تاريخ انتشار : دوشنبه، ۱ فروردین ۱۳۸۴  |   موضوع : چاي شيرين  |   نسخه قابل چاپ

عشق دنگی - عشق پیری
محمد مهدي نادري-زهرا شعباني

***محمد مهدی نادری***

عشق دنگی

«بر پدرهر چی آدم لجبازه لعنت »! این را گفت و با مشت محکم بر روی کرسی چوبی کوبید . کسی جوابش را نداد. یعنی کسی در خانه نبود که جوابش را بدهد. فقط کرسی نالید :«جیر جیر!» .همه دهاتی ها کله سحر بیرون زده بودند و تا الان نصف بیشتر خاک را برگردانده بودند که آفتاب بخورد.فردا هم بذر می پاشیدند. اما او عاطل و باطل لنگ هایش را به گرمای منقل سپرده بود و نای بیرون رفتن نداشت. «نصف خونه رو هم که به اسمت کردم ... دیگه چه مرگت بود که قهر کردی رفتی ور دل ننه ات»! دستهایش را در هوا تکان می داد و به روبرو اشاره می کرد که همیشه او روبرویش می نشست با یک مجمع بزرگ پر از کشمش و بادام و باسلوخ.«ها ؟ میگی چرا آبجی هام واست قر و قمیش میان؟ خوب  سلیطه ! تو کل طایفه ما که هیچی... تو کل این آبادی که هیچی ... تو صد تا آبادی اون ورتر هم تا حالا کسی نصف خونه اشو به اسم زنش نکرده ... معلومه که کفری میشن می افتن به جون تو و من » با شدت بیشتری دستهایش را تکان می داد . اما او به آرامی برایش چوب کشمشها را می گرفت ، آرد باسلوخ ها را می تکاند بعد با لبخندی بر لب آنها را کف دستش می گذاشت و رو به او می گرفت.
«کی بود که هفته به هفته قهر می کرد؟ کی بودکه گند زد به این زندگی؟ کی بود که گفت : اگه راس میگی برو یه زن دیگه بگیر!» او روبرویش نشسته بود و رشته باسلوخ شیرین در دهان ، با چشمهایش به او می خندید . فریاد زد :«هان ؟ کی بود؟ د بگو لامصب!» شست پای ظریف و زنانه ای از زیر کرسی پاهای استوار و عضلانی اش را قلقلک داد و به بازی گرفت که :«من ! من بودم» . به یکباره خواست پاهایش را پس بکشد که آتش منقل نقره داغش کرد :«فس»! درد آلود فریاد کشید : «بر آدم لجباز لعنت»! و مشتش را محکم بر کرسی کوبید. اما کسی جوابش را نداد . اصلا کسی نبود که بخواهد جوابش را بدهد.فقط کرسی نالید :«جیر جیر!».
در قاب پنجره ، روستا در منظره پاییزی اش هیچ جنبشی نداشت.فقط هر از گاهی ستونی دود از خانه ای برمی خاست و یا مردی بیل بر دوش در گوشه قاب چوبی ظاهر میشد. دلش لک زده بود که سوار تراکتورش بشود و به جان زمین اربابی بیافتد.دهاتی ها طعنه می زدند: «باد آورده را باد می برد». «گور پدرشان ! جون کندم ! عرق ریختم ! زمین بکر بوده آبادش کردم » . اما دهاتی ها این جا و آن جا نشسته بودند و لنگهایشان را واداده بودند که : «غلط کرده ! این زمین ها مشائه. حق سی خونوار توشه. باید به ما اجاره بده بعد بکاره . بی برو و برگرد پاشو می خوره» . اگر می توانستند تکه تکه اش می کردند اما از هشت برادر دیگرش می ترسیدند برای همین هم از همان دورها فحش نثارش می کردند.
او هنوز آن روبرو نشسته بود و یک لیف حمام  برای قلاب دوزی سرانداخته بود.بی توجه به او زیر لب آواز میخواند.اعصابش به هم ریخت و لبش را گزید.یاد تصنیفی افتاد که یک ماه پیش در مینی بوس شنیده بود. دستهای «شیرین ناز» را از زیر چادر مشکی درجه یک گل گلی اش گرفته بود و می فشرد. سرش را هم بر پشتی سفت مینی بوس خاک گرفته روستا تکیه داده بود که مثلا خواب است . اما خواب نبود ، دستهای شیرین ناز را در دستهای مردانه اش گم کرده بود و می فشرد.شیرین ناز هم  سرش را به شیشه مینی بوس تکیه داده بود و از تکانهای آن در دلش آشوب بود . «امشب چه شبی است ... شب دزدیدن یار! امشب چه شبی است ؟ شب دزدیدن یار!» اما  فقط همین یادش مانده بود. عصر به تهران رسیدند ، کلید خانه تهران را چرخاندند  ، خستگی را ه را از تن گرفتند ، فردا هم بساط به راه بود :سینما ، پارک ، بستنی هفت طبقه ، شیر بلال ، باغ وحش ، شهر بازی و استراحتی مطبوع ! بی آنکه دهاتی های فضول مزاحمشان شوند و بی آنکه کابوس کتک کاری با برادرزنهایش را ببیند .«چشمت کور ... دندت نرم ! خودت خواستی . مگه نگفتی برو زن بگیر ، رفتم گرفتم فقط برای اینکه بدونی عاجز نیستم».
پارسال زمینهای صد سال معطل مانده ، آن چنان رویانیدند که هیچ کس به خواب هم ندیده بود.دهاتی ها می گفتند «پای مال مردم خوری را می خورد» اما او چک گندم هایش را که از سیلوی اراک گرفت خانه ای نقلی در تهران قولنامه کرد.سه دانگش را به او بخشید که در خیالش آن روبرو نشسته بود و با شصت پاهای زنانه اش از زیر کرسی قلقلکش می داد . نیم باقی مانده اش را هم در محضر به پای شیرین ناز ریخت که هنوز هم نفهمیده بود چرا تن به این خریت داد که با دختری هجده ساله ازدواج کند .اما مادر شیرین ناز به کمتر از سه دانگ قانع نشده بود و تا آن را ثبت نکردند و مهر او پایش نخورد دست او را در دستش نگذاشتند.
«مرده شوی آن دهن لقی را ببرند که این خبر را به تو داد . چی فکر کردی ؟ برای آنکه فکر نکنی خبریه سه دانگ که هیچی بیشتر هم حاضر بودم به اسم شیرین ناز بکنم.نه اینکه بخوامش ... اونم یکی مث تو ! تازه باز صد رحمت به تو   ! اما اینکه گفتی برو یه زن دیگه بگیر آتیشم زد . منم این کارو کردم که تو بسوزی». قوزک پایش را که منقل سوزانده بود زق زق می کرد . اگر او بود  سیب زمینی پوست کنده رویش می گذاشت که ور نیاید . اما او نبود و باید حالا حالاها زق زق می کرد و می سوخت.
مهی غلیظ پایین و پایین تر می آمد  و «کوه سیاه» را تا کمر در بر می گرفت. دلش به اندازه همه دنیا گرفته بود. او گفته بود که می آید . گفته بود که دوستش دارد. گفته بود که دلش تنگ شده است . اعتراف کرده بود که اشتباه کرده است . اما نمی خواست در خانه ای که «شیرین ناز» هوایش را آلوده کرده است نفس بکشد . «ردش کن بره ... دختره آکله ! اون سه دنگ هم کوفتش بشه . نمی خوام دیگه اسمش رو هم بشنفم» . اما این حرفها خوشحالش نکرده بود. چون «شیرین ناز» به زندگی او چسبیده بود و حاضر نبود جم بخورد. می خواست به زندگی دوباره شیرین شده اش گند بزند.«چی شده ؟ دوباره پیازت کونه کرده یاد اولی افتادی ؟ پدرتو در میارم . مگه شهر هرته ؟ انگ تو به من خورده ! تا حقمو ازت نگیرم ولت نمی کنم» .اگر داشت می داد که شرش را کم کند اما انبانش تهی بود و دیگر چیزی نداشت که بدهد. بلند فریاد زد  :«بر آدم لجباز لعنت!» و دوباره محکم بر کرسی کوبید . اما کسی نبود که جوابش را بدهد . فقط کرسی بود که گفت : «جیر جیر!»

             **************
در قاب چوبی پنجره روستا می درخشید. ابرهای پاییزی بار و بنه اشان را به دور دست ها برده بودند و حالا روستا ، سبکبار نفسی تازه می کرد. چشم که به قاب پنجره دوخت ، کوه سیاه با شب کلاه برفی ، سلامش گفت . پاهای خسته و سرمازده اش را به رخوت گرمای دلچسب کرسی سپرد ه بود و استکان کمر باریک در دست ، چای داغ هورت می کشید. او هم آن روبرو نشسته بود و اشک می ریخت و پیاز خرد می کرد که «سوتیارمه» بپزد . چای داغ را تا ته هورت کشید و به او لبخند زد و با شست پا ، قلقلکش داد. او هم خندید ... از ته دل . اما این بار خیالش نبود که آن جا نشسته بود ، خودش بود ... گرم و مهربان.دیگر دنگی هم باقی نمانده بود.همه شش دنگ خانه تهران را داده بودند به شیرین ناز. اما گرمای کرسی به همه این ها می ارزید و اینکه کشمش و باسلوخ در کف دستهایش بریزد و به او بدهد و او هم به چشمهایش خیره شود و بخندد و بگوید «شش دونگ دوستت دارم».

***زهرا شعبانی***

عشق پیری

نمی دانم این چه عادت بدی است که کم و بیش همه ما دچارش هستیم. وقتی می خواهیم حرفی مهم بزنیم آن قدر پایش صغری کبری می چینیم که از اصل مطلب دور می افتیم . گاهی هم آن قدر لب کلام را لخت و عور نشان می دهیم که از مهم بودنش هیچ نمی ماند. الان یک هفته است می خواهم درباره مساله مهمی مطلب بنویسم. هر بار که شروع به نوشتن کرده ام یا از این ور بام افتاده ام یا از آن ور !
حاصل فسفر سوزاندن هایم شده پنج شش مطلب نیمه کاره . اما اگر خدا بخواهد می خواهم این یکی را به سرانجام برسانم و به قول معروف عروسش کنم.
*پسر جوان دستش را که برای دادن کرایه جلو آورد ، لبه آستین چند تا خورده اش بالا رفت و خال کوبی دستش مشخص شد. روی ساق دست راستش با خط نه چندان زیبایی خال کوبی کرده بود :«مرگ بر عشق»! نگاهی به صورتش انداختم .زیبایی و جوانیش هنوز از پس خماری اعتیاد هم قابل دیدن بود. با خودم گفتم شاید همین عشقی که آرزوی مرگش را می خواهد ، به این روز انداخته باشدش !

** تلویزیون روشن است و سری جدید برنامه «هزاران راه نرفته در حال پخش» و من این بار مشتاق بودم ببینم از چه می گویند . دختر جوانی از دوست پسرش می گفت و اینکه پنج سال عاشقانه با هم دوست بودند . بعد از آن سه سال به عقد هم در آمده بودند اما به قول خودش فقط هفت ماه از آن سه سال را با هم خوب بودند و بعد تصمیم گرفتند از هم جدا شوند. می گفت نامزدش آن طور که فکر می کرده نبوده و قید ازدواج را برای همیشه زده است . وقتی مجری از او علت را پرسید ، گفت : این را که می شناختم این جور از آب در آمد ، چه برسه به کسی که اصلا نمی شناسمش ! دخترک می گفت در طی این پنج سال دوستی فقط خودش و دوستش را باور داشته ...

*** خیلی وقتها ما خود طرف مقابل را دوست نداریم بلکه تصور خوبی که از او داریم و زاییده ذهن خودمان است را دوست داریم.

همه این ها را کنار هم می گذارم تا به مفهوم درستی از دوست داشتن واقعی پی ببرم. یاد بزرگترهای فامیل می افتم که هنوز بعد از پنجاه سال زندگی مشترک هنوز به هم احترام می گذارند و عاشق هم هستند. قبل از ازدواجشان هم هیچ شناختی نسبت به هم نداشتند. اما واقعا چه چیزی باعث شده که زندگی آنها این  همه مدت دوام پیدا کند. پای حرفهایشان که بنشینی می گویند : « از اول تو گوشمان می خواندند که باید همیشه احترام هم را نگه داریم. با هم رو راست باشیم. اگر خدا را هم در نظر بگیرید کارتان گیر و گره پیدا نمی کند. از عشق و عاشقی هم کمتر خبری بود. اول به حضور هم عادت می کردیم ، بعد از چند سال می دیدیم این دیگر اسمش عادت نیست ، عشق است . بیخود کرده اند گفته اند : عشق پیری گر بجنبد ... ما موسفید کرده ها با تجربه هایی که الان داریم اگر دوباره جوان می شدیم دست همه شما جوان ها را در عشق و عاشقی از پشت می بستیم ! ما همه روز و شبمان «ولنتایم»!! است . و بعد می زنند زیر خنده!


نظرات (12)  |   ارسال به دیگران