من اينجايم

و من اينجايم
در حصار تنگ و طلائي اطاقم
در گير با ثانيه ها
جنگ با دقايق
فتح ساعتها
تا كي بايد اينجا بمانم
در تعليق اين زمان
در سردرگمي باغ توقّع
شانههاي من تحمّل اين بار را ندارد
من
كه
بجاي مانده از يك اسطوره
يادآور يك ستاره
قرباني خاطرات او
يك بيچاره
من
كه
فرزند قرنها
فرزند صبر
بزرگ شدهي گريه
همه به صداقت من خنديدند
سادگي مرا تحقير كردند
دشنام ثانيهها
تمسخر دقايق
كنايهي ساعتها
و من همچنان اينجايم در حصار تنگ و طلائي اطاقم