ماجراي تكراري

هنوز پشت همين شيشه ها و لولوها!
هنوز ورد و دعا و كتاب جادوها!
هنوز قصه همان ماجراي تكراري است:
دماغ ها و دهنها و چشم و ابروها
شراب را بده و بي خيال عالم باش
به هيچ جا نرسيدند اين هياهوها
شراب را بده و مست كن، بزن برويم
به يك طبيعت وحشي به جمع آهوها
به آخر همه اين تلاش و كوشش ها
به اصل اين هيجانات و اين تكاپوها
و بعد توي خيابان بخوان بزن و برقص
شبيه مردم ديوانه ـ بچه پررو ها ـ
و هيچ چيز نبايد كه مانعت بشود
نه حرف مردم و نه چوب ها نه چاقوها
و فرض كن كه رسيدي به آخر قصه
به آخر همه ی شيشه ها و لولو ها
به خانه اي كه علي رغم كوچكي ، در آن
هوا خوش است به يمن حضور شب بو ها