عاشقيت
محمد مهدي نادري-زهرا شعباني
|
***محمد مهدي نادري*** زل زده ام به كاغذ سفيد و براي خودم خيالات مي بافم . حتي ديگر آرامش نيمه شب و يك موسيقي آرام هم تلنگري به ذوقم نمي زنند . چه شد كه به سرم زد از ‹‹ عشق›› بنويسم ، خودم هم نمي دانم! هر چه گويم عشق را شرح و بيان / چون به عشق آيم خجل باشم از آن . به قول ‹‹ آقا رمضون ›› دوست تازه درگذشته ام ، در شرح عشق و عاشقي مبتلا به ‹‹لال بش›› (لال موني) شده و درمانده ام . اگر چرخ زمان هزار سال به عقب برگردد و من هم عربي باديه نشين از قبيله ‹‹قيس›› باشم كارم خيلي راحت تر است ؛ پاهايم را به ديرك خيمه حمايل مي كنم و در حالي كه به غروب زيباي خورشيد كوير چشم دوخته ام ، ازفراق ‹‹ليلي›› نواي ‹‹يا حبيبي...›› سر مي دهم كه خواجه گنجه هم حرفي براي گفتن داشته باشد و براي خودش ‹‹هفت پيكر›› بتراشد . ولي چه كنم كه من - انسان قرن بيست ويكمي - به اين راحتي ها ‹‹عشقم›› نمي آيد. برق كه آمد كنج هاي تاريك ، روشن ، و ديو و پري ها آواره شدند. در مدرسه به من ياد دادند كه ‹‹باران›› از تراكم ابرها در دمايي خاص ايجاد مي شود و بنابر اين از اين به بعد غلط مي كنم كه قطرات باران را به ‹‹اشك عاشق››تشبيه كنم ! افق هم اصلا خونرنگ نيست ، هر چه هست انعكاس غبارهاي جوي است ... اين را تلسكوپ ها گفتند ! مريضي و ناخوشي هم هيچ ربطي به بدي و خوبي آدم ها ندارد ... اين را هم ميكروسكوپ ها گفتند ! اين دجال هاي اتو كشيده در لابراتورهاي پيشرفته رموز عشق ورزي را هم كشف كردند و آن را به تزاحم چند غده ‹‹درون ريز›› و ‹‹برون ريز›› نسبت دادند كه به ‹‹آني›› فرو خواهد نشست . اما با اين همه ، هر روز هزاران نگاه در هم گره مي خورد و هزاران دل به لرزه مي افتد و جمله زيباي ‹‹ دوستت دارم›› شب و روز بر دو لب عاشقان جاري است . چه با چشمان مسلح ‹‹كوتوله هاي تجربي›› دنيا را ببينيم و چه با چشمان نافذ آسماني ... هنوز انسان ‹‹موجودي عاشق›› است و استعداد بي همتاي ‹‹ دوست داشتن›› را كاملا به فراموشي نسپرده است . و عشق يك لحظه ‹‹ناب›› و تكرار نشدني است كه تنها بهانه اي مي خواهد براي اينكه دريابي روحت با او كه دوستش مي داري پيوندي ديرين دارد كه به هيچ روي زميني نيست و به ‹‹آني›› هم فرو نخواهد نشست . اما بر خلاف عاشق شدن ، دوست داشتن هنري است كه بايد بياموزي اش و در آن ورزيده شوي . دوست داشتن پيوندي ديرين با ‹‹چشم پوشي›› ، ‹‹بد نديدن›› و ‹‹ستايش زيبايي ها›› دارد. اگر عشق لحظه اي ناب و تكرار نشدني است ، دوست داشتن تمركزي تمام وقت مي طلبد . نبايد پايت بلغزد ، دلت نبايد هرزه گردي كند ، به قول امروزي ها ‹‹گريز نبايد بزني›› . ‹‹دوست داشتن›› عادتي سخيف نيست بلكه صفتي شريف است . اگر عشق ‹‹جوششي›› آني است ، دوست داشتن مستلزم كوششي ‹‹طولاني‹‹ است كه چه بسا يك عمر به درازا بكشد. و خودخواهي هاي ما ‹‹عشق›› و ‹‹دوست داشتن›› را بدنام كرد ؛ يكي از عشق مي گويد اما اسير اسافل شده و عاشق ‹‹تن جويي›› است ، ديگري لاف دوست داشتن مي زند اما دلش هرزه گرد است و اين و آن را مانند ‹‹ساندويچ نيم خورده›› گاز گاز مي كند. من هم از عشق مي نويسم ولي هنوز نتوانسته ام از خود بگذرم و پا بر اين نعش فاسد بگذارم. با خود مي گويم ؛ هرگز جاي نااميدي نيست . همه اين كاستي ها و نواقص را بر حضرت عشق عرضه خواهيم كرد تا ‹‹دولت عشق›› بيابيم و روحمان چشمه زاينده اي شود براي دوست داشتن و عشق ورزيدن. |
***زهرا شعباني*** در دفتر مدرسه جمع شده بوديم و خستگي دو ساعت سر و كله زدن با بچه ها را بيرون مي كرديم. خانم مدير با آب و تاب از دختر تازه نامزد شده اش مي گفت : ‹‹ اين همه زحمت بكش بچه بزرگ كن ... وقتي نوبت مي رسه كه از دختر داري كيف كني ، دلت به غذاهاي خوشمزه اش خوش باشه و يه فنجان چاي تازه دم از دستش بخوري ... مي بيني كه يه نفر مياد و جسم و دلش رو با هم ازت مي قاپه ... دختره اگر باباش زنگ بزنه، حتي اگر پاي آيفون نشسته باشه به خودش زحمت باز كردن در رو نمي ده ! اما كافيه بدونه زمان اومدن نامزدشه ، مثل فنر از جا مي پره ! يا وقتي صداي بوق ماشين اون رو مي شنوه همچين پله ها را يكي دوتا مي دوه كه يادش ميره تند دويدن براي دماغ تازه عمل كردش مشكل درست مي كنه ! اگه بعد از كتابخونه من رو دم در منتظر ببينه مثل برج زهر مار نگام مي كنه ... اما اگه همون موقع نامزدش از راه برسه نيشش تا بناگوش به طرز شگفت انگيزي باز مي شه ... ›› گفتم : ‹‹ عشق است و علاقه ، نه كفگير و ملاقه›› خانم مدير ! پس چي فكر كردين ؟ اوايل ازدواج خودتون رو به ياد بيارين . حتما يه چيزي تو همين مايه ها بوده . با تفاوت بيست ساله كه البته فقط شكل و ظاهرش فرق كرده ، اما محتواش همينه كه الان هست ›› . مي خندد و حرفهايم را تاييد مي كند. يكي ديگر از همكارها در حالي كه شيريني را همراه با چاي مي بلعد ، مي گويد : ‹‹ پس حسابي خاطرخواه هم شده اند ! ›› خانم مدير رو به او جواب مي دهد : ‹‹ پسره پاشنه در رو از جا كند از بس اومد و رفت ›› . ياد حرف عزيز مي افتم : ‹‹ همه اولش همديگرو مي خوان . مهم بعدشه كه بايد زير يك سقف با هم بسازند و كنار بيان ›› . عزيز راست مي گويد . اول جواني كه دختر و پسر وقت ‹‹چلچلي›› خواني شان است و كار و بارشان جز گل گفتن و گل شنيدن نيست ، رد و بدل كردن جمله هاي عاشقانه امري بديهي به نظر مي رسد . هنر اين است كه بعد از بيست سي سال كنار هم بمانند و طعم گس زندگي را به كام هم شيرين كنند و درست زماني كه از دست بالا و پايين هاي زندگي ، غم و غصه ها ، فكر آينده بچه ها ، قرض و قسط هاي عقب افتاده خسته اند ، به روي هم عاشقانه بخندند و به قول يك دوست : ‹‹ در هزارمين روز زندگي ، هزار بار بيشتر از روز اول عاشق يكديگر باشند.›› مي گويم : ‹‹ خانم مدير ! بگيد قدر اين لحظه هاي ناب رو بدونن . گاهي وقتها زندگي چنان چهره سخت و نازيباش رو به آدمها نشون مي ده كه يادشون ميره حتي به معشوق ديرين ، خيلي معمولي و خشك و خالي بگويند : ‹‹ با تمام وجود دوستت دارم !››. اميدوارم چند سال بعد هم مثل الان و شبيه شبكه پيام ، هر يك ربع ، يك بار از ته دل به هم ابراز عاشقي كنند ›› . اما باز هم به قول عزيز : ‹‹ آهسته رو ... پيوسته ›› عاشق شدن راحته ... اما عاشق موندن هنره ! |