قرار ملاقات
ایرانی
بزبزقندي كه رفت دنبال غذا، شنگول و منگول بيتوجه به حرفهاي حبهانگور رفتند پاي اينترنت تا با دوست جديدشون كه ميگفت يك بزغاله جوانه چت كنند! قبل از برگشتن مامان يك قرار ملاقات براي فردا گذشتند، صرفا براي آشنايي بيشتر!
فردا كه بزبزقندي رفت دنبال غذا آقا گرگه سر قرار منتظر بود!
نظرات :
پنجشنبه، ۱۵ دی ۱۳۸۴ - ۷:۴۱ بعدازظهر
سهيل
سهيل
خیلی عای بود ممممممنننننووووون
پنجشنبه، ۱۵ دی ۱۳۸۴ - ۷:۳۸ بعدازظهر
سهيل
سهيل
از ذوق وتفکر حضرت عالی سپاس گذارم ... عالیه
جمعه، ۲۵ شهریور ۱۳۸۴ - ۳:۲۸ بعدازظهر
فرگل
فرگل
خيلي داستانك قشنگي بود . بهتون تبريك مي گم .
پنجشنبه، ۳ شهریور ۱۳۸۴ - ۷:۴۴ بعدازظهر
mitra.j.j.9 میترا
mitra.j.j.9 میترا
سلام.خب بابا پس وب و وُیس رو واسه چی گذاشتن؟اونا اول باید با طرف وُیس میکردن بعد میرفتن سر قرار....
شنبه، ۲۵ تیر ۱۳۸۴ - ۲:۱۱ صبح
ساغر
ساغر
ولي خيلي زيبا بود خيلي معني داشت
شنبه، ۲۵ تیر ۱۳۸۴ - ۲:۰۳ صبح
ساغر
ساغر
آيديه گرگه چيه؟ بده تا هكش كنم
چهارشنبه، ۱۱ خرداد ۱۳۸۴ - ۵:۱۴ صبح
سارا
سارا
بيچاره مامان بزه اين دفعه سر اون كلاه رفت
متن زيبايي بود (بزبز قندي آنلاين)
سه شنبه، ۳ خرداد ۱۳۸۴ - ۰:۰۸ بعدازظهر
پرنيان
پرنيان
چرا منفي بينيد آخه؟ آخه از كجا معلوم كه آقا گرگه شنگول منگول رو بخوره؟ شايد يهو با نگاه اول... البته در هر صورت يكيشون خورده ميشه. چون چند نفر به يه نفر؟ مگه اين كه چتري براي دو نفر!!!
یکشنبه، ۹ اسفند ۱۳۸۳ - ۱۰:۴۶ صبح
فريد
فريد
سلام
حتما گرگه يه دختره و منگول هم يه ژسره بيچاره!
سه شنبه، ۴ اسفند ۱۳۸۳ - ۶:۳۱ بعدازظهر
شاهين عدالت
شاهين عدالت
جلل خالق!
دوشنبه، ۱۲ بهمن ۱۳۸۳ - ۴:۵۴ بعدازظهر
رها
رها
پرسیدین گرگه بزی ها رو خورد یا نه من جواب میدم نخورد چون سیر بود سیر بود چون قبلش مامان بزی ها رفته بود سر قرار وتوسط اقا گرگه خورده شد بیچاره مادر بزی ها که فکر میکرد اقا گرگه یه بز خوشتیپه که میتونه برا شنگول و منگول پدری کنه من از اولشم میدونستم اخه چرا تو داستانای بزبزی ها هیچوقت از پدرشون حرفی نیست(سانسور)
پنجشنبه، ۱ بهمن ۱۳۸۳ - ۴:۵۱ بعدازظهر
امين
امين
سلام خوبي كوجايي
پنجشنبه، ۱ بهمن ۱۳۸۳ - ۴:۵۰ بعدازظهر
امين
امين
سلام خوبي كوجايي
پنجشنبه، ۱ بهمن ۱۳۸۳ - ۴:۳۷ بعدازظهر
سهراب
سهراب
عشقم خلاف
دوشنبه، ۷ دی ۱۳۸۳ - ۷:۰۰ بعدازظهر
دل ديوونه
دل ديوونه
سلام چه زيبا اين هم نسخه اينترنتي بزبزي بود ديگه خيلي حال كردم دمتون گرم پدر چت بسوز كه ........
یکشنبه، ۱۵ آذر ۱۳۸۳ - ۳:۴۸ صبح
كلاشينكف
كلاشينكف
اي آقا...بعضي اوقات هم كرم از همين بزبز قندي ها و حبه انگورهاست! گرگها بي تقصيرن!
جمعه، ۱۳ آذر ۱۳۸۳ - ۷:۴۴ بعدازظهر
سحر
سحر
نظرتون چيه از امروز هر وقت خواستيم بريم سره قرار يه گوشكوبي چيزي ببريم؟!
پنجشنبه، ۱۲ آذر ۱۳۸۳ - ۸:۴۶ بعدازظهر
رضا _ علي شايد هم مريم
رضا _ علي شايد هم مريم
شما که این داستان ها رو می نویسید برای ما توضیح بدین اینترنت یعنی چی؟هه هه هه!
سه شنبه، ۱۰ آذر ۱۳۸۳ - ۱۱:۴۴ صبح
مهدي
مهدي
بیا تا برات بگم قصه بره وگرگ که چه جور آشنا شدن توی این دشت بزرگ آخه شب بود می دونی بره گرگ و نمی دید بره از گرگ سیاه حرفهای خوبی شنید بره تا رفت تو خیال گرگ پریدو اونو خورد ...بره باور نمیکرد گفت شاید خواب می بینه ولی دید جای دلش خالی مونده تو سینه قصه رفاقت بعضي هاهم همينه وقتي ميفهمن با كي رفيق شدن ميگن بیا تا برات بگم تو همون گرگ بدی که با نیرنگ وفریب به سراغم اومدی....
دوشنبه، ۹ آذر ۱۳۸۳ - ۷:۱۱ بعدازظهر
فرزانه
فرزانه
خوب گفتي تو روم گرگ زياده !!! حواستون جمع باشه شما دچار مشكل شنگول و منگول نشيد !!!!!!
دوشنبه، ۹ آذر ۱۳۸۳ - ۷:۳۱ صبح
مسعود
مسعود
از اون لحاظ خيلي بي معني بود.از لحاظ كه بري زير لحاف با معني ميشه
یکشنبه، ۸ آذر ۱۳۸۳ - ۸:۱۷ بعدازظهر
مهرنوش
مهرنوش
گرگ هم گرگهاي قديم...
یکشنبه، ۸ آذر ۱۳۸۳ - ۲:۰۲ صبح
سام و پويا
سام و پويا
سلام دوستان اين داستان زيبا بود ولي الان وقت صحبت در مورد آن نيست لطفا به سايت زير مراجعه و از حيثيت ملي خودتان دفاع كنيد در اينجا به عنوان يك دوست و از همه مهمتر يك ايراني از شما مي خواهيم اين سايت را به همه معرفي كنيد با تشكر
http://www.persianblog.com/persiangulf.asp
یکشنبه، ۸ آذر ۱۳۸۳ - ۲:۰۱ صبح
سام و پويا
سام و پويا
سلام دوستان اين داستان زيبا بود ولي الان وقت صحبت در مورد آن نيست لطفا به سايت زير مراجعه و از حيثيت ملي خودتان دفاع كنيد در اينجا به عنوان يك دوست و از همه مهمتر يك ايراني از شما مي خواهيم اين سايت را به همه معرفي كنيد با تشكر
شنبه، ۷ آذر ۱۳۸۳ - ۰:۵۳ بعدازظهر
بهروز
بهروز
خيلي باحال بود دمت گرم زدي وسط خال
جمعه، ۶ آذر ۱۳۸۳ - ۴:۴۳ بعدازظهر
مرتضي
مرتضي
نظرات بقيه خيلي جالب بود و بعضي هاشونم خنده دار ... داستان تلخي هست ولي واقعيت داره. اونايي كه اين داستان رو مسخره كردن شايد اثير يكي از اين گرگ ها نشدن ... خيلي ناراحت كنندس اما آموزنده ... مرسي . بازم از اين داستانا بنويسين
جمعه، ۶ آذر ۱۳۸۳ - ۹:۰۵ صبح
مازيار
مازيار
هه هه هه هه هه!
نمكدون!
مضخرف ترين داستان كوتاهي بود كه تا حالا خونده بودم.
پنجشنبه، ۵ آذر ۱۳۸۳ - ۱:۳۴ صبح
امين
امين
خوب شايد اقا گرگ عاشق اووون شد يا خوردش!!!يا شنگول اوونو گول زد همه چيز نبايد تقصير اقا گرگ انداخت!!!!!!!!!!!!!!!!
سه شنبه، ۳ آذر ۱۳۸۳ - ۲:۵۷ بعدازظهر
دولتشاهي
دولتشاهي
سلام . نشريه جالبيه . اميدوارم شنگول و منگولهاي ما عاقلتر باشند .
دوشنبه، ۲ آذر ۱۳۸۳ - ۳:۱۵ صبح
kourosh
kourosh
hmmm? akhar boz bozak gorge ro khord ya gorge bozi joono? ya aslan doost shodan haaaaaa?
یکشنبه، ۱ آذر ۱۳۸۳ - ۳:۲۶ بعدازظهر
الهام
الهام
اميد وارم خوشمزه بوده باشن.................
شنبه، ۳۰ آبان ۱۳۸۳ - ۱۱:۴۶ بعدازظهر
ترمه
ترمه
آخرش چي شد گرگه خردشون ؟
شنبه، ۳۰ آبان ۱۳۸۳ - ۸:۴۵ بعدازظهر
Mahyar
Mahyar
خيلي بي مزه بود .اگه ميشه ديگه از اين حالا ندين.ممنون
شنبه، ۳۰ آبان ۱۳۸۳ - ۶:۵۲ بعدازظهر
حمیدرضا
حمیدرضا
چي بايد گفت .. !! (:
شنبه، ۳۰ آبان ۱۳۸۳ - ۰:۲۷ بعدازظهر
مريم
مريم
آقا گرگه سر قرار وقتي چشم تو چشم حبه انگور شد ... دلش يهو هري ريخت پايين ... هر روز لاغرتر از ديروز شد ...دردش درموني نداشت ... آخع اون عاشق حبه انگور شده بود ...
جمعه، ۲۹ آبان ۱۳۸۳ - ۰:۲۶ صبح
مهرداد
مهرداد
از كجا معلوم بز بز قندي رفته بود دنبال غذا؟؟؟
شايد خودشم با يه دوست قرار داشته؟....!!!
چهارشنبه، ۲۷ آبان ۱۳۸۳ - ۴:۰۶ بعدازظهر
سعيد
سعيد
مطمئن هستيد مادر بز ها دنبال غذا رفته بوده؟بعيد ميدونم تو دنيايي كه گرگ ها و بزها دسترسي به اينترنت دارند مادر بزي مجبور باشه هر روز واسه غذا بره بيرون...پس اگه مامان بزي امروز بره واسه غذا بيرون و فرداش هم بره يه كاسه اي زير نيم كاسه هست و اگه فرداش نره بزبزك ها نميتونن برن سر قرار پس بيش تر از بچه ها واسه مادرشون نگران باشيد...
چهارشنبه، ۲۷ آبان ۱۳۸۳ - ۲:۴۳ بعدازظهر
چه بد شود................؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
چه بد شود................؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
چهارشنبه، ۲۷ آبان ۱۳۸۳ - ۲:۱۵ بعدازظهر
ِآرش
ِآرش
من با "رزا" كه نظرشو اون پايين گفت موافقم
چهارشنبه، ۲۷ آبان ۱۳۸۳ - ۲:۱۲ بعدازظهر
ِآرش
ِآرش
اين يه واقعيته كه دير يا زود ...
چهارشنبه، ۲۷ آبان ۱۳۸۳ - ۰:۴۸ صبح
رابين هود
رابين هود
نگفتيد گرگه وب كم داشت يا نه؟voice chat كردن با هم يا همينجوري به قول معروف مخ زد؟!!
سه شنبه، ۲۶ آبان ۱۳۸۳ - ۹:۵۹ بعدازظهر
ايمان ماژيك
ايمان ماژيك
بيچاره آقا گرگه سر دو راهي مونده ........ مونده بخوره يا رفيق شه
سه شنبه، ۲۶ آبان ۱۳۸۳ - ۲:۵۰ بعدازظهر
غروب
غروب
بد نبود
ولي مواظب آقا گرگه باشيد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
سه شنبه، ۲۶ آبان ۱۳۸۳ - ۱:۳۹ بعدازظهر
مونا
مونا
جالب بود...
پنجشنبه، ۲۱ آبان ۱۳۸۳ - ۷:۳۶ بعدازظهر
رزا
رزا
خيلي بايد تبريك بگم بابت گوشزد كردن اين نكته ظريف در غالب يه داستان قديمي به اين زيبايي ... و چقدر گرگها در اين زمان زيادند!!!
پنجشنبه، ۲۱ آبان ۱۳۸۳ - ۶:۴۵ بعدازظهر
مائده
مائده
شنگول و منگول نبايد به اين زودي اعتماد مي كردن ...البته بگزريم كه به كسي هم كه مدت طولاني با هاش چت ميكني نبايد اعتماد كرد ...خدا به تمام شنگول ها و منگول ها رحم كنه و اونا رو تو دام گرگهايي مثل گرگ ما نندازه....در پناه حق
پنجشنبه، ۲۱ آبان ۱۳۸۳ - ۶:۰۰ بعدازظهر
محمد صادق
محمد صادق
خيلي طنز زييبا و ظريفي بود با آرزوي موفقيت براي شما
پنجشنبه، ۲۱ آبان ۱۳۸۳ - ۳:۰۲ بعدازظهر
مهسا
مهسا
من نيست هنوز ني ني هستم و فرق شهر و داستان رو نميدونم نوشتم شهر... راستي نازي بچه اغفال شدش... آخه چرا رفته توي روماي ايكس ايكس ايكس؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!! (اينم از اثرات مخرب اينترنت)
پنجشنبه، ۲۱ آبان ۱۳۸۳ - ۳:۰۰ بعدازظهر
مهسا
مهسا
سلام خيلي خوشمل بودش اين شهره.....نازييييييييييييييييييييي....
پنجشنبه، ۲۱ آبان ۱۳۸۳ - ۰:۵۴ بعدازظهر
مژگان بانو
مژگان بانو
من هم با آقا نويد موافقم. گرگهاي اين دوره زمونه شنگول و منگولها و حبه انگورهاي شمال شهري را در صورت داشتن يك پيكچر زيبا نمي خورند به خصوص اگر در عنفوان جواني هم باشند ... قبلها يم گفتند علف بايد به دهن بزي شيرين بياد حالا ما مي گيم بزغاله بايد به دهن گرگه شيرين بياد تا عاقبت به خير بشن... دست شما درست جناب ايروني. الحق ميني مال خوبي بود.
پنجشنبه، ۲۱ آبان ۱۳۸۳ - ۰:۴۰ بعدازظهر
نويد
نويد
ولي اين بار آقا گرگه انگار صفت گرگيشو كنار گذاشته و يه جورايي مجذوب شنگول و منگول شد. aslاز هم پرسيدند و عكساشونو و فرستادند برا هم.اما شنگول و منگول بي توجه به اينكه اون عكسه يه گرگ بود باهاش دوست شدند. چند روز بعد با همديگه قرار گذاشتند و تا سالهاي دراز با هم دوست بودند.مامانشونم از اينكه شنگول و منگول دوست خوبي پيدا كردند خوشحال بود.
(قصه ما به سر رسيد كلاغه به خونش نرسيد)
پنجشنبه، ۲۱ آبان ۱۳۸۳ - ۲:۰۰ صبح
باران
باران
ميشه بهش گفت تلنگر !
پنجشنبه، ۲۱ آبان ۱۳۸۳ - ۰:۱۴ صبح
ساجده
ساجده
شديدا دچار لرزش روحم شدم منظورم اين بود ....محتاج دعا .....در پناه مولا
چهارشنبه، ۲۰ آبان ۱۳۸۳ - ۱۱:۴۵ بعدازظهر
حميد
حميد
سايت خوبي موفق باشي
چهارشنبه، ۲۰ آبان ۱۳۸۳ - ۸:۲۰ بعدازظهر
بهاره
بهاره
تو اين دوره زمونه گرگا واقعا زيادن. من تجربه چنتاشونو داشتم. ولي خوب شانس اوردم. ولي خودمونيم اونام چه پيشرفته بودن!!!
چهارشنبه، ۲۰ آبان ۱۳۸۳ - ۲:۵۵ بعدازظهر
زهرا
زهرا
هميشه همين طوريه0ادم يه لحظه كول مي خوره0بعد كه ميره سر قرار ميبينه طرفش عجب كركي بوده و اون ساىه هم كول حرف هاي قشنك اما دروغش رو خورده
سه شنبه، ۱۹ آبان ۱۳۸۳ - ۲:۵۴ بعدازظهر
علي
علي
مشكلش اينه كه تو روم بد رفته
سه شنبه، ۱۹ آبان ۱۳۸۳ - ۱۱:۵۸ صبح
مريم
مريم
سلام دوست عزیز شاعر ...نشریه جالبی داری اما کاش این نشریه از گفتگو با ادم های مهمی نظیر من بی بهره نبود ...اینجوری کیفیت نشریت بالا میرفت و خوانندگانش هم بیشتر میشدند....به ما سر بزنید
سه شنبه، ۱۹ آبان ۱۳۸۳ - ۱۱:۱۴ صبح
تواب
تواب
اي ول !!!! بز بز قندي هم اومده تو خط . فقط نقش گر گه اينجا اضافيه !
سه شنبه، ۱۹ آبان ۱۳۸۳ - ۹:۵۵ صبح
ramram
ramram
چه با نمك...............
سه شنبه، ۱۹ آبان ۱۳۸۳ - ۸:۵۶ صبح
ساجده
ساجده
اوووووووووووووووووه خيلي بد بود!