در شماره قبل بحث را تا دعوت به نظربازي پيش برديم ، اما نظربازي چيست ؟
نظربازي يكي از ويژگيهاي اصلي و پايه اي در فرهنگ ايراني است كه در آن آثار فراوان حكمي ، اخلاقي ، ذوقي و عرفاني از آن نام برده شده است . نظربازي يعني «به كار بردن علم نظر در نگرش به چيزها» .و در پاسخ به اين سؤال كه علم نظر چيست ، بايد گفت؛ علم نظر ، ديدن (و نه نگاه كردن) حقيقت پنهان در چيزهاست و كشف تناسبات در هر آنچه به آن مي نگريم . آنچه در نظربازي به ديد مي آيد چيزي پنهان است و فراتر از ظاهر ، بنابراين نظربازي ظاهربيني نيست . به قول حافظ نظربازي كشف «آن» دروجود ديگري است :
از بُتان «آن» طلب ار حُسن شناسي اي دل
كاين كسي گفت كه در علم نظر بينا بود

آنتوان دوسنت اگزوپري در داستان معروف خود «شازده كوچولو» كه به زبانهاي مختلف دنيا ترجمه شده است جمله معروفي دارد كه در زبان فرانسه از فرط تكرار ، بدل به ضرب المثل شده است . «آنچه اصل است از ديده پنهان است» . علم نظر كشف اين «آن» و اين «پنهان» است . عشق ، ريشه در كشف «آن» مجهول در وجود فرد متقابل دارد . اگزوپري در همين داستان وقتي قهرمان داستان كه عاشق گلي در سياره خود است را ( كه اين گل را ، يگانه گل زيباي جهان ميداند ) با گلزاري پر از گلهاي زيبا روبرو مي كند و قهرمان داستان غمگين از توهم خود مي شود (كه چرا گل خود را گل يكتا و يگانه مي پنداشته) مي نويسد : «گل تو با همه گلها فرق داره ، تو گل خودت را اهلي كردي» و سپس به تفضيل به روشهاي اهلي كردن عشق مي پردازد .
آنچه گل شازده كوچولو (و گل هر كس ديگر) را از بقيه گلها جدا مي كند ، همانا يافتن عنصر پنهان از نظر در وجود آن گل است. عشق همين اتفاق پنهان است كه ميان دو گوهر ناديدني مي افتد .
و براي يافتن اين گوهر نيز بايد به علم نظر مجهز شد . اما علم نظر چگونه در وجود فرد شكل مي گيرد ؟ راه مجهز به علم نظر، دارا شدن «نگاه پاك» است . نگاهي كه از هر شائبه پالوده شود ، مي تواند تناسبها را تشخيص دهد و در پس تشخيص اين تناسبها مي تواند «آن» پنهان را در وجود فرد متقابل كشف كند . به قول حافظ :
«چشم آلوده نظر از رخ جانان دور است»
گوهر پنهان «آن» هرگز كهنه نمي شود ، غبار عبور زمان نمي تواند آن را از بين ببرد و درست به همين دليل هر چه زمان بيشتر بگذرد ، عشق متكي بر كشف گوهر دروني عميق تر مي شود . «آن» گوهري الهي و مقدس است و به نامتناهي متصل است؛ پس عشق متكي بر اين گوهر پايان نمي گيرد. به خط و خال و ابرو هم ربطي ندارد (البته شايد بتوان گفت بي ربط هم نيست ، چرا كه به قول سهروردي عشق و حسن دو برادر همراه اند) كشف اين گوهر موجب عشقي عميق ، فراتر از زمين و زمان و ماده است و اين عشق همان عشق ناگسستني است كه دست مرگ هم در برابر آن ناتوان مي نمايد .
« در فراسوي مرزهاي تنت تو را دوست دارم
در فراسوي مرزهاي تنم تو را دوست دارم :
آنجا كه رسالت اندام ها پايان مي گيرد .
در فراسوي مرزهاي تنمان
با من
وعده ديداري بگذار . »