تاريخ انتشار : دوشنبه، ۱ فروردین ۱۳۸۴  |   موضوع : دخترونه  |   نسخه قابل چاپ

از دفتر خاطرات دانشگاه!

اون روز ايستگاه اتوبوس خيلي شلوغ بود ! اما بر خلاف هر روز که ما با اين صحنه مواجه مي شديم و ابروهامون تو هم مي رفت؛ اصلا بهش اهميت نداديم.يعني اصلا متوجه اين موضوع نشديم. توي صف ايستاديم و بي توجه به اطرافمون خاطره چند ساعت پيش رو تداعي مي کرديم...
نمي شد ازش گذشت و بهش نخنديد! هر کدوم از بچه ها يه تيکه از ماجرا رو مي گفت و بقيه با يادآوري اون مي خنديدن. عجب روزي شده بود اون روز. بعد از کلي گرفتاري هاي درسي و فکري مجالي پيدا کرده بوديم براي خوش بودن! چشام از خنده تار شده بود و کيفم به دستم سنگيني مي کرد که يدفعه متوجه صدايي از پشت سرم شدم:
_ لا اله الا الله _ استغفرالله _ عجب دوره زمونه اي شده...
خنده هامون که آرومتر شد همگي فهميديم پير زني که پشت سرمون ايستاده وزير لب غر غر مي کنه منظورش به ماست!!!
_ آخه چقد شما جلفيد؟!!!
يواش سرمونو به هم نزديک کرديم و گفتيم:
_ اين پيرزنه با ما بود؟؟؟
برق از سرم پريد به ما گفت جلف؟؟؟!!!! بر گشتم و نگاهش کردم و اينبار چشم در چشم به ما گفت:
_ دختر هم دختراي قديم...يه ذره حيا سرشون مي شد...
نمي دونستم بخندم يا گريه کنم؟ هممون عصباني بوديم که يدفعه پيرزنه ادامه داد:
_ همين کارا رو مي کنين که براتون شوهر گير نمي ياد ديگه...
ديگه نمي شد از کنارش گذشت و بهش نخنديد... چهار نفري زديم زير خنده...
حالا مي بينم خاطره اولي که ما رو مجبور به خنديدن توي ايستگاه مي کرد باعث ايجاد خاطره خنده دارتري توي خود ايستگاه شد، که تا در خونه و تا حالا هم باعث خنده ما مي شه.

*(قابل توجه دختران عزيز گفته باشم که هر چهار نفر ما الان سر خونه زندگي خودمونيم والبته خانومهاي محترمي! هم هستيم)

راضیه ایمانی


نظرات (17)  |   ارسال به دیگران