پسرها همه مثل هم هستند! پسرك پريد لبهي جوي آب و سعي كرد تعادلش را حفظ كند و شروع كرد به راهرفتن. دخترك اما لبهي ديگر جوي آب را انتخاب كرد؛ دوست نداشت پشت سر پسر باشد. فكر كرد اينجوري هميشه كنار هم هستند.
سرش را كه بلند كرد، انتهاي جوي آب در آن خيابان طويل درست پيدا نبود اما، يك چيز كاملاً مشخص بود؛ آنها موازي همديگر ميرفتند، با فاصله يك جوي آب از هم. رسيدني در كار نبود، حتي تا قيامت!