تاريخ انتشار : دوشنبه، ۱۶ آذر ۱۳۸۳ |
موضوع : چاي شيرين |
نسخه قابل چاپ
قرعه قسمتمحمد مهدي نادري-زهرا شعباني
|
***محمد مهدی نادری***
محمد آقا در حضور غريبه ها خانمش را ‹‹ علي ›› صدا مي زند. وقتي مي بيند اين كارش من را به خنده انداخته است مي گويد : ‹‹ تو حاليت نيست ! به دور از غيرته كه آدم جلوي ديگرون زنش رو به اسم صدا كنه ›› . مليحه خانم (همان علي آقا) ياد گرفته است در خيابان ، دست كم نيم متر عقب تر ازمحمد آقا راه برود. البته بهتر است بگويم ‹‹ بدود ›› ! . چون شوهرش انگار كه با مردم مسابقه مي دهد به جاي راه رفتن تقريبا مي دود. ميلحه خانم هم چند سال است كه به خاطر ‹‹ قسمت ›› به دنبال محمد آقا دويده است . مليحه خانم هنوز هم اين حال را دارد كه با آب و تاب براي زن هاي همسايه تعريف كند كه شوهرش چه طور در سال هاي اول ازدواجشان ، سر چند جوان را كه به مليحه خانم بد نگاه كرده بودند ، به سنگ كوبيد . ننه علي روزي هزار بار خدا را شكر مي كند كه خدا دختري به آنها نداد. مليحه خانم با احتياط دور و برش را نگاه مي كند و به آرامي مي گويد : ‹‹ خدا خر را شناخت كه ... ›› . علي آقا ، يعني پسر رعناي محمد آقا ... اي روزگارش بدك نيست . پسر باهوش و نيمه سر به راهي است كه در دانشگاه دولتي درس مي خواند. البته علي آقا از وقتي نيمه سر به راه شد كه ‹‹ قرعه قسمت ›› بر عيش زد و همان ترم اول به دنبال عاشقيت رفت و با يكي از همكلاسي هايش طرح دوستي و زندگي ريخت . محمد آقا كه از همان اول رضايت نمي داد . اما بعد از كلي اخم و تخم و ‹‹ شير حرام كردن ›› و ‹‹ عاق ›› و ‹‹ عوق ›› ، بالاخره آنها هم رضايت دادند.محمد آقا اما هنوز هم فكر مي كند آنهايي كه اين جور ‹‹ عاشق پيشه ›› مي شوند حتما يك چيزيشان مي شود. هفته پيش بود كه علي دست در دست نامزدش سر تا سر كوچه را طي كردند ، آن هم جلوي چشم اين همه آدم ! ... محمد آقا كه از سوي ديگر مي آمد وقتي آنها را ديد راهش را كج كرد و خودش را به نديدن و نفهميدن زد. دلش مي خواست همان موقع زمين دهان باز كند و او را هلفتي ببلعد تا شاهد به حراج گذاشتن آبروي چندساله اش نباشد : پسره قرطي ! بي غيرت ! آدم وسط كوچه از اين كارها مي كند ؟ مليحه خانم هم كه ديگر سرسام گرفته است : مگر دو تا آدم چقدر حرف دارند كه با هم بزنند. چقدر ‹‹ هرهر ›› و ‹‹ كر كر ›› ؟ ننه علي آخرش هم نفهميد ‹‹ مسنجر ›› و ‹‹ اوركات ›› چه جانوراني هستند كه عروسش از علي مي خواهد آنها را برايش بگيرد . آن هم با عكس رنگي . راستي عكس براي چي ؟ محمد آقا يك بار كه كارش با علي بالا گرفت به زبان خوش به او حالي كرد : ‹‹ عزيز من ، دوست داشتن كه اين قدر آداب و رسوم ندارد ! اين قدر ‹‹خرج›› و ‹‹بيرون روي›› نمي خواهد! .مگر من و مادرت كه اين همه سال به هم زندگي كرديم ... ( اين جا نزديك بود بگويد كه من مليحه را خيلي دوست دارم اما خدا رحم كرد و حرفش را خورد ) . خوب كه چي ؟ چه دليلي دارد آدم وسط خيابان جلوي اين همه نامحرم با زنش خوش و بش كند يا دستش را بگيرد ؟! ... علي داشت مي تركيد و اين پا و آن پا مي كرد. تظاهر مي كرد كه سراپا گوش است اما حواسش به صد جاي ديگر بود. حرفهاي هميشگي پدر كه تمام شد علي مثل تير از كمان جسته ، خودش را به ... رساند. يك ساعت بعد علي با عجله از خانه بيرون زد. به هر حال روي ترافيك خيابانهاي تهران نبايد حساب كرد. اگر دير مي جنبيد به سئانس ساعت شش نمي رسيدند. |
***زهرا شعبانی***
گچ را برمی دارم و روی تخته سیاه می نویسم : « فصل اول - درس سوم - موضوع : تعامل اجتماعی» . بعد رو به شاگردها می گویم : انسان به حکم فطرتش و اینکه ذاتا اجتماعی است دوست دارد با دیگران رابطه برقرار کند. اگر دیگران به این میل و کشش درونی پاسخ دهند بین آنها رابطه برقرار می شود که آن را تعامل اجتماعی می گویند. مثل اینکه من در ایستگاه اتوبوس منتظر ایستاده باشم و برای باز کردن سر صحبت از نفر کناری ساعت را بپرسم ... او جوابم را بدهد و بعد شروع کنیم به حرف زدن . نگاهی به مثالهای کتاب می اندازم : تعامل اجتماعی مثل تعارف بیسکویت ، لبخند دوستانه ، نگاه منتظرانه ، ... چشمهای بچه ها با شنیدن این مثالها از شیطنت برقی می زند و نیش خنده اشان باز می شود و نگاه هایشان معنای دیگری پیدا می کند . این حکایت هر ساله من موقع تدریس این فصل از کتاب است . یکی از بچه ها که از بقیه رو دار تر و راحت تر است می گوید : « خانم ! خود کتاب بچه ها را منحرف می کند . اینها چه مثالهایی است » . با خنده می گویم : « اشکال از کتاب نیست . عیب از کج فهمی شماست که مثال کتاب را هر جور که دوست دارید تفسیر می کنید. نگاه منتظرانه می تواند نگاه یک مادر برای بازگشت فرزندش باشد . یا لبخند محبت آمیز یک پدر به کودکش » . دخترکان نوجوان کلاس من به اقتضای سن و سال سر و گوششان می جنبد . دلشان لک می زند برای شنیدن حرفهای نامربوط و کشاندن بحث به جنس مخالف و حاشیه هایش . وقتی پای صحبت و حرفهایشان می نشینم می بینم که آنها چقدر رویایی و دور از منطق فکر می کنند. حد وسط ، میانه وتعادل در افکار و اعتقاداتشان جای ندارد. همه چیز را یا سفید سفید می بینند یا سیاه و گنگ ! معیارهایشان برای انتخاب همسر ، ایده آل ترین و دست نیافتنی ترین معیارهاست . وقتی حرفها و استدلالهایم را می شنوند ، زمانی که میگویم زندگی را می شود ساده اما با عشق شروع کرد ، می گویند : خانم ! دور و زمانه این حرفها گذشته است . کدام دختر حاضر می شود زندگی را با سختی شروع کند و عاشق بماند . شریک ایده آل دخترکان امروزی باید از همه نظر ایده آل باشند . به قول خودشان : آخر عشق و معرفت ! پولدار و خوش تیپ ! تحصیل کرده و با کلاس ! ... تازه از اینها هم توقع کار کردن و سختی کشیدن نداشته باشد ... بحث کردن با بچه ها فایده ندارد و من مطمئن هستم هفته بعد که درس را می پرسم دوباره سر تعریف تعامل و مثال زدن برای آن ، وقتی به « نگاه محبت آمیز» و « لبخند دوستانه » برسم ... باز بین بچه ها ، پچ پچ به راه می افتد و آن ها به هم نگاه می کنند و می خندند. |
نظرات (5) |
ارسال به دیگران