روابط اجتماعي قوي
لیلا غلامزاده
فكرش را بكن دانشجو باشي, شاغل باشي, براي خودت يه فعاليتهاي اجتماعي كوچك هم داشتهباشي, بعد باز هم بابات تقي كه به توقي ميخورد و يك آدم سروزبوندار كه ميبيند بگويد: نگاه كن چه روابط اجتماعي قوياي داره, آدم بايد روابط اجتماعيش اينجوري قوي باشه تا كارش رو پيش ببره. حالا هي من ميگم پدر من شما بيرون خونه نيستين, نميبينين رفتار من رو كه, من خيلي خوب با مردم ارتباط برقرار ميكنم, اگر الان برم سر يه كلاس يا حتي توي اتوبوس بشينم ايكي ثانيه ميتونم با كسي كه كنار دستم نشسته دوست بشم و سر حرف رو باز كنم.
تا حالا هم نشده مشكلي داشتهباشم, ولي روم نشه كه سوال بپرسم يا بترسم با كسي حرف بزنم, اما چه فايده مرغ بابا يه پا داره كه من روابط اجتماعيم ضعيفه! خلاصه من در صدد فرصت بودم كه به باباي عزيز ثابت كنم اونطوري كه فكر ميكنه نيستم, ازبس هم كه مردم رو مثال زده حساس شدم به رفتار ديگران, از طرفي درسهاي روانشناسي هم كنجكاوترم كرده نسبت به رفتار مردم. يه روز از دانشگاه ميآمدم و بنابر سفارش استاد روانشناسي عمومي ترم اول لبخند مليحي برلب داشتم و سعي ميكردم اصلاً نگران نباشم كه به قطار ميرسم يا نه(كه البته بودم!). به محض رسيدن به سكوي مترو متوجه شدم كه به واگن اول ويژه بانوان محترم! نميرسم و به همون واگنهاي وسطي رضايت دادم, كه اگر ميماندم بايد سه ربع منتظر قطار بعدي تهران ميشدم. خلاصه به توفيق اجباري وارد واگني شدم كه عدالت اجتماعي در آن رعايت شده و از هر دو جنس (بانو و آقاي محترم) در آن پيدا ميشد! همان ابتداي واگن به خانمي كه در سمت راست جلوس كردهبود ملحق شدم. قطار خلوت بود و سمت ديگر ما با چهار صندلي هم فقط يك دخترخانم نوجوان(جاي خواهري) نشستهبود. بلافاصله بعد از نشستن من پسر جواني(جاي برادري!) وارد قطار شد, در بسته شد و قطار به راه افتاد. پسر بعد از كمي مكث كنار در, وارد راهرو قطار شد و نگاهي به جاي خالي كرد و نشست. من هم كه برحسب موارد ذكرشده كنجكاو شدهبودم, با همون لبخند مليح به بيرون نگاه ميكردم و هر از گاهي هم به خانم روبرويي و صدالبته گاهي هم به زوج جوان طرف ديگر(همان جاي خواهر و برادر) نظر ميانداختم. هنوز 5 دقيقه از حركت قطار نگذشتهبود كه متوجه تغيير حالت نشستن عزيزان طرف ديگر شدم كه اندكي به جلو خم شدهبودند و صحبت ميكردند! چرا دروغ, تمام سعيام را كردم كه از گشادشدن چشمهايم جلوگيري كنم. در عرض 5 دقيقه, من هنوز در صندليام جانيافتاده بودم و تازه فرصت كردهبودم اولين لبخندم را تحويل خانم روبرويي بدهم! ديگر هردقيقه متوجه آنها ميشدم, اينقدر كه فراموش كردم ميخواستم با خانم روبرويي حرف بزنم و زود دوست بشوم و به پدر عزيز مطالبي را ثابت كنم. 5 دقيقه دوم ميزان صحبتها از لبزدن و جملات كوتاه درآمد و جملات كمي طولانيتر شد. من كه سعي ميكردم تابلو نباشم و بدجور نگاه نكنم هر از گاهي به در و ديوار نگاهي ميكردم و دوباره روي سوژههاي عزيز يا به قول روانشناسان روي كيسهاي مورد نظر برميگشتم. 5 دقيقه سوم بالاخر متوجه لبخند مليح دختر خانم شدم كه ناگهان قطار ايستاد و هم من و هم سوژههاي عزيز خودمان را جمع كرديم. ايستگاه وردآورد بود, بله هنوز براي ادامه مذاكرات 15 دقيقه وقت تا تهران باقي بود. قطار به راه افتاد و من سعي كردم با آنچه تا آن روز خواندهام رفتار سوژههايم را تحليل كنم تا كار مفيدي از اين تحقيق! نصيبم شود و از عذاب وجدان كه نكند كارم فضولي باشد خلاص شوم. در همين افكار متوجه شدم كه 5 دقيقه چهارم هم گذشته و لبخندي حاكي از رضايت بر لبان آقا پسر نشستهاست. سرم را كه چرخاندم تا نگاهي به دروديوار گفتهشده بياندازم متوجه خانم روبرويي شدم كه داشت نگاهم ميكرد. لبخندي زدم, لبخندي زد و گفت: مردم چه زود صميمي ميشوند. گفتم: بله همينطوره. قبل از اين كه حرف ديگري بزنم ديدم كه پسر بلند شد و به كنار در رفت و بعد از كمي, دخترك هم به او پيوست و در كنار در قطار 5 دقيقه باقيمانده را به ادامه مذاكرات! پرداختند. در فكر بودم كه ماشاءالله به اين نسل جوان, چه تواناييهايي دارند! اين پسر حداقل دو سه سال از من كوچكتر است ولي ببين چه روابط اجتماعي قوياي دارد! دختر كه ديگر هيچ خيلي جوان بود, گفتم كه نوجوان بود. به نظرم آمد كه اين حرفها را قبلاً شنيدم. بله, همان حرفهاي پدر عزيز بود: يادبگير نصف توئه, ببين چه روابط اجتماعياي داره! خب حق با باباي محترم بود ديگه, من كجا, نسل جديد كجا! ايستگاه تهران بود و من روي صندلي تا جاييكه چشمم ميديد دختر و پسر رو دنبال كردم. به برادرم فكر كردم. بيچاره بخاطر روابط اجتماعي ضعيفش! هميشه مادرم برايش به خواستگاري ميرفت و كلي طول كشيد تا ازدواج كرد.
اين 5 دقيقههاي اين دختر و پسر من رو به ياد ماجرايي انداخت كه دكتر انوشه در يكي از همايشهاي آسيبشناسي روابط دختر و پسر تعريف ميكرد. ماجراي مرد خبيثي كه روزي در كوچهاي راه ميرفت و فكر ميكرد كه من هر گناه و خباثتي كه وجود دارد, انجام دادهام. اين شيطان چه كار كرده كه من نكردهباشم؟ كه پيرمردي آرام آرام جلو آمد و با صدايي لرزان گفت: پسرم با من كاري داشتي؟
- شما؟
- من شيطانم, گويا نام مرا ميبردي.
- بله, ميخواهم بدانم تو چه كردهاي كه اينقدر به بدي مشهوري. من هر فعل بدي كه به ذهن برسد انجام دادهام و مطمئنم كه صدبار از تو بدترم. كاري هست كه تو كردهباشي و من نكردهباشم؟
- نميدونم پسرم, ميخواهي يك مسابقه با هم بدهيم تا ببينيم كه من چه كار ميتوانم بكنم و تو چه كار؟
- موافقم.
- پس وعده ما يك ماه ديگر, همين جا.
مرد خبيث ميرود و در اين يك ماه از هيچ قتل و جنايت و تجاوز و خباثتي دريغ نميكند. دزدي ميكند و به حق ديگران تجاوز ميكند و با استفاده از سياستهاي پليد, ملتهاي مختلف را به جان هم مياندازد و جنگ درست ميكند. و خلاصه هر عمل ناشايست و هر فعل كثيفي از او سرميزند. بعد از يك ماه به كوچه محل قرار باز ميگردد. پيرمرد يا همان شيطان خودمان آرام آرام ميآيد. مرد ميپرسد: خب پيرمرد چه كردي؟ شيطان با صدايي لرزان ميگويد: پسرم اول تو بگو چكار كردي؟ و مرد شروع ميكند به تعريف آنچه از بدي و كثيفي در اين يك ماه كرده.
- خب, ميبيني كه من از هيچ خباثتي كم نگذاشتهام. حالا تو بگو چكار كردي؟
- پسرم من وقتي با تو خداحافظي كردم و رفتم, تو همين كوچه ديدم پسر جواني داره رد ميشه و از طرف ديگه كوچه دختر جواني داره مياد. به دل پسر انداختم كه سرش رو بلند كنه و به دختر نگاه كنه. خلاصه 5 روز اول سعي كردم اين پسر به آن دختر فكر كنه و طي اين 5 روز پسر توي كوچه دنبال دختر راه ميافتاد, ولي دختر حاضر نميشد باهاش حرف بزنه. 5 روز دوم روي دختر كار كردم تا حاضر شد بالاخره لبخندي به پسر بزنه. با لبخند دختر, پسر اميدوار شد و من هم روي او كار كردم تا يك نامه فدايت شوم براي دختر بنويسد. اين هم از 5 روز سوم. 5 روز بعدي صرف اين شد كه دختر رضايت بدهد تا جواب نامه پسر را بدهد و با او حرف بزند. تا اينجا شد 20 روز.
- خب, ادامه بده.
- عجله نكن پسرم. 5 روز بعد پسر را آماده كردم كه به دختر پيشنهاد بدهد و در اين مدت پسر با دختر بيرون ميرفت و مدام اصرار ميكرد كه دختر به خانهشان برود ولي هر چه پسر اصرار ميكرد كه من دوستت دارم, بيا كسي خانه نيست و مسالهاي ندارد, دختر نميپذيرفت. 5 روز آخر من به كمك پسر رفتم و روي دختر كار كردم تا بالاخره به تقاضاي پسر جواب مثبت داد و به خانه او رفت.
- همين! من اين همه جنايت و تجاوز كردم و تو فقط همين يه كار رو كردي؟!
- تو متوجه نيستي پسرم. از همين اقدام من حرامزادهاي به وجود مياد كه تموم آنچه تو كردي را انجام خواهدداد!
ميدانيد, من فكر ميكنم اون دختر اصلاً روابط اجتماعي قوي نداشت كه شيطان بينوا را 30 روز به زحمت انداخت! شايدم روابط اجتماعي پسر ضعيف بوده! اصلاً به من چه مربوط. من بايد روي روابط اجتماعي خودم كار كنم! تا بابا اينقدر سرزنشم نكند...