تاريخ انتشار : دوشنبه، ۴ آبان ۱۳۸۳  |   موضوع : شعر  |   نسخه قابل چاپ

برقصانم!
مژگان عباسي

در جان من شرارت معصوميست، وقتي غزل براي تو مي‌خوانم
وقتي كه رام دشت خيال توست، تنها غزال روح پريشانم

روياي عاشقانه‌ي  مغموميست، در ذهن دختران خيال من
در قاب خيس حافظه‌ام مردي، مغرور و سرد، خيره به چشمانم

دارد مرا اسير نگاه خود... دارم اَ... سير مي شوم از بس هي
مي پرسم از خودم كه چه مي‌خواهد، با آن نگاه يخ‌زده از جانم؟

من فكر مي‌كنم «چه كسي را او ...؟» او فكر مي‌كند «چه كسي را من...؟»*
افسوس مي‌خورم كه نمي‌داند...، افسوس مي‌خورد كه نمي‌دانم..!

با آنكه از گلوي غزل هر بار، فرياد مي زنم كه تو را من دوست...
دارم به ابتداي  شما نزديك... داريد مي رسيد به پايانم

اين بار من -عروسك اين بازي-  با ساز کهنه ء تو نمي‌رقصم
آقاي شعرهاي عبوس من! با ساز هاي تازه برقصانم

________________________________________
*مصرعي از خانم نغمه مستشار نظامي


نظرات (21)  |   ارسال به دیگران