تاريخ انتشار : دوشنبه، ۱ فروردین ۱۳۸۴  |   موضوع : شعر  |   نسخه قابل چاپ

شکسپير و من!

يک روز گرم و معتدل ماه تير بود
شاعر درون دفتر شعرش اسير بود

دستش ميان صفحه شصت و يکم چکيد
پايان  داستان  بد  ــشاه لير ــ بود

اين صفحه کوردليا مرده بود و بعد
در زير دار لشکر کنت و امير بود
.....
و سطر بعد قصه ي هملت شروع شد
تنهايي پرنس جواني که پير بود!!

برداشت يک قلم و سر سطر ها نوشت...
ـــ پولي نيوس پدر زن من هم وزير بود؛

در صفحه چهلم و سطر نهم نوشت:
اوفلياي خسته که از عشق سير بود....

خوردم فريب ... اوفليا خود کشي نکرد
قتل  فجيع  کار  خود شکســــپير بود!
***
... و خون تمام قلعه ي دانمارک را گرفت
در دست سرد و يخزده اش هفت تير بود

ــ هي متن مرگ را تعارف او مي نمود ــ پس!!!
قصد فرار کرد ... نه انگار دير بود!
.....
هملت کنار دفتر شعرش نشست و مُرد
گفتم که قتل کار خود شکسپير بود

امير مرزبان


نظرات (5)  |   ارسال به دیگران