اسکروچ 2006
ماجرا از آنجا آغاز شد كه آقاي كاتوزيان پشت ميز كار مجللش نشسته بود و با لبخند به حرفهاي منشي شركت گوش مي كرد.- مي دونيد كه امشب همه جشن مي گيرن. حتما شما و خونواده هم ... . ميدونيد
رویا
تقدیم به لاله های عاشق بم که زیر خاک شدند من فقط همين يك رويا را داشتم. نه فقط من، همهي شهر همين يك رويا را داشت. هيچ وقت فكر نميكردم روياي شيرينتري هم وجود داشته باشد همانطور كه هيچ
رویا
تقدیم به لاله های عاشق بم که زیر خاک شدند من فقط همين يك رويا را داشتم. نه فقط من، همهي شهر همين يك رويا را داشت. هيچ وقت فكر نميكردم روياي شيرينتري هم وجود داشته باشد همانطور كه هيچ
قرار
با هر قدم كه بر مي داشتم؛ نسيم اول صبح توي چادرم مي پيچيد و تابي به لبه هاي نواردوزي شده اش مي داد. سعي كردم بلندتر قدم بردارم تا مگه مسافت رو كوتاه تر كرده باشم، اما انگار كوچه
شکلات
با يک شکلات شروع شد . من يک شکلات گذاشتم توي دستش .او يک شکلات گذاشت توي دستم .من بچه بودم . او هم بچه بود. سرم را بالا کردم او هم سرش را بالا کرد . ديد که مرا
چهل منبر
دوباره نگاهي به پلاستيك شمع ها انداخت، درست چهل تا، اول بايد از خانه روبرويي شروع مي كرد، تو حياط كنار باغچه مجمع شمع ها را ديد، گويي شمع ها او را به جمع خويش فرا مي خواندند تا با
كات!
نمايش تمام شد. انگار دلش نمي خواست تمام شود. ناراحت گوشه اي نشست.همه خوشحال بودند كه از عهده يك ماه تئاتر بر آمده بودند.اما پسر ناراحت بود.ابرهاي تيره آسمان دلش را گرفته بودند و هواي بارش داشتند.او عاشق شده بود.كارگردان
آن شب باراني
روزي که عمو تهمورث آمد دو ماه بود که من عاشق منير شدهبودم. کت و شلوار قهوهاي پوشيدهبود و عينک تيرهاي به چشم داشت که تا وقتي روي مبل نشست از صورتش برنداشت. با خودش جز يک ساک سفري کوچک
داستان بی نام!
مثل هميشه خسته از آه و ناله هاي بيماران درمانگاه به خانه ميآيم هنوز فرصت نشده لباسهايم را عوض كنم كه مادرت از آن خبرها ميدهد... از همانها كه با شنيدنش دلتنگ ميشوم...-حالا اسم طرف چيه؟-طرف چيه لااقل بگو پسره!-مگه
ضد امنيت ملي
«نگاه كن! ما ملت خاموش تو سري خور، هرگز اينقدر ياغي و پر خروش نبوده ايم. ما ملت ياغي پر خروش هرگز اينقدر ساكت و خاموش نبوده ايم. ما ملت عاشق، چه خوب مي دانيم كه چگونه مي توان به
سرطان عشق
ميگويم: «خيلي بي رحمي راحله. همانوقت هم بي رحم بودي». لبخند مي زني: «قبول اما تو چوب كم صبريات را خوردي آقا يونس». مادرت ميگويد: «چه عجب بعد از سالها يادي از ما كرديد آقاي دكتر». بغضم را فرو ميخورم.-
دلتنگي
«اين دل آنقدر تنگ شد كه گرفت»، اين جمله رو كه نوشتم اظهار فضلهاي بچهها بلند شد: با لحني پر از عشوه: - نگو...- منم كه حساس...- بميرم... در جواب نفر آخر گفتم: اگر زنده بموني كه اين مسئله رو
بوي ميخك
روي همان نيمکتي که ميعاد گاه هميشگي مان بود تو ي همان بوستاني که براي اولين بار همديگررا ديده بوديم منتظرش نشسته بودم .ظهر بود و پارک خلوت .مثل هميشه موقع آمدنش ضربان قلبم تند شده بود . هنوز هم
تنها خودت بخوان
قاعده اين است كه نامه را با سلام و احوالپرسي آغاز كنند ؛ من اما سلامت نميكنم. مي گذارم براي آنها كه تازه به تو رسيدهاند، من كه مدتهاست با توام. بگذار كه حالت را هم نپرسم، مي گذارم براي
آشنای مجازی
در حالی که به پشتی تکیه داده بود، پاهایش را دراز کرد. نگاهی به دیوارهای خانه انداخت. دل آنها نیز مانند دل خودش گرفته بود. دیگر از روزمرگی و تنهایی خسته شده بود. از همه دنیا بجز مادرش، فقط یک
فال
وارد کلاس که شد ، هوا مثل هميشه سنگين بود. فرياد و همهمه ، افکارش را به هم ريخت. عده اي دور يک ميز جمع شده و مشغول خواندن چيزي شبيه کتاب بودند.بي تفاوت سر جاي هميشگي نشست و در