توي دهنت نکن!
ــ باشه بعدا خودم مي شورمش!
آنچنان طبيعي اين جمله را گفت که خود من هم جا خوردم و با اطمينان از اينکه بعدا شلوار صاحب مرده ام را خواهد شست، دست از تکاندن آن برداشتم. آخر حيف بود شلوار سياه خاکي شود و همان طور هم بماند، ولي جمله اش آن قدر طبيعي بود که اصلا در تحققش شک نکردم.
نه فقط من شک نکردم، بلکه مامور نيروي انتظامي هم که ايستاده بود و بر و بر به ما زل زده بود هم شک نکرد. انگار نه انگار همين چند دقيقه قبل بود که مي گفت ما خون داده ايم؛ من براي انقلاب زحمت کشيده ام؛ جبهه رفته ام و همين حرف ها. حالا ايستاده بود و فقط نگاه مي کرد به من که حلقه ام را توي انگشتم تاب مي دادم و گاهي هم براي درآوردن لج او، توي دهانم مي کردم و تا «توي دهنت نکن»ي مي شنيدم، در مي آوردم.
حلقه کمي خاکي شده بود. آخر تا همين چند لحظه قبل با حلقه او روي خاک افتاده بودند، اما براي رو کم کني ماموري که بالاي سر مان بود، يک خورده خاک اهميتي نداشت.
ــ آقا در قرآن نوشته اند ولا تجسسوا. به کار ديگران چه کار داريد؟
طرف اما از رو نمي رفت. مي گفت من خودم افسر تجسسم. هر کي گفته تجسس نکنيد، غلط کرده. يک لحظه توي ذهنم آمد که بگويم امام علي اين حرف را به عمر زده است، اما دستبند و نگاه مضطرب يک نفر ديگر پشيمانم کرد.
جا براي غيرتي شدن هم نبود. مثل دو تا بچه آدم کيفهايمان را روي کول گذاشتيم و از پارک آمديم بيرون. با لب و لوچه آويزان.
موقع برگشتن، از جلوي در پاسگاه پارک که رد مي شديم، گفتم برويم از دست اين ماموره شکايت کنيم؟ اما يک طوري دهنم را بست که ديگر دلم نيامد بازش کنم، اگر چه باز هم دلم مي خواست دهنم همان طور بسته شود.
سيدعلي پورطباطبايی