تاريخ انتشار : دوشنبه، ۱۸ آبان ۱۳۸۳  |   موضوع : چهل نامه  |   نسخه قابل چاپ

نامه‌ی سوّم؛ به دلنشین‌ترین همنشین
محمد مهدی کارگر

سلام عزیز دل!
         هنوز نرفته‌ای که واجب باشد برایت نامه بنویسم. امّا نرفته نمی‌دانم چرا دلم برایت تنگ شده. نامه هم که از قدیم برای زمان دل‌تنگی‌ها بوده و حالا حالاها خواهد بود! وه! که چقدر دوست داشتنی هستی عزیز! با تو که هستم یا درست‌تر؛ تو که با من هستی انگار همه‌ی دنیا با من است. وقتی که بیست و چند روز پیش آمدی و چراغ خانه‌ی دلم را روشن کردی، چنان شاد شدم که دست از پا نشناختم و چنان مشتاق و خاطرخواهت گشتم که از همان نخستین روز عزای رفتنت را گرفتم.
        اگر بدانی پیش از آن که بیایی، چه حالی داشتم؟! از دو ماه قبل، دلم را آب و جارو کردم که وقتی آمدی، سرا‌چه‌ی خانه‌ی دلم، پاک و پاکیزه، فقط جایگاه و منزلگاه تو باشد و بس! هیچ کس با تو پهلو نمی‌زند! تکی! تنهایی! یگانه‌ای عزیز، برای من!
         با من که هستی، و من با تو هستم، از خودم خوشم می‌آید. مرا به اوج می‌بری. تا خدا! تا خود خدا! بال های پرواز را تو به من می‌دهی. در این شب‌ها که درهای آسمان را گشوده‌اند و جا دارم که پرواز کنم و بچسبم به سقف آسمان! دیشب هم‌نفس فرشتگانم کردی. آخ که چه حالی کردم! فوج فوج سرازیر زمین شده‌بودند به فرمان پروردگارشان. دست مرا گرفتند و کشیدند و بردند. و دیدم که دست‌ها گرفته‌اند و تا کجاها که نبرده‌اند مردمان را.


        با ما که نشستی، چه بسیار که از سر ما گذشت خَطر و چه بسیار که بر ما گذشت خَیر! پاقدمت خوب است عزیز! برکت و رحمت را یک جا به خانه‌های دلمان آوردی و چه آوردنی!
         با تو هستم رمضان! با تو که آمدی تا تنها نباشیم در شلوغی و هیاهوی جاده‌های زندگی. با تو که همنشین دل‌نشینی و هم‌صحبت شیرین!
         چندمین سال است که روزه می‌گیرم، نمی‌دانم. سال‌ها پیش از آن که تکلیف شوم، روزه‌هایم کامل بود. حال کسی را دارم که عاشقانه با محبوبش درد دل می‌کند رمضان! هر چه باشد، سال‌هاست یار و همراه دیرینه‌ایم. یک جوری به هم عادت کرده‌ایم. بی‌راه نگفته‌ام که باقی سال را انتظار می‌کشم تا تو از راه برسی و مژده‌ی رحمت خدا را بیاری و سحاب رحمت بباری!
رمضان!
         دلت غصّه دارد؟ می‌دانم لابد غصّه‌ی فرق شکافته‌ی علی را می‌خوری که رنگین کرد ترا به سرخی خون عدالت مجسّم. نه؟! پس چه رمضان؟ اندوه‌ناکی. انگار که درد داری. غصّه می‌خوری؟ فهمیدم. همان که " یک آدم معروف " را هم به گفتن و هشدار دادن واداشت؟
         سال به سال که می‌رسی و خاطرات سال‌های قبل را در دل ما تازه می‌کنی، بیشتر به این صرافت می‌افتم که بپذیرم، بسیاری هنوز "قدر" تو را نشناخته‌اند. حیف نیست تو باشی و باران رحمت سرشار خدا به واسطه‌ی تو ببارد و آنگاه برخی از ما فراموش کنیم که نعمت همنشینی و مصاحبت با تو را به چه قیمت از دست داده‌ایم؟
رمضان!
         چه بسیارند در تو عزیز، آنانی که خدا آزادشان کرده از بندهای بسیار ... ما اکثر عتقاءالله فیک ... می‌خواهم دعا کنم. به حرمت تو که رفته رفته عزم رفتن کرده‌ای. یک دعای مخصوص. که جا دارد. از بسیاری که عمری بر آن‌ها گذشته، که گذشت! می‌خواهم اختصاصی دعا کنم. همان‌طور که این نامه را اختصاصی نوشتم. حیف است دعا نکنم و به پایان ببرم. دعای این روزها و شب‌ها مستجاب است حتماً... . دختران و پسران ما را بندهای بی‌شمار به دست و پا بسته و در زندان‌های بسیار به اسارت گرفته. به حرمت تو و رحمت نهفته در ذات رحمانیت ای ماه برگزیده‌ی خدا، قسم که خداوند گره این بندهای بسیار بگشاید و جوانان ما آزاد کند. که حیف است رمضان بیاید و همچنان دختر و پسر ما در دام شیطان اسیر باشد. رمضان ماه عفو است و خطا پوشی. امید که خداوند به حرمت تو نظر رحمت بر دختران و پسران این سرزمین داشته باشد.
السَّلام عَلَیْکَ مِنْ شَْهرٍ هُوَ مِنْ کُلِّ أَمْرٍ سَلامٌ ...
محمّد مهدی، 18 آبان 1383


نظرات (29)  |   ارسال به دیگران