تاريخ انتشار : دوشنبه، ۱۸ آبان ۱۳۸۳  |   موضوع : چاي شيرين  |   نسخه قابل چاپ

ناز و نازي آباد
محمد مهدي نادري-زهرا شعباني

***محمد مهدی نادری***

از آن جايي كه ما اين جا ‹‹ستون كشي›› نكرده ايم كه فقط حرف از گل و بلبل و مي و معشوق بزنيم ... از آن جايي كه تعهدي هم نداده ايم كه هر چه آقاي ‹‹چيف اديتور›› به صورت ايميلي و يا مسنجري گفتند ما هم بگوييم ‹‹چشم››! ... و از آن جايي كه خيلي ‹‹لطيف››  نوشتن اصولا از خانم ها بر مي آيد و ما از سبيل هاي مردانه امان عارمان مي آيد كه در كار بعضي ها ! دخالت كنيم... و از آنجايي كه دلمان مي خواهد هر طور كه تشخيص مصلحت مي دهيم بنويسيم و بنا به خيلي از آن جاهاي ديگر ... امروز تصميم گرفته ايم ما هم براي خودمان بساط ‹‹آسيب شناسي›› راه بياندازيم كه اين روزها بدجور ‹‹مد›› روز شده است و ما هم اصلا دلمان نمي خواهد از قافله عقب بيافتيم. اين كار كمي سواد مي خواهد كه ما زيادش را داريم. قيافه ‹‹حق به جانب›› و ‹‹فتوژنيك›› مي خواهد كه طرفمان مي گويد : ‹‹داري››! و چيزهاي بي اهميت ديگر ... اصل همان دوتا بود كه ما داريم ... پس شروع مي كنيم.

**************
نه اينكه بخواهم خداي ناكرده از ازدواج بد بگويم... نه ! نه مي خواهم و نه جراتش را دارم. چون ديگر طرف من آقاي ‹‹چيف اديتور›› نيست كه دستش از من كوتاه باشد. طرف حساب من هم دستش به من مي رسد و هم در رشته ‹‹پرتاب دمپايي›› صاحب مدال معتبر المپيك است.
اما هر چه تقلا مي كنم نمي توانم با خودم كنار بيايم و بي خيال بنشينم و شاهد از دست رفتن پسر ‹‹عمو حسين›› باشم. پسر عمو حسين رفيق گرمابه وگلستان من بود . البته بود ! چون دو سه ماهي است در كار ازدواج افتاده است ... خوب خيلي ها ازدواج مي كنند و جان سالم به در مي برند اما پسر عمو حسين انگار قرار نيست جزو نجات يافتگان باشد.
پيشترها روزي دوبار او را مي ديدم اما حالا حتي هفته اي يك بار صدايش را هم به زور مي شنوم. بعد از مدتها پيدايش كرده ام و به او مي گويم :علي آقا ( همان پسر عمو حسين) ! اين جمعه فوتبال به راهه ؟ ... يك جوري كه خانمش (البته ايشان هنوز در عقد نيم بند خانمشان هستند و  به نام نشده اند ) نبيند با ناراحتي مي گويد : ‹‹نه بابا ... گرفتارم !›› باور كردني نيست ! اين همان آدمي است كه از صبح تا شب آن قدر به دنبال توپ مي دويد و عرق ميريخت كه خودش از بوي گند خودش فراري بود ! خدا مي داند نكند چيزخورش كرده باشند.
اگر در اين شهر بي در و پيكر نشاني جايي را خواستيد بيهوده به اين در و آن در نزنيد. من دست شما را در دست علي آقا مي گذارم تا راهنمايي اتان كند. چه قريحه عجيبي در دادن نشاني دارد اين جوان ! علي آقا اين روزها همه نشاني ها را از جايي مي دهد كه دلش جا مانده است : ‹‹نازي آّباد›› ... نازي آباد شده است مركز تهران بزرگ و همه نشاني ها يا دو خيابان بالاتر از نازي آباد هستند يا چند خيابان پايين تر.
چه كارها كه نمي كند اين كمند ناديدني ! آن زمان كه علي آقا هنوز براي خودش كسي بود و اسير ناز و نازي آباديها نشده بود ، هر وقت بحث از هنر و فرهنگ مي شد ايشان با دهان نيمه باز فقط سر تكان مي داد و درست و غلط را با هم تاييد مي كرد .اما چند وقتي است حرفهايي براي گفتن دارد ( يا خودش اين طور فكر مي كند) . كافي است سر رشته كلام را در دست بگيرد و بي درنگ هنر و فرهنگ را مانند‹‹تريد›› مغز گوسفند در هم بپيچد. البته ناگفته نماند تخصصي غريب هم در صنايع دستي به هم زده است كه بايد باشيد و ببينيد چه منبر غرايي ميرود... اين هم از عاقبت به دوش كشيدن كيفهاي سنگين آن ‹‹دردانه اصفهاني›› ! است كه انباشته است از كتابهاي دانشگاهي كارشناسي هنرهاي تجسمي و ... با اين حساب علي آقا يا به ‹‹ديسك كمر›› مبتلا مي شود ، يا كارشناس ‹‹دانشگاه نديده ›› هنرهاي تجسمي . شايد هم همزمان به هر دو افتخار نائل شود. البته فعلا در عرصه ‹‹كيف كشي›› قابليتهاي خود را بروز داده است .
پسر عمو حسين هر روز بعد از دو ساعت پياده روي رمانتيك ، دوش مي گيرد و شام مختصري مي خورد و بعد تازه به سراغ گوشي تلفن مي رود و دوباره يك ساعت  و نيم ساعت با نازي آباد ‹‹چت›› مي كند. 
***********
وقتي خيلي با علي كلنجار مي روم و سر به سرش مي گذارم و حسابي درمانده اش مي كنم ، مي گويد : ‹‹ ببينم ! حسوديت مي شه كه خودت اين روزهاي خوش رو پشت سر گذاشتي›› هر چند جوابي دندان شكن به او مي دهم ولي ته ته دل خودم را كه نگاه مي كنم مي بينم بدجور دلم هواي آن روزها را كرده است. چه لذتي دارد اولين بار كه دلت بلرزد و تپش هاي آشكارش تو را رسوا كند !

***زهرا شعبانی***

يك روز به موعد تحويل مطلب براي صفحه ‹‹چاي شيرين›› باقي مانده است . طبق قول و قرارها با سردبير بايد نوشته ها را يك هفته قبل از به روز شدن مجله بفرستيم. خيالم راحت است كه چيزي نوشته ام . آن را براي آقاي همسر مي خوانم تا نظري بدهد. پس از شنيدن كمي مكث مي كند و مي گويد اي بد نيست !  همين سه كلمه حساب كار را دستم مي دهد . يعني : خوب نيست . تعريفي ندارد. دمغ مي شوم بايد دوباره بنويسم. براي چند لحظه به اين شبكه دوست داشتني جهاني وصل مي شوم . مسنجر را هم روشن مي كنم. هنوز رنگ و رخ آدمك مسنجر كامل باز نشده است كه پنجره يك دوست اد شده به طور ناگهاني روبه رويم باز مي شود. آي دي را مي بينم. (... Majid) خدا به داد برسد. سردبير نشريه برقي خودمان است كه هميشه بيست و پنج ساعت از بيست و چهار ساعت شبانه روز را به صورت مخفي آنلاين است . گوشزدم مي كند كه فردا را فقط وقت دارم.تنها كاري كه مي كنم فرستادن آدمكي است كه نيشش تا بناگوش باز شده.
*****************
حس دختركي را دارم كه روي صندلي يخ زده فلزي سالن امتحانات نشسته با مراقبي كه مدام  طول و عرض سالن را طي مي كند.صداي تق تق پاشنه كفشش روي اعصابم چكش مي زند.ثانيه ها ديوانه وار مي گذرند.صفحه كاغذ روبرويم بي پاسخ مانده.من هنوز چيزي ننوشته ام.رقيب عزيز كه از قضا شريك هميشگي ام هم هست مي آيد  چيزي مي نويسد تحويل مي دهد و مي رودو من هنوز يك نقطه سياه هم روي كاغذ نگذاشته ام.آرزو مي كنم كاش مثل بچگي ها آبجي الهام به دادم مي رسيدو كمي از انشايم را برايم مي نوشت فقط كافي يود چند خط اول را برايم بنويسد باقيش را خودم بلد بودم.به موضوع نگاه مي كنم.چگونه يك عشق جوانه مي زند؟ياد عزيز مي افتم كه آقا جان را اسير چشمهاي آبيش كرده بود.يا دختر عمو بهاره كه مي گفت:‹‹ نمي دونم از بس در گوشم خونده بودن  عقد دختر عمو پسر عمو تو آسمونا بسته شده خيال كردم عاشق پسر عمو رضا شده ام يا واقعا عاشقش بودم و خودم خبر نداشتم.!››.ياد محمود آقاي خودمان كه مي گفت: آن وقتها( سي سال پيش) ما فقط صيغه خوانده بوديم و حاج آقا با ماندن من در خانه اشان مخالف بود.به بهان سرزدن مي رفتم خانه نامزدم .بعد ساعت يا كيف دستي ام را جا مي گذاشتم .خداحافظي مي كردم كه مثلا برگردم خانه.دوباره كه براي برداشتن وسايل جا مانده بر مي گشتم حكومت نظامي بود و من مجبور مي شدم بمانم خانه اشان.

همين ها را مي نويسم.ياد نگاه هاي دزدكي از پشت پرده  تعارف چاي معروف روز خواستگاري كه تلخ و بدون قندش هم شيرين است.دلهره هاي دلچسب يك انتخاب.اين كه يك دفعه دلت هري بريزد و هول كني بعد رنگ صورتت به سرخي بگرايد و طپشهاي تند قلبت رسوايت كند.آن وقت بزرگتها ‹‹مبارك باشد››ي بگويند و رنگ رخساره كه ‹‹خبر مي دهد از سر درون››.         
دلت مي خواهد در ساحل خيال قدم بزني دستت در دست بهترين همدم لحظه هايت باشد و خنكاي نسيم عشق بر صورتتان بوسه زند‌‌ صداي زيباي موجهاي احساس را از دورها بشنوي و هر دو نظاره گر طلوع دل انگيز آفتاب عشق باشيد.
به چرك نويس نگاهي مي اندازم.رقص كلمات را روي بند باريك كاغذ مي بينم اما باز احساس مي كنم چيزي ننوشته ام.


نظرات (14)  |   ارسال به دیگران