چاپ اين صفحه
نشريه الكترونيك موازي
پنجشنبه، ۸ اردیبهشت ۱۳۸۴ ساعت ۱۱:۴۶ صبح

امل و خنگ / 
موضوع :دخترونه

... هر چی گریه کردم عمه بهاره قبول نکرد و به زور گوشی رو بهم داد تا با دوست پسرش حرف بزنم. من با ترس و لرز به اون پسره گفتم خونه ما زنگ نزنه و قطع کردم؛ ولی عمه خیلی دعوام کرد. اون میگه من امل هستم و می‌خواهد منو اجتماعی کنه. آخه مامانم اینها همشون چادری‌ان... ولی عمه اینها نه! البته عمه بهاره قبلا مثل ما امل بود ولی وقتی دانشگاه آزاد قبول شد و ابروها و پشت لبش رو برداشت خیلی زرنگ شد.

دیشب که تو کوچه عروسی بود عمه چراغ‌ها رو خاموش کرد و روسری من رو هم کشید و با هم کلی برای عروس دم پنجره دست زدیم و شعر خوندیم. خیلی کیف داشت. باد موهامو تکون می‌داد مثل فیلم‌ها. مامانم نفهمید. اون خیلی چیزها رو نمی‌دونه. حتی نمی‌دونه عمه بهاره عکسای "بد" توی کامپیوترم گذاشته. آخه وقتی خاله نسرین اونا رو دید حالش بد شد و گفت "خاله این عکسا خیلی بدن من حذفشون می‌کنم". من ترسیدم نگاه کنم آخه خاله نسرین میگه اگه آدم وقتی تو سن منه عکس بد ببینه یا کار بد بکنه برای همیشه تو ذهنش می‌مونه و عذاب می‌کشه... من دارم می افتم.
خاله نسرین می‌گه من باید شجاع باشم تا بتونم به عمه بهاره "نه" بگم ولی وقتی موهامو می‌کنم زیر مقنعه عمه یه جوری نگاه می‌کنه و من خجالت می‌کشم. از وقتی بهنوش که از من و نازی بزرگتره "عاشق" شده، من همش می‌ترسم. من خیلی چیزها رو نمی‌فهمم و وقتی بهنوش ما دو تا رو تو خونه نازی گیر میاره و یواشکی برامون حرف می‌زنه همش معنی کلماتی رو که می‌گه ازش می‌پرسم و اون بهم می‌گه "تو چقدر امل و خنگی".
من نمی‌خوام امل و خنگ باشم ولی نمی‌خوام عاشق باشم. آخه از وقتی بهنوش عاشق شده فرخنده خانم، زن آقا مهرداد همسایه‌مون همش گریه می‌کنه و نفرینش می‌کنه. من نمی‌خوام کسی نفرینم کنه... من دارم می افتم...




: پرینت گرفته شده از
http://www.movazi.ir/archives/000441.php