تاريخ انتشار : دوشنبه، ۲۰ مهر ۱۳۸۳  |   موضوع : چاي شيرين  |   نسخه قابل چاپ

!!! Catch me if u can
محمد مهدي نادري-زهرا شعباني

***محمد مهدي نادري***

* شنيده بودم عاشقی بد درديه و کار آدم رو به جاهای ناجور می کشونه اما فکر می کردم اين حرف ها رو ديگه بايد در قصه ها پيدا کرد.
 واقعا هم همين طوره . الان کمتر  عاشقی رو پيدا می کنيد که نفس عشق ورزيدن براش اهميت داشته باشه . الان بيشتر آدمها دنبال نتيجه اند نه فرآيند. الان حواشی يه «لاو استوري» خيلی مهمتر از متن اونه .  اين روزا خيلی ها عاشق می شن برای رسيدن به برخی «نکاط» ( همان نکات ) . بگذريم . چرا اين مقدمه ها رو می چينم ؟

 چند روز پيش يكي از دوستان جريانی را برای من تعريف کرد که اگر ديگری آن را می گفت باور نمی کردم ! دوستم می گفت به  محله قديمی مان  ( خانی آباد) رفته بودم . در جمع دوستان بودم و آنها برايم تعريف می کردند که فلانی عاشق دختر همسايه شده بوده. خلاصه محبتش رو به اون ابراز می کنه و دختره هم دست رد به سينه اش نمی زنه و اون رو می پذيره . اين دوتا شديدا هم ديگر رو می خواستن . تا اينکه پسر کفش و کلاه می کنه و به خواستگاری دختر خانم می ره . اما به هر دليلی خانواده دختر قبول نمی کنند. از خانواده پسر اصرار ، خانواده دختر هم جواب رد !!
پسره حسابی کلافه می شه ! از خير دختره هم هيچ رقم نمی تونسته بگذره . اين بوده که بهش پيغوم می ده که مثلا « عفت »  اگه تو هم منو می خوای وسايلت رو جمع کن و فلان شب آماده باش ميام دنبالت که با هم فرار کنيم وبريم به دنبال سرنوشت !

دختره هم که حسابی بی قرار ايشون شده بود و شايد هم بدش نميومده با کمی آرتيست بازی سری توی سرا دربياره و نشون بده که ميزان لاو در خونش خيلی بالاست ! بی برو برگرد قبول می کنه و با هم برای شب قرار می گذارند.

اما از بدشانسي اين دوتا ، برادرهای دختره از جريان مطلع می شن !!!  از اين جا به بعد فضا يه جور ديگه می شه : محله خانی آباد و ترييپ های غيرتی که بدشون نمياد حتی سر آبجی شونو برای اثبات مردی ببرن و بذارن روی سينه اش !‌ و از اون طرف هم عاشق دلداده که اونم فکر می کنه برای رسيدن به دختره هر کاری لازمه بايد بکنه حتی اگه شده دعوا راه بندازه و يکی دو نفر اين وسط ناکار بشن.

البته ما بقی داستان با فرمول در پيت ‹‹ فيلم فارسی››  جور در نمياد و برای خودش يک ورژن جديد حساب می شه ... عاشق دلداه شب مياد در خونه دختره و با  سنگ ريزه می زنه توی شيشه طبقه دوم .
دختره که توی اتاقش محبوس شده بوده مثل شاهزاده های قرون وسطايی که منتظر شواليه های قهرمان هستند با گيسوان آَشفته مياد در پنجره و  چشماشو شهلا می کنه و با صدای نازک می گه : اصی !!( همون اصغر ) ... داشام درو روم بستن ! گفتن قلم پا تو خرد می کنيم اگه بری بيرون !

اصی می مونه که چيکار کنه . نه راه پس داشته نه راه پيش . اگه خونه بر می گشته که آخر نامردا بوده و بايد کلاشو بالا ميذاشته و سبيلشو می تراشيده و از فردا بچه ها بهش می گفتن منيژه !! اگه نفس کش می طلبيده که اولا سه چهار تا قلچماق دست به چاقو  از توی خونه می ريختن بيرون و هش هفلپوش می کردن !  تازه نصفه شبی که بچه محلا هم خوابن کسی به کمکش نمياد.

اصی حسابی قاط می زنه . يه خورده دور خودش می چرخه . تف می کنه روی زمين ! چند بار با مشت محکم به ديوار می کوبه . چند تا فحش آبدار به بخت خودش می ده . ولی نه ... بيفايده اس. يکدفعه سرشو بلند می کنه و به چشمای عفت نيگا می کنه ! نيگاشون که بهم گره می خوره هر دوشون تصميمشونو می گيرن ...

رفيقم می گفت دختره هنوز به هوش نيومده . معلوم نيست که زنده بمونه . همين جوری هم که از طبقه دوم با سر اومده پايين و درجا نمرده خودش معجزه اس !! می دونی ؟ همش تقصير اصغره که دوتا دستاشو برای عفت باز کرد و عفت هم از فرط عاشقيت پنج متر ارتفاع رو پنجاه سانتی متر ديد و از اون بالا به آغوش اصی پريد . البته آغوش که چه عرض کنم چون اصغر ‹‹بی پير›› جاخالی داد و دختر طفلک روی آسفالت فرود اومد.

قصه ما به سر رسيد / غلاقه به خونه اش نرسيد / بالا رفتيم دوغ بود پايين اومديم ماست بود / داستان ما خيلی خيلی راستکی بود !!!

***زهرا شعباني***

نمی دونم اين حرف تا چه حد می تونه درست باشه.اين که می گن وقتی مرد زندگيت اونی باشه که برات نوشتن و رقم زدن بياد و در بزنه ؛وقتی به دلت نشست و تو دلت هزار بار بهش« بله »گفتی انگار پنج تا فرشته ميان  چشمها و گوشها ودهنت رو می بندن تو هيچی نمی تونی بگی.نه اين که هيچی نگی.منظورم اينه که بهش « نه» نمی تونی بگی.حالا اگه این خواستن با فکر و شعور همراه باشه و با عقلت طرفت رو بسنجی نه با احساست ٬ديگه دوست داشتنت رنگ هوس نمی گيره.چيزی ميشه شبيه معجزه چيزی شبيه عشق.

ازم می پرسه: اگه جای من بودی دو سال صبر می کردی براش؟ با اطمينان می گم: اگه ارزشش رو داشته باشه چرا که نه .طرفت رو اگه دوست داشته باشی به خاطرش خيلی کارها می کنی.خيلی چيزها که برات مهم بودن بی ارزش ميشن و خيلی چيزها  معنای جديد پيدا می کنن. باز با نااميدی می پرسه : ميشه آدم بعد از دوسال پشيمون بشه؟ جواب می دم: ميشه. ولی تو داری با چشم باز با عقلت تصميم می گيری قرار نيست رو هوی حرف بزنی که بعدش بخوای پشيمون بشی.

بر می گردم به هفت سال و شش ماه و بيست روز پيش.وقتی که بله رو گفتم.موقع خواستگاری و خريد عروسی انگار تو يه عالم ديگه سیر می کردم.باورم نشده بود هنوز.انگار پاهای من نبودن که من رو همراهش می کردن از اين سر تهرون تا اون سرتهرون بريم خريد.از اين پاساژ به اون بازار.انگار پر پرنده بودم تو دستای نسيم. هيچی نمی فهميدم.بعد از خوندن اون خطبه آسمونی  وقتی مهمانها رفتن و به خودم اومدم.وقتی باهاش تنها شدم وکمی حرف زديم احساس کردم اتفاقی افتاده.به خودم که اومدم ديدم آدم سابق نيستم من فرق کرده بودم يه فرق اساسی.من عاشق شده بودم و او هم.

موقع رفتن رسيده بود با چادر سفيد نشستم تو ماشين.دير وقت بود و خيابانها خلوت.نزديک خونه  شاخه گل رزی رو که يواشکی از توسبد گل وسط سفره برداشته بودم و زير چادرم پنهان کردم بيرون آوردم.تمام حرفهايی رو که می خواستم تو اون لحظه بهش بگم ريختم توچشمهام.چشمهام رو همراه دلم گذاشتم رو گلبرگهای گل رز و با تمام وجود تقديمش کردم.

به قول ظريفی عشق واقعی به عشقی ميگن که روز هزارم زندگيت هزار بار از دفعه اول عاشق تر شده باشی.پس:

عشقت رو به درستی انتخاب کن و عاشق باش تا هميشه.


نظرات (13)  |   ارسال به دیگران