تاريخ انتشار : دوشنبه، ۵ دی ۱۳۸۴  |   موضوع : ديدگاه  |   نسخه قابل چاپ

نگاهي به نگاهِ كتاب‌هاي ادبيّات دبيرستان به رابطه‌ي دختر و پسر

صمد غفاري

توضيح واجب‌تر متن:
غرضي از نوشتن اين يادداشت‌ (ها) ندارم.
البته نمي‌شود كه آدم غرضي از انجام كاري نداشته باشد. اما فكر نكنيد كه با اين‌چنين تيتر زدن‌هايي مي‌خواهم به يك چالش عميق فرهنگي در سطوح بالاي مديريت آموزش كشور طعنه بزنم يا به سرحدات بي‌فكري و بي‌تدبيري در مقوله‌ي تعليم و تربيت نوجوانان در نگاه كلان اشاره‌اي بكنم.
باور كنيد كه اصلاً غرضي از نوشتن اين يادداشت‌ (ها) ندارم!

اين حرف‌ها را معلم تاز‌ه كاري مي‌زند كه احساس مي‌كند به ادبيّات فارسي علاقمند است و مدام سعي مي‌كند دانش‌آموزانش را با خود هم‌راه سازد.
امروز براي تدريس زبان و ادبيّات فارسي در يك دبيرستان پسرانه، علاوه بر اين‌كه بايد پيرمردي مُسِن و جا افتاده كه كت و شلوار سرمه‌اي مي‌پوشد و عصاقورت‌داده راه مي‌رود و مي‌ايستد و لفظ‌قلم با واژه‌هاي اصيل پارسي حرف مي‌زند نباشيد، بلكه گاهي اوقات لازم است به زبان برره‌اي هم تكلّم بفرماييد تا بچه‌ها فرق ماضي استمراري با مضارع اخباري را به‌تر بفهمند!
بچه‌هاي اين دوره ‌و زمانه، در فضاي جامعه آن‌چنان تحت تأثير بمباران اطلاعات و اخبار و مطالب گوناگون و متفرقه هستند، كه به سختي مي‌توانند هوش و حواس خود را معطوف به مباحث (در ظاهر) به درد نخوري از قبيل دستور زبان فارسي بكنند. نويسندگان كتاب‌هاي درسي هم اين حقيقت را خوب دريافته‌اند و با ايجاد جذابيت‌هاي بصري و موضوعي در كتاب‌ها، بسيار كوشيده‌اند تا اين مشكل را حل كنند. از اين جمله‌ است درس شيرين ادبيّات فارسي:

كتاب‌هاي حال حاضرِ درسِ ادبيّات دبيرستان‌هاي ما، موضوع‌محور تدوين شده‌است و دانش‌آموزانِ اكثر رشته‌ها در طول دوران دبيرستان، متن‌ها و اشعار فارسي را دسته‌بندي شده مي‌خوانند: ادبيّات حماسي، ادبيّات داستاني، ادبيّات غنايي، ادبيّات تعليمي، ادبيّات فارسي برون مرزي و ...
قبل از اين‌ها، يعني وقتي كه ما بچه (تر) بوديم و تله‌ويزيون در نشان دادن صحنه‌هاي عشق و قاشقي (!) اين همه دست و دلبازي نشان نمي‌داد، خواندن يواشكي داستان ليلي و مجنون براي يك پسر دبيرستاني از نظر والدين چندان هم نمي‌توانست طبيعي به نظر برسد!! اما حالا ... بگذريم كه اين رشته سر دراز دارد.
*
در كتاب ادبيّات اول دبيرستان، بعد از داستان رستم و سهراب و يك نمونه تعزيه، به فصل ادبيّات داستاني سنتي مي رسيم و در آن دو نمونه از داستان‌گويي هاي سنتي ايراني را مي خوانيم.
درس اول داستان «سمك و قطران» از مجموعه داستان‌هاي دنباله دار سمك عيّار است و درس بعدي تحت عنوان «داستان خير و شر» از هفت‌پيكر حكيم نظامي گنجوي انتخاب شده كه البته در كتاب درسي، بازنويسي اين داستان به نثر دكتر زهرا كيا از كتاب داستان هاي دل‌انگيز ادبيّات فارسي آمده‌است.
نگاهي اجمالي به شخصيت‌ پردازي‌ها در اين دو درس و سير داستاني هر كدام، ما را به واقع نگران مي‌دارد. هر چند كه كمبود وقت براي تدريس اين كتاب، امكان تعمّق واقعي در پيام هيچ درسي را در كلاس به وجود نمي‌آورد.
*
سمك در محضر خورشيدشاه است و قصد مي كند كه به خوش‌آمدِ سَروَرَش، قطران را دست‌بسته پيش او بياورد. وي شبانه از لشكرگاه خودي بيرون مي زند و در ميانه‌ي راه تا رسيدن به خرگاه قطران، با فرد مشكوكي برخورد مي‌كند كه در خلاف جهت پيش مي‌آيد. در يك حمله‌ي غافلگيرانه توسط سمك، مرد ناشناس دستگير مي‌شود و اقرار مي‌كند كه از طرف قطران مأمور شده است كه سمك را دست‌بسته به نزد قطران ببرد! اين ناشناس كه نامش «آتشك» است، در اعترافات بعدي، علت اصلي داوطلب شدن براي اين كار را اين چنين شرح مي‌دهد:
من [آتشك] گفتم: «اي پهلوان! حاجتي دارم؛ اگر مراد من برآوري، سمک را دست بسته پيش تو آورم». قطران گفت: «حاجت تو چيست؟» من گفتم: «‌اي پهلوان جهان! کسي هست از آن پادشاه ماچين که او را «دلارام» نام است. او را بخواه از شاه و به زني به من بده». قطران برخود گرفت که اين‌کار بکند و دلارام را به زني به من دهد و انگشتري به من داد تا چون تو [سمك] را پيش وي برم از عهده‌ي کار من بيرون آيد.»
*
ملاحظه فرموديد؟ قضيه همان عشق و قاشقي است كه فرموده بودم. ظاهراً مؤلفين محترم براي آشنا كردن بچه‌هاي چهارده ساله با مقوله‌ي زن و زندگي راه جالبي در پيش گرفته‌اند. شخصيتي مي‌سازند به نام آتشك كه به خاطر يك زن، شجاعت (بخوانيد كله‌خري) مي‌كند و قصد گرفتن سمك (قهرمان شجاع و بي‌باك داستان) را مي‌كند.
قضيه جالب‌تر هم مي‌شود و آتشك پس از برخورد با سمك در يك دور در جاي جانانه، خيانتي مثال‌زدني مي‌كند:
سمک عيار گفت: «اي آتشک! با من عهد کن و سوگند خور که يار من باشي و هر چه بگويم بکني و راز من نگاه داري و خيانت نينديشي و نفرمايي و از قول من بيرون نيايي تا من دلارام را بي رنجي در کنار تو آورم و نيک داني که از دست من بهتر برخيزد که از دست قطران». آتشک خرم شد در دست و پاي سمک افتاد. گفت: «بنده ام، تو چه مي فرمايي؟ سوگند خورد به يزدان دادار کردگار و به نان و نمک مردان و به صحبت جوانمردان که آتشک، غدر نکند و خيانت نينديشد و آن کند که سمک فرمايد و با دوست وي دوست باشد و با دشمن وي دشمن.»
سمك به كمك آتشك نقشه‌اي طرح مي‌كند و پس ورود به اقامتگاه قطران، پس از آن كه در بزم شبانه، قطران از فرط مي‌خوارگي بي‌هوش شده است، او را دست‌بسته پيش خورشيدشاه مي‌برد.
*
داستان جالبي بود، نه؟ همه‌ي اين‌ها در كتاب درسي كلاس اول دبيرستان آمده است و از 1377 تا حالا ميليون‌ها نسخه تكثير و توزيع و تدريس شده‌است. شايد خود شما هم در دوران مدرسه، كلمات مشكل اين داستان را حفظ و بعضي از جملات آن را به فارسي ساده و روان بازنويسي كرده باشيد.
پيام داستان سمك و قطران چيست؟
آتشك چگونه شخصيتي دارد؟
ما با نشان دادن شخصيت او به دانش‌آموز چه چيزي را آموزش مي‌دهيم؟
عشق را؟ فداكاري را؟ وفاداري را؟
يا چشم‌چراني، هوسراني، فداكاري بي‌مورد، خيانت آشكار و از سر ترس، ...

آن اول هم گفتم كه غرضي از نوشتن اين يادداشت‌ها ندارم. فقط تأملي مي‌كنم به آن‌چه ناخودآگاه به خورد بچه‌هايمان مي‌دهيم. شايد بيش‌تر از حد معمول وسواس به خرج داده‌ام و در اين دوره و زمانه‌اي كه تله‌ويزيون آن‌قدر ها هم خسيس نيست و امثال عموپورنگ خيلي حرف‌هاي بالاي هجده سال توي گوش كودكانمان فرو مي‌كند، پرت افتاده‌ام. اما حق بدهيد كه نگران باشم. من تجربه‌ي تدريس اين درس را در دبيرستان دخترانه نداشته‌ام. اما پسرهاي بازيگوشِ ما كه نيششان تا بناگوش باز شد از داستان دلارام و آتشك. فكر نمي‌كنم نگاهي اين چنين ابزاري به مقوله‌ي «زن» (كه صرفاً محرك يك انتقام گيري بي‌پايه و اساس است) از ديد خانم معلم‌هاي دقيق و باهوشِ ما مغفول مانده باشد. دختر دبيرستاني‌ها چه احساسي دارند وقتي نگاهِ آتشك و قطران را به دلارامي كه در اختيار پادشاه ماچين است -و نرخ معامله و وجه المصالحه‌ي قطران و سمك با آتشك است- مي‌خوانند و حفظ مي‌كنند؟
اگر عمري باشد در نوبت‌هاي بعدي به درس‌هاي ديگر هم مي‌پردازم.


نظرات (2)  |   ارسال به دیگران