چاپ اين صفحه
نشريه الكترونيك موازي
یکشنبه، ۲۹ شهریور ۱۳۸۳ ساعت ۱۱:۴۷ صبح

اين قسمت: خواستگاري! /  محمد مهدي نادري-زهرا شعباني
موضوع :چاي شيرين

 محمد مهدي نادري

هر وقت حرف خواستگاري و زن ستوندن ( همون زن گرفتن ) مي شد ، عزيز مي گفت: “جوون رو نفرست زن بگيره ! پيرمرد رو هم نفرست خر بگيره “
- مي گفتم: عزيز! بهتره بعضي كلمات رو باهم نياريم، خوبيت نداره.
- مي گفت: پسره خام، تو چه مي دوني، اين يه مثله. از قديم هم گفتن در مثل مناقشه نيست.
- گفتم: عزيز! خوب حالا يعني كه چي؟
- گفت: ببين، جوون عجوله . دست پاچه اس، جوون از زن و زندگي چي مي دونه، هيچي ! اگه خودش مث عاشق پيشه ها دوره بيفته كه زن '' دلخواه" (عزيز با گفتن كلمه دلخواه دهنش رو كج مي كرد) خودش رو بگيره ... خدا مي دونه چه بلايي سرش مياد . همين كه يه خال و ابرو ببينه، شترش همونجا مي شينه . اما آدم دنيا ديده پيچش مو رو مي بينه و اسير هيچ كمندي نمي شه .
- گفتم: خوب اون پيرمرد چي ؟ اون چرا نبايد خر بگيره ؟
- عزيز گفت: اي بي عقل ! نمي دوني ؟ معلومه ديگه .
شايد به خاطر همين بود كه عزيز مانند شيرزن مقابل ورودي قلب بچه هايش نگهباني ميداد كه هر رهگذر به قول خودش "رنگ و لعاب داري" داخل آن نشوند. مرتب هم با صداي رسا اين شعر را زمزمه مي كرد كه : عشقهايي كز پي رنگي بود / عشق نبود عاقبت ننگي بود.
حميد رضاي ما دوازده سال قبل ازدواج كرد. اي ... زندگيش بدك نيست ! هر وقت كه به سرش مي زند عزيز را اذيت كند، شروع مي كند به تعريف كردن جريان خواستگاري خودش : اولندش كه روز اول خواستگاري من سه ساعت توي ماشين نشسته بودم و عزيز و مادر و آبجي ها رفته بودن منزل دختر . عزيز مي گفت: اول ما بايد بپسنديم بعد تو بيا ، چرا كه : "جوون رو نفرست زن بگيره ..."
خلاصه بعد از اينكه عزيز و مادر و آبجي ها پسنديدند، بالاخره نوبت من شد. دلم را براي نگاه هاي دزدكي حسابي صابون زده بودم.اما اي دل غافل ! اول از همه كه نگذاشتند من با عروس يه ثانيه تنها باشم. ده جفت گوش و چشم به طور رسمي و غير رسمي ما را مي پاييدند. بعد هم عروس خانوم در چادري سفيد و با فاصله سه متر، آن سر فرش نشسته بود و فقط نوك دماغش معلوم بود و صدايش هم از ته چاه در مي آمد... حرفهاي حميد رضا كه به اين جا مي رسيد چشم همه از خنده پر از اشك شده بود . حميد رضا هر وقت اين خاطره را تعريف مي كرد فراموش نمي كرد كه بگويد : "البته من كه شانس آوردم . شكر خدا زن خوبي نصيبم شد."
عزيز از قديم زياد تعريف مي كند، شيرين و دلنشين. هيچ وقت جرات نكردم از او بپرسم چه طور دست او را در دست آقا جان گذاشتند. آقا جان آن سر ايران بود و او در تهران . اما مادر مي گفت كه عزيز وقتي سيزده ساله بوده به خانه بخت رفته است . يك بار حرف بازي بچه ها شد ، عزيز آهي كشيد و گفت من تا شونزده سالگي دور از چشم آقا عروسك بازي مي كردم.
عزيز من خيلي عزيز و دوست داشتني است . به اندازه تمام دنيا او را دست دارم. دوست دارم ساعتها زانو به زانوي او بنشينم و او برايم حرف بزند . دوست دارم ازاو بپرسم و او بي ملاحظه جواب دهد . دوست دارم بپرسم: راستي عزيز! آقاجان اولين بار كي تو را بوسيد ؟ عزيز شما سينما هم مي رفتيد ؟ پارك چي ؟ راستي روز زن آقا جون چي براتون مي خريدن ؟ به جز طلا ... مثلا گل .
اما نه ... دلم نمي آيد . از صورت پر چين و چروكش خجالت مي كشم. عزيز خيلي سختي كشيده است .

زهرا شعباني

«آگاتا كريستي» نويسنده داستانهاي جنايي در جواب سئوال خبرنگاري كه پرسيده بود : ‹‹ موضوع جنايت و قتل در داستانهايش چه زمان به ذهنش مي رسد؟›› گفته بود : هنگام ظرف شستن ! چون به قدري از اين كار متنفرم كه دلم مي خواهد يكي را بكشم ! من هم تازگي ها به اين كشف مهم رسيده ام كه مثل آگاتا كريستي موقع ظرف شستن نوشتنم مي گيرد . خوب و بدش را كار ندارم . اما مي دانم كه اگر همان موقع شروع به نوشتن نكنم به محض اينكه پايم را از آشپزخانه بيرون بگذارم مثل آدمهاي مبتلا به آلزايمر همه چيز را فراموش مي كنم. حالا هم درست وقتي كه نوبت شستن قابلمه ها شد براي اينكه موضوع نوشتنم را فراموش نكنم آمده ام و مشغول نگارش شده ام.
پارسال همين موقع ها نزديك عيد مبعث بحث خواستگاري پسر عمه منير نقل هر محفل و مجلسي بود . علي رضا مهندس شايسته و برازنده اي بود كه همه دخترهاي فاميل و آشنا براي به دست آوردن امتياز همسريش با هم ‹‹ كورس دلبري ›› گذاشته بودند. اما مهم تر از علي رضا خود عمه منير بود كه به اين راحتي ها هر دختري را به عنوان عروس نمي پسنديد . علي رضا هم به خاطر احترامي كه براي مادرش قائل بود ريش و قيچي را سپرده بود دست ايشان و روي حرفشان حرف نمي زد. .به گوش دوست و آشنا رسيده بود كه عمه منير گفته :من هر جا برم خواستگاري اول به جا كفشي خونه نگاه مي كنم چون نظم در رديف كفش و دمپايي ها نشون ميده كه اهل خونه با سليقه ان يا خير!!!!دوم اين كه اگه از خونه اي به عنوان خواستگارتو برم و مادر دختر براي كلاس گذاشتن بگه دختر من تو خونه باباش دست به سياه و سفيد نمي زنه چاي نخورده بلند ميشم. (به همين خاطر شما تو كل فاميل و آشنا يه جاكفشي نامرتب پيدا نمي كردين. هيچ مادري هم بي خود از بي هنري دخترش تعريف نمي كرد.هر وقت حرف از چادر چاقشور عمه منير براي خواستگاري رفتن مي شد همه آماده باش كامل بودن و خانه هاشان از تميزي برق مي زد).خلاصه حكايت داشت اين عروس پيدا كردن و ماه زير ابر مانده را جستن. علي رضا هم از بس از اين دختر و آن دختر تعريف شنيده بود پاك گيج شده بود و خودش هم درست و حسابي نمي دانست چه تيپ دختري را مي پسندد و در انتخاب همسر ايده آل مثل مسافري كه تو شهر غريب جايي را بلد نيست سر در گم مانده بود.آخر سر هم غزيز آب پاكي را ريخت رو دستهايش.عزيز پيرزن سرد و گرم چشيده اي بود كه به نوه اش علي رضا خيلي علاقه داشت.:ببين پسرم هر جا كه رفتي خواستگاري هر وقت احساس كردي يكي از اين دخترها به دلت نشسته بدون كه شتر داماديت دم خونه طرف زانو زده . درسته كه تو ازدواج خيلي چيزها شرطه اما خواستن طرف يه چيز ديگه است.اول دلت بايد بخواد اگه ديدي عقلت هم تاييد كرد اون وقت بله رو بگو.از ديد عزيز اين كه ادم ته ته دلش از كسي به عنوان همسر خوشش بياد خيلي مهم بود.فرق نمي كنه دختر يا پسر.عزيز عقيده داشت اگه همسرت رو از جون و دل قبول داشته باشي تو زندگي كمتر مشكل پيدا مي كني چون خيلي سختي هارو به خاطرش تحمل مي كني..............
الغرض تو همين خواستگاري رفتن ها دل علي رضاي عمه منير پيش دختر همسايه دو كوچه بالا تر گير كرد كه اتفاقا هم خودش و هم خانواده اش آدمهاي صاف و ساده و خوبي بودند از جنس آدمهاي نجيبي كه هيچ شيله پيله اي تو كارشان نيست.اين كه چه طور شتر دامادي علي رضا دم در اين خانه نشسته بود و از جايش تكان نمي خورد بماند.مهم خودش بود كه مي گفت انگار يك دفعه مهرش به دلم نشست و تو دلم گفتم همين و مي خوام.از خوش شانسي اش عمه هم عروس را حسابي پسنديده بود.از شما چه پنهان وقتي براي بله برون رفتيم منزلشان جا كفشي دم اتاقشان ار تميزي برق مي زد!!!

 




: پرینت گرفته شده از
http://www.movazi.ir/archives/000050.php