سرطان عشق
مژگان عباسي
ميگويم: «خيلي بي رحمي راحله. همانوقت هم بي رحم بودي». لبخند مي زني: «قبول اما تو چوب كم صبريات را خوردي آقا يونس». مادرت ميگويد: «چه عجب بعد از سالها يادي از ما كرديد آقاي دكتر». بغضم را فرو ميخورم.
- رفتنم به اختيار نبود حاج خانوم. شما كه بهتر بايد بدانيد.
سر تكان ميدهد:« با خانوم بچه ها...». به تو نگاه ميكند من هم. دوباره ميگويد:«با خانوم بچه ها تشريف آورديد؟». نگاهم نميكني. آهسته ميگويم: «مدتي است از هم جدا شدهايم. اينست كه تنها خدمت رسيدم». تنهايمان ميگذارد. مي گويم :«تمام اين سالها نگرانت بودم راحله». برعكس آن وقتها نمي خندي: «با زبان روزه دروغ نگو آقا يونس». به حلقهي نازك انگشت دست چپت نگاه ميكنم.
- من چه طور بايد به تو ثابت كنم كه تو را دوست دارم تا به دروغ گويي متهم نشوم؟
آه ميكشي: «تو راحلهي شش سال پيش را دوست داري يونس. به دنبال آن راحله آمدهاي». نامم را كه بر زبان ميراني جوشش عشق را دلم حس ميكنم. مي ايستم روبرويت. حالا بهتر ميتوانم ببينم كه لاغر شدهاي. با ملايمت ميگويم: «من در اين صورت تغييري نميبينم. اگر جرات كنم ميگويم كه زيباتر از قبل هم...». سكوت ميكنم. انتظارم براي جواب بي حاصل است. تو همچنان به گلهاي قالي خيره ماندهاي. ميگويم: «اما من پير شدهام راحله. موهاي سفيد سرم بيشتر شده است و صورتم...». بي آنكه چشم از قالي برداري به سرعت ميگويي: «همان وقت هم براي من پير بودي آقا يونس. اين را همه ميگفتند».
- اين زبان همچنان تيز است مثل شمشير. دروغ نگفتم كه تغيير نكردهاي
لحظه اي مكث ميكنم و دوباره ميگويم :«با اينهمه من هنوز صاحب اين زبان تند و تيز را از جانم بيشتر دوست دارم»
سربلند ميكني. گونه هات گلگون نيستند اما چشمهات از شرم و عشق ميدرخشند.
- زباني كه حق را نگويد...
ميخندم: «به درد ليسيدن بستني ميخورد يادم هست».
مقابل ميز كه ميايستي سر بلند ميكنم.
- ببخشيد با من كار داريد؟
خاطرهي يك جفت چشم درشت و اشك آلود در ذهنم تداعي ميشود. با دست اشاره ميكنم كه بنشيني. سر تكان ميدهي.
- اين طور راحت ترم.
من هم بلند ميشوم. دليلش را نميدانم اما آشفتهام. هيچوقت آغاز صحبت انقدر برايم مشكل نبود كه حالا. مي ايستم روبرويت.
- خيال ميكنم از حذف واحدتان مطلع شده باشيد.
بي تفاوت سر تكان ميدهي. به من نگاه نميكني. متوجه ميشوم كه لبهايت را به سختي روي هم ميفشري تا چيزي نگويي.
گلويم را صاف ميكنم و ميگويم: «كار شما اصلا درست نبود». به سرعت ميگويي: «حرفهاي شما هم». بيش از آنكه گستاخي و بي پروايي ات در بيان متعجبم كند صراحت لهجه ات برايم جالب است.
- اما شما بايد حرفهاي مرا تا انتها گوش ميكرديد. شما حتي اجازه نداديد كلام من منعقد شود. از كجا ميدانيد كه ادامهي صحبتم دلايلي بر رد آنچه گفتم نبود؟
نگاهت ميكنم تا تاثير كلامم را بدانم. دستهي كيف را با هر دو دست مي فشري. برافروختهاي و معذب. از اينكه احساس عذاب وجدان ميكني لذت ميبرم. مايلم نشانههاي بيشتري از پشيماني را در صورتت ببينم. ميگويم: «شما نه فقط احترام مرا به عنوان يك استاد نگه نداشتيد و هرچه دلتان خواست بر زبان آورديد بلكه بقيهي كلاس را هم به شورش دعوت كرديد». نفس عميقي ميكشم. دوست دارم در سكوت به تماشاي پيروزيام بنشينم. به پشتي صندلي لم ميدهم و نگاهت ميكنم. چشمهات برق عجيبي دارند. ميگويي: «وقتي شما به خانومها توهين كرديد نتوانستم ساكت بنشينم». سر تكان ميدهم :« زبان تند و تيز كار دست صاحبش ميدهد». 
- زباني كه حق را نگويد به درد ليسيدن بستني ميخورد.
از حاضر جوابيات خندهام ميگيرد: «اما هر حقي را نبايد هرجايي گفت. ديدي كه اين زبان تند و تيز باعث شد يك ترم ديگر سر كلاس من بنشيني و اين بار توصيه ميكنم صبورتر از قبل باشي».
صورتت سرخ ميشود. با صدايي كه از خشم ميلرزد ميگويي: «ظاهرا شما قصد نداريد از موضعتان برگرديد؟»
ميخندم: «در برابر زنها؟». تو بي حرف و با گامهاي بلند به سمت در ميروي.
سر به زير سيني چاي را مقابلم ميگيري. دوست دارم سر بلند كني تا چشمهايت را ببينم. وقتي مينشيني چادر سفيدت را بيشتر روي صورت ميكشاني. مادرت اشكهايش را با گوشهي چادر پاك ميكند.
-كاش پدرت زنده بود.
ميگويم: «خدا رحتمشان كند». لبخند ميزند: «اگر زنده بود به داشتن دامادي چون شما افتخار ميكرد» به تو نگاه ميكنم. لب ميگزي. از حالت صورتت معلوم است كه به سختي جلوي زبان تند و تيزت را گرفتهاي. خندهام را فرو ميخورم. مادرت به صورتش ميزند: «خدا مرگم بدهد. چرا قندان نياوردهاي دختر؟» و از اتاق بيرون ميدود. لب كه باز ميكني دستهايم را بالا ميبرم.
- ميدانم! شما هنوز بله نگفته ايد! تقصير من نبود. باور كنيد.
يك ابرويت را بالا ميبري: «و اگر نگويم؟». لبخند ميزنم : «از شما بعيد نيست». ميدانم كه اين پاسخ مجابت نكردهاست. سر خم ميكنم و با صدايي كه سعي دارم آهسته باشد ميگويم: «اگر بگويي نه، ميروم و دوباره به خواستگاريات ميآيم». اين بار منم كه خجالت ميكشم در چشمهايت نگاه كنم.
- و اگر باز بگويم نه چه؟
دلم ميخواهد حرف دلم را بر زبان بياورم. بگويم آخر تو چقدر سرتقي دختر! دستم را مشت ميكنم تا خشمم را فروبنشانم.
- من باز به خواستگاريات ميآيم.
به سرعت ميگويي :«حتي اگر تنها دليلم لجبازي كردن با شما باشد؟». با ترديد خيرهات ميشوم. برق شيطنت را در چشمهاي درشتت ميبينم. چشمهايي كه مرا شيفتهي خود كردهاند.
- حتي اگر تنها دليلت لجبازي با من باشد.
با صدايي لرزان از شرم ميگويي :«تا كي؟»
با صدايي كه سعي ميكنم نلرزد ميگويم :« تا هروقت كه بگويي بله».
آهسته و شرمگين ميگويي: «چرا من؟». لرزش پيكر كوچكت حتي در آن چادر سفيد هم مشهود است. لبخند ميزنم: «در تو چيزي هست كه در كمتر كسي هست».
نگاهم نميكني من هم.
- پس ادعاي عشق داريد؟
مادرت ظرف ميوه را روي ميز ميگذارد.
- ببخشيد آقاي دكتر. چايتان را كه تلخ خورديد اقلا ميوه ميل كنيد.
ميگويم :«ممنونم حاج خانوم. سيب برميدارم كه ميوهي عاشقان است». تو با گونه هاي گلگون از شرم از اتاق بيرون ميدوي.
كنارت كه مينشينم به سرعت از روي نيمكت بلند ميشوي و چادرت را دور خود ميپيچي. با دست اشاره ميكنم كه بنشيني اما تو همچنان با حيرت مرا نگاه ميكني. ميگويم :«اشكالي دارد اگر كنارت بنشينم؟ روي اين نيمكت به اندازهي هر دو نفر ما جا هست. سعي ميكنم مزاحم مطالعه ات نباشم». يك ابرويت بالا ميرود و زيبايي ات دو چندان ميشود. به سرعت چشم از تو برميگيرم تا محو جمالت نشوم. كتاب را از روي نيمكت بر ميدارم
- فلسفه ميخواندي؟ فهم اين كتاب براي يك دانشجوي سال اولي دشوار نيست؟
به سرعت ميگويي: «فهم فلسفه به زير بناي دانش انسان بستگي دارد نه پايهي درسي استاد». لحنت چندان دوستانه نيست. به وضوح در مييابم كه از من سخت رنجيده اي. كتاب را كناري ميگذارم. دستهايم را به هم قلاب ميكنم و به دانشجوياني كه مي روند و ميآيند و گاه به من سلام ميكنند اشاره ميكنم.
- چرا با ديگران نمي جوشي؟
سرت را يك بري ميكني :«شما از كجا ميدانيد؟». لحظه اي مكث ميكني. دوباره ميگويي :«من دوستان خوبي بيرون دانشگاه دارم استاد» و با اخم به اطراف مينگري.
از روي نيمكت بلند ميشوم.
- ظاهرا من جاي شما را اشغال كردهام.
مي گويي :«هرطور كه ميل داريد...» لب ميگزي و بقيهي حرفت را مسكوت ميگذاري. به قهقهه ميخندم.
- بدجور كينه مرا به دل گرفته اي. نميترسي كه يك بار ديگر در درس من مردود شوي؟
كتابت را برميداري و عقب ميايستي.
- طوري درس ميخوانم كه در امتحان نتوانيد حتي يك غلط از من بگيريد.
سر تكان ميدهم.
- خواهيم ديد.
تو با گامهاي بلند ميروي. اين گفتگويي نبود كه من آرزو داشتم با تو داشته باشم. به قصد تجديد منازعه نيامده بودم. ميخواستم بپرسم اگر كسي بخواهد با تو در محيطي آرام بي ادعاي مرافعه صحبت كند كه را بايد ببيند؟
ميايستي. كتاب از دستت به زمين ميافتد. ظاهرا من فكرم را بر زبان آورده ام با صداي بلند آنقدر بلند كه تو را ميخكوب كرده است. خم ميشوم. كتاب را به دستت ميدهم. دوباره ميگويم :«كه را بايد ببينم؟». لب باز ميكني و دوباره لبهايت را روي هم ميفشري. روبرويت به فاصله اي اندك ميايستم. بلند تر ميگويم :«كه را بايد ببينم؟»
لب ميگزي: «پدرم را» و از پله ها بالا ميدوي.
ميگويم: « از ابتداي خلقت حوا بود كه ميوهي ممنوعه را به آدم خوراند و ريشهي گناه را آبياري كرد. تاريخ هم اين را ثابت كرده است كه در بيشتر شرهاي بزرگي كه در دنيا بر پا شده زن نقش اساسي داشته است مثلا جنگ تروا. اين مثال حتي در تاريخ اسلام هم مصداق دارد. زليخا يوسف را فريفت. عايشه جنگ جمل را راه انداخت. امام حسن را همسرش مسموم كرد. اگر به تاريخ اديان ديگر هم...».
دستت را بلند ميكني. ميگويم: «سوالي داشتيد؟» مي ايستي. صدايت آنقدر بلند هست كه همه بشنوند.
- سوالي ندارم اما استاد گرامي شما كه اينقدر با دليل و مدرك و سند حرف ميزنيد قبول نداريد كه حضرت موسي را همسر فرعون نجات داد و زندگاني بخشيد تا به پيامبري برسد؟ قبول نداريد كه پيامبر از دامان خديجه به معراج رسيد؟ شما حضرت فاطمه را قبول نداريد؟ »
كلاس را همهمه فرا مي گيرد. با دست روي ميز ميكوبم: «شما حق نداريد نظم كلاس را به هم بريزيد. بنشينيد» و با دست به تو اشاره ميكنم. نمي نشيني. پسرها داد ميزنند: «بگذار حرفش را بزند». بلند ميگويي: « يا خودپسندي كورتان كرده است و از سر غرور و تبختر اين حرفها را ميزنيد يا جاهليد و از سر ناداني اينطور به خلقت خدا بهتان ميزنيد». بلند ميشوم. فرياد ميزنم: «برو بيرون. تو اخراجي. دلم نميخواهد تا آخر دوره توي كلاس ببينمت». يكباره همه ساكت ميشوند. كيفت را برمي داري . جلو كه ميآيي متوجه ميشوم چشمهايت درشتند و غرق در اشك. با صدايي لرزان ميگويي: «من در تعجبم از اين ها كه نشسته اند و مي گذارند شما هرچه دلتان ميخواهد به اسم درس بارشان كنيد». بهت زده نگاهت ميكنم كه در را محكم به هم ميكوبي. كلاس در سكوت محض فرو رفته است. سينه صاف ميكنم تا حرفي بزنم. دخترها يكي بعد از ديگري بلند ميشوند و در كلاس را به هم ميكوبند.
مادرت ريز ريز گريه ميكند بي آنكه اشكهايش را با گوشهي چارقد پاك كند.
- اينطور كه نميشود يك روز ميخواهم يك روز نميخواهم. آقاي دكتر به خدا اگر پدرش زنده بود ...
با اخم ميگويي :«پدرم از همهي ما زنده تر است. من كه هزار بار برايت آيه آورده ام مادرم ياد نيست؟ ولا تحسبن الذين قتلوا في سبيل الله امواتا...»
گريه اش بلند تر ميشود :«مي بيني آقاي دكتر؟ همين زبانش به خاك سياه مينشاندش».
وقتي مادرت ميرود به تلخي لبخند مي زنم. ميگويم :«مادرت نميداند كه من چقدر زبان تند و تيز تو را دوست دارم راحله ». ميخندي :«دروغ نگو آقا يونس». كنارت مينشينم.
- من چه طور به تو بگويم دوستت دارم تا تو باور كني كه دروغ نميگويم؟ شرمگين سر به زير مياندازي. چقدر دوست دارم دستهايت را بگيرم. اگر تو همه چيز را بهم نريخته بودي الان محرمتر از من به تو كسي نبود. آهسته ميگويم :« به جرم كدام گناه ناكرده مرا از خودت ميراني؟» بغض ميكني :«من شما را از خودم نرانده ام. اين شماييد كه سبب ساز دوري شديد». دستم را با حرص تكان ميدهم :«من؟ خوش انصاف! وقتي متهم ميكني لااقل تفهيم اتهام كن». به تمامي به سويم برميگردي. اشك در چشمهاي درشتت حلقه زده است.
- من و شما نميتوانيم با هم زندگي كنيم آقا يونس.
سرم سنگين ميشود. چيزي در درون قلبم فرو ميريزد. با صدايي كه سخت ميلرزد ميگويم :«چرا؟ آخر چرا؟»
- بايد برگرديد پيش دخترعمه تان. همانطور كه مادرتان گفت...
بي صدا گريه ميكني. شانه هاي كوچكت ميلرزند. پريشان در اتاق قدم ميزنم. تمركزم را از دست داده ام همچنانكه قدرت بيانم را. همهي توانم را به كار ميگيرم تا به منطقي ترين شكل با تو حرف بزنم. جز اين تو را از دست خواهم داد.
- راحله! راحله! تو ديگر چرا؟ اينكه من و دختر عمه ام را ناف بر هم ميدانند رسم غلطي است كه نه فقط مادر من كه خيلي هاي ديگر در اين جامعه سنتي به آن معتقدند. حالا تو داري مرا به جرم گناهي كه نكرده ام محاكمه ميكني؟
سرتكان ميدهي طوري كه انگار هيچكدام از حرفهاي مرا قبول نداري. چقدر دلم ميخواهد بلندت كنم مجبورت كنم در چشمهاي من نگاه كني تا صدق عشق را در آنها ببيني. روبرويت ميايستم و مضطرب نگاهت ميكنم.
- يك چيزي بگو دختر. قبول نداري كه من اين ميان بي گناهم؟ نه عقدي بين ما بسته شده و نه حتي حرفي زده شده. همهي آنچه مادرم گفت سنت غلطي است كه در بچگي...
حرفم را قطع ميكني. صدايت ضعيف است آنقدر كه مجبورم سر خم كنم تا درست بشنوم.
- گناه آن دختر بيچاره چيست؟ مادرتان گفت كه سخت دلبستهي شماست. گفت كه همه ي اهالي آن شهر كوچك او و شما را نامزد هم ميدانند. گفت كه بعد از اين هيچكس آن دختر بخت برگشته را به زني نميگيرد تنها چون اسم رويش گذاشته ايد. گناه آن دختر...
به سرعت ميگويم :«همه چيز فراموش ميشود. تنها زمان نياز دارد. او هم شوهر ميكند به تو قول ميدهم تنها زمان ميبرد تا همه چيز درست شود». دوباره سر تكان ميدهي و بي صدا گريه ميكني. روبرويت زانو ميزنم تا چشمهايت را ببينم.
- يعني تو حرفهاي مرا قبول نداري؟ يعني ميخواهي به خاطر يك مشت حرف مفت آينده و زندگي هردومان را تباه كني؟ ميخواهي من برگردم و دختري را كه هرگز دوست نداشتهام به خاطر حرف مفت يك عده آدم بي سواد به زني بگيرم و تو را كه از جانم بيشتر...
خشم و بغض راه گلويم را ميبندند. به اشكهايم فرمان ميدهم پشت پلكها بمانند. به سختي ميكوشم قطره اشك سمجي را كه بر مژه ام لغزيده است پاك كنم. مينالم :«راحله! به من بگو كه با من ميماني؟ بگو كه با من ازدواج ميكني؟»
بلند ميشوي. دستت را به دهان ميفشري تا گريه نكني. ميگويي :«با تو ازدواج ميكنم تنها وقتي كه دختر عمهات را راضي كني» و هق هق كنان ميروي. مادرت در چارچوب در مي ايستد و هاج و واج مرا مينگرد كه روي زمين از كمر تا شده ام.
پسر جوان مقابلم روي مبل مينشيند. به نظر نميرسد بيشتر از بيست و هشت سال داشته باشد. ميگويد :«هوا خيلي گرم شده نه؟». سر تكان ميدهم. دوباره ميگويد :«شما چه طور در اين كت تاب ميآوريد؟» ميخندم :«وقتي مجبور باشي تحمل هم ميكني. كاش همهي سختي ها مثل تن كردن كت بود». با تاسف به تو نگاه ميكند و آهسته ميگويد :«واقعا درست ميفرماييد». به سرعت ميگويي :«اين هم امانتيهايت» و كارتن بزرگي را به وسط اتاق ميكشاني.
پسر جوان لبخند ميزند.
- نميخواستم به زحمت بيفتي. ميتوانستم بعدا بيايم ببرمشان. تو بايد استرا...
كلامش را قطع ميكني.
- راستي مجيد تو قول داده بودي مرا ببري دربند. آخر هفته وقت داري؟
پسر جوان با تعجب تكرار مي كند: «دربند؟»
چيزي در دلم ميشكند. هر دو به تو نگاه ميكنيم. چادر را به صورت ميكشاني. تلاش من براي ديدن سرخي شرمي آشنا بر گونههايت بيهوده است. در تعجبم كه اين سالها بر تو چه گذشته است كه همهي نشاط كودكانه ات را از دست داده اي. بر خودم لعنت ميفرستم كه تسليم خواسته ات شدم. به خود كه ميآيم جوان را بدرقه كردهاي.
مي پرسم: «كه بود؟» كلامم بوي حسادت ميدهد. اين را تو به وضوح ميفهمي زيرا برق آشنايي براي لحظه اي كوتاه در چشمهايت ميدرخشد. مادرت آه ميكشد: «قبلا خواستگار...» ميگويي :«نامزد كرده ايم». قلبم خشك ميشود مثل خوني كه در رگهايم. چشمهايم گشادتر از هميشه به تو خيره مانده است. چشمهايت مثل قبلها درخشان و پر فروغ نيست. بي اختيار ميگويم:«نامزدت؟». از تو به مادرت نگاه مي كنم كه دهان باز ميكند اما به جاي انكه حرفي بزند هق هق كنان از اتاق بيرون ميرود. ميگويم: «پس قول و قرارمان...». پوزخند ميزني.
- كدام قول و قرار؟ تو رفتي كه رضايت بگيري اما ازدواج كردي و ماندگار شدي. از من چه انتظاري داري؟
زبان در دهانم نميچرخد. بيش از اين نميتوانم شاهد تكه پاره شدن قلبي باشم كه شش سال تمام آن حجم عظيم عشق را به تنهايي در خود جا داده بود. دستهي مبل را ميگيرم و به زحمت بلند ميشوم. با صدايي بي روح ميگويم :«پس آن انگشتر...» و به دست چپت اشاره ميكنم. با لحني تمسخر آميز ميگويي :«كدام انگشتر؟ اين آن نيست كه شما فكر ميكنيد آقا يونس. نميبينيد كه فرق دارد؟» دستت را در هوا بلند ميكني تا من خوب ببينم اما من نميتوانم چيزي را ببينم. حس ميكنم يك شبه پيرتر شدهام. كتم را برميدارم. ميگويم: «خدانگهدار حاج خانوم. به خاطر مزاحمتهاي اين چند روزه ميبخشيد». مادرت هق هق ميكند.
- نرويد. تو را به خدا بمانيد آقاي دكتر. اين دختر نميفهمد چه ميگويد. حالش خوب نيست. اصلا خوب نيست. باور كنيد هرچه ميگويد...
ميدوي و كنارش ميايستي. بلند ميگويي :«به خانومت سلام برسان». براي آخرين بار با همهي خشم و حسرتم نگاهت ميكنم و دندانهايم را به هم مي سايم تا پاسخت را آنگونه كه شايسته است ندهم. در را محكم به هم ميكوبي. ماشين را كه حركت مي دهم مي بينمت كه بيرون خانه ايستاده اي. بر خودم لعنت ميفرستم كه تسليم خواستهات شدم و به شهرمان برگشتم تا رضايت زني را بگيرم كه جز به زندگي با من رضا نداد.
ايستگاه قطار از هميشه شلوغتر است. دوست ندارم از تو جدا شوم. كنار هم روي سكو ايستاده ايم. ميگويم :«چقدر لاغر شدهاي راحله؟». بغض ميكني: «بعد از اين لاغر تر هم ميشوم». گوشهي چادرت را در مشت ميفشرم.
- اگر تو بخواهي ميمانم. اگر تو بگويي تنها يك كلمه...
اشكهايت را با سرانگشتان باريكت پاك ميكني.
- از سنت خجالت بكش پسر گنده. گريه ميكني؟
دستمال را از دستت ميگيرم.
- ديدي كه از سنم خجالت نكشيدم و به خواستگاريات آمدم.
ميخندي. صورتت زيباتر ميشود. مي گويي: «انگشترت را از انگشت در نميآورم تا وقتي برگردي. قول ميدهم». هنوز چادرت را رها نكرده ام. مي گويم :«اگر جز به زندگي با من رضايت نداد چه؟» پيشاني ام را در دست ميفشرم. دوباره ميگويم :«اگر با همهي آنچه ميداند حاضر شد با من زندگي كند چه؟». لبهايت ميلرزد مثل پيكرت.
- زندگي كن يونس. اگر تنها به اين رضايت ميدهد زندگي كن.
از فرط خشم دندان به هم ميسايم: «خدا لعنتت كند راحله كه با دل نازكي ات زندگي هردومان را به باد ميدهي». با مهرباني نگاهم ميكني.
- من دلم روشن است يونس. تو برميگردي. من مطمئنم. آنوقت ميتوانم با دل آرام و بي دغدغه با تو زندگي كنم تا تو باور كني كه راحله ات...
حرفت را ميخوري و از شرم سر به زير مياندازي. بر گوشهي چادرت بوسه ميزنم و به سرعت ميروم.
مادرت ضجه ميزند.
- پدر و دختر خوب به هم مي آمدند. حالا جايشان خوبست. با هم خلوت ميكنند. من بيچاره ام كه اينجا در تنهايي ميسوزم و ميسازم.
لختي گريه ميكند و دوباره با خودش بلند بلند حرف ميزند: «درست شب قدر تمام كرد. انقدر آرام و قشنگ كه انگار خوابيده بود. خوشگلتر از هميشه. حالا جايش خوب است. با پدرش خلوت كرده است...»
پسر جوان بغضش را فرو ميخورد: «به خدا حاج خانوم اگر اين مريضي لعنتي را نميگرفت خودم غلامياش را مي كردم». مادرت دستش را در هوا تكان ميدهد.
- تو اگر مرد بودي وقتي فهميدي مريض است كنارش ميماندي.
پسر جوان تا بناگوش سرخ ميشود و عقب ميايستد. روبرويش ميايستم. نعره ميزنم: «يكي به من جواب بدهد؟ اينجا چه خبرست؟ مگر تو نامزدش نبودي؟» سر تكان ميدهد. دستهايم را در هوا تكان ميدهم. بلندتر داد مي زنم: «مگر جلوي خودت نگفت پس چرا حاشا نكردي؟». مادرت با تاسف به جوان نگاه ميكند.
- خواستگار پر و پاقرص راحله بود. كشته مردهاش بود انقدر رفت و آمد تا مرا راضي كرد. راحله راضي نشد اما من گريه كردم. طفلكم را تهديد كردم كه عاقش ميكنم اگر زن مجيد نشود. گفتم تا كي منتظر آقاي دكتر بمانيم؟
بقيهي حرفهايش را نميشنوم. گوشهايم سوت ميكشند. سرم را با هر دو دست ميگيرم و روي خاكها ميافتم. پسر جوان خم ميشود.
- حالتان خوب است آقا؟
دستش را از روي شانه ام پس ميزنم. مي غرم :«چرا به من نگفتي؟ چرا راستش را نگفتي؟»
- او اينطور ميخواست. راحله را ميگويم. گفت كه نميخواهد شما بفهميد.
فراموش ميكنم كه مردم و گريهي مرد را نبايد ببينند. مي نالم: «شما چرا حاج خانوم؟ شما چرا؟ از شما بعيد بود».
مشتي از خاك بر سرش ميريزد و ميگريد: «قسمم داد. به جان پدرش قسمم داد كه به شما نگويم. دوست نداشت بفهميد. همهي موهاي سرش ميريخت. بچهام را كچل كرده بودند تا ريختن موهايش را نبيند و كمتر غصه بخورد». سرش را روي خاكها ميگذارد. ميگويد: «تمام اين سالها منتظرتان بود». صدايش در هق هقم گم ميشود. آهسته ميگويم: «كسي كه تو را دوست داشته باشد با سر بدون مو هم دوست دارد راحله». پسر جوان كنارم زانو ميزند. مشتش را پيش مي آورد. مادرت ميگويد: « سفارش كرده بود فقط وقتي مرد آن را از انگشتش دربياوريم و به شما بدهيم». حلقهي نازك را در مشت ميفشرم. من چه طور نفهميدم كه اين همان حلقه است راحله؟