نشريه الكترونيك موازي
تاریخ انتشار : دوشنبه، ۲۳ شهریور ۱۳۸۳
 
چاپ اين صفحه
گفت: بخوان! / 
موضوع :مستانه

ساعت دو بامداد.
بچه‌هاي نشريه از من خواسته‌اند تا به رسم و قرار كارشان مطلبي بنويسم. دو هفته پيش همزمان با سيزده رجب، شماره اول نشريه را بر روي شبكه قرار دادند و در اين ستون براي علي (ع) نوشتند. دو هفته مي‌گذرد و نمي‌دانم چرا در اين دو هفته كسي به من چيزي نگفت تا من مطلبي بنويسم كه مجبور نشوم بعد از يك روز شلوغ، خسته و بي‌رمق براي اينكه بچه‌ها دلخور نشوند، به چشمهاي پرخوابم فشار بياورم. تازه يكي از بچه‌ها مي‌گفت: «بهتر است نوشته، نوشته عرفاني باشد.» نه اينكه ما هم خيلي اهل عرفانيم!!!
خيلي نوشتن سخت است؛ نبرد با خواب چيزي شبيه خودسوزي با كبريت است. اصلا چرا از سيزده رجب تا الان خودم به فكر نوشتن نيافتادم؟!
از سيزدهم تا بيست و هفتم. از آمدن علي تا آمدن جبريل. گفتم از سيزده تا بيست و هفت، ناخودآگاه ياد «بعثت، غدير، عاشورا، مهدي» افتادم. گرچه محمدرضا حكيمي از بعثت آمده تا غدير؛ به هر حال فرقي نمي‌كند! چه از آمدن علي تا آمدن جبريل را بگوييم، چه از آمدن جبريل براي محمد تا آمدن جبريل براي علي. چه يك روز در كنار خانه باشد و روز ديگر در دل غار و روز سوم در دامن صخره‌ها. هر چه باشد اين سه نام خيلي زيباست؛ محمد، علي و جبريل...
فرشته وحي نزد من آمد
گفت: بخوان!
گفتم: خواندن نمي‌دانم
مرا سخت بفشرد و سپس رها كرد و گفت: بخوان
گفتم: چه بخوانم؟
گفت: بخوان به نام پروردگارت كه آفريد تو را.
از سيزدهم تا بيست و هفتم مي‌تواند رفتن از يك صفحه تقويم به ديگر صفحه آن باشد.
مي‌تواند به بياني رفتن از خانه باشد تا حرا،
و مي‌تواند به تعبيري سير از ولايت باشد تا نبوت.
كسي كاو هر چه ديد از چشم جان ديد
هزاران عرش در مويي عيان ديد
همه اينها هست. اما عمق شب مرا ياد تعبير عميق دوستي انداخت. هر چند كه خواب در برابر چشمانم رجز مي‌خواند و سياهي شبانه، جرات از كف زبانم برده است. او مي‌گفت كه شايد اين علي بود كه امشب بر محمد نازل شد!
سير سرگرداني‌ام از سيزده تا بيست و هفت به مدد فرود پلكهايم به پايان مي‌رسد.
... دو هفته ديگر حتما كسي بايد براي او چيزي بنويسد.
ما همه خفتيم و تو بيدار شو.




آشنای مجازی / 
موضوع :داستان

در حالی که به پشتی تکیه داده بود، پاهایش را دراز کرد. نگاهی به دیوارهای خانه انداخت. دل آنها نیز مانند دل خودش گرفته بود. دیگر از روزمرگی و تنهایی خسته شده بود. از همه دنیا بجز مادرش، فقط یک خاله و پسر خاله اش، میثم را داشت، که در چند سال گذشته به ندرت پیش آمده بود سری به آنها بزند. در واقع با کار کردن به عنوان پیک موتوری برای یک ISP که مجبور میشوی از صبح تا شب، کارت اینترنت به در خانه ها ببری، دیگر فرصت تلویزیون دیدن هم پیدا نمیکنی، چه برسد به سر زدن به فامیل. آن هم چه فامیلی.
از جایش بلند شد و در مقابل آینه ایستاد. نگاهی عمیق به خودش انداخت. چهره اش از یک جوان 24 ساله بیشتر به نظر می آمد. وقتی دوران سربازی را در “عجب شیر” بگذرانی و بعد هم بلافاصله به سر  چنین کاری بروی تا بتوانی اجاره خانه عقب افتاده را بدهی، بهتر از این هم نمیشود. اکثر همکلاسی هایش یا به دانشگاه رفته بودند یا حداقل  کار راحتر و پر درآمد تری داشتند. حتی بعضی هاشون نامزد داشتند یا ازدواج کرده بودند.
از جلوی آینه کنار رفت و نگاهی به مادرش انداخت که داشت روسریش را سرش میکرد. مادر  سرش را برگرداند و گفت: " حمید! هنوز که آماده نشدی"
 جمعه بود و خاله اش آنها را برای ناهار دعوت کرده بود. به طرف چوب لباسی رفت. لباسهایش را پوشید. صداي غرولند مادر كه طبق معمول از سوار شدن ترك موتور اسقاطي حميد ناراضي بود به گوش ميرسيد. در راه هم دايما در فكر بود و فقط بعد از هر جمله مادر سرش را الكي تكان مي داد. وقتی رسیدند، حمید پس از سلام و احوالپرسی خشك و خالي يكراست به اتاق میثم رفت. میثم که دو سه سالي از او كوچكتر بود، کم شنوايي داشت و در حادثه ی 5 سال پیش  كه پدرش را از دست داده بود، دچار آسیب نخاعی شده بود و پای راستش معلول شده بود. این مسئله باعث میشد حمید همیشه نوعی حس ترحم و دلسوزی نسبت به او داشته باشد و سعی میکرد تا هر اندازه که میتواند کمکش کند. پس از وارد شدن به اتاق، میثم به سرعت با عصای مخصوصش به طرف کمدش رفت و بسته ای را بیرون آورد. چهره اش بسیار هیجان زده و خوشحال بود. بسته را به حمید داد و گفت: " میشه یه کاری برام بکنی. میخوام این بسته را بدی به یکی"
حمید که از این حرکت او جا خورده بود، جواب داد: " صبر کن. بذار از راه برسیم."
میثم باز با همان هیجان ادامه داد : " ببخشید ولی خیلی عجله دارم. آخه باید قبل از ظهر به دستش برسه. چون می دونستم امروز میای اینجا. بهش گفتم بسته رو میدم پیک برات بیاره"
_ پیک؟
_ اره. مگه تو پیک نیستی!
_ چرا . ولی آخه.
_ میدونم خسته ای، ولی خواهش میکنم. یه امروز رو مرام بذار.
حمید هم که نمی خواست دل میثم را بشکنه گفت: " باشه . ولی بسته رو باید به کی بدم.
میثم با تمانینه خاصی پشت کامپیوترش نشست و با لحنی افتخار آمیز و مطمئن جواب داد
" به شیلا "
حمید که درست متوجه نشده بود، رو به میثم کرد و گفت: " چی؟ شیلا ؟شیلا دیگه کیه؟
_ دوستمه
دهانش از تعجب باز مانده بود. با این تصور که میثم دارد برایش خالی میبندد، دست روی شانه اش گذاشت و گفت: "بی خیال شو. بیا یه امروز رو که کار ندارم، دو کلمه حرف حسابی بزنیم. اما میثم خیلی خونسرد به مانیتور اشاره کرد و گفت: " شوخی نمیکنم. به این صفحه نگاه کن. این لیست مکالمات ما تو CHAT ROOM است. SAVE اش کردم. بیا بخون."
با اینکه حمید برای یک ISP کار میکرد، از این جور چیزها زیاد سر در نمی آورد. درباره CHAT و Y! Messenger  چیز هایی شنیده بود ولی از اونجایی که آدم کمرو و منزویی بود و کامپیوتر هم نداشت، تو نخ این جور مسائل نمیرفت. در واقع میترسید که با کسی که نمی بیندش و نمی داند که کی هست، ارتباط بر قرار کند.
شروع به خواندن کرد. اولش چون به FINGLISH وارد نبود، با مشکل مواجه شد. ولی بعد تا آخرش را خواند. از تعجب کف کرده بود. تقریباً 30 صفحه میشد. وقتی تمام شد با عصبانیت گفت: " اااااااا........... تو این همه چت کردی! این چرت و پرتا چیه نوشتی. نوشتی 25 سالته و مهندسی برقت رو از دانشگاه تهران گرفتی! تو همین دیپلمت هم رو به زور گرفتی. تو شلوارت رو هم به زور پات می کنی، بعد گفتی تو شرکت پدرت کار میکنی و یه 206 هم زیر پاته."
نگاهی به میثم کرد. معلوم بود که ناراحت شده. بهر حال پسری در شرایط او، دوست نداشت کسی ناتوانی هایش را به رخش بکشد. حمید هم که متوجه شده بود، گفت:  آخه برای چی دختره رو سره کار گذاشتی. البته این جور آشنایی ها زیاد هم جدی نیست. ولی فکرشو کردی اگه یه روز بفهمه ممکنه خیلی از دستت ناراحت بشه.
_ من اولش نمی خواستم دروغ بگم. ولی وقتی فهمیدم از اون بچه پولداراست، نخواستم جلوش کم بیارم. البته دختر خوبیه. یه جورایی دوستش دارم. چند وقته دیگه بگذره، شاید بهش بگم.
_ قضیه این بسته چیه؟
_برای روز Valentine است. آخه امروز 14 فبریه است. قرار شد وقتی بسته به دستش رسید برام یه کارت پستال Send کنه.

حمید قبول کرد که بسته را برساند، برای همین بعد از چند دقیقه به بهانه کاری از خانه بیرون رفت و گفت که قبل از ناهار برمی گردد. آدرس روی بسته را خواند. مربوط میشد به طرفهای زعفرانیه. در راه به عکس العمل خودش در مقابل میثم فکر می کرد. نمی دانست یک دفعه چرا عصبانی شده بود. شاید نگران پسر خاله اش  بود که اگر یک روز دستش رو بشود، ممکنه از نظر روحی ضربه بخورد. چون هر زمان بگذرد وابستگی اش به آن دختر بیشتر می شود. ولی نه، نباید خودش را گول می زد. عصبانیتش به خاطر چیز دیگری بود. حسودی . بله حسودی. نمی توانست ببیند که پسری که نه از لحاظ توانایی جسمی و نه عقل و هوش با او قابل مقایسه است، بتواند این قدر راحت پشت کامپیوتر بنشیند و دوست پیدا کند. در راه مدام افکار  مختلف را از ذهنش می گذرانید. احساس دلسوزیش نسبت به میثم جای خود را به حسادت داده بود. میخواست هر جوری شده کاری کند، مثلاً حقیقت را به آن دختر بگوید تا دلش خنک شود. اما نه. آن موقع جواب میثم را چه می داد. اصلاً بهتر بود خودش را به بی خیالی بزند و مثل یک پیک بسته را تحویل دهد. اما باز حسادت تصمیمش را عوض می کرد. در واقع دلسوزی و حسادت  مدام او را به این طرف و آن طرف می کشاندند.
به زعفرانیه رسید و به دنبال آدرس گشت. بعد از 10 دقیقه به محل مورد نظر رسید. یک ساختمان 5 طبقه شیک و مدرن. با خودش گفت: "خوش بحالش عجب جایی زندگی میکنه. حتماً از اون دخترای الکی خوشه که اگر حقیقت رو درباره میثم بفهمه، عین خیالش هم نیست. میره با یکی دیگه. اصلاً شاید الان هم با چند نفر دیگه باشه. خواسته یه کم با این پسر خاله ما سرگرم باشه و یکم هم تیغش بزنه."  بعد نگاهی به بسته کرد و ادامه داد: "ظاهراً هم موفق شده."
موتورش را روبروی در ساختمان پارک کرد و بعد از گذشتن از حیاط به جلوی در رسید. نگاهی به شماره زنگ ها انداخت. توی آدرس به شماره  زنگ اشاره نشده بود، فقط نوشته بود: منزل عامری.  کمی اطراف ساختمان گشت تا اینکه نظرش به خانه سرایدار جلب شد. جلو رفت و زنگ زد. بعد از چند لحظه، مردی میانسال در را باز کرد.
_ سلام. ببخشید مزاحم شدم. شماره زنگ آقای عامری چنده؟
_ عامری؟ ما اینجا عامری نداریم.
آدرس روی بسته را به او نشان داد.
_ آدرس درسته. ولی عامری نداریم.
حمید که کمی گیج شده بود. خداحافظی کرد. نمی دانست چه کار کند. شاید میثم اسم را اشتباهی نوشته بود. یک باجه تلفن سر خیابان دیده بود، تصمیم گرفت به او زنگ بزند.
داشت از محوطه ساختمان خارج میشد که دختری از پشت سر صدایش کرد: " یه لحظه وایسيد."  حمید برگشت . دختری تقریباً 16 – 15 ساله و خیلی ساده . بنظر دختر سرایدار میرسید.
_ ببخشید. اون بسته برای منه.
_ برای شما. فکر نمی کنم.
_مگه این بسته از طرف آقای میثم حقیقت جو نیست.
_ چرا ولی این جا که عامری وجود نداره.
_ می دونم. یه مسئله ای هست.  .  .  . چه جوری بگم.  .  .  . من چون نمی خواستم  بابام بفهمه اسم رو عوضی دادم. مگه اون آقایی که این بسته رو به شما داد یک جوان 25 ساله قد بلند نبود.
حمید یک لحظه فکر کرد. این مشخصاتی بود که میثم تو چت نوشته بود. نگاهی به چهره معصومانه دختر کرد. و با خود گفت : "حتماً این هم ....."
بهت زده شده بود. چند لحظه سرش را پایین انداخت. دختر  که از این حالت حمید متعجب شده بود ادامه داد: "چاره ای نداشتم. نمی خواستم بابام بفهمه."
حمید بدون آنکه جوابی بدهد. بسته را تحویل داد. دختر که خیلی خوشحال شده بود، تشکر کرد و به سرعت از محوطه به بیرون دوید. حمید هم به آرامی به طرف موتورش رفت. دوباره نگاهی به دخترک انداخت که داشت به طرف کافی نت آن طرف خیابان میرفت.
موتور را روشن کرد.
دوباره حس دلسوزی جای حسادت را گرفته بود.




جرات ديوانگي /  مژگان عباسي
موضوع :شعر

آقا! رفيق! همسفر لحظه هاي ناب!
همسايهء  قديم من از عهد آفتاب!
تا چشمه چشمه بشكفد از عشق، چشم من
خورشيد چشمهاي خودت را به من بتاب
در من هزار و يك شبـح از جنس شهرزاد...
آغاز قصه اي كه نوشتند در كتاب...
تا دل دهي به موج نگاهي كه پيش روست
يا تن به دست حال وهوايي كه هي خراب...
اما من آه... عاشق خوبي نمي شوم
از بس كه بي گدار تو را مي زنم به آب!
***
«اين روزها كه جرات ديوانگي كم است»
يادت عزيز! مرد خطرهاي بي حساب...



زلزلهء دوست داشتني /  مسعود كرمي
موضوع :عاشقانه

یه روز داشتیم با محسن قدم میزدیم و حرف میزدیم.گفتم میدونی من فکر میکنم عشق میاد همه نیم ساخته هاو خرابه ها و ناقصیا رو میکوبه و با خاک یکسان میکنه بعد میسازه...اساسی.مشتی .موندنی..نمیدونم چی شد....اما یادمه که خودمونم تیشه دست گرفتیم و کمکش کردیم.به عشق اون بناهای قشنگ.اون حال و هوای ناز.بی نیاز.ساخت و ساز..تا اونجاش هم که قرار بود بشکنیم و له بشیم و همه چیمونو بدیم  خوب پیش رفت از غرورمون شروع کرده بودیم...اما بعد........بعد...بعد فک کنم با هم زدیم زیر آواز(من و محسن)...شایدم فقط من زدم...شایدم هیچ کدوممون....همه به جرم مستی..سر دار ندامت...میمیریم و میخونیم....سر ساقی سلامت...همین...اما یه چیزی...میرزه...پشیمون نیستم..اینقد چیزای خوب خوب داده بهم......یادم اومد.نه من خوندم نه محسن...خواننده تو تاکسی بود .......میخواست واسه خالش دارو بخره محسن....باروون میومد تو خیابوون.داداشم صدای ضبطتو زیاد کن یه نمه......

.......

هزار بار خواستم بگویم:

ببین نازنیم.گلم.ماهم......آمدی و نسازی.

نگفتم.

آخر قرار بود

 تو... بیایی

من... بسازم.

( آنقدر خوبی دختر که خواستی همه کارها را خودت بکنی)

نه آمدی....نه.....

نیامده ویرانه ساختی.

حالا

     همهء قلعه خرابه های دلم صدای زیر می دهند.(به جای بم مثلا)

نمیدانم.من که بلد نیستم

 اما

    در پچ پچ هاشان میگویند: 

                                دل نازک شده. به هم ریخته...عاشق شده طفلک.

---تو هم بلد نیستی---

بانو جان!

            حوالی احوال شما کسی در گوشی صحبت نمیکند؟




رينگ، فوت، بوق2! /  محمد رضا دوست محمدي
موضوع :کميک استريپ




طرح عظيم جداسازي نر و ماده / 
موضوع :طنز

اخيرا شنيده شد كه يك طرح كاملا كارشناسي و البته كاربردي، از سوي عده‌اي از مسئولين محترم كشور مطرح شده است. اين طرح بزرگ كه هم درباره مطرح كنندگان و نيز جزئيات آن اخبار ضد و نقيضي منتشر مي‌شود، طرح جداسازي دختران و پسران در دانشگاههاست كه واقعا در نوع خود يك شاهكار محسوب مي‌گردد. اينكه چگونه اين طرح به ذهن گويندگان آن رسيده است، خود جاي بسي تامل دارد. طرحي كه شايد اگر صد سال ديگر مي‌گذشت، به عقل جن هم نمي‌رسيد و اين خود نشان از ذكاوت و فراست بالاي مسئولين فرهنگي ما دارد، و اينكه چقدر به شرايط موجود احاطه داشته و آنرا درك مي‌كنند. شعفي كه پس از شنيدن اين خبر نصيب ما (بر و بچ تحريريه موازي) شد، در يكي دو جمله نمي‌گنجد و مثنوي هفتاد من كاغذ است. بالاخره ما پس از نزديك به سه دهه كار طاقت فرساي فرهنگي و حركتهاي كارشناسي شده، توانستيم طرحي را پيشنهاد كنيم كه حلال مشكلات ديروز، امروز و فرداي ما باشد. خوب وقتي مي‌بينيم كه جوانان ما با اين همه كارهاي حساب شده كه بر اساس نياز مخاطب طراحي شده‌اند آدم بشو ... ببخشيد منظورم اين است كه هنوز ضعف دارند، مجبوريم كمي زور چاشني كار كنيم و به قول معروف «تا نباشد چوب تر...». در همين راستا و در يك طرح مشترك، ما (نشريه موازي) و بزرگترين دانشگاه خاورميانه، به طور همزمان اقدام به جداسازي دختران و پسران به ترتيب در وبلاگ، و دانشگاه تحت نظارت خود خواهيم نمود تا حمايت خود را از اين حركت اعلام كرده و در عمل نيز جزو اولين گروههايي باشيم كه اين طرح به نام آنان كليد خواهد خورد. از سوي ديگر بر و بچه‌هاي موازي پس از ساعتها جلسه و هماهنگ با مسئولين طراح اين حركت، طرحي را به جامعه بزرگ ما پيشنهاد مي‌كند: «طرح بزرگ جداسازي نر و ماده».
اين طرح كه هر گونه شباهت آن با طرح تردد خودروهاي با پلاك زوج و فرد تكذيب مي‌شود، مي‌تواند جامعه ما را از اين وضعيتي كه دچار آن هستيم رهايي بخشد و ما را به سر منزل مقصود رهنمون سازد. اين طرح عظيم كه علاوه بر انسانها، حيوانات و كليه جانداران موجود در جامعه ما را در بر مي‌گيرد، بر آن است تا با جداسازي دو جنسي كه اگر در كنار هم قرار بگيرند ممكن است كارهاي بد كنند، سطح جامعه را از لحاظ علمي و فرهنگي ارتقا دهد. در اين طرح روزهاي فرد، متعلق به موجودات ماده فخيمه جامعه و روزهاي زوج، مخصوص موجودات نر پيش‌بيني شده است. برخي مزايايي كه در سايه اين طرح عظيم، حاصل ساعتها مطالعه بنده و دوستان جوان تحريريه، پيش‌بيني مي‌شود در ذيل مي‌آيد:
1- خود بخود جوانان در صراط مستقيم قرار مي‌گيرند. چون ديگر بهانه‌اي براي كارهاي بد و نيز علافي و ولگردي وجود ندارد.
2- ساعت كار بسياري از ادارات و مراكزي كه بطور مختلط كار مي‌كنند به صورت قابل ملاحظه‌اي كاهش مي‌يابد؛ چون اينطوري خيلي‌ها زودتر از محل كار خود دل مي‌كنند و در سايه اين كاهش زمان كار، بسياري از خانواده‌ها كه همسرانشان شاغل هستند، استحكام مي‌يابند چون مي‌توانند وقت بيشتري را براي خانواده خود صرف كنند.
3- سطح تحصيلي دانش‌آموزان و دانشجويان رشد قابل توجهي خواهد يافت؛ چرا كه اينطوري بچه‌ها سرشان بيشتر توي درسشان است تا توي چيزهاي ديگر! (استغفرالله)
4- جوانان كمتر هوايي مي‌شوند كه تا يكي را ديدند، بگويند من اين را مي‌خواهم و اين سن ازدواج را همانطور كه مدنظر خيلي‌هاست مدام بالاتر مي‌برد و از سوي ديگر آمار طلاق نيز با توجه به كاهش آمار ازدواج، خود بخود پايين مي‌آيد.
5- احتمالا مشكل حجاب نيز كه يكي از مهمترين موانع رشد و تعالي زن در جامعه ماست،‌ از ميان برداشته خواهد شد و آنها مي‌توانند هر طور كه مي‌خواهند در چهارديواري روزهاي فرد روز را به شب برسانند.
6- اين طرح عظيم در ريشه كن كردن همسايگان موذي (موش) نيز كمك شاياني خواهد كرد، زيرا زاد و ولد در ميان موشها به شدت كم مي‌‌شود و علاوه بر درمان اين معضل در پيشگيري از افزايش تعداد حيوانات ديگر نيز موثر خواهد بود.
.
.
.
ضمنا در اين طرح خورشيد خانم نيز مانند ساير جماعت محترمه نسوان، روزهاي فرد طلوع خواهد كرد.
از جمله معايب اين طرح مي‌توان به وارد شدن اتهام تكراري «امّليسم» در محافل جهاني به ما، شيوع افسردگي در ميان جوانان، و يكي دو مورد جزيي ديگر اشاره كرد كه در مقابل دهها فايده اين طرح عظيم به چشم نمي‌آيد.
به اطلاع كليه حمايت‌كنندگان از اين طرح مي‌رسانيم كه سند راهبردي طرح مزبور در دفتر تحريريه نشريه موازي موجود مي‌باشد؛ علاقمندان مي‌توانند جهت كسب اطلاعات بيشتر با ما تماس حاصل نمايند.
به اميد روزي كه جامعه جهاني به فوايد اين طرح عظيم پي برده و به اين حركت بزرگ بپيوندد




عشق اينترنتي! / 
موضوع :خط خطي

بهرام عظيمي




روابط عاشقانه دختر و پسر / 
موضوع :ديدگاه

نوشتار حاضر تحت عناوين زير سامان يافته است ؛
الف ) تعريف عشق
نويسنده پس از آنكه از قول مولانا و محي الدين عربي مي آورد كه هر كس عشق را تعريف كند ، آن را نشناخته است ، تعريف مرحوم دهخدا از عشق را آورده و نهايتا سخن سهروردي را نقل مي كند كه عشق افراط الحب ( محبت شديد ) است . نكتة مهمي كه در ارتباط عاشقانه بين دختر و پسر مفيد و قابل توجه است اينكه از نگاه ابن مسكويه رازي ، عشق افراط در محبت است و از دوستي خاص تر و محدودتر است و عشق جز بين دو نفر امكان ندارد .
اما عشق از سويي « شيفتگي » كه محبت شديد اما يك طرفه است متمايز است و از سويي ديگر : عشق از « هوس » كه ترابط بين افراد فراوان است ، متمايز مي شود . كلام و نگاه عاشقانه ، صادقانه و خالصانه است اما كلام و نگاه هوس آلود مبتني بر دروغ ، ريا و نفاق است . محور عشق ، دگر خواهي است و محور و مدار هوس ، خودخواهي و ...
در اين مقاله بدون بحث از حسن و قبح عشق ، عشق در معناي محبت شديد بين دو فرد بعنوان يك واقعيت ( Fact ) بيروني و برخي ابعاد و اوصاف و شرايط آن مورد توجه و بحث قرار مي گيرد .
ب ) اقسام عشق
عشق در يك معنا به دو قسم حقيقي و مجازي تقسيم مي شود . در عشق حقيقي ، محبوب خداوند و صفات و افعال اوست و لكن در عشق مجازي محبوب و معشوق ، ظواهر دنيوي است و رابطة عاشقانة دختر و پسر نيز از اقسام عشق مجازي و از مصاديق عشق زميني محسوب مي گردد.
از نگاهـي ديگر مجموعة روابط عاشقانة زن و مرد در چهار شكـل « عشق مرد به مرد ، مرد به زن ، زن به زن ، زن به مـرد » خلاصـه مي شود . در روابط دختر و پسر يك شكل ( يعني عاشق پسر و معشوق دختر ) بسيار كثيرالمصداق تر و متدوال تر است ، زيرا ؛
اولا : زن از مرد و به تبع آن دختران از پسران زيباترند و زيبايي نيز عشق آفرين است . از آنجا كه زنان و دختران در مقايسه با مردان و پسران عموما و غالبا زيباترند و در نتيجه مجذوب ، محبوب و معشوق پسران واقع مي شوند .
ثانيا : شايد در فلسفة چنين زيبايي براي دختران در مقابل پسران بتوان گفت كه خالق آدميان ، از آن رو جنسي را بر جنس ديگر ترجيح داد كه تـوازن بين اين دو جنس در بعد « جسمـي» برقرار گردد . اگر آدمـيان داراي سه بعد « قلب و دل » ، « عقـل » و « جسم » اند ، غالبا پسران از دختران در حوزة جسمي نيرومند تر و قوي ترند ، اما زيباتر بودن دختران از پسران باعث مي شود كه پسران با همة قدرت ، ادعا و... اسير دختران شوند و در روابط عاشقانه براي آنها فداكاري كنند ...
ثالثا : هويت جنسي دختر و پسر همسان نيست ( گر چه هويت انساني برابر دارند ) و چون دختران زيباترند ، اگر زيبايي هاي خود را نابجا عرضه كنند ، هم ارزان فروخته مي شوند و هم ممكن است برايشان خطرساز باشد . از اين رو پوشش براي دختران جوان و مؤمنه توصيه شده است و فلسفة حكم حجاب و پوشش را بايد در زيبايي دختران نسبت به پسران ديد.
رابعا : از آنجا كه عشق و زيبايي قرين يكديگرند و نيز دختران مظهر و نماد زيبايي اند ، از اين رو حتي در توصيف و بيان زيبايي معشوق حقيقي نيز از ويژگي هاي زنان و دختران ( چشم ، ابرو ، لب ، خال ، زلف ، گيسو و ... ) بهره برده اند . چناچه امام خميني  (ره) در توصيف خالق هستي مي سرايد :
ج ) كتمان يا اعلان عشق
در احاديث شيعي « كتمان عشق » مورد توجه قرار گرفته و آمده است : آنكه عاشق گردد ، پس آن را كتمان كند و عفيف بماند و بميرد ، شهيد است . و يا : كسي كه عاشق شود و آن را كتمان كند و عفيف بماند و صبر كند ، غفران خدا براي اوست و او را داخل بهشت مي كند.
چند نكته از احاديث فوق قابل استنتاج است :
1) تعبير عف يعني عفيف و پاك بودن عشق ، مربوط به عشق مجازي است و عشق حقيقي آلوده و غير عفيف نمي تواند باشد . پس مراد از عشق در اين روايات ، حداقل عشق مجازي نيز هست .
2) اين احاديث تصريح ندارند كه عاشق ، عشق را از چه كساني مخفي دارد . پاسخ صحيح تر آن است كه فرد عاشق ، عشق خود را نه از معشوق ، بلكه نسبت به ديگران كتمان كند و بپوشاند و پرده دري نكند . اين تلقي از آن رو اهميت دارد كه عشق را معارض نيك نامي و قرين با پرده دري مي دانند . به قول حافظ :
 اي دل اندر عاشقي تو نام نيكو ترك كن          كه ابتداي عشق رسوايي و بدنامي است آن
و به قول سعدي :       سعديا دور نيك نامي رفت                نوبت عاشقي است يك چندي
3) تأكيـد برعشق كتمان شده و قرين با عفاف براي كسب بالاترين درجه و مقام ( رسيدن به مقام شهادت ) ، به معناي مراتب پائين تر و كم امتياز تر عشق مجازي نيست ، مثلا اگر عاشقي با رعايت عفاف ، در رعايت شرط كتمان كاملا موفق نباشد ، گر چه اجر شهيد ندارد ، اما معلوم نيست اين عشق را بتوان مطرود و مذموم تلقي نمود.
4) گاهي شكل ظهور و محمل تجلي عشق براي رعايت عشق ، محمل هاي موجه و مقبول است . مثلا در عين اينكه دختر و پسري سوزها و گدازها ، بي خوابي ها ، آتش ها و .. را واجدند ، اما اين معاشقه بين آنها در قالب كار اداري ، علمي ـ پژوهشي ، فعاليت هاي اجتماعي و… ظهور و نمود پيدا مي كند .
5) علاوه بر دو راه « بي عشقـي و نيك نامي » و « عاشقي و رسوايي و بدنامي » مي توان گـروه و گزينة سومي فرض نمـود كه هم عاشق اند و هم با كتمان سر ، نيك نام و سالم مي مانند . اين نگاه به عشق چقدر با روابط ناسالم هوس آلود كه نام عشق بر آن مي نهند و در جامعة ما وجود دارد ، متفاوت است .
د ) علم قبل از عشق و بعد از آن
اگر مركزي ترين و محوري ترين بحث در روابط دختر و پسر ، عشق و رابطة عاشقانه است ـ زيرا بنياد خانواده نياز به وجود عشق دارد ـ اما مهم ترين ويژگي عشق ، ارتباط آن با علم و آگاهي است . علم و عشق از دو جهت رابطه دارند : علم پس از عشق و قبل از آن .
علم پس از عشق بدين معني است كه دختر و پسري از شكل گيري رابطة عاشقانه ، نسبت به هم شناخت ، آگاهي و علم پيدا كنند . به تعبير حضرت امير در نهج البلاغه ( خطبه 109 ) كسي كه عاشق چيزي شود ، چشم اش كج و قلب اش مريض مي شود و با چشم غير درست مي بيند و با گوش ناشنوا مي شنود . علم پس از عشق چندان معتبر و دقيق نيست و چنين رابطة عاشقانه اي اگر در همين سطح بماند ، آسيب پذير است.
اما علم قبل از عشق ، يعني قبل از آنكه دختر و پسري به يكديرگ دل بسپارند ، بايد آگاهانه و با شناخت و علم از يكديگر به هم نزديك شوند . اگر رابطة عاشقانه متكي به آگاهي هاي لازم فردي و اجتماعي مخاطب باشد ، اين رابطه به زودي آسيب نمي بيند و در صورت تأسيس خانواده به تبع آن نيز ، اين خانواده پايدار و آرام و ماندگار خواهد بود.
هـ ) نتيجه گيري
1) در يك نگاه مي توان گفت كه دختر و پسر براي يكديگر خلق شده و در كنار هم مكمل يكديگرند . ولي براي اينكه اين تعامل شكل سالم بگيرد ، اولا : بايد در قالب عشق باشد و از اين دوستي هاي ناسالم و ارتباطات فاسد رهايي پيدا كنيم . ثانيا : بايد بدانيم كه سالم ترين ارتباطات دختر و پسر در فضاي خانواده ثمر داده و نمود مي يابد . از اين رو بهترين رابطة عاشقانه دختر و پسر ، آن شكلي است كه منتج به نهاد مقدس خانواده شود ؛ از نيازهاي دختران و پسران ، نيازهاي جنسي است و مدعا آن است كه تنها يك دختر و يك پسر در قالب موجه و مشروع مي توانند نياز جنسي خود را برآورده نمايند و اين بستر مناسب ، خانواده است .
2) جداي از نگاه هاي مذموم امثال امام محمد غزالي و ملامحسن فيض كاشاني به عشق ، مي توان گفت كه بهترين و عميق ترين غذاي دل ، عشق است . اما بايد به قول دكتر علي شريعتي بين عشق و ايمان پل زد تا از آفات آن مصون ماند . شريعتي ايمان بي عشق را زنداني پر از زنجير و غـل و بند مي داند كه روح را مي ميراند و دل را ويرانه مي سازد . ( گفتگوهاي تنهايي ، ص 86 ) .
همان گونه كه عشق بي ايمان آسيب زا است ، در آسيب شناسي روابط عاشقانة دختر و پسر بايد توجه داشت كه عشق مبتني بر جهل و عـدم آگاهي و صرفا متكي بر احساس نيز سوزنـده است و ممكن است منجر به شكست در روابط عاشقانه شود . از اين رو هرگز نبايد به داده هاي محصول عشق بسنده نمود و پيش از ورود به فضاي عشق ، نبايد آن را آسان گرفت كه به قول حافظ :
الا يا ايها الساقي ادر كاسا و ناولها          كه عشق آسان نمود اول، ولي افتاد مشكل ها




يادداشت‌هاي يك بچه مثبت /  بابك احمدي
موضوع :پسرونه

چه خوب شد كه رفتي ... از اولين روزي كه ديدمت فقط يك لبخند را به خاطر دارم . روز ثبت نام توي صف بودي . مغرور و خوددار . اما من از همان وقت شيطنت مي‌كردم و شنگول خيلي دخترهاي ديگر هم آنجا بودند ، اما فكر كنم از همان اول تو بودي و ديگران رهگذر بودند . به هر كدام يك چيزي مي‌گفتم اما چشمم پيش تو بود . نمي‌دانم فرمها را چطوري پر كردم و بعداً فهميدم كه در يكي از آنها نوشته‌ام كه كمك هزينه نمي‌خواهم ؟! بايد به انقلاب مي‌رفتم كه نرفتم . راننده با صداي آوازه‌خواني كه توي ضبط مي‌خواند سوت مي‌زد و من هم به طرز ابلهانه‌اي دلم را به شعرهاي صد تا يك غاز سپرده بودم تو آمده بودي و دلم به شدت مي‌زد . آن شب گذشت و دانشگاه و كلاس و ترم و واحد و استاد و اتاق 201 و 405 و 102 و كتابخانه و سلف و آزمايشگاه و هزار داستان ديگر . اينها همه به كنار و يك سلام و عليك معمولي و يك لبخند و يك شب نخوابي و با چشمان پف كرده سر كلاس صبح چرت زدن و تو آمده بودي و همه چيز رفته بود . سه ساعت با سشوار با موها ور رفتن و ده ساعت براي خريدن يك پيراهن بالا و پايين رفتن . و كل تهران را گشتن . سه ساعت زير باران قدم زدن و سرما خوردن و سينوزيت گرفتن و چهار ساعت با تو قدم زدن و از كار و زندگي ماندن . تو آمده بودي و زندگيم را به هم زده بودي و چه شيرين بود لحظه‌هايي كه همه چيز را يك طور ديگري مي‌ديدم و با يك لبخند تو يك هفته شاد بودم و بعد هم دلهره و دلپيچه و چهار ساعت به ديوار خيره شدن و آه كشيدن و غذا نخوردن و از همه‌ي اين كارها لذت بردن كه در ميان جمع بودن و نبودن ، عجب لذتي دارد عاشق شدن و صد كيلومتر خيابان‌ها را متر كردن و زمان را نفهميدن . گريه كردن و بي‌دليل خنديدن. چه خوب شد كه رفتي و چه خوب شد كه سه چهار ماه بيشتر طول نكشيد . كه حالا هيچ موسيقيِ سرهم‌بندي شده‌اي را گوش نمي‌كنم و از هيچ تصوير مهملي لذت نمي‌برم كه ديگر مثل مجسمه ده ساعت به ديوار خيره نمي‌شوم و شبها زود مي‌خوابم كه ده تا كتاب خوب خواندم و اگر اين كار آخري را تمام كنم به اندازه يك نمايشگاه كار دارم و زندگيم از اين رو به اون رو شده . نقاشي‌هايي كشيده‌ام كه خودم هم باورم نمي‌شوم . روياهايي كه حتي از تو با تو بودن هم شيرين‌تر و قشنگ‌ترند و همه‌ي اينها بعد از    آن ساعت‌هاي علافي عاشق بودن سپري شد اتفاق افتاد و چه خوب شد كه رفتي كه ديگر پا به پاي تو توي خيابان‌ها و توي كافي‌شاپ‌ها و پاي ويترين مغازه‌ رژه نمي‌روم كه هر حرفي را صد بار بزنم و از رنگ صندلي‌هاي ماشينتان بپرم به مهماني سال گذشته‌ي دختر عمه‌ام و همه اينها به خاطر لذت هم‌صحبتي با تو ... كه هي قهر و ناز و زنگ زد يا بزنم يا نزنم بهتر است و ده تا واحد بيفتم و تمام پولهايم را خرج قهوه و سان‌كيك و چايي‌گلاسه كنم و دلم خوش باشد كه عشق و عشق‌بازي ... اوليم مقاله را نوشته‌ام و كلي كار روي سرم ريخته و با استادها بحث فلسفي مي‌كنم و دو تا كتاب خوانده‌ام از وقتي كه تو رفتي و به جاي شعرهاي ارپيت وهي قلم را توي انگشت چرخاندن چهار تا داستان خوب نوشته‌ام و چه خوب شد كه رفتي كه نمره‌هايم از 17 پايين‌تر نمي‌آيند و همه يك جور ديگر نگاهم مي كنند . ته دلم يك غمي ‌دارم كه وقتي مي‌آيد و مي‌روم بيرون تنهاي تنها كلي لذت مي‌برم كه حتي لذتش از آن موقع كه با هم بوديم هم بيشتر است . پسرها و دخترها را مي‌بينم كه مي‌آيند و از كنارم رد مي‌شوند و مي‌روند . لابد مي‌گويي كه چه لذتي از دنيا مي‌برند راست مي‌گويي ديوانه و شيدا هستند مثل خودم تو آمده بودي و زندگيم را به هم زده بودي يك آدم بي‌مصرف و لاابالي شده بودم و فقط آينه و تو و خيابان و عشق و بي‌خيال همه چيزهاي ديگر تو آمده بودي و زندگيم را به هم ريخته بودي ... چه خوب شد كه رفتي




بدون موضوع / 
موضوع :دخترونه

هنوز كسي اينجا نمي نويسه! اگر مايل به نوشتن اين ستون يا ارسال مطلب براي قسمتهاي ديگر نشريه هستيد، با توجه به مطلب تحريريه اسن شماره آثارتون رو برامون ارسال كنيد...




اين قسمت: خواستگاري! /  محمد مهدي نادري-زهرا شعباني
موضوع :چاي شيرين

 محمد مهدي نادري

هر وقت حرف خواستگاري و زن ستوندن ( همون زن گرفتن ) مي شد ، عزيز مي گفت: “جوون رو نفرست زن بگيره ! پيرمرد رو هم نفرست خر بگيره “
- مي گفتم: عزيز! بهتره بعضي كلمات رو باهم نياريم، خوبيت نداره.
- مي گفت: پسره خام، تو چه مي دوني، اين يه مثله. از قديم هم گفتن در مثل مناقشه نيست.
- گفتم: عزيز! خوب حالا يعني كه چي؟
- گفت: ببين، جوون عجوله . دست پاچه اس، جوون از زن و زندگي چي مي دونه، هيچي ! اگه خودش مث عاشق پيشه ها دوره بيفته كه زن '' دلخواه" (عزيز با گفتن كلمه دلخواه دهنش رو كج مي كرد) خودش رو بگيره ... خدا مي دونه چه بلايي سرش مياد . همين كه يه خال و ابرو ببينه، شترش همونجا مي شينه . اما آدم دنيا ديده پيچش مو رو مي بينه و اسير هيچ كمندي نمي شه .
- گفتم: خوب اون پيرمرد چي ؟ اون چرا نبايد خر بگيره ؟
- عزيز گفت: اي بي عقل ! نمي دوني ؟ معلومه ديگه .
شايد به خاطر همين بود كه عزيز مانند شيرزن مقابل ورودي قلب بچه هايش نگهباني ميداد كه هر رهگذر به قول خودش "رنگ و لعاب داري" داخل آن نشوند. مرتب هم با صداي رسا اين شعر را زمزمه مي كرد كه : عشقهايي كز پي رنگي بود / عشق نبود عاقبت ننگي بود.
حميد رضاي ما دوازده سال قبل ازدواج كرد. اي ... زندگيش بدك نيست ! هر وقت كه به سرش مي زند عزيز را اذيت كند، شروع مي كند به تعريف كردن جريان خواستگاري خودش : اولندش كه روز اول خواستگاري من سه ساعت توي ماشين نشسته بودم و عزيز و مادر و آبجي ها رفته بودن منزل دختر . عزيز مي گفت: اول ما بايد بپسنديم بعد تو بيا ، چرا كه : "جوون رو نفرست زن بگيره ..."
خلاصه بعد از اينكه عزيز و مادر و آبجي ها پسنديدند، بالاخره نوبت من شد. دلم را براي نگاه هاي دزدكي حسابي صابون زده بودم.اما اي دل غافل ! اول از همه كه نگذاشتند من با عروس يه ثانيه تنها باشم. ده جفت گوش و چشم به طور رسمي و غير رسمي ما را مي پاييدند. بعد هم عروس خانوم در چادري سفيد و با فاصله سه متر، آن سر فرش نشسته بود و فقط نوك دماغش معلوم بود و صدايش هم از ته چاه در مي آمد... حرفهاي حميد رضا كه به اين جا مي رسيد چشم همه از خنده پر از اشك شده بود . حميد رضا هر وقت اين خاطره را تعريف مي كرد فراموش نمي كرد كه بگويد : "البته من كه شانس آوردم . شكر خدا زن خوبي نصيبم شد."
عزيز از قديم زياد تعريف مي كند، شيرين و دلنشين. هيچ وقت جرات نكردم از او بپرسم چه طور دست او را در دست آقا جان گذاشتند. آقا جان آن سر ايران بود و او در تهران . اما مادر مي گفت كه عزيز وقتي سيزده ساله بوده به خانه بخت رفته است . يك بار حرف بازي بچه ها شد ، عزيز آهي كشيد و گفت من تا شونزده سالگي دور از چشم آقا عروسك بازي مي كردم.
عزيز من خيلي عزيز و دوست داشتني است . به اندازه تمام دنيا او را دست دارم. دوست دارم ساعتها زانو به زانوي او بنشينم و او برايم حرف بزند . دوست دارم ازاو بپرسم و او بي ملاحظه جواب دهد . دوست دارم بپرسم: راستي عزيز! آقاجان اولين بار كي تو را بوسيد ؟ عزيز شما سينما هم مي رفتيد ؟ پارك چي ؟ راستي روز زن آقا جون چي براتون مي خريدن ؟ به جز طلا ... مثلا گل .
اما نه ... دلم نمي آيد . از صورت پر چين و چروكش خجالت مي كشم. عزيز خيلي سختي كشيده است .

زهرا شعباني

«آگاتا كريستي» نويسنده داستانهاي جنايي در جواب سئوال خبرنگاري كه پرسيده بود : ‹‹ موضوع جنايت و قتل در داستانهايش چه زمان به ذهنش مي رسد؟›› گفته بود : هنگام ظرف شستن ! چون به قدري از اين كار متنفرم كه دلم مي خواهد يكي را بكشم ! من هم تازگي ها به اين كشف مهم رسيده ام كه مثل آگاتا كريستي موقع ظرف شستن نوشتنم مي گيرد . خوب و بدش را كار ندارم . اما مي دانم كه اگر همان موقع شروع به نوشتن نكنم به محض اينكه پايم را از آشپزخانه بيرون بگذارم مثل آدمهاي مبتلا به آلزايمر همه چيز را فراموش مي كنم. حالا هم درست وقتي كه نوبت شستن قابلمه ها شد براي اينكه موضوع نوشتنم را فراموش نكنم آمده ام و مشغول نگارش شده ام.
پارسال همين موقع ها نزديك عيد مبعث بحث خواستگاري پسر عمه منير نقل هر محفل و مجلسي بود . علي رضا مهندس شايسته و برازنده اي بود كه همه دخترهاي فاميل و آشنا براي به دست آوردن امتياز همسريش با هم ‹‹ كورس دلبري ›› گذاشته بودند. اما مهم تر از علي رضا خود عمه منير بود كه به اين راحتي ها هر دختري را به عنوان عروس نمي پسنديد . علي رضا هم به خاطر احترامي كه براي مادرش قائل بود ريش و قيچي را سپرده بود دست ايشان و روي حرفشان حرف نمي زد. .به گوش دوست و آشنا رسيده بود كه عمه منير گفته :من هر جا برم خواستگاري اول به جا كفشي خونه نگاه مي كنم چون نظم در رديف كفش و دمپايي ها نشون ميده كه اهل خونه با سليقه ان يا خير!!!!دوم اين كه اگه از خونه اي به عنوان خواستگارتو برم و مادر دختر براي كلاس گذاشتن بگه دختر من تو خونه باباش دست به سياه و سفيد نمي زنه چاي نخورده بلند ميشم. (به همين خاطر شما تو كل فاميل و آشنا يه جاكفشي نامرتب پيدا نمي كردين. هيچ مادري هم بي خود از بي هنري دخترش تعريف نمي كرد.هر وقت حرف از چادر چاقشور عمه منير براي خواستگاري رفتن مي شد همه آماده باش كامل بودن و خانه هاشان از تميزي برق مي زد).خلاصه حكايت داشت اين عروس پيدا كردن و ماه زير ابر مانده را جستن. علي رضا هم از بس از اين دختر و آن دختر تعريف شنيده بود پاك گيج شده بود و خودش هم درست و حسابي نمي دانست چه تيپ دختري را مي پسندد و در انتخاب همسر ايده آل مثل مسافري كه تو شهر غريب جايي را بلد نيست سر در گم مانده بود.آخر سر هم غزيز آب پاكي را ريخت رو دستهايش.عزيز پيرزن سرد و گرم چشيده اي بود كه به نوه اش علي رضا خيلي علاقه داشت.:ببين پسرم هر جا كه رفتي خواستگاري هر وقت احساس كردي يكي از اين دخترها به دلت نشسته بدون كه شتر داماديت دم خونه طرف زانو زده . درسته كه تو ازدواج خيلي چيزها شرطه اما خواستن طرف يه چيز ديگه است.اول دلت بايد بخواد اگه ديدي عقلت هم تاييد كرد اون وقت بله رو بگو.از ديد عزيز اين كه ادم ته ته دلش از كسي به عنوان همسر خوشش بياد خيلي مهم بود.فرق نمي كنه دختر يا پسر.عزيز عقيده داشت اگه همسرت رو از جون و دل قبول داشته باشي تو زندگي كمتر مشكل پيدا مي كني چون خيلي سختي هارو به خاطرش تحمل مي كني..............
الغرض تو همين خواستگاري رفتن ها دل علي رضاي عمه منير پيش دختر همسايه دو كوچه بالا تر گير كرد كه اتفاقا هم خودش و هم خانواده اش آدمهاي صاف و ساده و خوبي بودند از جنس آدمهاي نجيبي كه هيچ شيله پيله اي تو كارشان نيست.اين كه چه طور شتر دامادي علي رضا دم در اين خانه نشسته بود و از جايش تكان نمي خورد بماند.مهم خودش بود كه مي گفت انگار يك دفعه مهرش به دلم نشست و تو دلم گفتم همين و مي خوام.از خوش شانسي اش عمه هم عروس را حسابي پسنديده بود.از شما چه پنهان وقتي براي بله برون رفتيم منزلشان جا كفشي دم اتاقشان ار تميزي برق مي زد!!!

 




مصاحيه اينترنتي با يك عاشق! / 
موضوع :دو طرفه

سلام.ما اومديم با يه چت ديگه...بازم مثل قبلي از قصد و غرضو نتيجه گيري خبري  نيست.فقط چته با يه دوست.دانشجوي سال آخر کامپيوتر دانشگاه آزاد تهران..يه همسن و سال خودمون نظراتشو گفته و يه کم تجربياتش. واسه اينکه حوصلمون زياد سر نره يه کم خلاصه شده. مثلا سه چهار تا پيغام پشت سر هم رو تو يه خط نوشتم... اميدوارم که خسته کننده نباشه اما هر جا حوصلتون سر رفت صداي اسپيکرو زياد کنيد صفحه رو هم ببنديد... کلا اصراري نيست به کامل خوندنش ديگه...... يعني به هيچي هيچ  اصراري نيست... تا همينجاشم که خونديد خود عشقين.......تا چه خواهند.....حالا بريم بينيم چي ميشه...

-:سلام.خوبي؟.حال داري چت کنيم.يه جور مصاحبه.
--:سلام. بريم... در مورد چي؟
-:در مورد عشقو عاشقي و دختر پسر و اين مسخره بازيا
--:(صورتک تعجب) نميدونم. بريم. من کم حرف زدم در موردش. يعني دوس ندارم.
-:باشه هرجاش اذيت شدي ميگذريم. اگرم نميخواي که شروع نکنيم.
--نه بريم. باشه. بپرس؟
-:شدي؟
--:چي؟
-:حاشيه رو بيخيال ديگه ببخشيد متن. عاشق.
--:آهان... اره.
-:يه کم تعريف ميکني؟
--ميدوني :يه حس. درونم. بيدار شد... تو خودم. بعضيا ميگن دل... بعضيا ميگن کودک درون. منو برد.
-:نه اينجوري حال نميده... من يه چيزايي ميدونم... بيا از يه جاي ديگه شروع کنيم.ببين من تا اينجاشو درست ميگم با اطلاعاتي که دارم ازت. تا يه کم زودتر برسيم به اونجا که  ميخوايم... بعد من بپرسم باشه.؟
--:بگو.
-:تو درگير يه عشق زميني شدي... بعد يه جرياناتي پيش اومده که اگه خواستي خودت بعدا تعريف ميکني اما الان ميدونيم که تموم شده. اما تو اعتقاد داري به جاهايي رسيدي. و اين جريان باعث تعالي... پيشرفت يا چه ميدونم پرواز يا جلو رفتن تو شده درسته؟
--:آخه منظورت از زميني چيه؟
-:سختش نکن ديگه. يعني همينجا. يعني اينجايي.
--:ببين اگه منظورت از زميني اينه که طرف رو دو تا پا راه ميرفت... آره.
-:خوب؟ بقيش. بعدش چي شد؟
--:بقيه نداره. همش با همه. يه کشف. کشف حقيقت من. ولي نه يه خيال.
-:الووووووو... رفتي؟
--:ببخشيد اره دي سي...ميدوني چيه... هميشه به اينجا که ميرسم دي سي ميشم. يا تو ميشي... چرا؟
-:جالب شد. راس ميگي. نميدونم.
--:ترس برم ميداره. ميگم شايد اصلا نبايد گفت. بگذريم بپرس.
-:ببين سوال من اينه. به نظر تو عشق ميتونه باعث بزرگ شدن ادما بشه. بالاتر رفتن. کنده شدن. اصلا همچين چيزي وجود داره؟ ممکنه؟
--:من به هر شيفتگي عشق نميگما.
-:خوب منم که دارم باهات چت ميکنم ميدوني که اين دوس دختر پسر بازياي مسخره و هوا و هوسي رو گذاشتيم کنار ديگه. داريم يه کلاس بالاترشو ميگيم. هرچند همه فکر ميکنن مورد خودشون اندِ اندِ اندِ تفاوته.
--:اگه عشق باشه ميشه يه چيز تو مايه هاي تعريف شريعتي از دوست داشتن. آره ميتونه.
-:سختش نکن خواهشا فلسفه هم نزن که بلد نيستم.اينجا.الان.روابط دختر و پسر.
--:باشه.
-:خوب.اين اتفاق افتاد؟ در مورد تو؟
--:اينکه من گفتم اصلا فرق داشت جنسش. يه ياد آوري بود. من ميگم. حتما حتما بايد يه اتفاقي بيفته. يه چيزي درون ادم.
-:يعني چيزي به تو اضافه شد؟
--:باعث خيلي کشفا شد درون من. اصلا حاضر نيستم به قبلش برگردم.
-خيلي خوبه ... يه سوال بپرسم؟ در مورد طرفت چي. اونم جلو تر رفت؟ فربه تر شد؟بالا رفت؟
--:از اين يکي بگذر.
-:باشه. اما نامرديه. اگه اون مونده باشه سر جاش. يا بدتر شده باشه. بيشتر تو لجن فرو رفته باشه. اگه عشق قراره سازنده باشه بايد براي دو طرف باشه. برا اون بوده؟؟ تو که ازش به عنوان نرده بون استفاده نکردي؟
--:کاش بوده باشه.
--:من اصلا نفهميدم چي شد. (صورتک گريه)
-:ببخشيد نميخواستم اذيتت کنم. بگذريم.
--:اذيت نيست. هُلم داد شايد. خواست که برام اتفاق بيفته. بدون اينکه حاليم شه.
-:اون؟... اون هُلت داد؟
--:شده شک کني... آره انگار... يا من خيال کردم.
-:فکر ميکني که برا اونم خوب بود اره؟ همون بزرگ شدنه. بزرگ شد؟
--:کي بزرگ شد ؟... اون؟... اون هميشه از من جلوتر بود. اون از من بهتر بود و هست. من که ميخوام هميشه بهتر باشه.
-:خوب پس چي شد؟ چرا ادامه پيدا نکرد؟
--:چي ادامه پيدا نکرد؟
-:رابطتون... فعلات همه ماضي شدن. بود. شد. خوب همه چي که خوب بوده...
--:اصلا ادامه براش وجود نداره. اصلا مردو زن نميشناسه.
-:يعني چي وجود نداره؟
--:نداشت ديگه. اينجا نداشت. ادامش با هم بودن فيزيکي نيست. اينجوري باشه که خيلي حقير ميشه.
--:هستي؟.....رفتي....
-:ببخشيد اين ويروس کوفتيه امونمو بريده. اعصاب برام نذاشته ادامه ميدم....معذرت.
--:خواهش.
-:نميفهمم. دوتا ادم با هم جلو رفتن. برا جفتشون هم خوب بوده. چرا به وصل نرسيده. قشنگ نشده؟
--:خوب يه وقتم قسمت نيست. يعني بايد اينجوري بشه.
-:.چرا ميگي حقير.قبول ندارم حرفتو. اين حرف خوبي نيست.
--:آره.هميشه هم با هم بودن حقير نيست. ولي گاهي اوقات يه چيزايي پيش مياد که اگه اصرار کني به با هم بودن خرابش ميکني....... بعدم اينکه اصلا از اول واسه رفتن اومده باشي... ميفهمي چي ميگم؟
-:اره... نه... راستش نه... باز داره سخت ميشه ها. نميفهمم. اصلا همين رفتنه که ميگي. چرا بايد تنهايي باشه؟
--:با هم رفتن خوبه. اما هميشه يه جور نيست.گاهي هم يه جدايي عين با هم موندنه.
-:قبول نيست. تنهايي قبول نيست.
--:گاهي اينجوري ميشه. بايد بري.
-:چرا؟
--:واسه خيلي چيزا. خيلي تقدسا
-:دارم قاطي ميکنما. اصلا نميفهمم ديگه.
--:اصلا منظورت از وصل چيه؟
-:راحتشو بخوام بگم. ميشه... ازدواج.
--:آهان..خوب نميشه ديگه. واسه اين شروع نشد شايد.
--:اصلا من ازدواج =وصل نميدونم.
-:باز زدي کانال دو. وصل رو چي ميدوني؟
--:تا نرسم بهش نميدونم تو چي ميدونم. نگو باز سختش ميکنم. نميتونم.
-:ببينم دختر تو عرفان مرفان که نخوندي؟... قاط قاطيا.
--:(صورتک خنده)نه
-:خوب بگذريم. از يه جاي ديگه شروع ميکنم. ببين تو برات يه اتفاقايي افتاده. من ميدونم(با تجربيات خودم) که از اولشم مصيبت شروع ميشه. نگراني. دل دل کردن. دلواپسي.بيخبري...کلا اينجور جريانا حالا لذتاشو که بذاريم کنار شرش زياده ديگه... شب بيداري. واسه تو که اهل شعري... هزار هزار تا برنامه که هممون تو اين سن و سال يه چيزاييشو يه جورايي اندازه خودمون تجربه کرديم... من سوالم اينه. بيا برگرديم عقب. اون روزي که حس کردي تو دلت يه خبراييه. چه ميدونم يه چيزايي شده بود. اول اول اولش... ميخوام بدونم اگه الان به جاي اون وقت بودي چيکار ميکردي؟ ميرفتي تو دل ماجرا، يا کنج عافيت خودمونو عشقه؟
--:ميرفتم...
-:-ميدوني... بعضي وقتا با خودم ميگم کاش گريخته بودم... اما هنوز که روپام... يه جور زنده شدنه.
-:داره خوشم مياد ازتا... ميرفتي پس؟
--:از من اگه باشه که چشامو ميبندم و ميرم تا ته ته ماجرا.
-:خوبه. خوشم مياد کله شقي. يه سوال ديگه. فکر ميکني جواب اون موجود دوپاهه به اين سوال من چيه... اونم راضي بود يا اون فکر ميکنه که باخته؟
-:من چه ميدونم.
-:حالا چي فکر ميکني؟
--:ميگفت که هست راضي... ادعاشو که داشت.
-:تو چي ميگي؟
--:نميدونم. شايدم اصلا تو باغ نبود. گفتي باخت يادم افتاد... گاهي اوقات فکر ميکنم همه چي رو باختم. همه روزاي زميني و بدم رو باختم.
-:خودمونيم. دوسش نداري ديگه ها. آدم اگه کسي رو بخواد پشت سرش هيچ وقت نميگه شايد تو باغ نبود. نه؟
--:ميخواي بگم امروز چي ديدم؟...بيخيال... ولش کن... شايدم به قول تو خيال برم داشته... يا خيال برم داشت... يا بازيم داد... يا اصلا نفهميد... يا فيلم بازي کرد..
اما يه اتفاقي درونم افتاد... ديدم هيچ اسمي نميتونم روش بذارم... گفتم لابد...
-:چي گفتي؟
--:گفتم لابد اين هچلي که توش افتاديم همونه...
-:هچل؟
--:آره. اما نشد که خلاص شم. باهام بيدار شد. باهام به خواب رفت. ميفهمي؟
-:اره..اينجاشو خوب خوب خوب ميفهمم. ميخورم اين حرفتو... ميدوني يکي دو تا حرفت فکرم رو مشغول کرده... مثلا اونجا که گفتي بعضي جاها بايد گذشت... به خاطر خيلي تقدسا....بايد فکر کنم بهش... نميدونم اين حرفت درسته يا غلطه...
يه چيز ديگه... تو اعتقاد داري که عشق ميتونه سازنده باشه... فکر ميکني يه شروع چه خصوصياتي بايد داشته باشه که امکان يه همچين چيزايي توش باشه؟
--:ايمان ميخواد. زياد.
-:جالب شد. ايمان. ايمان رو باز کن... زير ديپلم لطفا.
--:چجوري ايمان رو باز کنم سختشم نکنم. اگه حاليت باشه که يه خدايي هست که خيلي نزديکه... بتوني بگذري از خودت... از خدا نه... بخواي تا تهش با صداقت بري جلو... سادس؟
-:خوبه. اما يه کم محدود ترش ميکنم. معيارات براي شروع درست چيه؟
--:معيارو بذار در کوزه(صورتک خنده)
-:يه جور ديگه ميپرسم. الان يکي بياد جلو يه پيشنهاد بده، چيکار ميکني؟... چجوري محکش ميزني؟
--:کپ ميکنم.......مهم اينه که ايمان داشته باشه. ولي حالا از کجا ميفهممش رو نميدونم.
-:فک کن فردا برات اتفاق ميفته... يه کم فکر کن.
--:بستگي داره يارو کي باشه... رو هوا که نميتونم چيزي بگم.
-:يه غريبه
--:خوب نميشناسمش ميگم نه ديگه.
-:خلي ديگه. دختر خوب شايد اين هموني باشه که بايد باشه... حيف نيست همينجوري ميگي نه؟
--:اگه همون باشه... گير ميده... خوب منم لابد آخرش فکر ميکنم... اگه خوب باشه ميگم اره.
-:شما دخترا همتون آخر خل و چليد... خوب شايد خجالت بکشه... شايد آدم سيريش شدن نباشه.
--:شما پسرا هم آخر علامت سواليد... خوب چشمش کور. اصلا از آدم خجالتي خوشم نمياد. ميگم نه... زندگيه، سينما نيست که...
-:راستش اينجاشو واقعا خودمم نميدونم. چجوري بايد شروع بشه که تر و تميز بشه... تو که منتظري يکي بياد سيريش بشه... منم خيلي رفيقامو ميشناسم که اصلا تو اين موداي آويزوون شدن نيستن... بگذريم. يکي دوتا سوال و کم کم و شوخي و تمومش کنيم... مثلا  همين سينما که گفتي... يکي بگه فردا بيا بريم سينما ميري؟
--:نه. يه چيزيت ميشه ها. مگه خر مخمو گاز گرفته.
-:حالا يه کم آشنا باشه چي؟... اگه من بگم مياي؟
--:چه نسبتي داره با من؟... داداش يا بابام يا داييم باشن ميرم. تو... نه... ببخشيدا من رکم.
-:حالا بذار بگم بعد کلاس بذار بابا... صف وايسادن با من برن سينما.
--:شايدم من سخت گيرم. نميدونم.
-:نه دختر خوب. تو کارت درسته. نميدونم درستش هم همينه. ميدوني شوخي کردم ديگه... واقعا وقت ندارم والا شايد ازت خواهش ميکردم. (چشمک). خوب. تقريبا تموم. حالا يکي دو خط از خودت بگو ميخوام مثلا اول نوشتم بنويسم. چي ميخوني چن سالته چيکار ميکني؟
--:نميدونم. از خودم؟ الان ديگه نميدونم. 22... يا شايدم 23 ساله. کامپيوتر. دانشگاه آزاد تهران. ترم آخر. نهم(صورتک خجالت)
-:فک ميکني چتمون يه جايي منتشر بشه بدرد ميخوره... يا بيربطه؟
--:نميدونم. اصلا نميدونم چرا گفتم اينارو. هيچ وقت راجع بهش حرف نميزنم. به نظر من که بدرد بخور بوده. ميدوني، بيشترين لذت رو از کتابايي ميبرم که وقتي ميخونم هي ميبينم يه چيزي گفته که من تجربه کردم. و ايمان ميارم به تجربم. حالا شايد کسي اينارو بخونه و همين حسو پيداکنه. واسه من که لذت بخش بود. ديگران رو نميدونم.
-:حالا بخواي يه جمله بگي که چتمون پر بار بشه و يه حرف قشنگ هم توش زده شده باشه چي ميگي؟.
--:ميگم: ..........اوقات خوش آن بود که با دوست به سر شد............
-:کله شق. اونوقت من ميگم همتون مختون پنج ميزنه، ناراحت ميشي.
--:هممون کياييم؟
-:دخترا
--:نه راحت باش بهم بر نميخوره.
-:خوب سوالاي من تمومه. ببخشيد زياد حرف زدم. مرسي که وقت گذاشتي. خيلي خيلي ممنونم.
--:خواهش ببخشيد زياده گويي هم کردم.
-:نه خيلي خيلي خوب بود. حالا فردا ساعت چند جلو در عصر جديد باشم بريم سربازاي جمعه رو ببينيم؟
--:فردا که دوشنبس. جمعه نيست.
-:آهان راس ميگي اصلا حواسم نبود وقت دکتر هم دارم تازه. تو هم يه دکتر برو نشونه هاتو بگو... اينا قرص دارنا... بهتر ميشي... بريم ديگه... گاهي به آسمان نگاه کن. خدانگهدارت.
-:خواهش. باشه شايد رفتم. تو اگه بهتر شدي بهم بگو منم برم... خداحافظ.




من عاشق عاشق شدنم! /  محسن معيني
موضوع :دايره و مربع

دو نفر ـ دو تا آدم ، منظورم يك دختر و يك پسر است ـ چطور عاشق هم مي‌شوند . با يك نظر ديدن ؟ با شنيدن صداي هم ؟ با كافه‌نشيني‌هاي پياپي ؟ با مهماني رفتن ؟ با فكر كردن در مورد هم ؟ يا اصلاً با دروغ گفتن . با اينكه جفتشان وقتي يك رنگ را دوست دارند يا دوشنبه‌ها را به پنجشنبه‌ها ترجيح مي‌دهند يا اينكه مثلاً جفتشان از يك فيلم خوششان مي‌آيد؟
يا روانشناس‌ها معتقدند آدمها قبل از اينكه واقعاً عاشق هم بشوند هزار بار تو ذهنشان موقع ديدن يك فيلم، خواندن يك كتاب يا ديدن يك زوج، خودشان را جاي آنها گذاشتند و همراه جاودانشان را در آن شرايط تصور كرده‌اند .
مثلاً وقتي يك فيلم مي‌ديدند كه در آن فيلم تام كروز و نيكول كيدمن دلشان براي هم غنج مي‌رفته، آنها هم خودشان را جاي كيدمن يا كروز مي‌گذاشتند و پارتنرشان را هم به جاي شخصيت مقابل تجسم مي‌كردند و آنوقت چه گريه‌ها كه نمي‌كردند ....
اين تصاوير شايد خيلي هم خوب باشد اما بي‌شك واقعي نيست و چون واقعي نيست اگر واقعي انگاشته شود آنوقت همه‌چيز به هم مي‌ريزد يعني فرداها وقتي كه دلبسته كسي بشود و بفهمد او اصلاً مثل روياهاي او نيست، و رابطه كيدمن و تام كروز رويايي شكل نمي‌گيرد آنوقت ديگر ... اما اين يك روي سكه است آن روي سكه از اين وحشتناك‌تر است وقتيكه دو تا آدم به هم برسند و فكر كنند تام كروز و نيكول كيدمن هم هستند و شروع كنند به بازي كردن سكانس‌هاي خوب يا بد فيلم‌هاي هاليوودي ... به هر حال عقل كه براي هميشه غايب نمي‌ماند، برمي‌گردد و با برگشت آن دو عاشق رويايي هم از بين سكانس‌هاي بعضاً طلايي سينماي آمريكا پرت مي‌شوند وسط زندگي واقعي، آن هم چه پرت شدني ... ! همه اينها را گفتم كه بگويم بعضيها واقعاً عاشق نيستند اصلاً اگر به آنها بگويي عشق را تعريف كن هيچ تعريفي ندارند. هيچ شناختي از مقوله عشق ندارند. عشق برايشان يك مخدّر است، همين! مثل همه مخدرهاي ديگر باعث ميشود فراموش كنند اما اين فراموشي قيمت گزافي دارد كه شايد تا آخر عمر ... فقط به صدمه‌هاي رواني اين جنس عاشق شدن فكر كنيد . بعضي‌ ديگر هم شرايط عجيب‌تري دارند به اين معنا كه فقط مي‌خواهند عاشق باشند همانها كه عاشق عاشق شدنند. اين جماعت فقط دنبال يك نفر مي‌گردند كه به او فكر كنند، به او دل بدهند، وقتي ترانه گوش مي‌دهند براي او گريه كنند و بخندند، وقتي فيلم عاشقانه مي‌بينند ياد او بيفتند، به قول جامعه‌شناسها روياهايشان را پرتاب كنند بيرون درست همين زمان است كه دنبال معيارهايي براي عاشق شدن مي گردند و مي‌نشينند با خودشان فكر مي‌كنند: من بايد عاشق كي بشم؟ عشق من بايد قدش 75/1 cm وزنش 68 كيلو و دماغش حتماً از اين سر به هواها باشه ماشينش اِل باشه موبايلش بِل و ... نمي‌گم كه آدمها نبايد معيار (منظورم دقيقاً معيار مادي است) داشته باشند بلكه اصلاً معتقدم وجود اين معيارها (باز هم مي‌گويم معيارهاي صد درصد مادي نه ذهني) به شفاف شدن رابطه كمك مي‌كند فقط مي‌گويم اگر كسي همه اينها را داشت باز هم نميشود عاشق دلش شد. چرا؟ نمي‌دانم، ولي مي‌دانم نمي‌شود عاشقش شد. عشق بايد اتفاق بيفتد. چطوري؟ كوركورانه؟ نه. اتفاقاً با دو تا چشم باز. هر كي به هر اسمي به شما مي‌گويد نگاه نكن سرتو بيانداز پايين، يك نقشه‌اي توي سرش است كه خطرناك مي باشد. چون فرهنگ ايراني فرهنگ تشويق و ترويج نظربازي است. نظربازي يكي از بهترين كارهاي دنياست، براي همين است كه حافظ مي‌گويد:
عاشق و رند و نظربازم و مي‌گويم فاش     تا بداني كه به چندين هنر آراسته‌ام
در اينجا عاشقي و رندي كنار نظربازي آمده، يعني لازمه عاشقي نظربازي است. اما نظربازي يعني چه؟ يعني در حين نظربازي چه بايد ديد و اين چيز چگونه باعث عاشق شدن مي‌شود؟ اصلاً مي‌شود بدون نگاه كردن هم نظربازي كرد يعني با تلفن، چت، نامه، گل، ايميل و ... به نظر شما ميشود؟ جواب همه اين سوال‌ها مي‌ماند براي مقاله شماره بعد نشريه اما اينجا فقط بحث اول را تمام كنم كه: بعضي‌ها فكر مي‌كنند عاشق‌اند اما عاشق نيستند. چون نمي‌دانند عشق يعني چه. بعضي‌ها فكر مي كنند كه عاشق‌اند اما نيستند، چون عاشق عاشق شدنند و فقط دسته سوم عاشق‌اند. ويژگي‌ آنها نظربازي است. اما نظربازي چيست؟ بماند تا بعد. نمي‌دانم چرا دوست دارم آخر اين مقاله اين قطعه شعر خانم غادة‌السمان به ترجمه دكتر فرزاد را برايتان بنويسم. شعر خانم سمان را بخونين تا بعد.
آيا به راستي اين تويي؟
در آرزوي توام و در تو در جستجوي تو
اما تو را نمي‌يابم ...
مي‌بينمت چشمانت را لبانت را بازوانت را و تنت را
اما تو كجايي ؟
آه كجايي كه تو را سخت گم كرده‌ام ؟
دوست مي‌دارم در تو :
بوي خوش را و نه شكوفه را
نبض را و نه جسم را
وزش آرام باد را در ميان شاخه‌هايت و نه شاخه‌هاي خشك را
دوست مي‌دارم در تو ك
رؤيا را ، رؤيا را ، رؤيا را
پس چگونه آن را كُشته‌اي ؟




تحليلي تربيتي بر روابط دختر و پسر در ايران / 
موضوع :کتابخونه

اين كتاب محصول رويارويي مستقيم با مسئله‌اي به نام روابط دختر و پسر در جامعه ايران است و بايد اذعان داشت كه اولين گام در اين راه به شمار مي‌رود. مطالب موجود در اين كتاب شامل پنج فصل مي‌باشد كه ضرورتها، واقعيتها و شكلهاي مطلوب در برخورد و رودررويي دو جنس مخالف را مورد بحث قرار مي‌دهد. در اينجا به اختصار در مورد مطالب هر فصل توضيحاتي ارائه مي‌شود و اميد است مطالعه دقيق و كاربرد مطالب اين كتاب مفيد واقع گردد.

فصل اول: ضرورتهاي بحث در خصوص روابط دختر و پسر
نويسنده در اين فصل چهار ضرورت مهم را براي بحث در خصوص روابط دختر و پسر بيان مي‌دارد كه عبارتند از: 1- وظيفه تعليم و تربيت در هويت‌يابي جنسي نوجوانان، 2- اصالت خانواده در جامعه ايراني، 3- هماهنگي در شيوه‌هاي تربيتي و 4- اتخاذ روشهايي جهت تحقق عملي كرامت زن در جامعه ايران.

فصل دوم: انواع برخوردهاي اجتماعي بين دختر و پسر در جامعه امروز
در اين فصل هشت برخورد اجتماعي شامل: 1- برخورد مبتني بر شناخت و احترام متقابل، 2- برخورد مبتني بر شرم افراطي، 3- برخورد دستپاچه و هيجان‌زده، 4- برخورد خشك و محدود، 5- برخورد مبتني بر پرخاشگري، 6- روابط پنهاني، 7- برخوردهاي غيرعادي و ناپخته و 8- افراط در معاشرت را توصيف كرده و شيوه‌هاي برخورد بين دو جنس را در ميان نوجوانان و جوانان ايراني، دسته‌بندي كرده است.

فصل سوم: عوامل بوجود آورنده برخوردهاي نامطلوب ميان دختران و پسران
اين فصل علل و عوامل گوناگوني را كه در بروز رفتارهاي نادرست در روابط دختران و پسران نقش دارند بيان مي‌كند كه به سه دسته تقسيم شده: 1- نوجوان و افكار غيرواقعي او، 2- خانواده و شيوه‌هاي برخورد آن با نوجوان، 3- شيوه‌هاي برخورد جامعه با نوجوان.

فصل چهارم: وضعيت مطلوب در روابط دختر و پسر
در اين فصل مروري فشرده بر برخوردهاي مورد پذيرش، بين دو جنس مذكر و مونث و يا به عبارت دقيق‌تر بين دختران و پسران، مي‌شود. اين برخوردهاي مطلوب داراي هشت ويژگي هستند كه عبارتند از: 1- شناخت واقعيتهاي جنس مخالف، 2- اجتناب از خيال‌پردازي و تصور رويايي در مورد جنس مخالف، 3- از بين بردن ترسها، دلهره‌ها، هيجانها، احساس خصومت و خشونت نسبت به جنس مخالف، 4- كنترل خونسردي و صلابت شخصيت به هنگام برخورد با جنس مخالف، 5- برخورد مبتني بر احترام، 6- فقدان روابط پنهاني با جنس مخالف و مشورت با والدين در اين گونه موارد، 7- اجتناب از برقراري روابط صميمانه با جنس مخالف قبل از عقد، 8- نداشتن رفتار سبك، خودنمايي و جلب توجه جنس مخالف در مجامع مختلف.

فصل پنجم: دوستيهاي دختران و پسران
در اين فصل نويسنده تعريفي از دوستي دختران و پسران ارائه داده و سپس ويژگيها و تبعات آن را مورد شناسايي و تحليل قرار داده است. او اين دوستيها را در جامعه ما، يك آسيب رواني، اجتماعي و تربيتي به شمار آورده است كه افرادي كه در اين رابطه آسيب خورده‌اند، افرادي خواهند شد كه عهده‌دار ساختن كشور و نسل آينده نيستند.




: پرینت گرفته شده از
http://www.movazi.ir/archives/print_2004.09.13.php