رویا
مژگان عباسي
تقدیم به لاله های عاشق بم که زیر خاک شدند

من فقط همين يك رويا را داشتم. نه فقط من، همهي شهر همين يك رويا را داشت. هيچ وقت فكر نميكردم روياي شيرينتري هم وجود داشته باشد همانطور كه هيچ وقت فكر نميكردم روزي رويايم از دست برود.
با دست آجرها را از روي تل خاك كناري مياندازم. كسي از پشت سر به فرياد صدايم مي كند اما من نميشنوم يا ميشنوم اما محل نميگذارم و به كندن ادامه ميدهم. عدهاي بازويم را از پشت ميگيرند و به عقب ميكشند. فرياد ميزنم: «ولم كنين» و خودم را از دستهايشان ميرهانم و دوباره زمين را ميكنم. خاك و آجر بيشتر از آنست كه با دست خالي بشود كنارشان ريخت. تخته سنگي را كه بلند ميكنم عروسك پارچهاي كوچك و خاكآلودي را ميبينم. نفسم بند ميآيد. نميدانم چرا به كندن ادامه ميدهم در حالي كه آرزو دارم چيزي را كه در جستجويش هستم زير اين خاكها پيدا نكنم! دستم به لبهي تيز آهني گير ميكند و خون فواره ميزند.
خون از دماغم فواره ميزند و روي قالي ميريزد. مادر خودش را بين من و پدر مياندازد و جيغ ميكشد :«ولش كن مرد. كشتي بچه رو». پدر نعره ميزند: « بايد بدونم اين پسرهي جلمبر تا اين وقت شب كدوم گوري بوده. كجا با كي بوده. ».
- آخه با زدن كه چيزي درست نميشه.
پدر چشم غرهاي به مادر ميرود: «هرچي ميكشم از سادگي تو ميكشم. امروز كه هيچي بش نميگي فردا ديگه نميتوني جلوشو بگيري. ديپلمشو كه گرفت بايد ميرفت سربازي. هي گفتي بچهام خسته اس، بذار يه كم رنگ و روش جا بياد، يه كم خستگيش در بره، حالا كه چند ماه وقت داره. اينم نتيجه اش. آقا از صب تا شب تو خيابونا ول ميگرده و راه دختراي مردمو سد ميكنه» و با لگد به پهلويم ميزند. درد در شكمم ميپيچد. لب ميگزم تا گريه نكنم اما فايده ندارد. اشكهايم به فرمانم نيستند. مادر گريه ميكند: «نزنش. تو رو جان زينب نزنش. اولين و آخرين بارش بود. جوونه. شيطون زير جلدش رفته. اصلا غلط كرد. ديگه از اين غلطا نميكنه. ها؟ » و رو به من ميكند: «مگه نه؟ به بابات بگو». پدر سبيلهايش را ميجود و سر تكان ميدهد: «حالا ديگه كار به جايي رسيده كه بيان بم تذكر بدن جلوي پسرمو بگيرم كه چي؟ راه دختراي مردمو نگيره». مادر كنارم زانو ميزند.
- واسه چي اين كارو كردي علي جان؟ زن ميخواي؟ خب بگو. تو چشاي من نگاه كن و بگو. خودم ميرم برات خواستگاري. ها؟
به گلهاي قالي نگاه ميكنم.
پدر پوزخند ميزند: «اين تن لش نميتونه دماغشو بالا بكشه همينش مونده كه... لاالهالاالله»
ميگويد: «دارم ازت متنفر ميشم علي».
حيرت زده نگاهش ميكنم:«از من؟ از من رويا؟ من كه فقط به خاطر تو…».
با تحكم ميگويد: «من اين رو نخواسته بودم».
ميگويم:« وقتي تو به فكر خودت نيستي…».
به سرعت ميگويد: «من ديگه نميتونم باهات حرف بزنم. اجازه ندارم...»
سنگريزه اي را با حرص شوت ميكنم.
- يعني وجود من اصلا براي تو اهميت نداره؟
آهسته ميگويد: «ميخوام برم علي».
- تو اصلا به من فكر ميكني رويا؟
سرش را به زير مياندازد.
- داري عذابم ميدي علي. بذار برم.
به سرعت ميگويم: « به خدا من نميتونم ببينم تو… ديوونه ميشم وقتي تو…»
حرفم را قطع ميكند.
-بس كن علي… خواهش ميكنم بذار برم. دير وقته…
سر تكان ميدهم: «باشه. پسش بده تا بذارم بري».
با لحني بين غرور و التماس ميگويد: «علي!»
- پسش بده.
سر بلند ميكند و براي لحظه اي چشمهاي درشتش را در چشمم مياندازد انگار كه باور نداشته باشد اين صداي آمرانه از منست. چشمهايش از هميشه سياه ترند. بغض ميكند: «به خدا من…»
حرفش را قطع ميكنم و آمرانه تر از قبل ميگويم: «تا پسش ندي نميذارم بري. گفته باشم».
چادر را محكمتر روي صورت ميكشاند. صدايش ميلرزد و من نميدانم از شرمست يا عشق يا خشم...
- عل…
فرياد ميزنم: «پسش بده رويا». و دست دراز ميكنم به سويش.
بغض آلود ميگويد: « تو ديوونه اي».
- آره ديوونم انقدر كه پسش بگيرم. حالا پسش بده تا هر دوتامون بريم پي زندگيمون».
بي صدا گريه ميكند اما لرزش شانههاي كوچكش حتي در آن چادر سياه هم مشخص است. مقنعه اش را جلوتر ميكشد و چادر را از روي سر برميدارد. در ميان گريه ميگويد: «آخه من چه طوري برگردم؟ » چادر را به سويم دراز ميكند اما هنوز دستهاي من به آن نرسيده، دوباره به سينه ميچسباند. گريه كنان ميگويد: «دوستت دارم علي» و در تاريكي شب ميدود و چادر را با خودش ميبرد مثل دفعهي قبل.
دستم را با تكه پارچهاي بسته ام تا جلوي خونريزي گرفته شود. گروه امداد آوار خانهاي را براي يافتن بازمانده ها جستجو ميكنند. بيل را توي خاكها فرو ميكنم. گوشهي پارچهي سياهي پيدا ميشود. با دست ميگيرم و ميكشمش. يكي از افراد گروه امداد فريادي ميكشد و به من اشاره ميكند. همه به سوي من ميدوند. داد ميزنم: «اين رويا نيست». كسي به حرفم توجه نميكند. مرا به عقب پرت ميكنند و اطراف تكه پارچه را ميكنند. ميدوم و كنارشان ميزنم. ميگويم: «به خدا اين رويا نيست». دوباره مرا ميگيرند و ميبرند. فحش ميدهم و سعي ميكنم از ميان دستهايشان فرار كنم.
از ميان دستهاي سنگين پدر فرار ميكنم و پشت مادر ميايستم. پدر دستهايش را در هوا تكان ميدهد: «بفرما زن. بفرما. اينه نتيجهي طرفداريات. اينه نتيجهي دخالتهات. آقا دزدم شده. از تو دخل مغازهي من پول ورميداره. خيال ميكنه هالو گير آورده». مادر محكم روي پاهايش ميكوبد و گريه سر ميدهد: «نميدونم چه گناهي به درگاه خدا كردم كه قسمتم اين شده...»
- گناه از اين بالاتر كه همچين تن لشي بار آوردي؟ بش گفتم بيا پيش خودم وايسا بلكه آدم شه. بلكه از صب تا شب نره دنبال الواتي و رفيق بازي. نميدونستم مار تو آستينم پرورش دادم. آقا خرج موادش بالا رفته لابد وگرنه اينهمه پولو واسه چي ميخواد؟
و دستش را با كمربند بلند ميكند. مادر كمربند را دو دستي ميچسبد و گريه كنان ميگويد: «پولو واسه چي ورداشتي علي جان؟ بگو به بابات. كار تو بوده. تو ورداشتي؟ ها؟»
- د پس كار كي بوده زن؟ تو چقدر سادهاي. جووني كه رفت دنبال دختربازي و الواتي دزدي براش كاري نداره. پس فردا لابد خرج موادش هم زياد ميشه ديگه اين پولا كفافشو نميده كه».
مادر صورتم را بالا ميكشد.
- كار تو بوده علي؟ تو پول ورداشتي؟ برا چي ميخواستي ها؟
از ميان نعرهي پدر ميگويم: «من معتاد نيستم ولي نميتونم بگم اون پولو واسه چي ميخواستم. پسش ميدم».
ميگويم: «آخه چرا پس آورديش؟ من اين چادرو فقط به خاطر تو خريدم رويا».
با نوك كفش روي خاك كوچه خط ميكشد.
- ممنونم ولي... ولي نميتونم قبول كنم. خانوم سرپرست گفت درست نيست. تازه خودشون برام هرچي بخوام ميخرن.
و دستش را با چادر به سمتم دراز ميكند.
- خواهش ميكنم رويا... اين... اين يه هديه اس. هديه رو كه پس نميآرن.
سرش را با غرور بلند ميكند. چشمهاي درشت و سياهش برق ميزنند.
- يتيمي آدما رو هم به روشون نميآرن. اينو خانوم سرپرستمون گفت. گفت كه ما گدا نيستيم كه صدقه قبول كنيم.
تنم يخ ميكند. ميگويم: «رويا؟ تو فكر ميكني من... من...». دستم را مشت ميكنم و با حرص مي گويم: «تو اصلا ميدوني من ... من... با چه زحمتي اين چادرو برات خريدم؟ تو اصلا ميدوني من چه طوري پول اين چادرو...» آب دهانم را فرو ميدهم. بغض راه گلويم را ميبندد. سعي ميكنم صدايم نلرزد.
- اين حرفا گفتن نداره ولي من به خاطر پول اين چادر مثه يه سگ از بابام كتك خوردم. مثه يه سگ. باور نداري؟ بيا... ببين...
و گوشه پيراهنم را بالا ميزنم تا پهلوي كبود شدهام را خوب ببيند. چشمهاي شرمگينش تا پهلويم بالا ميآيد. برق اشك را در چشمهاي سياهش ميبينم.
- اما تو نميفهمي. هيچي نميفهمي. تو خيال ميكني من...
بغض ميكند.
- خيال ميكني من كمتر از تو رنج ميكشم علي؟ خيال ميكني براي من راحت بود پس آوردن هديه اي كه...
ساكت كه ميشود تازه ميفهمم چقدر احمقم. آنقدر كه نميفهمم اين دريا دو ساحل دارد. در ميان اشك ميگويد: «ببخش علي... من نبايد اينطور...» و چادر را زير بغل ميزند و ميدود.
همه بيرون ميدويم. مادر خواهر كوچكم را بغل ميزند تا گريهاش بند بيايد. پدر بلند بلند ذكر ميخواند. آنقدر خواب آلوده ام كه متوجه نميشوم سقف مهمانخانهمان پايين آمده. ميپرسم: «زلزله بود؟» مادر به صورتش ميزند: «بميرم براي اونايي كه خواب بودن...». نميفهمم چه طور پابرهنه ميدوم. پدر فرياد ميزند: «خطرناكه پسر. ممكنه باز بلرزونه». فرياد ميزنم: «رويا».
به هر زحمتي هست دوباره به خرابههاي خوابگاه برميگردم. ديگر آنجا را نميگردند. تند تند خاكها را كنار ميزنم. شايد تنها به اين اميد كه زودتر تمام شوند و من ببينم كه رويايم آنجا نيست. شايد هم به اين اميد كه هيچ وقت تمام نشوند و من نبينم كه رويايم آنجاست. كاش آن روز چادر را پس گرفته بودم. شايد آن وقت من به جاي او زير خاكها خوابيده بودم و او به دنبال من و چادرش آوارها را زير و رو ميكرد. كاش چادرش را پيدا ميكردم. آن وقت تمام عمر با چادري زير بغل دنبال روياي تعبير نشده ام ميگشتم...