البته اين تحريريه نيست!
رتبه اول نشريات الکترونيکي به زبان فارسي در اينترنت...
مجید عزیزی

اذان صبح به افق...
کدام برگ زندگي‌مان را عرضه کنيم محضرتان؟؟ فاطمه لنگری زاده
فاطمه لنگری زاده


دل‌تنگي
اين دل آنقدر تنگ شد كه گرفت
نسترن فتحي

برقصانم!
فرياد مي زنم كه تو را من دوست...
مژگان عباسي

والنتاين
«نامردم اگه تا 14ام عقدت نكنم.»
نسترن فتحي

دی جی مریم با صدای اصفهانی!!!
اصغری حال می کنی صدا رو... محمود مختاری

عشق بی مایه
ابوالفضل محترمی

قايم موشك
سيب که گفتم بيا...گلابي کجا بود اين فصل پر شکوفه‌ي عاشقي
مسعود كرمي

نامه‌ي دوم
انگار كه اين زن، سوگلي خود خداست...
محمد مهدی کارگر

افطاری برای دو نفر
اولین نوشته ما توی چای شیرین (بدون نان و پنیر!) مصادف شد با...

يك كم ديگر فكر كنيد
دختر شاه پريان بايد جلوي شما از اون پارچه قرمزها بياندازد...

پسرها همه مثل هم هستند!
يعني من، از يك پسر خوشم بيايد؟؟!، آنقدر كه دوستش داشته باشم؟!! عمراً!
لیلا غلامزاده

عشق __ ازدواج
اگر ازدواج اولويت نخست زندگي نباشد در واقع ازدواج نكرده ايد...
محسن معيني

با شکست در عشق چه بايد کرد؟
دکتر محمد منصورنژاد



ماهنامه
فرهنگی
هنری
اجتماعی
[ دوشنبه اول هر ماه ]

تاريخ انتشار : دوشنبه، ۴ آبان ۱۳۸۳


تاريخ انتشار : دوشنبه، ۴ آبان ۱۳۸۳
موازي

پسرك پريد لبه‌ي جوي آب و سعي كرد تعادلش را حفظ كند و شروع كرد به راه‌رفتن. دخترك اما لبه‌ي ديگر جوي آب را انتخاب كرد؛ دوست نداشت پشت سر پسر باشد. فكر كرد اينجوري هميشه كنار هم هستند.
سرش را كه بلند كرد، انتهاي جوي آب در آن خيابان طويل درست پيدا نبود اما، يك چيز كاملاً مشخص بود؛ آنها موازي همديگر مي‌رفتند، با فاصله يك جوي آب از هم. رسيدني در كار نبود، حتي تا قيامت!

ایرانی


جستجو