته تا سازمان ملي جوانان و ديگر ارگانهاي زيربط و روساي آنها مي خواهيم که اين يک نامه را آنها پاسخ دهند، ما نتوانستيم! (اين نامه با اجازه فرستنده آن و بدون درج اسم و ايميل ايشان <بنا به درخواست خودشان> منتشر مي شود. نام و ايميل فرستنده نامه نزد موازي محفوظ است) :

بسم الله الرحمن الرحيم.
با عرض سلام و قبولي عبادات شما و آرزوي عمر با برکت و طولاني.
من پسري هستم 21 ساله و دانشجوي سال سوم رشته عمران که در اين چند سال اخير و مخصوصا بعد از ورود به دانشگاه به شدت از لحاظ جنسي در فشار هستم و ديگر تحمل ندارم و چون شرايط ازدواج را ندارم و خانواده ام هم به شدت با ازدواج من مخالفند لذا از شما به عنوان پسر کوچکتان خواهش ميکنم که به من کمک کنيد زيرا من ديگر تحمل ندارم و از طرفي نميخواهم گناه کنم .از شما خواهش ميکنم افراد و يا مراکزي را که در زمينه ي ازدواج موقت و صيغه فعاليت دارند را به من کمک کنيد تا بتوانم از اين راه از اين مخمصه رهايي پيدا کنم.از شما واقعا خواهش ميکنم سريع به من کمک کنيد چون ديگه من نميتوانم زياد تحمل داشته باشم و حتي ديگر طوري شده ام که ديگر حتي چند هفته اي هست که دانشگاه هم نميروم چون امکان ميدهم در محيط دانشگاه وضعم بد تر شود.
از شما خواهش ميکنم به من کمک کنيد.

التماس دعا
خدا نگهدار




اذان صبح به افق... /  فاطمه لنگری زاده
موضوع :مستانه

امشب تمام غصه هايم را در انزواي چاه ميريزم
*
اذان صبح به افق...
خدايا بگذاريد اذانمان را سر مناره هاي مسجد کوفه بخوانند
الفتي دارد دل شيعه رمضان ها با افق آنجا ... کوفه يک اذان صبحش جگرمان را سوخت
هنوز هم تاريخ خواب آن نماز و آن محراب و آن امام را ميبيند
هنوز سحر ها خجالت خود را دارند
هستي يک عمر شرمندگي به شما بدهکار است مولا
.
.
دست و سر و پا از خودمان نيست، اسير است. شش دانگ دلمان دربست شما... اين لحظه‌هاي ارغواني وقف شما
.
.
کدام برگ زندگي‌مان را عرضه کنيم محضرتان؟؟ اينکه ورق خورده يا آنکه نمي‌دانم کي موسم ورق خوردنش خواهد رسيد، که نه اين و نه آن هيچ کدام خطي ندارند که بر شما پوشيده باشد
کار ما لنگ چيز ديگريست
بعد از شما هر چه بريديم دل بود و هر چه دوختيم زبان
گفتن از خاطرمان رفته
...
بد ميکنند
گله داريم از اين دلهاي ناصاف
کجا شکايت ببريم؟ چه غباري خوابيده روي اين نيت‌ها
.
.
.
چه همه خوب که شب قدر داريم
هر که نداند... شيعه ايمان دارد که بواسطه‌ي شماست که خدا اين همه هوايمان را دارند
.
.
خدايا، کمترم از آن راکت‌ها و خمپاره‌ها که هنوز مانده‌ام کجا غسل زيارت کردند و کي اذن دخول خواندند
که اينطور سر زده مشرف شدند صحن سرايشان
*
امسال يک چيز بيشتر نمي‌خواهم ... «برات زيارت حرم اميرالمومنين» ... طواف دور خم
حرامم باد اگر آرام گيرم
من آخر حاجتم از جام گيرم
تمام گردش گيتي به جام است
علي گفتم دگر حجت تمام است

الهي امضا کنيد برويم
باقي هر چه هست آنجا
.
.
السلام عليک يا ولي الله انت اول مظلوم
.
.
دوستان آل محمد چشم انتظار دعاي خير شما



کما بدون سانسور! / 
موضوع :عکس




دل‌تنگي /  نسترن فتحي
موضوع :داستان

«اين دل آنقدر تنگ شد كه گرفت»، اين جمله رو كه نوشتم اظهار فضل‌هاي بچه‌ها بلند شد:
با لحني پر از عشوه: - نگو...
- منم كه حساس...
- بميرم...
در جواب نفر آخر گفتم: اگر زنده بموني كه اين مسئله رو ريشه‌يابي كني و به نتيجه برسي، مفيدتري!
و باز هم سوژه جديد...
استاد كه ديد بحث به كَل تبديل شده، بچه‌ها رو با فن خودش ساكت كرد و گفت: ادامه بديد!
جلسه پيش مثل هميشه موقع درس و صحبتهاي استاد، كاغذ خط‌خطي مي‌كردم كه ناگهان انگشت اشاره استاد رو به سمت خودم ديدم:
- اولين نفر هم شما!
و بعد هم خسته نباشيد و پايان كلاس! از نفر كناري پرسيدم:
- براي چي من اولين نفر؟ بي‌زحمت؟!
- نبودي تو كلاس مگه؟ البته با اين كاغذ معلومه كجاها بودي! قرار شد جلسه ديگه بحث آزاد باشه و شما بياي اوليش رو راه بندازي!
- چرا من؟ آخه راجع به چي؟ من هيچي از حرفهاي خودش بارم نيست، بيام بحث آزاد راه بندازم؟! قشنگ‌تر از من گير نياورد؟
- نه انگار!
نمي‌خواستم جلوي بچه‌ها و استاد كم بيارم؛ ولي پيش خودم حسابي چيپس شده بودم... آخرش دل رو زدم به دريا و گفتم بحث آزاد يعني هر چي خواستي!
توي چند روزي كه وقت داشتم فكر كنم هيچ موضوعي كه بشه راجع بهش بحث كرد گير نياوردم جز...
باز گچ رو برداشتم و زير جمله نوشتم: دل...
و بعد رو به بچه‌ها و استاد گفتم:
- چيزي كه هنوز نتونستيم جايي براش پيدا كنيم و بگيم اينجاست! اما باهاش زندگي مي‌كنيم. اين كه مي‌گم زندگي همون خنده‌ها و بغض‌هاي بي‌دليل تو خلوته... همون كه ضربه‌هايي ازش مي‌خوريم يا گاهي وقتها باعث پيشرفت ميشه... همون كه مي‌گن از عقل جداست و شايد يه نقطه مقابل اون باشه...
كسي مي‌تونه يه تعريف از اين حضور بده به جز اسمش؟
يكي از بچه‌ها گفت: دل – به اون تعبيري كه شما مي‌گي- يعني يه فرصت كه عقل درست كرده تا بيشتر خودشو به رخ بكشه؛ چون وقتي آدمها فكر مي‌كنن تازه ياد دل مي‌افتن، بعد هم عقل... كه اگه خوب نگاه كنيم مي‌بينيم فكر هم مربوط به بالاخونه‌ست.
پايين دل نوشتم: دل‌تنگي...
و گفتم: براي اين هم فكر مي‌كنيم؟! البته گاهي وقتها كاملا اختياري ميشه دل‌تنگ بود. اما خيلي مواقع داري صاف راه ميري كه يهو دل‌تنگ مي‌شي... براي كي يا چي و چرا، اصلا معلوم نيست... فقط مي‌دوني كه تو وجودت يه چيزي كمه يا كم شده كه دردش اين طوري خودش رو نشون داده...
يكي حرفمو قطع كرد و ادامه داد: اين جور وقتاست كه به در و ديوار مي‌زنيم تا اين درد ساكت بشه؛ دقت كرديد كارهايي كه يه جور زنده‌اند به خاطر روحي كه در اونها هست بيشتر جواب ميدن... مثلا موسيقي، نوشتن يا نقاشي...
و بچه‌ها كه باز شيطنت مي‌كردن:
- مرده‌ي اون روح و طراوت و تازگي و زيبايي...
- جواب مي‌ده!
- قرارمون يادت نره!
استاد كه دوباره بايد به داد بحث مي‌رسيد، پرسيد:
- واقعا اگه قرارتون يادتون نره از اون حس دلتنگي خلاص مي‌شيد؟ يا حداقل مُسكن هست براتون؟
كسي كه همون افاضه‌ي قرار رو كرده بود گفت: نه آقا دوتام مي‌آد روش!
در تائيد حرفش گفتم که اصلا منشا رو گم مي‌كنيم، فكر مي‌كنيم دليلش همين سرابيه كه خودمون براي مثلا رهايي درست كرديم و همش درگير يه چيز مصنوعي مي‌شيم!

اكثرا تائيد كردند، بعضي‌ها هم كاغذ خط‌خطي مي‌كردن... گچ رو برداشتم و نوشتم:     كه گرفت...




برقصانم! /  مژگان عباسي
موضوع :شعر

در جان من شرارت معصوميست، وقتي غزل براي تو مي‌خوانم
وقتي كه رام دشت خيال توست، تنها غزال روح پريشانم

روياي عاشقانه‌ي  مغموميست، در ذهن دختران خيال من
در قاب خيس حافظه‌ام مردي، مغرور و سرد، خيره به چشمانم

دارد مرا اسير نگاه خود... دارم اَ... سير مي شوم از بس هي
مي پرسم از خودم كه چه مي‌خواهد، با آن نگاه يخ‌زده از جانم؟

من فكر مي‌كنم «چه كسي را او ...؟» او فكر مي‌كند «چه كسي را من...؟»*
افسوس مي‌خورم كه نمي‌داند...، افسوس مي‌خورد كه نمي‌دانم..!

با آنكه از گلوي غزل هر بار، فرياد مي زنم كه تو را من دوست...
دارم به ابتداي  شما نزديك... داريد مي رسيد به پايانم

اين بار من -عروسك اين بازي-  با ساز کهنه ء تو نمي‌رقصم
آقاي شعرهاي عبوس من! با ساز هاي تازه برقصانم

________________________________________
*مصرعي از خانم نغمه مستشار نظامي




والنتاين /  نسترن فتحي
موضوع :طنز

 والنتاين روز مزبور به شهادت والنتاين مقدس در سال 200 ميلادي به دست رومي‌هاست.
اما نام اين فرد در اصل ريشه آذري داشته به اين صورت كه:
«ولي» در طول زمان به «والي» و بعدها به «والن» و «تايي» در همين طول زمان كه ولي به والن تبديل شده به «تاين» مبدل گشته!
در زبان آذري «ولي» مثل ساير زبان‌ها اسم شخص است!
و تايي به معناي «شبيه و همسان» مي‌باشد.

مي‌توان نتيجه گرفت كسي كه در روز 14 فوريه به دست رومي‌ها به شهادت رسيده شباهت زيادي با شخصي ولي نام داشته كه به او اسم «شبه ولي» را نسبت داده‌اند.
اينكه آقاي ولي در روز 14 فوريه (كه بعدها به خوب روزي تبديل شد!) مرتكب چه كاري شده بوده كه روميان قصد سر از تن جدا كردن او را داشته‌اند مشخص نيست. اما سوال ديگري كه مطرح است چگونگي گرفتن اقامت در روم توسط اوست؛ با در كنار هم گذاشتن مسائل مطرح شده مي‌توان به برخي نتايج رسيد از قبيل اينكه:
1) ولي طي مشاجره‌اي كه با معشوقه رومي‌اش از طريق telnet داشته ادعا كرده: «نامردم اگه تا 14ام عقدت نكنم.» به صورت قاچاقي به روم رفته، غافل از اينكه مكالمات آنها به دست باباي معشوقه افتاده و به IIO روم گزارش مزاحمت شده و اين جرم نيز به قبلي اضافه! IIO هم درصدد تعقيب و مجازات ولي برآمده و به اشتباه شخصي شبه ولي را دستگير و گردن زدند...
2) هنگام پخش مستقيم مراسم گردن‌زني از تلويزيون روم، آنتن خونه‌ي «جيران»اينا ناگهان فركانس رومTV رو گرفته! تصوير رومي بيچاره در صفحه تلويزيون ظاهر شده؛ در اينجا جيران جيغ مي‌زند و چون زبونش گرفته بوده (به آذري) مي‌گه: شبيه ولي... و از حال مي‌ره!
شنيدن اين اسم فيوز غيرت داداش جيران رو مي‌پرونه و باعث راه‌اندازي پروژه آماري «ولي كه بود؟» مي‌شود. نتيجه تحقيقات اين طور گزارش شده كه:
«جيران ولي رو دوست داشته، اما به علت مهاجرت ولي به روم و قال گذاشتن او... ديگه دوستش نداره... ديگه دوستش نداره...»
3) يكي از نوه‌هاي جيران اون فيلمي رو كه سالها پيش از رومTV پخش شده بود، گير مي‌آورد! نوه هنگام تماشاي فيلم، طرح جيم زدن توسط شخصي بسيار شبيه مرد محكوم كه دست در دست دختركي داشته را مشاهده مي‌كند؛ صحنه را كه چندبار عقب و جلو مي‌كند مطمئن مي‌شود و به جيران نشان مي‌دهد...
(ترجمه آهنگ my heart will go on به زبان آذري و remix اين شاهكار در دست اقدام است)

نتيجه‌گيري كلي از بحث:
اگر امروزه از روز والنتاين به عنوان يك مظهر تهاجم فرهنگي ياد مي‌شود، تقصير ما نيست! تقصير ولي، جيران، telnet، رومTV، نوه جيران، جيمز كامرون، معشوقه رومي، سلين ديون و... است! ريشه در تاريخ دارد.




دی جی مریم با صدای اصفهانی!!! / 
موضوع :کميک استريپ

محمود مختاری




عشق بی مایه / 
موضوع :خط خطي




قايم موشك /  مسعود كرمي
موضوع :عاشقانه

((کم پيش مي آيد .اما من با اين ستون عاشقانه هايم در موازي مهرم شدم..دوستش دارم.هالا هرفهايي را برايتان مينويسم که  گاهي براي خودم هم زمزمه اشان نمي‌کنم.سختم است.بغضم مي آيد.تلخيش را ببخشيد.پاي برگه‌ي اين نوشته... شايد براي همين نور چشم من است.يا عشق.)).

                                            هشتاد .هفتاد.نود .صد.بيام؟ 
                                        چهل .شصت .ده.بيست.صد.بيام؟
**
گفتند کم سو شده. باريک و بي‌رمق. نه چشمک ستاره را مي‌بيند. نه پلکش براي غريبه‌اي مي‌پرد.
هزار اطلس اشک در ساحلش موج مي‌زند. کور مي‌شوي.
چه مي‌کني باخودت پسر؟
---کاري به کار دلم نداشته باشيد. براي نگارم چشم گذاشته‌ام.
پشت همين شمشادهاي سر به آسمان زده‌ي دلواپسي--الکي-- گم شده.
بازيست... چشم گذاشته‌ام... مي‌آيد.
**
نمي‌دانم کجاي قصه غصه شد. من بلد نبودم يا تو.
گفتي شبي از خواب اين همه دوري مي‌آيم. با هم تا سپيده بالا بلندي بازي کنيم.
سيب که گفتم بيا.....گلابي که گفتم....
نه تو را به خدا اخم نکن به نگاهت نمي‌آيد.
اصلا گلابي کجا بود اين فصل پر شکوفه‌ي عاشقي.
و من
آنقدر غرق آبي پيرهن و گرم از سرخي گونه‌هاي ايلياتي‌ات شده بودم که فراموش کردم:
آخر دختر خوب؛ اينها که قانون‌هاي بالابلندي نيست.
اصلا شکوفه‌ي سيب که اين رنگي....
**
..من..آنقدر ماندم که،خود سپيده.. همبازيم شد.
کم کم ستاره و نسترن و اقاقي هم آمدند. بعد پچ‌پچ‌هاي مبهمي از داغ دل شقايق شنيدم.
قصه‌ي عاشقي کوتاه نرگس شيرازي و ميخک را ياد گرفتم.
پاي درددل‌هاي دلداده‌گي شعمداني به شب‌بوها نشستم.
                                                   شاعر شدم.
**
چه خوش خيال بود پسرک
تمام غصه‌اش اين شده بود که
چگونه  هنگامه‌ي آمدنت که به پا شد... با لمس حرير پيرهنت هشياريش را به رخ آفتابگردانها بکشد.
تا هم تو نسوزي در اين بازي شروع نشده سخت... هم... خودش.
**
نيامدي... دلم سوخت... آتش به جان باغ افتاد.
.سيب و آن شب نيامده‌ي آمدنت هزار و دومين افسانه‌ي يلداها شد.
نيامدي... اما هنوز... عزيز بالا بلند..
پسرکي در پس اينهمه هواي بي‌حوصله‌ي صميمانه خواستنت.
در اين آفت‌زده باغ خاطرات نيمه کاره رها شده... برايت چشم گذاشته 
                                                                و بغضش را بازي مي‌کند.
                    و سردش است.  
                      عجيب سردش است.
                                    چهل . هشتاد. سي .پنجاه صد.بيام؟
                                  ده .هفتاد .چهل .پنجاه.نود.صد....نيومدي؟...سيب بيام؟.




نامه‌ي دوم /  محمد مهدی کارگر
موضوع :چهل نامه

نامه‌ي دوم
به خواهرم؛ ايران‌دخت
خواهرم، ايران‌دخت؛ سلام
          خيلي پيش از اين، مي‌خواستم برايتان بنويسم و با شما حرف بزنم. مي‌دانم كه شما هم مشتاق بوديد و هستيد تا حرف‌هاي مرا بشنويد. اما خوب؛ فرصت و مجال و بهانه نبود. خودتان كه خوب مي‌دانيد چرا! حالا شايد در "موازي" اين فرصت پيش آمده تا راحت‌تر با هم صحبت كنيم.
          مي‌خواهم كه شما را از دريچه‌ي نگاه مردانه‌ي خود ببينم و از اين منظر با شما صحبت كنم. آن‌چنان كه شما و ديگر خواهرانم را هر روز مي‌بينم. هر كجا كه باشم. در دانشگاه، خيابان و يا حتي در همين تحريريه‌ي نشريه‌ي موازي.
خواهرم!
          گاهي به شما حسوديم مي‌شود. وقتي كه به آفرينش خدا مي‌انديشم و به راز جفت‌جفت خلق كردن خدا فكر مي‌كنم و آن‌ هنگام كه بر مي‌خورم به اين نكته كه همه‌‌ي بهانه‌ي خلقت خدا، وجود پاك و شريف يك زن بوده‌است! آري؛ همه‌ي بهانه‌ي حضرت ربّ‌الارباب براي خلقت، يك زن بوده است! شنيده‌ايد يا نه آن حديث قدسي شريف را كه پروردگار، پيامبرش، محمد ـ صلّي الله عليه و آله و سلّم ـ را خطاب قرار مي‌دهد و مي‌فرمايد:" لولاك لما خلقت الافلاك و لولا علي لما خلقتك و لولا فاطمه لما خلقتكما" هان اي پيامبرم! اگر تو نبودي به آفرينش كائنات دست نمي‌يازيدم و اگر علي نبود، تو را خلق نمي‌كردم و اگر "فاطمه" نبود، هر دوي شما را نمي‌آفريدم!
          چنين آفرينشي، آفرينش شورانگيزي است! حسابش را بكنيد؛ وجود برترين و والاترين انسانهاي  عالم، بسته به وجود زن يگانه‌ي عالم است! انگار كه اين زن، سوگلي خود  خداست. حتّي با خودم بارها فكر كرده‌ام كه خداوندگار آن هنگام به خود آفرين گفته، كه وجود پاك و نزيه فاطمه را آفريده‌است! و شما نيز زن هستيد و اميد كه نشان از اين زن داشته‌باشيد!
خواهرم!
          زن در قاموس اسلام، جايگاه ممتازي دارد و عجب دارم از اين كه عده‌اي بر اين‌اند كه نظر اسلام و ديدگاه آن را نسبت به زن، ديدگاهي ساده و در عين حال ظالمانه، جلوه دهند. خوانده‌ام كه فقط چند سال پس از روزگاري كه دختران با دستان جهالت اقرباي خويش در خاك سياه گور مدفون مي‌شدند و شرف جاهلي مي‌خريدند، پيامبري آمد كه در ميان جمع دست و سينه‌ي دخترش را مي‌بوسيد و مي‌بوييد و هر گاه كه از برابر خانه‌اش مي‌گذشت، سر به زير مي‌انداخت و كمر خم مي‌كرد و بلند سلام مي‌داد. همان دختري كه گفتم حتي بهانه‌ي آفرينش پدر و شويش بود.
          به راستي خواهرم، هدف و منظور پيامبر از اين عمل چه بود؟ جز اين‌كه قدر و منزلت زن در نزد خدا و در ديدگاه خود و دينش را نشان دهد؟ محمد پيامبر خدا بود و معلم انسان‌ها. بنابر اين تمامي اعمال و رفتارش درس و سرمشق براي امّتش بود و هست. پس لاجرم بايد اعتراف كرد كه مقصود پيامبر، جز اين نبوده كه ديد جهالت بار مردمان عصر خود و همه‌ي اعصار و قرون كه زن را در جايگاهي بسيار پايين‌تر از مرد مي‌بينند و ويژگي‌هاي ارزشمند او را ناديده گرفته و تنها به برخي از جنبه‌هاي ظاهري او توجه مي‌كنند، اصلاح كند و اصل و بهاي واقعي گوهر دردانه‌ي زن را نمايان سازد. بدين منظور از خود و خانواده‌ي خود آغاز مي‌كند و دختر يگانه‌اش را الگوي زن قرار مي‌دهد و چنان وي را تربيت مي‌كند و چنان با او رفتار مي‌نمايد كه امتش از او بياموزند و خود مثل او رفتار كنند.
          نجابت، پاكي، صداقت و دين‌داري در زندگي فاطمه، شاخص‌ترين وجوه مشخصه‌ي اوست. پس بايد شاخص‌ترين وجوه مشخصه‌ي شما هم باشد. جايگاه رفيع فاطمه در مقام دختر رسالت  و همسر ولايت و مادر امامت، همه از اين وجوه، ناشي است.
          امروزه روز، بيان اين مطلب كه زن مسلمان بايد نشان‌دار فاطمه باشد و چنان كند كه فاطمه، در نظر عدّه‌اي به قاعده‌ي تكرار و كهنگي گرفتار آمده و بر اين‌اند، كه قرن بيست و يكم به مدد رشد توانايي‌هاي انسان در تمامي مراتب زندگي، بي‌نياز است از اين كه بخواهد الگوي قديمي فاطمه را سرمشق مرام و شيوه‌ي زندگي امروز خود قرار دهد. اين اعتقاد نادرست و نابجاست كه حالا باعث بسياري از مشكلات در جوامع دنيا شده‌است.
ببينيد خواهرم!
          از روزي كه آدم خلق شد و بنابر لطائف مقروء، حوّا از پهلوي چپ آدم به وجود آمد ـ شايد به اين دليل كه در معنا همواره زن را بخشي از وجود خود بداند و در جستجوي جزء مكمل خويش باشد ـ تا همين حالا، زن جلو‌ه‌ي جمال و زيبايي بوده‌است. چه در ظاهر و صورت و چه در باطن و سيرت خويش. همواره روح لطيف و ذوق سرشار و احساس پاك را به زن نسبت مي‌دهند.  ويژگي‌هاي او به او موقعيت و شرايط ويژه‌اي بخشيده است و اجراي  وظايف و ايفاي نقش‌هايي را بر عهده‌ي او گذاشته است. اگر استثنائات بسيار بسيار اندك را ناديده  بگيريم، زن اساس و پايه‌ي همه‌‌ي خانواده‌هاي ايراني  است. "مادر" در مقام "همسر" براي پدر عزيز و ارزشمند است و پدر عاشقانه او را دوست  دارد. " مادر" مامن و سنگ صبور فرزندان است و "دختر" نور چشم پدر و عزيز دردانه‌ي اوست . در جامعه‌‌ي امروز ما  زنان، جايگاه بلند و رفيعي دارند. طوري كه در بخش‌هايي، گوي سبقت از مردان و پسران هم ربوده‌اند و اعتقاد من بر اين است كه در بسياري موارد حق زنان و شايسته و درخور ويژگي‌هاي ايشان بوده‌است.
خواهرم!
          هر شي ارزشمند، هر كالاي گران‌بها و هر جنس ذي‌قيمت، به سبب شاخصه‌هاي مختص به خود، ارزشمند و گران‌بها و ذي‌قيمت است. اگر طلا، ارزشمند است، به آن دليل است كه كمياب است و اگر الماسي چون "كوه نور" آن‌چنان گران‌قيمت است كه تا به حال هيچ كس آن را ارزش‌گذاري نكرده، به اين خاطر است كه "يكي" است. "تك" است. دوّمي ندارد.  در بانك‌هاي مركزي دنيا و همه‌ي موزه‌ها و خزائن، آن‌چه كه ارزش‌مند باشد را در شرايط ويژه‌اي نگهداري مي‌كنند. اشيا و اسناد گران‌قيمت را در صندوق‌هاي مطمئن و حفاظ‌هاي محكم، نگهداري و سطوح دسترسي براي آن‌ها تعيين مي‌كنند.اما آيا اين گفته به اين معناست كه حفاظت از اين ذخاير ارزشمند، و حراست آن‌ها از دست‌رس دزدان و سارقان، از ارزش آن گنج‌هاي گران‌بها مي‌كاهد و يا اين است كه چنين حفاظت و نگاهباني نشان از حساسيت و ارزش بالاي آن گنجينه‌ها دارد؟
زن، آن‌چنان كه در نظام تجارتي غرب، تا متاعي براي خريد و فروش نزول پيدا كرده، نيست كه آن را كالا بدانيم. زن وجود ارزشمندي است كه حفظ و حراست از او در برابر دل‌هاي بيمار و چشمان هرزه‌بين، نياز به تدابيري فراتر از تدابير امنيتي امن ترين ذخاير و موزه‌هاي دنيا دارد. اسلام به عنوان آخرين و كامل‌ترين دين، اصول حفاظتي و سيستم‌هاي امنيتي ويژه‌اي به جامعه ارائه نموده‌است كه سلامت و حفظ زن در همه‌ي مناسبات اجتماعي را تضمين مي‌كند. مگر مي‌شود پذيرفت كه تكه‌اي الماس، در بهترين شرايط نگهداري شود و وجود يگانه‌ي زن، حراست نشود؟ اسلام بهترين نظام امنيتي را به زن ارائه مي‌كند. "حجاب" اين ميراث ماندگار فاطمي را بهترين و ساده‌ترين و كارآمدترين شيوه‌ي حفاظتي از زن مي‌داند.
خواهرم؛ايرا‌ن‌دخت
          در دنياي ديوانه‌ي امروز كه كلاغ را رنگ نكرده جاي قناري مي‌فروشند و همه مي‌بينند و مي‌فهمند و باز خود را مجاب مي‌كنند كه  قناري خريده‌اند، برخي بر اين دعواي خويشند كه حجاب، تحريم زن از مظاهر خدادادي او نظير زيبايي است. بر اين حرف پاي مي‌فشرند كه حجاب اسارت است براي زن و زن "آزاد" آن است كه "اسير" نگاه‌هاي مردان باشد.
خواهرم!
سخنم به درازا كشيد. قصدم نصيحت نبود. فقط مي‌خواستم نظرم را در باره‌ي شما بگويم و از ديدگاهم نسبت به حجاب بنويسم. نيك مي‌دانم كه دختر مسلمان ايراني، همه‌ي اين‌ها را مي‌داند. اما گفتم تا شايد به گوش آن‌ دسته از خواهرانم كه كمي سهل مي‌انگارند و ساده‌ مي‌گيرند، برسد. شما نيز پيام من را به ايشان برسانيد كه آن چه زن مسلمان را در ديدگان پاك جوانمردان اين  ديار مي‌نشاند و اوج مي‌دهد و عزيز مي‌كند، حجاب ايشان است. ارزنده ترين زينت زن كه نشان زن فاطمي است.
براي شما خواهرم از خداوندگار، طلب بهروزي و سعادت مي‌‌كنم. اميد كه همواره نشان‌دار "فاطمه" باشيد.
ارادتمند: برادر كوچك شما؛محمّد مهدي
آبان 1383




افطاری برای دو نفر / 
موضوع :چاي شيرين

***محمد جباري***

من چایی شیرین خیلی دوست دارم. البته منظورم این بخش «چای شیرین» نیست! منظورم همان چای معرکه است که وقتی با شکر قاطی بشود و یک نان داغ سنگک یا بربری هم همراهیش بکند و یک ظرف پنیر و کره هم در کنارش، دیگر من را نمی‌توانند ازش جدا کنند و اگر ولم کنند تا ساعت‌ها! همین جور لقمه است که می‌گیرم و در حلق مبارک فرو می‌برم! حالا اینها چه ربطی به ازدواج و شیرینی‌های ازدواج و این حرف‌ها دارد چند لحظه صبر کنید تا برایتان بگویم.
یکی از شیرین‌ترین لحظات برای من در زندگی مشترکمان خوردن صبحانه، آن هم دو نفره است! شاید باورتان نشود و شاید هم خنده‌تان بگیرد ولی خوب واقعیت دارد، من چه کار کنم! بقیه وعده‌های غذایی هم دو نفره‌اش خیلی می‌چسبد ولی صبحانه یک چیز دیگر است. شاید هم علتش به این برگردد که در طول هفته بیشتر اوقات فقط یکبار پیش می‌آید با هم صبحانه بخوریم و آن هم روزهای جمعه است. بقیه روزها آنقدر من دیر از خواب بیدار می‌شوم و یا خلاصه به هزار دلیل فرصتش پیش نمی‌آید. برای همین روزهای جمعه یک رنگ و بوی دیگر دارد. هم آدم تعطیل است و هم می‌تواند تا هر وقت که دلش خواست(دلش خواست یعنی اجازه پیدا کرد، یعنی توانست، معنی اینها را تو زندگی مشترک بیشتر می‌فهمید که دلش خواست یعنی چی!) بخوابد و هم می تواند بعد از خواب با خیال راحت برود تو صف نانوایی و در نقش نان‌آور خانواده ایفای نقش کند و یک عدد نان داغ تنوری در دستش بگیرد و برود به سمت خانه تا یک صبحانه دو نفری درست و حسابی نوش جان کنند. اگرضبط یا رادیو پیام هم روشن باشد و یک آهنگ مناسب حال پخش کند که دیگر هیچ و حس صبحانه و لقمه‌های نان و پنیر به اوج خود می‌رسند. فقط یادتان باشد دعا کنید آن وقت صبح کسی هوس نکند به شما زنگ بزند  که چایتان یخ می‌کند و کل عیشتان خراب می‌شود.
همه اینها را گفتم تا بگویم ماه رمضان دیگر چقدر می‌چسبد. از صبح رفتید سر کار و دانشگاه و این ور و آن ور تا غروب و شلوغی و ترافیک و خلاصه هر جور شده و به هر وسیله‌ای شده خودتان را نزدیکي‌های اذان می‌رسانید خانه. چون افطار فقط توی خانه می‌چسبد نه جای دیگر. با اینکه تو محل کار هم افطار می‌دهند و می‌توانی همان جا افطار کنی ولی افطار توی خانه یک چیز دیگر است. وقتی که سفره کوچک افطارتان را انداخته‌اید و دو نفری دورش نشسته‌اید و ربنای شجریان پخش می‌شود و بعد هم ا... اکبر و صدای موذن است که فضا را پر می‌کند و شما می‌مانید و یک افطاری دو نفره که تنها باید مزه‌اش را بچشید تا متوجه شوید از چه چیزی حرف می‌زنم. البته حرف‌های این پاراگراف را به حساب علاقه شخصی من به نان و پنیر نگذارید! به نان و پنیر علاقه هم نداشته باشید باز هم عیشتان پابرجاست. باور کنید. امتحانش خرجی ندارد، فقط باید ازدواج کنید! همین!

***سارا سعيدي‌كيا***

اولین نوشته ما توی چای شیرین (بدون نان و پنیر!) مصادف شد با ماه مبارک رمضان... ماهی که برای همه ما مسلمانها مقدس است و البته برای ما دو نفر، قداست دیگری هم دارد. سال پیش توی همچین روزهایی سرنوشت ما به هم گره خورد و ما با هم عهد کردیم که همیشه با هم باشیم... و امسال اولین ماه رمضان زندگی مشترک ماست....ماه رمضان سال پیش سرتاسرش خاطره است برای ما... که هرشب یادشان می کنیم. مرور خاطرات شیرین گذشته خیلی دلچسب است...  و حالا بعد از نزدیک یک سال که از با هم بودنمان می‌گذرد چایمان هنوز شیرین است. ببخشید! لحظاتمان....
تا وقتی که مجرد بودیم و خانه پدر، از سحر و افطار ماه رمضان، فقط خوردنش را می‌فهمیدیم. قصه یک خط بیشتر نبود. سحر بیدار شدن و نشستن پای سفره آماده و با خواب آلودگی لقمه فرو دادن و.... افطار هم که هرکس سرش به کار خودش بود تا اذان و باز سفره آماده افطار و باقی ماجرا!
امسال اما، قصه تفاوتهایی دارد... سحر زودتر بیدار شدن و دم کردن چای و آماده کردن غذا و چیدن سفره دو نفره و بعد هم بیدار کردن آقای همسر و... افطار هم باز همان قضایا به اضافه بحث شیرین نان داغ تازه (که بر عهده مرد خانه است!) و پنیر که ماجرایش را خواندید....
اما این ماجراها خیلی شیرین و دوست داشتنی‌ست... مخصوصا اینکه سالها بخاطر یک مشکل جسمی توفیق روزه‌داری نداشته باشی و همیشه از ماه رمضان حسرت و افسوسش برایت باقی بماند... اما خدا توفیق دیگری نصیبت کند، آن هم خدمت به یک روزه‌دار... باور کنید حس زیبایی دارد...
دو نفری کنار سفره سحر یا افطار، وقتی که حتی با یک نگاه از تو قدردانی می‌شود و دلت را غرق لذت می‌کند....
به قول بعضی‌ها امتحانش خرجی ندارد (کم نه!) فقط باید ازدواج کنید! شیرینی ما هم محفوظ لطفا!!!!




يك كم ديگر فكر كنيد / 
موضوع :پسرونه

نه و نگمه! برو بابا… اصلاً كي گفته عاشق شدم؟! اونم عاشق تو. مگه آدم قحطه؟! اين همه دختر؛ هم بر و روشون از تو بهتره، هم تحصيلاتشون، هم خانواده‌شون، اصلا به قول مامانم قد و هيكلشون هم بيشتر به من مي‌خوره. خلاصه بهت بگم خيالات بر نداردت. دوبار بهت خنديدم و چهاربار تحويلت گرفتم فكر كني خبريه. نه بابا! از ما ديگه گذشته اين لوس بازي‌ها و بچه بازي‌هايي كه جووناي ديگه اهلش هستند. من فقط كافيه چراغ سبز نشون بدم تا...
اِ ..اِ … صبر كنين!
حالا كجا مي‌رويد؟! هنوز حرف‌هايم تمام نشده است كه... منظورم اين نبود كه اصلاً دوستتان ندارم. نه، فقط خواستم بگويم عاشقتان نيستم. از اين كلمه هم خيلي بدم مي‌آيد.
من! من غلط بكنم بگويم شما بي‌ريختين. دختر شاه پريان بايد جلوي شما از اون پارچه قرمزها بياندازد.
استغفرالله! ديپلم كم مدركي نيست. تازه دانشجو هم كه هستيد. همين چند روز ديگر، فوق فوقش چند سال ديگر ليسانس را استاد مي‌كنيد. من غلط كرده باشم بخواهم توهين كنم. به خدا پناه مي‌برم و منظورم اين بود كه اگر يك خانواده اصيل توي تهرون باشه، خود شما هستيد. اصلا ً ما كجا و شما كجا!
باز هم اشتباه كرديد. بابا قد خودمو گفتم كه بچه‌ها بهم مي‌گويند نردبان دزدها! شما كه قامت رعنايتان شهره‌ي خاص و عام است. حالا اگر مي‌شود يك كم ديگر فكر كنيد شايد راهي وجود داشته باشد كه من و شما...
فقط كمي درباره‌اش فكر كنيد تو رو خدا!




پسرها همه مثل هم هستند! /  لیلا غلامزاده
موضوع :دخترونه

تو را ديدم، براي اولين بار و هيچ حس خاصي نداشتم. هميشه بدم مي‌آمد و مي‌آيد از تمام دخترها و پسرهايي كه تا چشمشان به يك جنس مخالف مي‌افتد عاشق كه چه عرض كنم، فكر مي‌كنند عاشق شدند. و بدم مي‌آيد از آن جمله معروف و كذايي كه تا چشمش افتاد به فلان شخص، يك دل نه صد دل عاشقش شد... تو را ديدم و هيچ حس خاصي نداشتم. تمام عمرم را تا آن روز فكر مي‌كردم من عاقلتر از اين حرفها هستم كه عاشق بشوم يا حتي كسي را دوست بدارم، من يك آدم منطقي هستم كه عقلش بر احساسش غالب است و هيچ حس خاصي نسبت به تو نداشتم. يك عمر بود كه هركسي براي من از عشق و احساس، و از معشوقش يا عاشقش حرف مي‌زد، توي دلم و حتي گاهي وقتها رو در روي خودش مي‌خنديدم و مي‌گفتم چه آدم بيكاري‌، مردم آپولو هوا مي‌كنند اين بنده خدا عاشق شده. اصلاً كدام دختر يا پسري ارزش دوست داشتن دارد؟ من كه فكر مي‌كنم آدم‌ها بيشتر به خاطر نيازي كه به هم دارند همديگر رو دوست دارند نه به خاطر خود طرف بدون هيچ چشمداشتي، و هيچ حس خاصي نسبت به تو نداشتم. با خودم مي‌گفتم پسرها همه مثل هم هستند. اگر روزي يكي از آنها خواست مرا دوست بدارد خب شايد اجازه دادم ولي من حاضر نيستم شروع‌كننده اين دوستي باشم، يعني من، از يك پسر خوشم بيايد؟؟!، آنقدر كه دوستش داشته باشم؟!! عمراً. و تو را مي‌ديدم، تقريباً زياد، و هيچ حس خاصي نداشتم. و آن روز تو را نديدم و نمي‌دانم چرا سوزشي در دلم بود، با آنكه صبحانه خورده بودم. فردا هم تو نبودي و باز من صبحانه خورده بودم ولي سوزشي در دلم بود. چيزي به من گفت: دل‌تنگي! گفتم: دل‌تنگ چه كسي؟ من دليلي براي دل‌تنگي ندارم! گفت: دل‌تنگ او! گفتم: اشتباه مي‌كني. من فقط به ديدن او عادت كرده‌ام، همين. و وقتي پس از 4 روز تو را ديدم، باز نمي‌دانم چرا با آنكه صبحانه نخورده‌بودم دلم نمي‌سوخت و تمام روز دلم يك جوري بود، پر از يك حس خوب. و من هيچ حس خاصي نسبت به تو نداشتم، يا شايد تصورم اين بود كه حس خاصي ندارم. نمي‌دانستم چه اتفاقي افتاده اما دلم مي‌خواست هميشه و همه جا مرتب باشم و رفتارم به جا باشد. دلم مي‌خواست بهتر از آنچه هستم باشم دلم مي‌خواست تمام كارهاي خوب را انجام دهم. نمي‌داني قران خواندن هم برايم لذت ديگري پيدا كرده بود، و نماز خواندن و حتي بوكردن يك گل سرخ. اتفاقي افتاده بود كه دقيقاً نمي‌دانستم چيست؟ هر چه بود اتفاق خوبي بود، چرا كه در من تحولي به سمت تكامل ايجاد كرده‌بود، و من ميخواستم بهتر باشم. و اين بار كه تو رفتي، موقتاً، با آن كه مي‌دانستم به زودي برمي‌گردي، اما دلتنگ بودم و مي‌دانستم كه دلتنگم. دلتنگ تو و حضورت و آرامشي كه داشتي و دلتنگ خصلتهاي خوبت و حتي دلتنگ خنده‌هايت. و اين بار من حس خاصي نسبت به تو داشتم... آري حس دوست داشتن. من تو را دوست داشتم... و از روزي كه اين حس را شناخته‌ام آرامشي ندارم. و حالا دلم مي‌خواهد باشي با تمام آن كه آرامشم را گرفته‌اي و من مدام به تو مي‌انديشم، و به تكامل و به خدا و به همة چيزهاي خوب... بدون هيچ چشمداشتي!
 راستي مي‌داني چندي است كه به درددلهاي عاشقانه آدمها گوش مي‌كنم ولي ديگر نه مي‌خندم و نه به آپولو اهميت مي‌دهم!!! چندي است گويا عاشق شده‌ام...
«من دريافته ام که دوست داشته شدن هيچ و اما دوست داشتن همه چيز است و بيش از آن بر اين باورم که آنچه هستي ما را پر معني و شادمانه مي سازد، چيزي جز احساسات و عاطفه ما نيست ... . پس آن کس نيکبخت است که بتواند عشق بورزد.»
هرمان هسه




عشق __ ازدواج /  محسن معيني
موضوع :دايره و مربع

آنچه در اين مقاله مي آيد شايد مطلوب بسياري از دوستان نباشد . از مسوولين  نشريه موازي تا خوانندگان  دائمي ستون دايره و مربع .  اما فكرمي كنم وقت آن رسيده است تا كمي صميمي و جدي تر صحبت كنيم و به اين فكر نكنيم كه دوستان نشريه ازاين مقاله وازاينكه مشتريان خود را از دست بدهند دلخورمي شوند يا نه؛ چرا كه در نهايت همچنان مطالب شاد و فرح بخش  درصدر مجله خواهد بود و مطالب جدي  به انتهاي نشريه پرتاب خواهد شد. مهم هم نيست  به هرحال  دوستان خوشحالند …
ازدواج چيست ؟ ازدواج اتحاد دوباره جفت جدا شده است . ازدواج با ماجراي عاشقانه تفاوت دارد . شما در اصل يكي بوده ايد اكنون در جهان دو تا هستيد . اما ازدواج درك اين يگانگي روح است .ازدواج با ماجراي عاشقانه تفاوت دارد  بهتر است بگوييم  ازدواج با رابطه عاشقانه هيچ ارتباطي ندارد . ازدواج سطح اسطوره شناختي ديگري از تجربه است .هنگامي كه افراد با اين نيت ازدواج مي كنند  كه يك ماجراي عاشقانه بلند مدت را آغاز نمايند ؛ خيلي زود از يكديگر جدا مي شوند  زيرا همه ماجراهاي عاشقانه (به معناي صحيح كلمه و الاّ در عصر از همگسيختگي  پست مدرن  از عشق دم زدن كمي رويايي مي نمايد ) به ناكامي منتهي مي شوند . اما ازدواج درك نوعي يگانگي روحي است . چنانچه زندگي مناسبي داشته  باشيم و ذهنمان  در رابطه  با شخصي از جنس مخالف معطوف به كيفيت هاي مناسب باشد  همسر مذكر يا مؤنث خود را پيدا خواهيم كرد.اما چنانچه با علايق جسماني  خاصي اغفال شويم ؛با شخص نا مناسبي  ازدواج خواهيم كرد .از رهگذر ازدواج با شخص مناسب تصور خداي مجسم را بازسازي مي كنيم .پرتويي مي درخشد و رازي در دل شما مي گويد :" اين همان است كه بايد باشد" .
 حالا سوال اين است :
اگرازدواج وحدت دوباره ي خود با خود با بنياد مذكر يا مؤنث  خودمان است  چرا در جامعه جديد ازدواج اينقدر مخاطره آميز است؟
به اين دليل كه ازدواج تلقي نمي شود . بايد بگوييم اگر ازدواج اولويت نخست زندگي نباشد در واقع ازدواج نكرده ايد. ازدواج به معناي يكي شدن دو نفر و تبديل شدن  آنها به يك جسم  است . چنانچه ازدواج به قدر كافي ادامه پيدا كند و شما به جاي سر سپردن به هوس هاي شخصي مرتباً به آن گردن  بگذاريد ؛ اين مطلب را
درمي يابيد كه واقعاً دو نفر يگانه شده اند . نه فقط يگانه به لحاظ زيست شناختي بلكه از نظر روحي . جنبه زيست شناختي اغفالي است كه مي تواند شما را به يكساني سوق دهد . در ازدواج دو مرحله كاملاً  متفاوت وجود دارد كه در شماره بعدي نشريه به آن خواهيم پرداخت اما تنها يك نكته باقي مي ماند و آن اينكه امروزه رابطه و حتي ازدواج به يك ترتيب اجتماعي خشك  است كه از معنا تهي شده است . چه تعداد از مردم پيش از برقراري رابطه با جنس  مخالف آموزش معنوي مي بينند؟ وقتي عمق از بين برود آنگاه در سطح بايد شناور ماند و اين خطرناك است و جامعه را به سوي  نوعي بي هويتي و بي معنايي پيش مي برد .
دنياي بي آيين ما براي زندگي كردن بسيار كوچك شده است مي دانيد چرا ؟ زيرا تمدن به بلوغ رسيده است (!)و آيين ها را فراموش كرده است به ياد مطلبي از كتاب اورال قونتيان افتادم كه :
" وقتي بچه بودم مثل يك بچه حرف زدم ، مانند يك بچه فهميدم، مانند يك بچه فكر كردم : اما هنگامي كه مردي شدم چيزهاي بچه گانه را كنار گذاشتم ."




با شکست در عشق چه بايد کرد؟ / 
موضوع :ديدگاه

به نام او

1) تمرکز اين نوشتار بر روي عشق زميني و به تعبير ديگر عشق مجازي است، که در مقابل عشق حقيقي بازشناسي شده و مراد از آن محبت شديد (نه محبت معمولي) بين تنها و تنها دو فرد انساني است. عاشق و معشوقه ها در اين ميدان در چهار صورت قابل فرض اند:  اول: عاشق و معشوق هر دو مرد باشند؛ دوم: عاشق و معشوق هر دو زن باشند؛ سوم: عاشق مرد و معشوق زن باشد؛ چهارم: عاشق زن و معشوق مرد باشد. در اين ميدان جاي سخن بسيار است و نگارنده در جاي ديگر به تفصيل به ماهيت و اقسام و... عشق پرداخته است (منصورنژاد محمد، عشق زميني، ناشر: مؤلف: 1381).
2) با فرض اينکه عشق بين دو فرد با تمام آثارش شکل گرفته (که حداقل اثرش آن است که اين محبت شديد، فقط بين دو فرد ساري و جاري است و به قدري شديد است که اين دو و خصوصا عاشق را از توجه به ديگران بازداشته است). ممکن است به دلايلي عاشق و معشوق، در حالي که همچنان به هم علاقه مند و نيازمندند، مجبور شوند که از يکديگر فاصله بگيرند و اين روابط و تجربه ها را قطع نموده و همديگر را فراموش نمايند. و از آنجا که فراموش کردن و پشت سر گذاشتن فضاهاي عميق، شديد و نافذ عشق، به هيچ عنوان کار سهلي نيست و ممکن است به جد در فعاليت هاي عادي افراد اختلال ايجاد کند، از اين رو لازم است که براي برون رفت از اين وضعيت به چاره جويي نشست و به اين سؤال پاسخ داد که در عشق ناکام و شکست خورده چه بايد کرد؟ چگونه بايد از اين فضا فاصله گرفت و به وضعيت عادي زندگي پرداخته و اين توان و فرصت را بيابند که از زندگي لذت ببرند؟
3) در پاسخ بدين مشکل و براي شکست خورده در ميدان عشق، حداقل دو دسته پيشنهادات، قابل توصيه اند:
الف) نسخه هايي غير از عشق:
از آنجا که فضاي عشق، تمام وجود آدمي را اشغال مي کند و به تمام ابعاد شخصيت آدمي معنا و شکل مي دهد، پس از خالي شدن چنين امر فراگير و نافذي، آدمي در قلب و جانش خلاهاي بسيار شديدي احساس مي کند که به نحوي بايد اين محيط خالي را پر کرد. از جمله مشغله هاي پيشنهادي، کارهاي سخت، جسماني، سنگين و نيز ورزشي است (کارهاي يدي، کوهنوردي، دويدن، شنا و...). ممکن است فرد را به سوي امور زيبايي شناختي، لطيف، فرحزا و قلبي فراخواند که مثلا به امور هنري و ادبيات بپردازد (شعر، موسيقي، خطاطي، نقاشي، شرکت در محافل ادبي و...). ممکن است غذايي که براي عاشق شکست خورده تجويز مي شود، از مقوله هاي جسمي و قلبي نباشد، بلکه او را به تلاش عقلاني جدي فراخواند (مثلا پژوهشهاي علمي، خصوصا ميداني و تجربي و...).
 اينگونه نسخه ها گرچه ممکن است به عنوان دارو تلقي شوند که مي توانند بي قراري هاي شکست در عشق را موقتا آرام نمايند، اما في الواقع اينگونه توصيه ها، نسخه هاي دوانما هستند و حداکثر کارکرد آنها ايجاد نقشي مسکن و آرام بخش به صورت موقتي است و فرد بحران زده ممکن است از اين فضا قانع نشده و مجددا به حالت اول بازگردد.
ب) نسخه هايي بر مبناي عشق:
به نظر مي رسد که پادزهر اصلي عشق، همان عشق است و تنها با عشق مي توان توسن سرکش عشق را مهار نمود. عاشق شکست خورده در اين ميدان را نه مي توان و نه جايز است که از نعمت وجود عشق، بازداشت. نمي توان او را از اين فضا بيرون آورد، چون کسي که تجربه ي لحظه هاي شيرين، عميق و جذاب عشق را داشته، با هيچ تجربه ي ديگري به آن حد و گستره از تجربه هاي هجر و وصل، لذت و غم، آرامش و اضطراب، نمي تواند برسد و درنتيجه، هميشه در عطش و تشنگي مي ماند.
 جايز نيست و نبايد گوهر عشق را از کسي گرفت، زيرا براي مهمترين بعد وجودي آدمي، يعني قلب، بهترين و لذت بخش ترين غذاست. از اين رو آنان که در اين موضوع به دنبال پاک کردن صورت مساله اند، بسيار به خطا مي روند. اينجاست که بايد براي جايگزيني فضاي عشق، تنها و تنها به عشق تمسک جست. به عبارت ديگر نبايد عشق را در آدميان جابجا کرد، چون نياز جدي است و جايگزيني مناسبتر، بلکه در حد خود ندارد، بلکه بايد معشوق را جايجا کرد و تغيين داد. اما مصداق معشوقها براي چنين عاشق بحران زده يي در سه سطح قابل فرض اند:
 اول، معشوقه ي فراانساني:
 مراد از مصاديق، معشوقه هايي هستند که جنبه ي تجرد داشته و قرار نيست عاشق با قالبي ملموس، مشهود و ملموس، مثل ساير اشياء و آدميان سروکار داشته باشد، بلکه با امور و مصاديق مجرد، غيرملموس و غيرمشهود مواجه است. به عبارت ديگر، براي فرار از عشق مجازي، مي توان به دامن عشق حقيقي چنگ زد. از آنجا که ورود به فضاي عشق حقيقي، توان، ادراک، تخيل و امکانات ويژه مي طلبد، که کار هر کسي نيست، عاشق ناکام از آنجا که تمزين پرواز، تلقين حرکتهاي سنگين روحي، تجربه ي تخيلهاي عميق و همه جانبه را دارد، بسيار مستعد است که در سطوح بالاتري نيز پرواز نمايد. از اين رو مي توان به اين گونه عاشقها گفت، وارد فضاي عشق الهي و معنوي شويد، با خدا سودا کنيد، با مسايل و اشخاص معنوي (مثلا معصومين) عشق بازي کنيد و عطش وجودي خودتان را از سرچشمه هاي اصيل و سالم عشق فراانساني سيراب کنيد و با توکل و توسل به آرامش برسيد.
 اين راه رفتني، قابل وصول و نتيجه بخش است. (بد نيست از اين زاويه تجربه هاي معنوي مولانا پس از ازدست دادن شمس تبريزي و استاد محمدحسين شهريار پس از نوميدشدن از معشوقه اش مورد توجه و تامل قرار گيرند). اما راهي است صعب و سنگين و از اين رو در حد همه ي انسانها و هر سطح از عاشق فرومانده از راه نيست. اينجاست که در چاره جويي براي فرد شکست خورده در عشق، بايد وزنه هاي سبکتر و قابل حملتر از عشق حقيقي پيشنهاد کرد، در عين حال که اين راه را براي سالکان جدي، عاشقان توانا و روندگان با عزم جزم بازگذاشت و بر روي آن به عنوان راه حلي اساسي تکيه کرد.
 دوم، معشوقه ي فروانساني: ممکن است به عاشق خسته گفت که چرا از طبيعت زيبا بهره نمي گيري و با آن مانوس نمي شوي؟ چرا از اين همه پرندگان و حيوانات متنوع و دوست داشتني غفلت مي کني و چرا خودت را پايبند امور و مصاديق غيرانساني نمي کني که پاسخهاي مناسبي نيز از آنان دريافت کني. مثلا چرا به تغذيه و تربيت پرندگان زيبا نمي پردازي؟ چرا با آب و گل خلوت نمي کني و آرامشت را از اين طريق نمي جويي؟ چرا با پروراندن برخي حيوانات که قدرشناس و وفادارند، مشغول نمي شوي؟و...
 گرچه اينگونه معشوقه ها نيز جذاب اند و آدميان زيادي را نيز دلبسته ي خود کرده اند، ولي براي کسي که تجربه ي عشق انساني دارد و ناکام مانده است، اين گونه معشوقه ها به جهت پايين بودن سطوح توانايي ها و جذابيت ها، قانع کننده نبوده و لذتش ناقص بماند و از اين رو ممکن است فضاي غم و تلخي شکست مجددا براي او احيا شود. از اين رو اين جايگزيني در عشق، گرچه مفيد است و به عنوان معادلهاي غيرکامل، قابل تجويزند، اما مي توان نسخه هاي مناسبتري نيز براي اين درد تجويز نمود.
 سوم، معشوقه ي انساني: در اينجا توصيه و تجويز آن است که اگر معشوقه يي به هر دليل از دست رفت، چرا يکي ديگر در حد او و ياشد بهتر از او را برنگزيند؟ به جاي يک انسان، به انسان ديگري مهر ورزيد و به معاشقه نشست. ممکن است گفته شود که اين تجويز سطحي و غيرجامع است. زيرا کسي که غرق در فضاي سنگين عشق است، معشوقه ي سابق تمام فضاي ذهني و جانش را اشغال کرده است. او نه جايي براي مهرورزيدن (در حد عشق) به ديگران دارد و نه اين فرصت و توان را دارد که براي جابجايي معشوق، عزم جزم کند و پادررکاب نمايد. اين اشکال بي وجه نيست، اما توصيه ي ما نيز بي قيد و شرط نيست و با رعايت اين قيود، برداشتن اين بار ممکن مي شود. در مسير جايگزيني معشوق، بايد به نکات زير توجه داشت:
 اولا: چنين فرد بحران زده از تجربه ي کارشناسان و از مشاوره با صاحبنظران، هرگز غفلت نورزد. زيرا آشنايان با پيچ و خمهاي وجود آدمي و بحرانهايش، ممکن است راههاي ميانبر و حد وسطي را بشناسند که راه برون رفت از مشکل را براي ديگران بسيار تسهيل مي نمايند.
 ثانيا: تغيير معشوقه، يک شبه و در اندک زمان به سادگي ممکن نيست. از اين رو به عاشق آسيب ديده بايد فرصت داد تا اندکي از مشغله هاي وجوديش فروکش کند. تجربه هاي تازه تر نمايد، با حوادث و مسايل نويي دست و پنجه نرم کند و اندک اندک از شعله هاي فروزان عشق، فاصله گيرد، تا قابليت و ظرفيت تجربه ي جديد و دريافت محبت فرد جديد را پيدا کند و از سويي ببيند که در درون نيازي اساسي وجود دارد و پاسخ مي طلبد، و از سوي ديگر به اينجا برسد که پاسخ شايسته براي آن حاجت ندارد، تا به فکر غذاي مناسب براي رفع آن نياز بيفتد.
 ثالثا: آدميان بر اساس باورهايشان زندگي مي کنند. انسانها در قالبهاي ذهني و تصاوير ذهني خود، پيش فرضهايي دارند که مبناي ادراک و کنش آنان است. برخي از اين باورها صواب اند و بايد حفظ و تقويت شوند. اما بسياري از تصاوير ذهني اگر غلط هم نباشند، اين قابليت را دارند که جايگزينهاي مناسبتري پيدا کنند (و البته اگر غلط اند، بايد جايجا شوند). عاشق نيز از معشوق پيشين و شرايط يک معشوق مطلوب و... پيش فرضهايي دارد که با تامل و با راهنمايي افراد محبوب، مي تواند قالبهاي ذهني و پيش فرضهايش را جابجا کند، آنگاه آماده ي دريافت تجربه ي جديد خواهد شد.
 رابعا: براي اينکه فضاي سابق مورد غفلت و فراموشي قرار گيرد، حتما بايد هر اثر، نکته، مطلب و اشياء مربوط به فضاي عشق پيشين در معرض ديد و در دسترس عاشق ناکام نباشد. از اين رو بايد هر آنچه که خاطره ي گذشته را تجديد مي کند، چاره جويي نمود و از آن عقبه رهايي يافت و فاصله گرفت، تا آنکه صفحه ي جانش آمادگي دريافت تجربه ي جديد را بيابد.
 حاصل آنکه با رعايت شرايط فوق (مشاوره، فاصله ي زماني، تغيير تصوير ذهني و محو آثار پيشين) مي توان از تجربه ي شکست در عشقي رهايي يافته و با جايگزيني معشوق جديد، از زندگي لذت برد. واضح است که شرايط يادشده، بسترها را فراهم مي کند و فرد بحران زده بايد فعالانه بسترهاي لازم را در اين شرايط مناسب براي گزينش جايگزين مناسب فراهم کند و صفحه ي جانش را براي ورود فرد ديگر باز کند و آنگاه روح بحران زده و خسته اش به قرار برسد.




روابط دختر و پسر در جامعه امروز / 
موضوع :کتابخونه

نويسنده در اين كتاب يك ارتباط خوب و سالم بين دو جوان از دو جنس مخالف را به تفصيل و از زواياي مختلف مورد بررسي قرار داده و به مجموعه پرسش‌هاي مطرح شده پاسخ مي‌دهد. نويسنده در اين كتاب بدون اينكه اين روابط را كاملا منع كند و يا آن را آزاد و بدون قيد و بند بداند، به طرح ريزي قالبي غيرتكراري در روابط دختر و پسر مي‌پردازد و سعي دارد تا آنچه را كه صحيح و بدون تناقض و تضاد است به رشته تحرير درآورد. همچنين اين كتاب به بسياري از جواناني كه در آرمان‌گرايي و خيال‌پردازي به سر مي‌برند كمك مي‌كند تا به واقعيت‌هاي ملموس و منطقي نزديك شوند.
در نهايت هدف اين كتاب آن است كه دختر و پسر در كمال وجاهت، نجابت و اصالت در كنار يكديگر در تمامي صحنه‌هاي اجتماعي و زندگي خصوصي حاضر شوند و مرتبه خويشتن را بشناسند و به قول اريك فروم «عشق را رغبت جدي به زندگي و پرورش آنچه بدان مهر مي‌ورزيم»، بدانند.

کتابنامه:

نويسنده: نياز جاوداني
انتشارات: كتاب درماني
نوبت چاپ: دوم
قيمت: 700 تومان




: پرینت گرفته شده از
http://www.movazi.ir/archives/print_2004.10.25.php