بررسي بنياد ارتباط زناشويي
بابك احمدي
«مرد» در واژگان هندواروپايي از ريشه ميرندگي دانسته شده است و «زن» از زايندگي. زن، جان، جانور و زندگي به معناي دقيق هر آنچه است كه «هست» و آنچه كه ميجنبد. مرد اما بدين اعتبار با جانور يكي دانسته نشده است. «مرد» در اصل صفتي است از يك ايزدِ خالق. «مرد» موجودي غيبي است كه هيچ ارتباطي با هستي و جانِ ديدني ندارد اما با اين اوصاف «ميميرد». در توصيفات اساطيري اما «مرد» رمز آگاهي است و درست از اين زمان، روزگار انسانِ اساطيري است كه زن رفته رفته كاركرد بنيادين خود را از دست ميدهد. زيرا ارتباط خود را با ذهن از دست ميدهد. اما انسان آگاه كه «خود» و «آگاهي» را كشف نموده، شيفتهي اكتشاف «كلمه» و «روح»، هستي را به اعتبار ديگري ميبيند. كاركرد «زن» و «زن» به مثابه نشانه هستي و زايندگي، براي او از معنا تهي ميشود. تا آن روزگار «زن» عينِ هستي و مادر هستي به معناي آنچه هستي از او صادر شده گرفته ميشده است. در تماميِ آيينهاي بدوي و اساطير و داستانهاي خلقتِ انسانِ بدوي، «زن» در نقش «مادر»، آنكه كه ميزايد با «زمين» يكي گرفته شده است. همچنان كه واژهي «زن» و «گيتي» از يك ريشهاند. همچنان كه مجسمههاي الهه باروري در تماميِ منزلگاههاي بشرِ قديم پيدا شده است. اما انسانِ آگاه كه با شتاب از «جانورِ» درونِ خود فاصله ميگيرد نقش زن را آهسته آهسته ناديده ميگيرد زيرا كه ديگر تنها «جان» را و زايندگيِ جسماني را دليل هستي نميداند. انسان آگاه چند هزار سال پيش به ناگاه از خود پرسيد: آگاهي از كجا صادر ميشود؟ و بلافاصله به خود پاسخ داد: اين كه من آگاهم بدين دليل نيست كه جان دارم. «زن» همچون بسياري نشانههاي ديگر كه منشاءِ خلقت پنداشته شده بودند به سرعت رنگ ميبازد. «زن» كه زماني منشاءِ هستي انگاشته شده بود، اكنون واسطهي هستي پنداشته ميشود و به آهستگي نقش خالق را از كف مينهد. مرد موجودِ آگاه اكنون خود را ميبيند. چند هزار سال پس از اين اكتشاف او ميگويد. «من ميانديشم، پس هستم» او خود را بدين اعتبار «هست» ميبيند كه ميانديشد. مرد در انديشهي خود غرقه ميشود و آنگاه كه در اين هزارتو بيآنكه چيزي بيابد ميايستد بناگاه تنهايي او را در بر ميگيرد. آنجا او آرزوي نداشتن آگاهي و دنياي بياضطرابِ كهنِ خود را ميكند و بسرعت متوجه «زن» ميشود آن منشاءي كه ديده ميشود.
ازدواج يك پيوند افزايشي و در عين حال كاهشي است. همانگونه كه در واژهي «زوج» دو معني نهفته است. نخست آنكه فرد بناگاه محدودهي شخصي-رواني يعني دايرهي به مركز خودش را با فرد ديگري اشتراك ميدهد. اما در اين پيوند كاهشي محدودهي شخصي روانيِ فرد ديگري را بدست ميآورد. بنظر ميرسد كه نخستين ويژگي بنيادين اين بحث ويژگيِ فيزيولوژيك است. سوال اين است كه آيا توليدِ مثل مقدم بر لذت بوده است و يا آنكه لذت مقدم بر توليد مثل. اين پرسش مهمي است كه پاسخ به آن در شناخت كليت و ساختار مسئلهي لذت جنسي و ارتباط آن با توليد مثل بسيار تعيين كننده ميباشد. در هر صورت با ظهور آگاهي لذتي كه به توليد مثل بيانجامد بشدت تحت تاثير واقع شده است.
اين لذت و تشفيِ بدون آنكه به توليد مثل منتهي شود زاينده دو پديدهي كاملا" انساني و شگفت ميشود. يكمين مسئله، عشق نام گرفته است. پديدهي كاملا" رواني كه لذت فيزيولوژيك در آن به كمترين مقدار خود ميرسد. اين پديده بشدت تناقض آميز است. زيرا انسان بعنوان موجودي نامتعين داراي تناقضات بسيار بنيادين است. از سويي جانوري تمام عيار است و از سوي ديگر روحي سرگردان كه در عالم رها شده است. دومين مسئله رويارويي با لذت جنسي به عنوان يك گناه آغازين است از آنرو كه بشر در وضعيتي غريب خواهان نابوديِ غريزه جنسيِ خود ميشود و آنرا به مثابه شرمي بنيادين در برابر هستي مينگرد. هيچ موجودي خود را نميپوشاند زيرا كه از خود و از آنچه براي آن ميزيد نميگريزد. اما انسان خود را ميپوشاند زيرا بدين متمايل است كه جانور گونگيِ خود را مخفي كند. آنچه كه عشق به طبيعت و بدنِ برهنه از فرهنگ يونان باستان و فرهنگهاي بدويِ كشف شده در عصر جديد به فرهنگ پوشش امروز ما سايه افكنده تمايلي حاكي از خستگي و سردرگمي از آگاهي و آرزوي طبيعت حيواني است كه هر از چند گاهي بر بشر عارض ميشود اما با بيبازگشت بودنِ راه بشر روبرو ميشود: زيرا ما ديگر آنقدر از جانورطبعيِ خود فاصله گرفتهايم كه نتوانيم اين راه دور و دراز را برگرديم. انسان يا تمايل و كشش رواني جنونآميزِ مطلق را پاس مينهد و يا با تمام وجود از لذت جنسي ابراز تنفر ميكند. ازدواج با اين مقدمه كه گفته آمد كانونِ بر هم كنش اين وجوه متضادِ گرد آمده به دورِ هم است. از سويي ازدواج و كانون خانوادگي يك بنياد است براي تضمين توليد مثل در حاليكه با وجود ظاهر فريبندهاش در مورد انسان بعلت وجود روابط پيچيده ميان اعضاي آن، بشدت وابستهي آن نيمه جانورمدار است. از سويي اين بنياد رواني-اجتماعي وابستهي شديدِ لذت فيزيولوژيك است. تا اينجا بنياد خانواده تقريبا" همان چيزي است كه تا چند هزار سال پيش بوده است. اما از ظهور آگاهي به بعد چند مسئله و يا بهتر است بگوييم مشكل، اين بنياد را شديدا" تحت تاثير قرار ميدهند. عشق به مثابه تضمين روانيِ ارتباطِ دو «روح» همچنان مسئلهاي لاينحل است. زيرا هنوز انسان نميداند كه با آن چه كند. در ميان گفتگوهاي عوام يا در نوشتارها به ظهور تمام عيار اين مشكل بر ميخوريم آنجا كه از عشق سخن ميگويند با تناقضات آشكار ميگويند. عشق را جنون، ناسودمند، بيماري و يا توهم ميخوانند اما در عوض بشدت با آن درگير ميشوند و اين ديگر همه گير است اين نوستالژي عشق كه از لابلاي خاطرات بزرگسالان بيرون ميجهد. ازدواج در شكل نخستين آن هيچ تناسبي با عشق ندارد و همچنين عشق با ارتباط نزديك مستمر. اين كانون تحت تاثير عارضهي ديگري به نام آگاهيِ جنسي است. يعني لذت جنسيِ بيرون از هدفمندي كه در دستگاه نشانهاي خود به نام نادرست و عوامانه خود، تحت عنوان احساسات تنوع طلبانه خوانده ميشود و به تحليلهاي هستيشناختانه بسياري معطوف شده است. از سويي تمايلاتِ زدودگي و زاهدانه در باب لذت جنسي به وفور مغز را به خود مشغول ميكند. چيزي كه در بشر امروز به وفور ديده ميشود آنست كه مسلما" كانون گرم خانواده و تملك بيچون و چرا و مخلصانه زن و مرد در باب يكديگر و ازدواج پاكدينانه به نظر ميرسد كه ناگزير است و از آن هيچ گريزي نيست زيرا دوگانه است و پيوند غريبي ميان جانورسانيِ توالدي و عشق به مثابه هيجانات بشدت «روحي» برقرار كرده است و نيز تعادل ظريفي. ناگزير بودن آن از سويي با لذتجويي نشانهايِ وابسته به آگاهي ذهني از لذت مواجه ميشود و از سويي تداخلِ پيدا ميكند با آزادي: مفهومِ ناگزيرِ زاده از آگاهي. ارتباط زن و مرد از اين روست كه پيچيده است زيرا ثبات آن به تناسب و حفظ همهي اين اضلاع بستگي پيدا ميكند. تملك دوگانه و دوطرفه و پاياپاي در اين ارتباط همانقدر اهميت دارد كه عشق به مثابه شديدترين سطح هيجاني ارتباط و يا لذت فيزيولوژيك براي تضمين تملك و امتداد آن. نزديكيِ فيزيكي مسلما" ارتباط مستمر و خستهكننده ذهني را نيز در بر خواهد داشت. از سويي انبوه نشانههاي مربوط به ارتباط زن و مرد از تئاترهاي تلويزيوني و كارتهاي تبريك گرفته تا اشعار و محاورات روزمره حاكي از اين است كه اين زيرساختهاي ارتباطي و وجوه متفاوتِ ارتباط زناشويي بشدت با هم اشتباه گرفته ميشوند. اغلب ديده ميشود كه اين نمادها و نشانهها نه تنها در جاي خود بكار برده نميشوند بلكه در جايي كه معناي عكس ميدهند مورد استفاده قرار ميگيرند. همچنان كه انسان موجودي دوگانه است، ارتباط از نوع زناشويي بايد ارتباطي دوگانه باشد و همچنان كه قدرتِ خود را از اين دوگانگي ميگيرد از همين دوگانگي آسيب ميبيند.