کانون پیوند
مژگان عباسي
اين داستان بر اساس يك ماجراي واقعي نگاشته شده است. به دليل حفظ آبرو و امنيت «ملي» به جاي نام دانشگاه مورد نظر نقطه چين گذاشته شده است. نام كليه شخصيتهاي داستان خيالي است و هرگونه شباهتي عمدي مي باشد! هرگونه كپي غيرقانوني از اين داستان مشمول پيگرد قانوني خواهد بود!
چند سال پيش در دانشگاه محبوب ما يك كانوني باز شد به نام «كانون پيوند». اين كانون همانطور كه از نامش بر مي آيد كارش پيوند زدن بود يا به قولي پيوند دادن! و نتيجه اين عمل هم طبعا احداث يك كانون گرم از نوع خانوادگي بايد باشد! و خوب از ابزار لازم و ضروري براي پيوند زدن و خوردن! وجود دو جنس مخالف غير عاقل و دست از جان شسته است! روش پيوند زدن هم بايد روش مناسبي باشد - نه از نوع قلمه اي يا جوانه زدن و اين حرفها! به اين منظور كانون پيوند دانشگاه محبوب ما دست به عمليات محير العقولي زد! يعني چند كامپيوتر 486 عهد عتيق را توسط چند پيوندزن متبحر و ماهر به كار گرفت تا اسم و رسم داشجوياني را كه مايل به پيوند خوردن بودند، در آن ها ثبت كند و يك زوج مناسب برايشان پيدا كند! نيشت را ببند پدر خوب! اين ماجرا كاملا واقعي است! باور نمي كني از استاد «م» معروف بپرس. ايشان رئيس اين كانون بودند. خلاصه كه علي رغم تبليغات گسترده كانون مذكور در همه جاي دانشگاه - حتي در سر در گلاب به رويتان دستشويي ها- هيچ كس داوطلب شركت در اين امر خير نشد تا اينكه يكي از همكلاسيهاي چشم سفيد ما پيشقدم شد تا اولين مراجعه كنندهء اين كانون باشد. آقاي «ب.ك» چنين نقل مي كنند كه: « هرچي به ننه مون گفتيم كه ننه! بيا يه كاري بكن! ما رو به سر سلامتي دوماد كن» گفت « به توي يه لا قباي آس و پاس اين حرفها نيومده.» گفتيم:« ننه! نوكرتيم! داريم از دست مي ريم.» لب ورچيد و پشت دستش زد:« وا! چه غلطا!». اين شد كه اومديم و دست به دامن اين الكانون الپيوند شديم. اينهام هي رفتن و اومدن و دويست تا فرم دادند پر كرديم و صد جا امضا و انگشت زديم تا بالاخره يكيشون اومد و گفت « فلاني يه مورد داريم كاملا به شما مي خوره.» آقا ما بوديم و دم و گردو. بساطي به هم زديم و سور و ساتي جور كرديم و رفتيم منزل عيال آينده. هر چي گفتند ما سرمون رو انداختيم پايين و گفتيم چشم. سر مهريه هم به خاطر گل روي عروس خانوم كه به دليل رعايت شئونات اسلامي چنان رو گرفته بودند كه فقط دماغ مباركشون پيدا بود جيك نزديم. خلاصه كه سفره عقد ساده اي چيده شد و قندي ساييده شد و مهمانها هم به سلامتي بدرقه شدند كه نفس راحتي كشيدم و رو به عروس خانوم كه كماكان تنها دماغشان از گوشه چادر سفيد پيدا بود گفتم: « آخيش! بالاخره تموم شد.» عيال با حالتي غمزه آلود چادر را كمي رها كرد و با صدايي لرزان گفت:« دور از جون. شما كه تازه اول جوونيتونه مادر. حالا زوده كه تموم بشه.» آقا ما رو مي گي انگار كه برق سه فاز از بدنمون رد شده باشد. خوب كه نگاه كرديم ديديم اي دل غافل! طرف مادربزرگ ممد سلاخ، همكلاسي خودمونه. تا آمديم بجنبيم خانوم دست انداخت يقه ما رو چسبيد و گفت: « كجا مي خواي بري ننه؟». بعدها كه پيگير شديم معلوم شد كامپيوتر كانون خير پيوند در يك رقم «يك» اشتباه كرده و به جاي نوزده ساله دنبال موردهاي نود و يك ساله گشته...»
از آقاي ب. ك. در حالي كه به سختي منقلب شده بود و گريه مي كرد پرسيديم: «پيامي براي جوونهاي هم سن و سالت نداري؟» ايشان به شرط اينكه صورتشان را در نشریه شطرنجي كنيم ضمن ابراز ندامت و پشيماني گفت: « از همه جوونهايي كه الان دارن صداي منو مي شنون عاجزانه خواهش مي كنم، تمنا مي كنم گول اين كانونها رو نخورن. گول رفيق ناباب رو نخورن. مثل بچه آدم بذارن ننه باباهاشون برن خواستگاري تا سرنوشتشون مثل من نشه.»
- به عنوان آخرين كلام. حرف خاصي نداري؟
- فقط اگه راهي براي خلاص شدن من از دست اين مادر فولاد... سراغ دارن با اين شماره....
با عرض معذرت از دوستان گرامي به دليل غير اخلاقي بودن خواهش اين برادر عزيز از ذكر شماره معذوريم. در پايان از همه شما بزرگواران تقاضا داريم چناچه دكتر «م» گرامي در دانشگاههايتان اقدام به بازگشايي چنين كانوي كردند در اسرع وقت با شماره تلفنهاي روابط عمومي تماس حاصل فرماييد و به اين وسيله مانع از بدبخت شدن عده ديگري از جوانان برومند جامعه مان شويد.