تاريخ انتشار : دوشنبه، ۲۰ مهر ۱۳۸۳  |   موضوع : دايره و مربع  |   نسخه قابل چاپ

عاشقی مردمان عصر حجر!
بابك احمدي

عجب عشاقي بودند اين مردمان عصر حجر...مفهوم آقا و خانم آن موقع هنوز كشف نشده بود و همه يا نر بودند و يا ماده، اما عشق از همان زمان وجود داشت...البته تنها در يك صورت مي‌توان روابط آنزمان را عشق ناميد كه روابط امروزِ تيترِ يكِ مجلات زرد را كه گستره‌شان به روزنامه‌هاي وزينِ رنگي بيست و چهار صفحه‌اي هم كشيده مي‌شود را نيز عشق ناميد...گيج شده‌ايد؟...مي‌دانم و برايتان توضيح خواهم داد...خانمِ "بلوط نتراشيده" از دست او بشدت عصباني است. آنها هنگام شكار سال پيش وقتي آقاي "با چشمانش به همه خيره" جگر يك خرس را به او تقديم كرد عملا" به يكديگر علاقه‌مند شده  و با هم ازدواج كردند. اما آقا تصميم گرفته است فصل جديد شكار را با خانم "با هر بادي مي‌پرد" بگذراند. فكر مي‌كنيد چه مي‌شود؟ مسلم است. خانمِ "بلوط نتراشيده" به جاي آنكه او را نفرين كند، يا به پستوي غار پناه ببرد يا مرگ موش بخورد، ظرف كله‌پاچه‌اي را كه درست كرده است به صورت آقاي "با چشمانش به همه خيره" مي‌پاشد و پس از آن چشمان سوخته‌اش را از كاسه بيرون مي‌آورد. آقاي " غار يكي زن يكي" كه يك نرِ دوازده وجبي است و ريش و موي انبوهي دارد هنگام رد شدن از در غار با ديدن لبخند خانم"چشمانش يكي در هزار" عاشق چشمان او شده و يك روز تمام به شكار نمي‌رود. احساس مي‌كند كه با او خوشبخت و صاحب فرزنداني قوي و خوش‌شكار شود...اما خانم به آقاي "مي‌نشيند و سنگ مي‌كوبد" دلباخته است. آقاي " غار يكي زن يكي" كه به اسيد يا پنجه بكس دسترسي نداشته با گرز ميخ‌دارش توي سر خانم"چشمانش يكي در هزار" مي‌كوبد و انتقامش را مي‌گيرد...در اين  مقطع كه گزارشش كرديم، انسان بتازگي عشق را كشف كرده است و دوجين از آدمهاي غارنشين در دامنه‌‌هاي زاگرس كور و كر و لال و شل وشول شدند و يا بالكل زندگاني را بدرود گفتند. در اين زمان بود كه پيشرفتِ مهمي حاصل شد. سالخوردگان كه دليل اين رفتارها را نمي‌فهميدند عشق كوركورانه را ممنوع كردند و آن دو علت داشت يكي آنكه خانم "تحملش يك كلوخ" به خاطر فرار شوهرش بچه‌هايش را در ديگ مي‌پزد و مهماني مي‌دهد و ديگر آنكه دختر بچه‌اي با نام "سر و گوش جنبان" خودش را آتش مي‌زند...از آن به بعد هيچكس نمي‌تواند خودش همسرش را انتخاب كند و يا حرفي از عشق و عاشقي بزند...خوشبختانه ما از نسل اين قوم شرير كه خداوند با عذاب خودش آنان را از صحنه روزگار محو نمود نيستيم، نه در جهان متمدن غرب ديگر خانم "تحملش يك كلوخ" پيدا مي‌شود و نه در ميان ما آقاي " غار يكي زن يكي" و بهتر است كه تمامي اين روزنامه‌هاي زرد را آتش زد...


نظرات (8)  |   ارسال به دیگران