تاريخ انتشار : دوشنبه، ۲۰ مهر ۱۳۸۳  |   موضوع : چهل نامه  |   نسخه قابل چاپ

نامه‌ی اوّل
محمد مهدی کارگر

 سلام
         برای تو می‌نویسم که می‌خوانی این را و خواهی خواند سی و نه نامه‌ی دیگر را. از حالت کمابیش خبر دارم. هر روز می‌بینمت. می‌دانم که خوبی! خوشی! سلامتی! من ... ؟ مهم نیست! همین که بدانی خوب یا بد روزگار می‌گذرانم کافی است. بگذریم ...!
         می‌گویم چقدر زود بزرگ شدیم! همین چند روز پیش اوّل مهر بود. یادت می‌آید اوّل مهرهای آن سال‌ها را ؟ آن سال‌های دور و نزدیک! سال‌های دورتر دست " مامان " و " بابا " را می‌گرفتیم و می‌رفتیم مدرسه و دنبال هم‌کلاسان سال قبل می گشتیم. آن وقت گوشه‌ای از حیاط می‌نشستیم تا کلاس‌بندی های جدید را ناظم مدرسه برای‌مان بخواند!
         چند روز پیش اتّفاق جالبی افتاد. بد نیست برایت تعریف کنم. داشتم عکس‌های آن سال‌ها را دوباره نگاه می‌کردم. سال‌های دور مدرسه را! چه خاطراتی که زنده نشد! در آن میان چشمم افتاد به عکسی قبل‌تر از آن سال‌ها. پنج شش سالگی و ایّام کودکستان ... . چه عکس نابی! گل پسرها در کنار ناز دخترها! بعد از اجرای مراسم سرود و نمایش به مناسبت دهه‌ی فجر! قشنگ بود! چهره‌های معصوم و کودکانه دیدنی بودند! من هم در آن صف بودم. به گمانم جشن دهه‌ی فجر بود. دو چهره‌ی آشنا، که حالا اتفاقاً با یکی از آن دو پس از حدود هجده سال ارتباط دارم، به چشمانم نشست. بهمن و محبوبه... .

         جانم برایت بگوید! که صاف رفتم سراغ گوشی تلفن و شماره‌ی همراه بهمن را گرفتم. تهران نبود. رفته بود مشهد برای انتخاب واحد ترم جدید. گفتم بهمن! عکسی از سال‌های کودکستان را پیدا کردم. یادت هست؟ دهه‌‌ی فجر سال شصت و پنج! شکوفه های انقلاب! زیر پل حافظ! خاطراتم زنده شد از آن سال‌ها! کی بر می‌گردی تا نشانت دهم ؟! خندید و به مسخره گفت که عجب آدم دربندِ خاطرات گذشته و رمانتیکی هستم! گفت که اصلاً وقت فکر کردن به گذشته را ندارد. پول کجاست ؟! گفت هر جا باشد فقط به آن فکر می‌کند ... .
         بهمن از آن گذشته‌ هیچ چیز را به یادگار نیاورده بود. اما من باید به خاطرش می‌آوردم. نشستم و برایش نوشتم تا وقتی که باز می‌گردد ، بخواند :
بهمن عزیز سلام !
         دیدم از گذشته‌ات هیچ چیز را به یادگار نیاورده‌ای. گفتم از آن چه من دارم بخشی را به یاد گذشته به تو عرضه کنم تا اگر خواستی به یادگار گذشته برای خودت نگاه داری.
         عکسی که برایت در آخرین تماسم تعریف کردم، خاطرات ناب و پاک گذشته است. در آن عکس فقط من و تو نیستیم. چند هم‌دوره‌ی دیگر ما نیز هستند که روزگاری همه‌ی دنیای کودکانه‌ی ما بودند. امّا ... یکی دیگر هم هست. او که فکر می کنم همین حالا اگر تو را ببیند و بشناسد ، هنوز آنقدر از تو کینه به دل داشته باشد که یا با هر چه دم دستش بیاید بر سرت بکوبد و یا چنان با غضب چشم به چشمانت بدوزد که هزار بار برایت از مردن بدتر باشد.
         یادت هست که نمایشی بازی می کردیم ؟ تو پدر بودی و من فرزند و "محبوبه " مادر ؟ یادت هست با کت آبی رنگ کودکی پدرم که آوردم و پوشیدی چقدر واقعاً شبیه پدرها شده بودی؟! در آن نمایش من دندان درد داشتم و تو و مادر مرا به مطب دندان‌پزشک می بردید. چند باری تمرین کرده بودیم و خوب بود! روزی که قرار شد بازی کنیم ... . قبل از نمایش ، هر دو پهلوان شده بودیم! لباس‌های پهلوانان زورخانه‌ای را به تنمان کرده بودند و روی سن میل می زدیم و شنا می رفتیم. از کنار سن " محبوبه " تو را صدا می کرد و با صدایی که سعی می کرد مردانه‌اش کند به تو می گفت: " پهلوون! "و تو زیر چشمی نگاه می‌کردی و انگار باورت می شد که پهلوانی واقعاً! شیر مردتر از همه میل می زدی و شنا می رفتی! اما چطور شد بهمن ؟ چطور شد آن کار را کردی. از دیشب که عکس را دیدم فقط به این فکر می‌کنم که چرا نمایش ما با کار تو خراب شد ؟ چرا وسط نمایش جایی که پدر و مادر بر سر فرزند حرفشان می‌شد، بلند شدی و محکم به صورت محبوبه سیلی زدی؟قرار بر سیلی زدن نبود. قرار بود پدر و مادر فقط لفظاً با هم دعوا کنند. اما تو محکم به صورت محبوبه سیلی زدی و محبوبه چشم در چشمت انداخت و بغض کرد و بغضش را خورد و بی آن که گریه کند، از سن پایین رفت و چند ردیف عقب‌تر خود را در آغوش پدر و مادرش انداخت. اگر خانم ترشیزی نبود، همان جا مادرش می‌آمد و گوش‌هایت را می‌کند ... .
         عکسی که صحبتش را کردم بعد از همه‌ی آن ماجراها بود. من و تو هر دو لبخند به لب داریم. و خیلی شیرین! اما محبوبه از چشمانش غم می‌بارد. یادت هست که چقدر به تو وابسته بود و هر جا که می رفتی او هم به دنبالت می‌آمد ؟ امّا بعد از آن ندیدم که محبوبه حتّی به تو سلام کند و برای تو اصلاً مهم نبود. الان که با خودم فکر می کنم و به خاطر می آورم "پهلوون ، پهلوون" هایی که محبوبه برایت چاق(!) می‌کرد را با خودم می‌گویم که انگار واقعاً پهلوان محبوبه تو بودی... اما چرا آن کار را کردی ... نمی دانم. جو مردانگی‌ای که برایت در آن سن و سال زود بود تو را گرفته بود یا چیز دیگر. نمی‌دانم. از تو می‌پرسم. به راستی چه بود بهمن ؟ چطور پهلوان پنج ساله راضی شد محکم به گوش دخترکی هم سن و سال خودش سیلی بزند ؟
         دو سه روز بعد بهمن زنگ زد. صدایش عجیب می‌لرزید. گفت باید ببینمت. گفت که عکس را هم بیاورم. قرار گذاشتم و به دیدنش رفتم. هر کاری کردم نگفت که می خواسته چه بگوید. داشتم ناامید می‌شدم که از او چیزی بشنوم که بغضش ترکید ... . بهمن هیچ گاه در دعواهای پدر و مادرش ندیده که پدرش مادرش را نزده باشد ... .
         نشست و برایم حرف زد و از هر دری سخنی گفت. حس کردم بهانه می‌آورد و حرف اصلیش چیز دیگری است. درست حدس می‌زدم. آخر حرف زد ... . کار دنیاست دیگر! همان طور که من پس از سال‌ها بهمن را پیدا کردم، بهمن هم اتفاقی محبوبه را در مشهد و در دانشگاه فردوسی پیدا کرده است. هر چند هم‌رشته نیستند. روی شیطنت‌های پسرانه‌اش! اتّفاقی به محبوبه بر می‌خورد و وقتی که نام و فامیلش را می‌شنود و خاطره‌ی آن روز را به یاد می آورد... بهتر می دانی خودت که چه اتّفاقی می‌افتد! به من گفت که همیشه خاطره‌ی آن روز را با خود داشته. هر چند سعی می‌کرده که فراموش کند. گفتم حالا عکس را برای چه می خواهی و گفت که می‌خواهد برای عذرخواهی به محبوبه بدهد. و البته در کنار گل و شیرینی و با اجازه‌ی بزرگ‌ترها... !
...
         نامه‌ی اوّل است دیگر. برای شروع بد نبود. بالاخره باید باب گفتگو را با تو که این نامه را خواندی و سی و نه نامه‌ی دیگر را خواهی خواند باز کنم یا نه ؟! از بهمن می پرسی که چه شد عاقبتش ؟ راستش خودم هم بی‌خبرم. امّا فکر می‌کنم محبوبه تا حالا باید " پهلوون " کودکیش را بخشیده باشد. امیدوارم که بخشیده باشد و ما هم یک شیرینی آشتی‌کنان ، یا اگر خدا خواست، شیرینی عقدکنان نوش جان کنیم!
         یک چیز دیگر! نامه هیچ گاه بی پاسخ نیست. تویی که خواندی این نامه را و خواهی خواند سی و نه نامه‌ی دیگر را! یادت نرود! نامه‌ام را بی پاسخ مگذار! تو هم هر چه دوست داری بنویس. می‌خوانم. همه‌اش را! همه‌اش را می‌خوانم! تو فقط بنویس ... .
قربان صفایت!
محمّد مهدی
ششم مهرماه 1383


نظرات (14)  |   ارسال به دیگران