دشمن که نيستيم!
براساس سرگذشت واقعي صبا. ع
گفت و گو از: سيده نازنين رضوي
قبل از اين که شروع کنيم مي خواهم خواهش کنم که اسم هاي ما محفوظ بماند. نه اين که بين شما و اعضاي نشريه تان بماند، بلکه فقط بين خود من و شما بماند. مي دانيدکه به شما اعتماد مي کنم و اين حرف ها را مي زنم و اين را هم مي دانم که نبايد به خبرنگارها اعتماد کنم.
شايد خيلي ها ندانند که چت کردنشان با آدم خاصي از کي شروع شده است، اما من تاريخ دقيق شروع چت کردنم با صادق را خوب مي دانم. اين اطلاع دقيق هم براي اين است که هر سال سالگرد ازدواجمان را در آن تاريخ جشن مي گرفتيم.
از يک جاي معمولي شروع شد؛ يک شب که خوابم نمي برد وبه عادت هميشگي آن لاين شده بودم، توي يکي از اتاق ها با صادق آشنا شدم.
فکر مي کنم دو هفته بعدش با هم قرار گذاشتيم. توي يکي از بستني فروشي هاي فلکه زنبيل آباد قم. من عادت داشتم و دارم که افراد مجازي را خيلي سريع به افراد واقعي تبديل کنم و براي همين زود قرار مي گزارم.
سر وقت آمد و همين وقت شناسي اش را هنوز هم دوست دارم. البته دليل هم داشت؛ کارمند بانک بود و کارمندهاي بانک اصولا وقت شناس و حسابگر هستند.
شايد منظورتان از اين سوال که چقدر طول کشيد تا مسأله ازدواج مطرح شود فاصله بين آشنايي و خواستگاري باشد، اگر اين باشد دقيقا يک سال طول کشيد. يعني درست سالگرد اولين چتمان آن لاين بوديم و از من پرسيد که مي تواند از من خواستگاري کند؟ من هم جواب دادم البته که مي تواند اما نبايد حتما منتظر جواب بله باشد، بلکه بايد فکر کنم. البته مي خواستم اذيتش کنم. اين يک سال آن قدر شناخته بودمش که بدانم قصد خواستگاري دارد.
نه، عروسي مان خيلي مجلل نبود. تالار پيوند قم را خيلي ها مي شناسند. اول جاده اصفهان است. مهريه 110 سکه بهار آزادي بود. به کسي هم نگفتيم که از طريق چت آشنا شديم، به جايش گفتيم که توي بانک (...) که صادق در آن جا کار مي کرد، آشنا شده ايم.
اول ازدواج مان مثل هر ازدواجي خوب بود. برادر صادق به عنوان کادوي سر عقد يک لپ تاپ بهمان داد که وقتي صادق سر کار بود، با آن سرگرم بودم و طبق قولي که اول ازدواج به هم داده بوديم، چت نمي کردم.
درسته. مشکل ما هم از وقتي شروع شد که فهميدم صادق به قولش عمل نمي کند. صادق به چت کردن معتاد بود و نمي توانست اين اعتياد را ترک کند. شب ها وقتي من مي خوابيدم، بلند مي شد و سراغ لپ تاپ مي رفت. يکبار توي آشپزخانه مچش را در حال چت کردن گرفتم. اگر فقط چت کردن بود، شايد خيلي مهم نبود، ولي با بعضي ها قرار مي گذاشت و در جواب اعتراض من مي گفت که فقط مي خواهد بداند چه کسي پشت آي دي پنهان شده است.
اوايل حتي اين کارش هم قابل تحمل بود. چرا که کساني که در پشت آي دي ها پنهان شده بودند، همه پسر بودند، ولي وقتي فهميدم که بعضي از ملاقاتي هايش دختر هستند، اولين دعواي سخت زندگي مان شروع شد. 1 هفته قهر بوديم تا اين که با سوئيچ يک ماشين و شيريني دنبالم آمد و آشتي کرديم. البته قول داد که ديگر چت نکند، اما نتوانست! مشاوره رفتيم، تعهد محضري داد، ولي باز هم به اعتيادش و بعد قرار گذاشتن هايش برگشت.
دو سال زندگي کرديم و وقتي بعد از يک حاملگي ناخواسته، به خاطر واکسن سرخچه و سرخک، بچه ام را سقط کردم، تصميم به جدايي گرفتم و او هم قبول کرد. همه مهريه ام را به اضافه ماشين که به نامم بود، گرفتم.
نمي دانم. شايد تقصير من بود که فکر نکرده بودم که کسي توي چت با من آشنا شده است، نمي تواند از چت کردن دست بردارد، شايد هم تقصير صادق بود. به هر صورت گذشت و براي من تجربه اي شد که به چت و آدم هاي اهل آن اعتماد نکنم.
جواب اين آخري بله است. هنوز هم گاه گاهي همديگر را آن لاين مي بينيم و سلام و عليکي مي کنيم؛ دشمن که نيستيم!