من عاشق عاشق شدنم!
محسن معيني
دو نفر ـ دو تا آدم ، منظورم يك دختر و يك پسر است ـ چطور عاشق هم ميشوند . با يك نظر ديدن ؟ با شنيدن صداي هم ؟ با كافهنشينيهاي پياپي ؟ با مهماني رفتن ؟ با فكر كردن در مورد هم ؟ يا اصلاً با دروغ گفتن . با اينكه جفتشان وقتي يك رنگ را دوست دارند يا دوشنبهها را به پنجشنبهها ترجيح ميدهند يا اينكه مثلاً جفتشان از يك فيلم خوششان ميآيد؟
يا روانشناسها معتقدند آدمها قبل از اينكه واقعاً عاشق هم بشوند هزار بار تو ذهنشان موقع ديدن يك فيلم، خواندن يك كتاب يا ديدن يك زوج، خودشان را جاي آنها گذاشتند و همراه جاودانشان را در آن شرايط تصور كردهاند .
مثلاً وقتي يك فيلم ميديدند كه در آن فيلم تام كروز و نيكول كيدمن دلشان براي هم غنج ميرفته، آنها هم خودشان را جاي كيدمن يا كروز ميگذاشتند و پارتنرشان را هم به جاي شخصيت مقابل تجسم ميكردند و آنوقت چه گريهها كه نميكردند .... 
اين تصاوير شايد خيلي هم خوب باشد اما بيشك واقعي نيست و چون واقعي نيست اگر واقعي انگاشته شود آنوقت همهچيز به هم ميريزد يعني فرداها وقتي كه دلبسته كسي بشود و بفهمد او اصلاً مثل روياهاي او نيست، و رابطه كيدمن و تام كروز رويايي شكل نميگيرد آنوقت ديگر ... اما اين يك روي سكه است آن روي سكه از اين وحشتناكتر است وقتيكه دو تا آدم به هم برسند و فكر كنند تام كروز و نيكول كيدمن هم هستند و شروع كنند به بازي كردن سكانسهاي خوب يا بد فيلمهاي هاليوودي ... به هر حال عقل كه براي هميشه غايب نميماند، برميگردد و با برگشت آن دو عاشق رويايي هم از بين سكانسهاي بعضاً طلايي سينماي آمريكا پرت ميشوند وسط زندگي واقعي، آن هم چه پرت شدني ... ! همه اينها را گفتم كه بگويم بعضيها واقعاً عاشق نيستند اصلاً اگر به آنها بگويي عشق را تعريف كن هيچ تعريفي ندارند. هيچ شناختي از مقوله عشق ندارند. عشق برايشان يك مخدّر است، همين! مثل همه مخدرهاي ديگر باعث ميشود فراموش كنند اما اين فراموشي قيمت گزافي دارد كه شايد تا آخر عمر ... فقط به صدمههاي رواني اين جنس عاشق شدن فكر كنيد . بعضي ديگر هم شرايط عجيبتري دارند به اين معنا كه فقط ميخواهند عاشق باشند همانها كه عاشق عاشق شدنند. اين جماعت فقط دنبال يك نفر ميگردند كه به او فكر كنند، به او دل بدهند، وقتي ترانه گوش ميدهند براي او گريه كنند و بخندند، وقتي فيلم عاشقانه ميبينند ياد او بيفتند، به قول جامعهشناسها روياهايشان را پرتاب كنند بيرون درست همين زمان است كه دنبال معيارهايي براي عاشق شدن مي گردند و مينشينند با خودشان فكر ميكنند: من بايد عاشق كي بشم؟ عشق من بايد قدش 75/1 cm وزنش 68 كيلو و دماغش حتماً از اين سر به هواها باشه ماشينش اِل باشه موبايلش بِل و ... نميگم كه آدمها نبايد معيار (منظورم دقيقاً معيار مادي است) داشته باشند بلكه اصلاً معتقدم وجود اين معيارها (باز هم ميگويم معيارهاي صد درصد مادي نه ذهني) به شفاف شدن رابطه كمك ميكند فقط ميگويم اگر كسي همه اينها را داشت باز هم نميشود عاشق دلش شد. چرا؟ نميدانم، ولي ميدانم نميشود عاشقش شد. عشق بايد اتفاق بيفتد. چطوري؟ كوركورانه؟ نه. اتفاقاً با دو تا چشم باز. هر كي به هر اسمي به شما ميگويد نگاه نكن سرتو بيانداز پايين، يك نقشهاي توي سرش است كه خطرناك مي باشد. چون فرهنگ ايراني فرهنگ تشويق و ترويج نظربازي است. نظربازي يكي از بهترين كارهاي دنياست، براي همين است كه حافظ ميگويد:
عاشق و رند و نظربازم و ميگويم فاش تا بداني كه به چندين هنر آراستهام
در اينجا عاشقي و رندي كنار نظربازي آمده، يعني لازمه عاشقي نظربازي است. اما نظربازي يعني چه؟ يعني در حين نظربازي چه بايد ديد و اين چيز چگونه باعث عاشق شدن ميشود؟ اصلاً ميشود بدون نگاه كردن هم نظربازي كرد يعني با تلفن، چت، نامه، گل، ايميل و ... به نظر شما ميشود؟ جواب همه اين سوالها ميماند براي مقاله شماره بعد نشريه اما اينجا فقط بحث اول را تمام كنم كه: بعضيها فكر ميكنند عاشقاند اما عاشق نيستند. چون نميدانند عشق يعني چه. بعضيها فكر مي كنند كه عاشقاند اما نيستند، چون عاشق عاشق شدنند و فقط دسته سوم عاشقاند. ويژگي آنها نظربازي است. اما نظربازي چيست؟ بماند تا بعد. نميدانم چرا دوست دارم آخر اين مقاله اين قطعه شعر خانم غادةالسمان به ترجمه دكتر فرزاد را برايتان بنويسم. شعر خانم سمان را بخونين تا بعد.
آيا به راستي اين تويي؟
در آرزوي توام و در تو در جستجوي تو
اما تو را نمييابم ...
ميبينمت چشمانت را لبانت را بازوانت را و تنت را
اما تو كجايي ؟
آه كجايي كه تو را سخت گم كردهام ؟
دوست ميدارم در تو :
بوي خوش را و نه شكوفه را
نبض را و نه جسم را
وزش آرام باد را در ميان شاخههايت و نه شاخههاي خشك را
دوست ميدارم در تو ك
رؤيا را ، رؤيا را ، رؤيا را
پس چگونه آن را كُشتهاي ؟