سند بنام عشق
ساقي خمار آلوده ام ... بگشا در ميخانه را
قربان چشم مست تو ... لبريز کن پيمانه را ساقي ... ساقي ....
ساقي ميخواند! من و و باران هم ريز ريز ميباريديم. قطرههاي باران روي شيشه اتومبيل سر ميخورد. نسيم ملايمي از شيشه نيمهباز اتومبيل به صورتم ميخورد. بوي باران پاييز كه بيشباهت به بوي بهار نيست در ماشين پيچيده بود... توي اين هوا چقدر از رانندگي در اتوبان لذت ميبردم. صداي ساقي را بلند كردم و براي انجام سفارشي از اتوبان پيچيدم توي خيابان فرعي....
زن همسايه را ديدم كه سر يك كوچه پر از دستانداز ، منتظر ماشين بود. جلوي پايش ترمز كردم. وقتي متوجه حضور من شد گل لبخند روي لبهايش شكفت... كم ميخنديد اما وقتيميخنديد خيلي زيبا ميشد.... در حاليكه سوار ميشد، گفت: توي اين باران خدا تو را رساند. بي زحمت دم مخابرات ترمز بزن من پياده شوم. بايد بروم موبايلم را تحويل بگيرم... راستش اين دفعه سه تا موبايل اسم نوشتم!... راديو پيام ميخواند...
نيم مستم کردي اي ساقي ... من ساغر بدست
يا مده مي.... يا مرا چون چشم خود كن مست مست
زن همسايه كمي ساكت شد و دوباره گفت:
رانندگي كردن توي اين اتوبانها خيلي دل و جرات ميخواهد... من پرايدم را قبل از عيد تحويل گرفتم ولي جرات رانندگي كردن نداشتم آن را فروختم...ببينم! ماشين بنام خودته؟!.... گفتم نه!...چه فرقي دارد؟!
نگاهي كرد و گفت: چطور فرقي ندارد!...قبلا هم گفته بودم حساب و كتاب جيبت را جدا كن! ظاهرا به خرجت نرفته؟!...تو هنوز مردها را نشناختهاي!.....
و راديو ميخواند:
قدر زر زرگر شناسد قدر گوهر گوهري... قدر گل بلبل بداند قدر قنبر را علي...
ساقي.... ساقي.... ساقي......................... ساقي ساقي.....
و ادامه داد: حتما دلتان يكي است؟!... گفتم: چرا نباشد! مگر همدلي شرط همسفر ماندن نيست؟... گفت: بهبه! نمي دانستم شعر هم ميگويي!...
اين حرفها مال كتابهاست، مال دفترهاي شعر دختران دبيرستاني!
زندگي چهرهي ديگري دارد. كوتاه بيايي ميبازي...من كه ديگر حتي يك ريال از حقوقم را خرج خانه نميكنم... با حقوقم ميروم گردش، سفر!... زيارت! كيش... مكه.. كربلا... سوريه.. .من چرا بايد براي خانه خرج كنم؟ پس مرد خانه چكاره است؟...
چالههاي خيابان پر از آب باران شده بود و نميشد آنها را ديد...چرخ ماشين درست افتاد توي يك دستانداز!... ساقي ساقي...
نگاه عاقل اندر سفيهي به من انداخت و گفت: مكه رفتهاي؟! گفتم نه!...سوريه؟... كربلا؟...كيش كه رفتهاي! كيش را كه ديگر هر...رفته!
گفتم نه! نرفته ام، من بدون همسفرم سفر نميكنم.
داشت گره سفره دلش را باز ميكرد كه دوباره از همسرش بگويد، كه به مخابرات رسيديم.راهنماي راستم را زدم و توقف كردم... گفت: انشاالله خير ببيني! ولي به حرفهاي من خوب فكركن!
دلم ميخواست به حرفهايش فكر كنم اما نميشد... هم به حرفهاي او، هم به حرفهاي دوستم سيمين! تا يكطرفه به قاضي نرفته باشم. وقتي دوستم سيمين از نامرديهاي مرد زندگيش ميگويد آدم ناخودآگاه از هر چه مرد است بدش ميآيد!....
خيابان را دور زدم و پيچيدم توي اتوبان!
هميشه از اين پيچ، فقط و فقط به تو فكر ميكنم!فقط به تو! پيچيدم! رها از تمام دستاندازها و ترافيكها و چالههايي كه آب باران انها را پوشانده بود... رها از تمام تعلقاتي كه جز بندي به پاي آدمها نيستند. چيزهاي ناپايداري كه فرصت پريدن و عشق ورزيدن را از آدمها گرفتهاند! بخدا ماندگارتر از عشق تو چيزي در زندگيم ندارم. مگر نه اين است كه همين لحظه يك زلزله ميتواند مرا و نام مرا و هر چه بنام من هست و نيست را از روي زمين محو كند؟!
....فقط به تو فكر ميكردم.فقط به تو!... بايد ميرسيدم و سوارت ميكردم. اگر دير ميرسيدم معلوم نبود وقتي من زير باران پاييزي با ساقي ميخوانم و از رانندگي در اتوبان لذت ميبرم، تو زير كدام باران منتظر ماشين ماندهاي؟!...
در حاليکه شوق ديدنت را مزمزه مي کردم؛ براي زن همسايه دعا ميكردم، خيلي چيزها بود كه زن همسايه آرزو ميكرد تمام پولهايش را بدهد و كمي از آنها را داشته باشد!
سرعتم را بيشتر كردم.به گرمي دستهاي تو فكر ميكردم و به اين اتومبيل مشترك، و به صبحها و عصرهايي که توي اين اتوبان، همسفر ميشويم.چقدر خوبست كه راهمان يكيست.
و راديو ميخواند:
كاش ديگر دست من گيري كه افتادم ز پا
کاش دست از ناز برداري که من رفتم ز دست
ساقي ساقي....!
...............................................
سوار ميشوي ؛ خودت که مي راني سرعتمان بيشتر ميشود.قسم به گل سرخ كه گفته بودم: دستم را بگيري سرعتم زياد ميشود!
نویسنده: تبسم