تاريخ انتشار : دوشنبه، ۵ اردیبهشت ۱۳۸۴ |
موضوع : چاي شيرين |
نسخه قابل چاپ
دل آواز - بوسه آشتی کنانمحمد مهدي نادري-زهرا شعباني

***محمد مهدی نادری*** دل آواز پرده اول: --------- آقای «دل آواز» جوان مودبی است از یک شهرستان کویری. دشتهای تفتیده که به پایان میرسند زادگاه آقای «دل آواز» با اولین سنگهای زاگرس زیبا، شروع میشود. دل آواز عاشق این شهر کوچک است. او شعر هم میگوید. یک بار زادگاهش را به آهویی رمیده از عطش و تنهایی کویر توصیف کرد که سر بر دامن زاگرس مهربان نهاده است. دل آواز دو خواهر و سه برادر دارد. غیر از یک برادر که به کسب و کار مشغول است، بقیه از او کوچکتر هستند. پدرش چهل و پنج ساله است و پنج کلاس سواد دارد و با پسر بزرگش، تنها فروشنده «لوازم ساختمانی» شهر به شمار میروند و بسیار سرشناس هستند. مادرش هم فقط سواد قرآنی دارد اما به قول «دل آواز» با سعدی نفس میکشد، با حافظ میگرید، با مولانا نصیحت میکند و با فردوسی میخروشد. «دل آواز» افتخار میکند که در ششصد رگ بدنش، خون بهترین شاعر کویر-که جد مادریاش باشد- در غلیان است و او را از همان کودکی بیقرار کرده است. اما پدر میگوید کمی «مردمداربودن» و «عرضه»ی نانآوری داشتن به همه اینها میارزد. او میگوید: آدمهای تنبل یا «رمال» میشوند، یا «شاعر» چون این دو کار به کمترین حرکتی نیاز ندارند. دل آواز ده ساله بود که اولین شعرش را گفت. مادرش او را چنان تنگ در آغوش کشید که نزدیک بود نفسش بند بیاید. اما پدر سکوت کرد و هیچ نگفت. انگار که مصیبتی شوم را در تقدیر خانوادهاش پیشبینی کرده بود. دل آواز شعر میگفت و بزرگ میشد. اما پدر هنوز نتوانسته بود به اندازه یک نیمروز او را پشت دخل مغازه نگه دارد. سرکشی نمیکرد اما آن قدر سر به هوا بود و خسارت میزد که بهتر دیدند لابلای کتابها و نوشتهها از دید مردم فضول و بد گو پنهانش کنند. پدر یک بار به سرش زد که شاید «جوانک عاشق پیشه شده» است. برای همین بارها به دنبالش افتاد که ببیند سرش در کدام آخور بند است؟ اما «دل آواز» تند تند و سر به زیر به کتابخانه میرفت و بر میگشت. حتی سربلند نمیکرد تا دخترهای زیبای پشت چادرهای گلگلی را دید بزند. نتایج کنکور را که دادند خیال پدر و مادر کمی راحت شد که بالاخره پسرشان به آن چه دوست داشت رسیده است و اگر کاسب خوبی نیست لااقل تحصیلات خوبی خواهد داشت و برای خودش کسی خواهد شد. در پایان پرده اول، آقای «دل آواز» تن به هجرتی میدهد که بعدها در شعرهایش زیاد از آن یاد کرد. آقای دل آواز با نازکدلی یک شاعر جوان، کولهبارش را بست و از دامن زاگرس دوستداشتنی، خود را در دل دریای بیساحل شهری بزرگ رها کرد. پرده دوم ---------- «شهر بزرگ» اما بدک نبود. برای آقای «دل آواز» غنیمتی بود که فارغ از تنگنظریهای ذاتی همشهریانش، شیوهای که خود دوست دارد برای زندگیاش برگزیند. در دانشگاه جدی و کوشا بود و بیوقفه درسش را میخواند. از میان پسرها چند دوست صمیمی برای خود دست و پا کرده بود و اوقاتش را با آنها میگذراند. اما از میان خیل دخترها که عصبانی و متعجب از رفتار بیتفاوت او متلک بارش میکردند، سر به زیر میگذشت و به دنبال کار خود میرفت. روزهای فراغتی هم بودند که دغدغه درس نبود و آقای دل آواز به حکم آنکه گفتهاند «هرکه در پی اصل خویش است» او هم برای خودش محفل شعری در شهر بزرگ دست و پا کرده بود و هفتهای دو روز به آن جا میرفت. ناگفته پیداست برای کسی که در ششصد رگش خون بهترین شاعر در غلیان باشد درخشیدن در این محافل کار سختی نیست. محافلی که عدهای به زور پول و خوشگلی میخواهند خودشان را شاعر و نویسنده کنند و گول این حرف یاوه را خوردهاند که «ذوق ادبی آموختنی است، نه ذاتی.» به سه ماه نرسید که دل آواز کارش گرفت و محافل شعر دانشجویی، به اسم و رسم و سبک او را شناختند. اما همان روزها بود که آن «واقعه عظیم» رخ داد. حادثهای که «دل آواز» در شعرهایش تا توانسته از اهمیت آن داد سخن داده است. گاهی آن را «توفان نوح» نامیده که «برکه گندیده زندگی»اش را به دریاهای بیانتها پیوند داده است. گاهی سروده است که ملاقات شمس و مولانا یک بار دیگر با این دیدار برای او هم تکرار شده است. یک بار هم از تحولی روحی گفته و به استقبال شعر خواجه رفته بود که «دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند / و اندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند.» «دل آواز» یک روز در یک پیچ تند محفل ادبی سرش را بالا گرفته بود و بیاختیار در دریای سبز «چشمهایش» غرقه شده و تا خواسته بود خود را نجات دهد... کار از کار گذشته و سه سال در دریای «عشق» که به قول خواجه «هیچش کناره نیست» دست و پا زده بود. دیگر دل آواز آن جوان با نشاطی نبود که دوستانش میشناختند. به همان عوارضی مبتلا شده بود که بوعلیسینا در باب «آثار عشق» به تفصیل شرح داده است. خوراکش اندک، خوابش کم، چشمانش متورم و روحش بسیار شکننده شده بود که کوچکترین ناملایمتی را بر نمیتافت. نیمه شبها که بیتاب میشد نالهها و اشک گرمش را در دل متقالهای بالش سفید میکشت تا کسی بویی نبرد. دوستانش اما به فراست پی برده بودند که او گرفتار شده است، اما هر چه میگشتند آن «شهرآشوب» را نمیجستند که او را چنین زار و نزار، کشته خود کرده بود و رهایش نمیکرد. اما آن دختر که در شهر بزرگ متولد شده بود و از کویر و سوز عطش بیخبر... بیخبر از همه جا همچنان شعر میآموخت و نمیدانست که خود با خرامیدنش، همچون استادی چیرهدست «دل آواز» را از مثنوی و رباعی به «تغزل» مبتلا کرده است، که اگر عشقی در کار نباشد غزلهای دلنشین نمیتوان گفت. «دل آواز» اما دوست داشت فقط دزیده نگاهش کند. روزها از تماشایش بهره میگرفت و شبها در تمنای دیدار دوبارهاش میسوخت. یک بار که برای اصلاح شعر به نزدش آمده بود خواست حرف دلش را بزند اما نتوانسته و آن را فرو خورده بود. پرده سوم --------- دو سال گذشت . دختر چشم سبز همچنان در کار «تغزل آموزی» بود و «دل آواز» هم متقاعد شده بود برای شاعر شدن نباید در ششصد رگ آدمی، خون شاعری مشهور جریان داشته باشد... به قول مولانا این ها «نحو» است و بی فایده؛ باید «محو» آموخت و او هم هر روز بیشتر و بیشتر محو و غرقه «دریای سبز چشمهایش» میشد . دختر دو بار برای مدتی کوتاه به کلاس نیامد و «دل آواز» تا سر حد مرگ در بستر بیماری افتاد. با این همه هنوز دم نزده و راز سر به مهرش را در دل پنهان کرده بود. اما آن «هدیه سبز الهی» تنها چیزی نبود که «دل آواز» از شهر بزرگ غنیمت برده بود. دو سال زندگی در شهر بزرگ، او را اجتماعیتر، بیپروا و اندکی «برون گرا» کرده بود. یاد گرفته بود وقتی با دیگران حرف میزند حالات چهرهشان را زیر نظر بگیرد و سرش را پایین نیاندازد، مخصوصا وقتی با دخترهای دانشکده هم صحبت میشد از آن موجود خجالتی دو سال قبل، قابل تشخیص نبود. «دل آواز» هر بار که به شهرستان بر میگشت، بر سر «سنتهای دست و پا گیر» و «بیفایده» در «شهرستان»ها با مادرش مجادله میکرد. «دل آواز» آخرین بار که از شهرستان برگشت تصمیم خودش را گرفت. دلیلی نداشت بیش از این صبر کند. اما حسی درونی به او میگفت واسطهای برای این کار پیدا کند و خود را در معرض نگاه او قرار ندهد. این بود که بعد از کنار آمدن با دلش، سرانجام در یک نیمه شب در حیاط خوابگاه، رازش را برای صمیمیترین دوستش از صندوقچه دل بیرون کشید و با چشمانی اشکبار از او خواست بار سنگین این تقاضا را بر دوش کشد. چند روزی گذشت اما نه از دوست «دل آواز» خبری بود و نه از سرانجام کار. تا اینکه بالاخره روزی در حیاط دانشکده او را به دام انداخت و با نگرانی سئوال پیچش کرد. دوست «دل آواز» هر چه طفره میرفت بی فایده بود. وقتی تسلیم شد و به آرامی مطلبی را به او گفت، آنهایی که از دور آن دو را نگاه میکردند خوب به یاد دارند که دل آواز چه گونه کمرش سست شد و در جای خود نشست و بی آنکه سخنی بگوید و حتی پلک بزند دقایقی به نقطهای نامعلوم خیره ماند. «دل آواز» وقتی فهمید «دختر چشم سبز» در غیبت چهارماههاش، با پسر دلخواهش عقد کرده است... تصمیم گرفت به زندگی خود خاتمه دهد. پیش پایش چاهی بزرگ حفر شده بود و او شکوه زندگی را در این میدید که پیش از آنکه چاه او را ببلعد... او خود را تقدیم کند تا جبرانی باشد برای شکست بزرگش. دو بار داوطلبانه سر بر زیر تیغ بران اجل نهاد اما هر بار نجات یافت. دیگر رازش بیرون افتاده بود. برایش هیچ اهمیتی نداشت. مردهای متحرک را میمانست که از زندگی فقط نفس کشیدن برایش باقی مانده است. بیهدف از این سو به آن سو میرفت و بیاطلاع از گذر روز و شب، هر روز در دریای سیاهی فرو و فروتر میرفت. پرده چهارم ----------- «دل آواز» با اینکه چندان امیدی نداشت اما باز هم واسطههایی برای تسلای دلش فرستاد ولی بینتیجه بود. آنهایی که «دختر چشم سبز» را ندیده بودند، زیباترین تصاویر را از او در ذهنشان میساختند. اما وقتی او را میدیدند و با او همصحبت میشدند از خود و دیگران میپرسیدند: «این دختر معمولیتر از معمولی، ارزش این همه شوریدگی را دارد؟» «دل آواز» اما با دلش نمیتوانست کنار بیاید. به آنهایی که او را سرزنش میکردند میگفت: «از دریچه چشم مجنون باید جمال لیلی را نگریست». «دل آواز» دیگر از شهر بزرگ و آدمهایش خسته شده بود. دوست داشت سر به بیابان بگذارد. دوست داشت در شبی که ماه نباشد به قلب کویر بزند و مانند پلنگان زخم خورده بر آسمان پرستاره چنگ بیاندازد و ستاره ای برباید. «دل آواز» ناامید و دلشکسته به «شهر» کوچکش بازگشت و سر بر دامن زاگرس مهربان نهاد. پرده آخر ------------- سالها از آن عشق پرشور میگذرد. «دل آواز» برای خودش زندگی آبرومندی دست و پا کرده است. اوایل فکر میکرد دیگر «دوست داشتن» از وجودش رخت بربسته است. اما خودش هم نمیداند چه طور توانسته است این قدر «همسر» مهربان و باوفایش را تا سر حد جان دوست بدارد. یک بار «دل آواز» با وجود اینکه دلش نمیخواست، اما برای کاری به «شهر بزرگ» رفت. باید آن را اتفاق بدانیم یا هر چیز دیگر... ولی یک بار دیگر و برای آخرین بار به همان «دختر چشم سبز» برخورد که دیگر برای خودش خانمی شده بود. او کمی چاق شده بود و نوزادی در بغل به از پی شوهرش روان بود. او «دل آواز» را نشناخت و نگاهی به او کرد و بیتوجه از کنارش رد شد. چشمهایش اما هنوز پرفریبی میکردند و میتوانستند توفانی دیگر برپا کنند. اما «دل آواز» بی آنکه قلبش چنگ زده شود عبور او را با لبخندی بر لب نگریست. او پیش خود فکر میکرد در این لحظه به پاسخ «معمایی بزرگ» که سالها بعد از آن شکست، ذهن او را به خود مشغول کرده بود، دست یافته است... و با صدای بلندتر از زمزمه که خیلیها آن را شنیدند گفت: «من عاشق عشق بودم»! «دل آواز» حتی بعد از شکست بزرگي که خیلی ها فکر میکردند او را از عرصه ادبی دور میکند، باز هم به سرودن ادامه داد.اما دیگر به جای «دل آواز» به «دلخون» تخلص میکرد. وقتی یک خبرنگار فضول علت را او پرسید با لبخندی نمکین پاسخي گنگ داد که فقط نزدیکانش منظور او را فهمیدند: «اولین عشق حتی اگر حقیر و کوچک باشد اما خاطره آن مقدس و بیاد ماندنی خواهد بود.»
| ***زهرا شعبانی*** بوسه آشتی کنان در ایستگاه منتظر ایستاده بودم و گاهی به ساعتم نگاه میانداختم. پسر جوانی چند متر پایینتر از ایستگاه به دیوار تکیه داده بود و به نظر میرسید منتظر کسی است. چند دقیقه بعد دختر جوانی خودش را به او رساند. هر دو از دیدن هم کلی خوشحال شدند و گرم با هم احوالپرسی کردند. دختر به ساعتش اشاره کرد و برای تاخیرش توجیه میآورد. پسرک اما با خنده او را بخشید و شاخه بلند رز سرخی را تقدیمش کرد. در همین اثنا اتوبوس از راه رسید و ما جمع منتظر، مثل گروهی که به استقبال قهرمان مسابقات جهانی میرویم به سمتش روانه شدیم. تقریبا تمام صندلیها پر شده بود و همه سعی میکردند یک جوری خودشان را جا کنند. این جور وقتها نظم و نزاکت معنا پیدا نمیکند. هر کس هم که بخواهد رعایت حق و حقوق دیگران را بکند سر خودش هم کلاه میرود. خانمی به اصطلاح «سانتیمانتال» خودش را به زور بالا کشید و کلی به جان مملکت و مدیریت و شهرداری غر زد. همه میله اول اتوبوس را چسبیده بودند. زنی گفت: «خانوما... باور کنید این یه گله جا حاجت نمیده! یه کم برید جلوتر.» کمی که جابجا شدیم و در بسته شد اتوبوس راه افتاد. هنوز از ایستگاه دور نشده بودیم که پیرمردی خودش را به اتوبوس رساند و محکم به بدنهاش کوبید. راننده دلش به رحم آمد و در عقب را باز کرد. پیرمرد با چابکی بالا پرید و در قسمت زنانه جایی برای ایستادن پیدا کرد. اتفاقا نزدیکترین فرد به او همان خانم «سانتیمانتال» بود. روسری و کیف و کفشش صورتی بود و حسابی به خودش رسیده بود و این سر و وضع اصلا به سن و سالش که حدود چهل و پنج بود نمیآمد. با خودم فکر میکردم چند ماه بعد که رنگ فصل عوض شود با این کیف و کفش صورتی چه میخواهد بکند، که صدای خانم بلند شد: «آقا مگه تا حالا سوار اتوبوس نشدی؟ این قسمت مال خانماس. اون طرف مال آقایون». پیرمرد به روی خودش نیاورد و چیزی نگفت. یادم افتاد که چند سال پیش ژاپنیها هم به تقلید از ما جایگاه خانمها و آقایان را در اتوبوسهایشان از هم جدا کرده بودند و تازگیها نوبت به متروهایشان رسیده است. زن دوباره شروع کرد: «چه طور اگه یه خانوم بیاد اون طرف با نگاهتون میخواین بخورینش! حالا اومدی این جا راحت وایستادی!» پیرمرد گفت:«خانوم، من که به شما کاری ندارم. دو تا ایستگاه بعد پیاده میشم» زن با عصبانیت جواب داد: «نه تو رو خدا کارم داشته باش!» بحث داشت بالا میگرفت و زن ول کن نبود. راننده که عینک دودی زده بود ترجیح میداد چیزی نگوید. مسافرها هم هر کدام به فراخور حالشان طرف یکی را میگرفتند. مردی گفت: «ای بابا، پیرمرد که کاری نداره، اگه جا بود حتما همین طرف میایستاد». خانمی که نزدیک من بود، مغرضانه و کمی آهسته گفت :«معلوم نیست دختر خودش الان توی ماشین کدوم پسر نشسته. اینا اول برن خودشون رو درست کنن!» کار داشت به جاهای باریک میرسید که جوان سربازی که تا آن موقع نظارهگر بود پا در میانی کرد و بلند گفت: «حالا که طوری نشده! روی هم رو ببوسید و آشتی کنید!» اتوبوس از خنده مسافرها پر شد و زن با چهره ای عصبانی و دمغ از اتوبوس پیاده شد و غر و لند کنان شهردار و رییس جمهور و ملت را شست و از بند آویزان کرد! |
نظرات (8) |
ارسال به دیگران