داستان بی نام!
نسترن فتحي
مثل هميشه خسته از آه و ناله هاي بيماران درمانگاه به خانه ميآيم هنوز فرصت نشده لباسهايم را عوض كنم كه مادرت از آن خبرها ميدهد... از همانها كه با شنيدنش دلتنگ ميشوم...
-حالا اسم طرف چيه؟
-طرف چيه لااقل بگو پسره!
-مگه فرقي ميكنه؟
-خوب اينطوري كه تو ميگي آدم فكر ميكنه داري رقيبتو ميگي!
-آدم چه فكرايي ميكنه
-ادمه ديگه!نميدونم...اسمش سخت بود...يادم رفته...
-بگو بياد خودش صحبت كنيم با هم
-رفته تو اتاق احتمالا باز زل زده به ديوار...اين دختره رو تو اينطوري كرديا
-دختره چيه لا اقل بگو دخترمون..عزيزمون...
-مگه فرقي ميكنه؟
-معلومه كه فرق ميكنه اينطوري اون آدمه باز فكر ميكنه ها! صداش ميكني؟
هميشه دير ميآيي ...صبر ميكني تا فقط منتظر ديدن – تو- باشم؛ نكند ميخواهي عادت كنم به دير ديدنت؟...
ـ سلام بابا
-به ثمر خانوم... دختر گلم چطوري؟
-ممنون خسته نباشي..
كوچكتر كه بودي اين طور حرف زدن را يادت نداده بودم... بيتعارف ميپريدي در آغوشم و من آنقدر مي بوسيدمت كه به گريه مي افتادي ...چقدر دلم مي سوخت اما تقصير خودت بود كه آنقدر شيرين بودي... هنوز هم هستي...پشت آن دو كلمه!..
-خوب تعريف كن بابا...زندگي چطوره؟
-زندگي خوبه اما من نه!
-چرا عزيزم؟ چي شده مگه؟
بغض كه ميكني ميشكنم ثمر...نكند تو هم از آن خبرها كه ميشنوي دلتنگ ميشوي؟
-بابا... خسته شدم!
-از چي بابا؟ ثمر درست حرف بزن ببينم چته آخه؟...مامانت گفت يكي ازت...
-آخه چطوري به خودشون اجازه ميدن؟
-همين طوري كه ميبيني!...ثمر داري نا اميدم مي كني اين حرفت يعني چي؟
-از همين خسته ام از بس دنبال معني سوالم گشتم!
-حالا اسمش چيه؟
باز داري بارم ميكني !..از صورتت ميخوانم ولي دخترك آخر ِحرفهايي كه ميزني به جاي خوبي نميرسد ميدانم دو جمله ديگر بگويي من هم زار ميزنم!
-فؤاد...
چيزي در سينه ام تير ميكشد ...خودم نميدانم اما از نگاه تو پيداست حال بدي دارم...
-بابا چي شده؟
انگار آهنگ صدايت لالايي شده...چشمانم روي هم مي آيند و من مي مانم و سياهي و صداي تو كه ميگويي : فؤاد... همه چيز دست در دست هم داده تادر گورستان ذهن من رستاخيز شود...اسرافيل هم تويي و آن فؤاد گفتنت...
-حالتون خوب نيست دكتر لطفا تكون نخوريد...
-كجام؟
-اورژانس بيمارستان خودمون...راحت باشيد
-خانوادم كجان؟
-همين جا ...چند لحظه صبر كنيد صداشون كنم
من، اورژانس، صدايي كه فؤاد را مي خواند...همهمه هاي هميشگي و سكوتي نو كه در وجود تو بود...
بيهوش بودي ...درست يادم نيست چرا.. شايد اصلا علتش را نپرسيده بودم... فقط مي دانستم كه بايد چشمانت را باز كني .در صورتت چه بود كه نتوانستم نگاهم را از آن بگيرم؟ انقدر نگهم داشت كه دلم لرزيد...آنقدر دلم لرزيد كه صورتم خيس شد... التماست ميكردم كه بيدار شوي ...كدام دكتر براي بيمارش اينطور زار ميزند؟
-بهتري؟چت شد يه دفعه؟
-بابا خوبي؟
-خوبم ...فكر كنم فشارم افتاد...نه؟!
-آره انگار ...سرم زدن به دستت.من برم از دكتر بپرسم چته
-ثمر تو هم با مامانت برو دخترم...مواظبش باش
نفست به صورتم خورد،نگاهت كردم...چشمانت باز ميشدند و هر لحظه اي كه ميگذشت بيشتر دلتنگت مي شدم..مثل اشنايي قديمي بودي ..نگاهم كردي ...ميخواستم بگويم كه بيهوش
بودي ...كجا هستي و از خودم بگويم كه هياهوي درونم را بر هم زدي و گفتي : فؤاد... شنيدم اسمي را كه من صاحبش نبودم و شايد صدايي كه مي خواستم صاحبش باشم...
با خوشحالي اطرافيانت ميخنديدم و صورتم خيس بود...شايد هنوز دلم مي لرزيد...
-خدا رو شكر دكتره گفت چيزيت نيست اين سرمه تموم شه مي تونيم بريم
-بابا به دكتره گفتم برات گواهي بنويسه چند روز غايب كني
-باريكلا دختر منضبط !عوض اون همه گواهي كه برات نوشتم درومد!
ثمر مي خندد...تو هم مي خنديدي...چقدر شبيه توست!
-بذار بگم اين پرستاره بياد
-ول كن خودم درش ميارم دكتريم مثلا!...آخ...بريم!...
دستم مي سوزد و مي لرزد اما نه به اندازه آن شبِ دلم... رفتم به دنبال آن اسم و شايد صدايي كه آن اسم را گفته بود...وجودش سكوت تو را داشته و من نمي فهميدم،آهنگ صدا،نگاه حتي نفسش را از تو به ارث برده...همان شب آنها را از تو يادگار گرفتم...از بيهوشي تو..
-خوب ثمر خانوم...چه كردي با ما؟!...گفتي اسمش چي بود؟
-فؤاد...
صداي تو با اسمي ديگر مي پيوندد و باز من عاشق جدايي ها مي شوم...