نامزدکنون!
***حامد رضوی*** کشت من رو بس که گفت: «دیگه چایی شیرین با تو» من می گویم: «بابا ما که هنوز نامزدیم، چای شیرین مال اونهایی که عروسی کردن و طعمش رو حسابی چشیدند.» اما باز می گوید: «چه فرقی
ناز و نازي آباد
***محمد مهدی نادری*** از آن جايي كه ما اين جا ‹‹ستون كشي›› نكرده ايم كه فقط حرف از گل و بلبل و مي و معشوق بزنيم ... از آن جايي كه تعهدي هم نداده ايم كه هر چه آقاي
دل آواز - بوسه آشتی کنان
***محمد مهدی نادری***دل آواز پرده اول: ---------آقای «دل آواز» جوان مودبی است از یک شهرستان کویری. دشتهای تفتیده که به پایان میرسند زادگاه آقای «دل آواز» با اولین سنگهای زاگرس زیبا، شروع میشود. دل آواز عاشق این شهر کوچک است.
توي دهنت نکن!
ــ باشه بعدا خودم مي شورمش!آنچنان طبيعي اين جمله را گفت که خود من هم جا خوردم و با اطمينان از اينکه بعدا شلوار صاحب مرده ام را خواهد شست، دست از تکاندن آن برداشتم. آخر حيف بود شلوار سياه
عشق دنگی - عشق پیری
***محمد مهدی نادری*** عشق دنگی «بر پدرهر چی آدم لجبازه لعنت »! این را گفت و با مشت محکم بر روی کرسی چوبی کوبید . کسی جوابش را نداد. یعنی کسی در خانه نبود که جوابش را بدهد. فقط
سند بنام عشق
ساقي خمار آلوده ام ... بگشا در ميخانه را قربان چشم مست تو ... لبريز کن پيمانه را ساقي ... ساقي .... ساقي ميخواند! من و و باران هم ريز ريز ميباريديم. قطرههاي باران روي شيشه اتومبيل سر ميخورد. نسيم
صبح نزديک
***محمد مهدی نادری*** مرد خستهتر از قبل پايش را بر روي پدال گاز فشار داد. فرمان بيآنکه در اختيارش باشد، به چپ و راست ميرفت. خيلي برايش مهم نبود... فقط بايد سرازيري را سريعتر طي ميکرد. سرازيريها آدمها و
در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست!
***محمد مهدی نادری*** عمه بلند بلند یا علی می گفت و با هر ذکر مولا ، یک پله را پشت سر می گذاشت . صدای نفس نفسش دلم را کباب می کرد. شصت و چهار پله و چهار پاگرد
قرعه قسمت
***محمد مهدی نادری*** محمد آقا در حضور غريبه ها خانمش را ‹‹ علي ›› صدا مي زند. وقتي مي بيند اين كارش من را به خنده انداخته است مي گويد : ‹‹ تو حاليت نيست ! به دور از
ناز و نازي آباد
***محمد مهدی نادری*** از آن جايي كه ما اين جا ‹‹ستون كشي›› نكرده ايم كه فقط حرف از گل و بلبل و مي و معشوق بزنيم ... از آن جايي كه تعهدي هم نداده ايم كه هر چه آقاي
افطاری برای دو نفر
***محمد جباري*** من چایی شیرین خیلی دوست دارم. البته منظورم این بخش «چای شیرین» نیست! منظورم همان چای معرکه است که وقتی با شکر قاطی بشود و یک نان داغ سنگک یا بربری هم همراهیش بکند و یک ظرف
!!! Catch me if u can
***محمد مهدي نادري*** * شنيده بودم عاشقی بد درديه و کار آدم رو به جاهای ناجور می کشونه اما فکر می کردم اين حرف ها رو ديگه بايد در قصه ها پيدا کرد. واقعا هم همين طوره . الان کمتر
عاشقيت
***محمد مهدي نادري*** زل زده ام به كاغذ سفيد و براي خودم خيالات مي بافم . حتي ديگر آرامش نيمه شب و يك موسيقي آرام هم تلنگري به ذوقم نمي زنند . چه شد كه به سرم زد از
اين قسمت: خواستگاري!
محمد مهدي نادريهر وقت حرف خواستگاري و زن ستوندن ( همون زن گرفتن ) مي شد ، عزيز مي گفت: “جوون رو نفرست زن بگيره ! پيرمرد رو هم نفرست خر بگيره “ - مي گفتم: عزيز! بهتره بعضي
جادوي شيرين
* بر اساس مدارك دفتر اسناد رسمي 178 ، چاي شيريني كه ميل مي فرماييد كاري خانوادگي است . وگرنه فكر مي كنيد در قاموس مجله ارزشي ‹‹موازي›› مي گنجد كه نام يك خانم و آقا را بدون ديوار كشي