به من؛ سلام!
محمد مهدی کارگر
به من؛ روزي که زادم و روزي که بميرم و روزي که زنده برانگيخته شوم، سلام! (سورهي مريم؛ آيهي 33)
مسيح که زادهشد، به مادر باکره، خردهگرفتند و سيل تهمت روان ساختند. شمشير زبان از نيام کام برکشيدند و زخم زدند. کودک و مادر را "تنها" ديدند و "فهم" نکرده، قضاوت کردند. امّا مسيح که زادهشد "بشارت برکت" آمد. "بندهي خدا" سخن گفت، "مژدهي خير" گرفت و پيامآور صلح و رحمت شد. همان دم، مطيع گشت به فرمان خداوند در "اقامهي نماز و اداي زکات" تا آنهنگام که زنده است و "احسان به مادر" و پرهيز از "شقاوت و گردنکشي".
مسيح که زادهشد نميدانم کدام کاخها فرو ريخت و کدام نريخت. نميدانم چه کسي باور کرد که او پيامبر خداست و چه کسي باور نکرد. نميدانم که همکلام او شد که ذلک عيسيابن مريم، و که نشد. نميدانم چه کسي شنيد گفتار حقّاش را و چه کسي نشنيد. نميدانم. واقعاً نميدانم. در کتابها خواندم که اوضاع ستارهها به هم ريخت. منجّمان خبر از واقعهاي دادند. رهروان صدّيق موسي و پيروان نيکخصال زردشت، ترک ديار گفته، به وعدهگاهِ زادِ مسيح روي آوردند. پيامبر خدا زاده شدهبود!
مدّتها بود که رسولان و بزرگان بنياسرائيل چون عمران و زکريا و اشعيا، انتظار پيامبري بزرگ و صاحبِ رفعت، چون موسي را ميکشيدند. معبد بزرگ به دست کاهنان سرمايهدار يهود افتاده، دين و دنيا به هم آميخته بود و ملغمهاي از دين تحريفشدهي موسي به خورد بنياسرائيل ميشد. رسولان خدا چون زکريا آماج توهين و کلمات نيشدار بنياسرائيل قرار ميگرفتند. رحمت و مهرباني از انسانها گريخته و شقاوت و ستمگري، بر اريکه نشستهبود. ديگر کسي به کسي مهر نميورزيد. عشق معناي حقيقي خود را از دست دادهبود. در چنين احوالي پيامبر خدا زادهشد!
مسيح زاده شد تا پيامبر صلح و مهرباني و رحمت باشد. تا قدم بر هر شورهزاري که نهد سبز شود و دست رحمت بر جانهاي مرده کشد، و اکسير زندگي بپاشد. مسيح زادهشد تا در دنيا، اثري از ظلم، فريبکاري، شقاوت و گردنکشي و پستي و پليدي نباشد. مسيح زادهشد تا انسان، به ياد آورد که بزرگترين جلوهي حضرت حق، خود اوست. زادهشد تا منشور اخلاقي انسان را، تعريف کند. آزادگي، برابري، انساندوستي، برقراري و استحکام کانون خانواده، احترام به همنوع، تحمّل مخالف و سازش و مدارا با مردمان را ترويج کند. مسيح زادهشد تا امروز، جهان گلستان باشد!
از گلستان مسيح، امروز ـ اگر نگويم تلّي از خاکستر به جاي مانده ـ نه جلوهاي ميبينيم و نه شميمي استشمام ميکنيم. در دنيايي که بيش از نيم مردم آن، خود را پيروان مسيح ميدانند، ديگر خبري از آموزههاي مسيح نيست. قدرتمندان حکومتهاي مسيحي، صليب مسيح را در دست ميگيرند و بر مردمان دنيا ميتازند. خون ميريزند و فساد ميکنند و خود را تحت ارادهي مسيح جا ميزنند. اخلاق را آنگونه که هوسهايشان، طلب ميکند، تفسير ميکنند. دنيا به سمت ديوانگي پيش ميرود. قدرت فکر و نيروي اراده را از مردمان گرفتهاند. چنان که کلاغ را رنگنکرده، جاي قناري ميفروشند و همه ميبينند و فهم نميکنند و دم نميزنند! اگر باور داريم که نتوانستند مسيح واقعي را به صليب کشند، بايد بپذيريم که امروز رسالت واقعي مسيح را، به صليب کشيدهاند. مسيح دوباره بايد بيايد...
***
مسيح ميآيد. اين بار "پا در رکاب" ميآيد. پا در رکاب کسي ميآيد که تبر ابراهيم بر دوش دارد. دست موسي در آستين، مِهر عيسي بر لب و رسالت محمّد در دست! اين بار مسيح در پس "مسيحالمسايح" 3 ميآيد. يادگار همهي پيامبران. گزيدهي نوح، خلاصهي ابراهيم و عصارهي محمّد. 4 مسيح ميآيد تا انجيل را، آنگونه که براي امّتش به جاي گذاشت، نه آنچنان که امّتش بر جاي گذاشتند، از کلام "مهدي ما" بشنود! 5
مسيح ميآيد!
----------------------------------------------------
1. انجيل به معناي مژدهي خير است.
2. آيات سورهي مريم در بيان ماجراي ولادت مسيح ـ عليهالسّلام ـ
3. از القاب حضرت صاحبالزّمان ـ عجّلالله تعالي فرجهالشّريف ـ است.
4. بحارالانوار، جلد 51، صفحه 59 و جلد 52 صفحهي 305و 315
5. بحارالانوار، جلد 53، صفحهي 9