من ماندم و.....
مسعود كرمي
آن روز
که ديوار شيشه اي قلبم را شکافتي
و درآغوش مهر و محبت ديگران آرام گرفتي؛
همه نوازشت کردند.
بوسه بر گونهء خيست زدند.
دلداري ات دادند که:
خوب شد؛ جستي. رها شدي. پرواز کردي.
از آن فضاي تنگ و تاريک و سوت و کور
از آن جاي نمور و بي مقدار
با آن هواي هميشه ابري اش.
رفتي
من ماندم و ...
من ماندم و ...
**
مانده ام.
گاهي اينطور مي شود. اينجاي نوشته نمي دانم چه بگويم. چند حرف به ذهنم مي رسد اما کدام خوب است.
مثلا مي شود گفت:
من ماندم و تنهايي و دلي که علاوه بر تمامي اوصاف بدش. حالا؛ بي قرار هم هست.
مي دانم. تا باد بيايد و از اينجا بروم. تا ابدالآباد. روي دست خودم باد خواهد کرد. (اينکه خوب نيست)
يا اينکه بگويم:
من ماندم و دل شکستگي و بي خيالي غيبت عجيب نا به هنگام تو. اصلا خوب کردي. ناز
شستت؛ آمدي؛ بردي؛ زدي؛ ريختي؛ شکستي و رفتي؛ خوب کردي؛ گلي به گوشهء جمالت.
(اين هم که حرف من نيست).
و يا يک طور ديگر:
من ماندم و دلم. دل دلم. عيب ندارد. حالا از همان ديوار ترک خورده که تو... رفته اي.
اشعه هاي نور بر من مي تابد. روشنم کرده. دلم روشن است که... (خوب اين بهتر شد اما...)
**
هي... اماچه سود... وقتي که نيستي.
چه فرق مي کند.
من اين وقت ها
که بر سر سه راهي نوشته هايم مي مانم.
گزينه چهارم را انتخاب مي کنم:
(هيچکدام) را انتخاب نمي کنم.
سکوت
اين( شايد عاشقانه) خيلي وقت است در انتهاي همان نقطه چين هاي بعد از( من ماندم و) تمام شده.
دلم مي خواهد بروم زير باران قدم بزنم.