چهل منبر
دوباره نگاهي به پلاستيك شمع ها انداخت، درست چهل تا، اول بايد از خانه روبرويي شروع مي كرد، تو حياط كنار باغچه مجمع شمع ها را ديد، گويي شمع ها او را به جمع خويش فرا مي خواندند تا با هم سنفونيك تاسوعا را زمزمه كنند و در غم آن روز بسوزند و آب شوند، اين كار برايش خيلي جالب بود، احساس خوبي داشت، زير لب يك صلوات فرستاد و يك شمع روشن كرد، همين كه بلند شد پيرمرد با كاسه نقل ها جلويش آمد وبه او تعارف داد.
نوبت خانه بعد بود، بايد چهل خانه را مي گشت، نگاهي به سر كوچه انداخت، باز اين پسره افشين سر كوچه وايساده، همين كه از كنارش رد شد، يك لحظه نگاه هايشان در هم گره خورد، راضيه دلش ريخت و عرق سردي بر تنش نشست، ياد چند روز پيش افتاد كه افشين برايشان حليم نذري آورده بود، و در حالي كه سرش پايين بود، اما زير چشمي مرا نگاه مي كرد، گفت: ما تازه به اين محله آمده ايم، قابل شما را ندارد نذري خواهرم است .
وارد خانه ننه زهرا شد، داشت شمع دوم را روشن مي كرد، احساس كرد كسي پشت سرش وارد حياط شد، همين كه برگشت افشين را با بسته هاي شمع ديد، تعجب كرد اما خيلي سنگين از كنارش رد شد، دم درب ننه زهرا با گلاب پاش گل قرمزش وايساده بود، بهش تعارف داد با هم احوال پرسي كردند و رفت.
حسابي گيج بود، شايداتفاقي بوده و شايد هم نه ...
خونه بعدي، خونه آقاي كلاني بود، دبير تاريخ داداش محسنش، دم در خونه كسي بهش گفت برگرد و پشت سرت را نگاه كن، ته كوچه افشين را ديد، به حساب تصادف گذاشت و وارد خانه شد، نشست تا شمع هايش را روشن كند، اما احساس كرد كه سايه اي بر سرش سنگيني مي كند، همانطور كه نشسته بود، بر گشت و يك لحظه از پشت پسري را ديد كه منتظر بود تا او هم شمعش را روشن كند، شمعش را گذاشت و سريع بلند شد، همينكه آمد از درب خارج شود، با صداي آشنايي به خودش آمد، افشين بود، گفت: راضيه خانوم شمع تان خاموش شد، مي خواهيد من برايتان روشن كنم، سر تا پاي او را نگاهي انداخت، حسابي از دستش لجش گرفت، بدون آنكه حرفي بزند بر گشت و حول حولكي شمع اش را روشن كرد، ديگر مطمئن شد كه اين بر خوردها تصادفي نيستند.
او را در ذهنش از سر تا پا گذراند، بچه بدي به نظر نمي رسيد، در ته نگاهش يه سادگي آميخته با غصه بود، اما هر وقت كه ديده بودش يك لبخند گوشه لبش بود، حالا ديگر به سر گذر رسيده، يه هو دل شوره تمام وجودش را گرفت، نكند اين پسره افشين دنبالش بيايد، اينجا همه منو، بابام، حاج عزيز را مي شناسند، فردا نكند پشت سرمان حرف بندازند، بگن كه آره دختر حاجي هم...
دوباره برگشت و پشت سرش را نگاهي انداخت، اما اين بار خيلي با احتياط، انگار كه همه مردم زير گذر داشتن او را نگاه مي كردند، از افشين خبري نبود، نفس راحتي كشيد، و در اين بين هيأت زنجير زني با اون طبل هاي گنده شان از راه رسيدن و همه حواس ها را به خود جلب كردند.
هوا ديگه كم كم داشت غروب مي شد، از شمع هايش چيزي باقي نمانده، از آن چهل تا فقط دو تا شون مونده، با وجود آنكه ديگر مي دانست كه افشين پشت سرش نيست، اما نمي دانست كه چرا اين بار دوست داشت بر گردد و او را پشت سرش ببيند، از سر كوچه پسري را ديد كه به سويش مي آمد، دقيقا" با همان مشخصات افشين، خود را آماده كرد، گفت نهايتا"با هم صحبت مي كنيم، ترس وجودش را گرفته بود، شايد اين اولين بار است كه قصد كرده بود با يك پسر غريبه حرف بزند، آن هم در كوچه، اگر حاج عزيز مي فهميد شايد حسابش با كرام الكاتبين است، اما او در خود جسارتي مي ديد كه اصلا"به عواقبش كاري نداشت، پسر ديگر به نزديكي هايش رسيده، اما او افشين نبود، مات و مبهوت ماند...
ديگر صداي قرآن مسجد هم بلند شده، از دست خودش عصباني بود، دوباره افكار خود را مرور كرد از يك طرف نمي توانست از فكر افشين خارج شود، و از طرفي هم وقتي عقلش را قاضي مي كرد به خودش نمره تك مي داد، تو اين فكر ها بود كه خودش را جلوي سقاخانه ابوالفضل ديد، شمعي روشن كرد، اما اين بار نه براي اداي نذري كه براي بيماريش، مادرش نذر كرده، بلكه بخاطر اينكه از اين شك و دودلي بيرون بيايد، تو ديوار روبرو عكس تكسواري را ديد كه چهره اش مثل ماه شب چهارده بود، نگاهي به او كرد و شمع اش را گذاشت و رفت. ديگر از شمع ها فقط يكي مانده، كوچه پشتي سقا خونه در خانه اش باز بود، کوچه آنقدر باريك بود كه مي گفتي الان است كه ديوارها بر سرش خراب شوند، سريع رفت. گوشه حياط شمع اش را روشن كرد، همين كه آمد از حياط خارج شود دختركي روي صندلي چرخ دار جلويش آمد وبه او نقل تعارف كرد، نگاهي به چهره معصوم دخترك كرد و نقلي برداشت و رفت.
تازه از در خانه خارج نشده بود، كه افشين جلويش سبز شد و سريع وارد خانه شد، راضيه آمد بر گردد تا به بهانه اي سر صحبت را با او باز كند، اما در چار چوب درب او را ديد كه در مقابل صندلي چرخ دار دخترك زانو زده و به او مي گفت كه خواهر جان نذرت را ادا كردم، ان شاءا... سال آينده با پاهاي سالم خودت نذر چل منبرت را بروي...
* لازم به ذكر است كه اين مراسم در شهر ستان بروجرد، در بعد الظهر تاسو عا انجام مي گيرد كساني كه نذري دارند چهل خانه را شمع مي گذارند.
مهدي تيماجی