تاريخ انتشار : دوشنبه، ۶ مهر ۱۳۸۳  |   موضوع : داستان  |   نسخه قابل چاپ

تنها خودت بخوان
مژگان عباسي

قاعده اين است كه نامه را با سلام و احوالپرسي آغاز كنند ؛ من اما سلامت نمي‌كنم. مي گذارم براي آنها كه تازه به تو رسيده‌‌اند، من كه مدتهاست با توام. بگذار كه حالت را هم نپرسم، مي گذارم براي آنها كه از حالت نمي‌دانند. تو به هر حال عزيز مني هرچند من شرم دارم از اينكه ذليخا باشم و تو اين را بهتر از هر كسي مي داني. اصلا من كه به احوالپرسي نيامده‌ام، آمده‌ام به قصد گلايه. آمده‌ام بگويم قرارمان اين نبود علي! من از تو بيشتر از اين‌ها انتظار داشتم. انتظار داشتم جلويشان محكم بايستي و بگويي: «من اين دختر را مي‌خواهم» مثل آندفعه كه به پدرم گفتي.
پدر سبيل‌هاي بلندش را جويد و پوزخند زد.
- بچه‌هايمان را دست چه معلمي سپرده‌ايم. از كي تا حال معلم‌ها هم نظرباز شده‌اند؟!
سرخ شدي و من نمي‌دانستم از شرم بود يا خشم.
-من با چشم سر به مهتاب نظر نكرده‌ام. كور هم كه باشم گل را از علف هرز تشخيص مي‌دهم.
پدر به قهقهه خنديد :«شعر هم كه مي گويي؟»
-ادبيات درس مي‌دهم.
پدر نخنديد.
- تظاهرات، خرابكاري... توي اين خط‌ها كه نيستي؟
- اگر حق باشد چرا كه نه؟
پدر  به من نگاه كرد كه دورتر از شما سر به زير ايستاده بودم و اخم كرد.
-زبان تند و تيزي داري آقا معلم.
تو به من نگاه كردي كه دورتر از شما سر به زير ايستاده بودم و لبخند زدي.
- زباني كه حق را نگويد به درد ليسيدن بستني مي خورد آقا و با اينهمه من دختر شما را مي‌خواهم.
تو اما نگفتي! پدر با نفرت نگاهت كرد. گفت: «آنوقت كه مي‌توانستي ، نخواستي خوشبختش كني. حالا كه ديگر...» و پوزخند زد. بي حرف رفتي و من بلند بلند گريستم.
زن نيستي كه حال و روز مرا بفهمي علي. مرد نيستم كه گريه نكنم ، با اين‌حال در تمام اين سال‌هاي تنهايي هيچ‌كس گريه‌ي مرا نديده است. حتي همان وقت كه پيغام دادي ديگر برنمي‌گردي و من هنوز نمي‌دانم چه‌طور دلت آمد.
پدر گفت :«از همان اول مي‌دانستم اين پدرنامرد براي تو شوهر نمي‌شود».
سبيلهاي بلندش را جويد. گفت: «زده به سرش مرتيكه. فكر كرده دخترم را از سر راه آورده‌ام». گفت: «يك چيزي بگو دختر؟ چرا ماتت برده؟ دنيا كه به آخر نرسيده». براي من رسيده بود. همان روز كه دوستت دست‌نوشته هايت را به من سپرد ، دنيا برايم به آخر رسيد. گفت: «اينها را پيش من امانت سپرده بود كه بدهم به چاپ‌خانه». دستي به ريش بلندش كشيد. گفت: «فكر كردم بهتر است شما زحمتش را...»  و نگفت. شانه‌هايش لرزيد و گريست. من اما همان وقت گريه نكردم. حتي نامه‌ي خداحافظي ات را هم كه خواندم گريه نكردم.
پدر گفت :«تو مي‌دانستي. به تو گفته بود. مگر نه؟» و با اخم نگاهم كرد.
به من نگفته بودي اما من مي‌دانستم. از همان روز كه همه‌ي داستان‌هايت را سوزاندي و دوربينت را براي تعمير بردي.
دست‌نوشته ها را در خلوت خواندم . روي واژه‌ها دست كشيدم. جاي انگشتانت را بوسيدم. رد اشك‌هايت را گرفتم و گريستم.
گفتي: «اين داستان، روايت دارد» و خنديدي.
بغض كردم: «اين داستان نيست علي. اگر هم باشد داستان خوبي نيست».
گفتم: «خريداري نخواهد داشت».
لبخند زدي: «حرف دل كه فروشي نيست دختر! آنها كه بايد مي‌خوانند».
گريستم: «دلي كه از سنگ باشد تكليف حرفش هم معلوم است».
دستم را محكم فشردي و راست نگاهم كردي.
-دلم پيش توست . يعني تو نمي‌داني؟
  نگاهت نكردم. لب گزيدم تا گريه نكنم.
- تو دلت پيش قهرمانان داستانت است. برو بنويسشان. برو.
شانه هايم را گرفتي. صدايت بلندتر از هميشه بود.
- قهرمان اين داستان ماييم دختر. ماييم. مي‌فهمي؟
من نمي‌فهميدم. تا مدت‌‌ها نمي فهميدم ميان اينهمه چرا تو؟
گفتي: «تو به من بگو ميان آنهمه مسلمان چرا يك مسيحي؟»
با اخم گفتم: «چون زنده مي‌ماند. كسي به يك مسيحي كاري نداشت».
از ميان دندانهايت غريدي: «آنها با هركه طرفدارشان نبود كار داشتند».
- او به يك «هل من ناصر» آسماني پاسخ داد ، اما تو از كجا مي‌داني اين دعوت الهي است؟
به قهقهه خنديدي. اخم كردم.
- ابليس هم همين‌ها را در گوش او زمزمه مي‌كرد وقتي به آن ندا لبيك گفت.
دستم را گرفتي و با نگراني در چشمهايم نگاه كردي: «سراپا آتشي! حالت خوب است؟»
بر پيشاني ام كه بوسه زدي ، آتش درونم خنك شد. گفتي: «اگر تو راضي نباشي...». بغض كردم:«راحله رضايت داشت به رفتن محبوبش؟». به موهايت چنگ زدي و كلافه گفتي:«نمي‌دانم، باور كن نمي‌دانم! فقط مي دانم كه تاريخ مي‌گويد رضايت داشت».
من راحله‌ي عرب نبودم علي ، اما تو را دوست داشتم همانقدر كه راحله محبوبش را. حيله بسيار مي‌دانستم اما خدا شاهد است كه به كار نبستم. از برق چشم‌ها و لرزش صدايت فهميده بودم كه بي‌رضايت من هم خواهي رفت. نمي‌خواستم با دلي لرزان و پايي سست بروي. سكوتم را به رضايت تعبير كردي ، همانطور كه پدرم تعبير كرد.
گفت: «به درك كه رفت. خوشحالم كه قبل از ازدواج اين اتفاق افتاد».
از پنجره به بيرون نگاه كردم. پرنده‌ي سرخي روي شاخه‌ي درخت مي‌خواند.
گفتم: «يك روز بر مي‌گردد مگر نه؟»
پدر لاي در ايستاد. غريد: «به نفعش است كه ديگر برنگردد»
من هميشه اميدوار بودم برگردي. حتي همان وقت كه دوستت خبر گم شدنت را آورد.
گفتم: «مگر شما با هم نبوديد؟ چه‌طور گم شد؟»
لبخند كم‌رنگي زد.
- من گم شدم خانوم. او راه را پيدا كرد.
راستي نامه هايت را پيدا كرده‌ام ؛ زرد و كهنه و تكه پاره. هر كدام را بيشتر از صد بار خوانده‌ام. برايت مي‌خوانمشان. مي‌خواهم به يادت بياورم كه قرارمان اين نبود. من مرد نيستم علي ! اما جلويشان مثل يك مرد ايستادم. به آن مردك كراواتي گفتم برود گم شود. به پدرم گفتم شوهرم برگشته و هنوز مرا مي‌خواهد. من اينهمه سال دنبالت نگشته‌ام كه حالا به يك تشر رهايت كنم. من راضي‌ام به اخمت، به دشنامت، به قهرت. همينقدر كه هستي راضي‌ام علي! به پدرم گفتم كه راضي نيستم به اين ازدواج. گفتم آن مردك كراواتي مي‌تواند كفنپوش مرا به خانه‌اش ببرد ، اما همان‌وقت هم هنوز من مهتاب توام. من اينهمه سال دنبالت نگشته ام كه حالا بسپارمت به غريبه ها. به من گفته بودند اگر هم زنده باشي و اسير شده باشي اسمت توي ليست صليب سرخ نيست. به من گفته‌بودند خيال كنم مرده‌اي. حتي پيشنهاد كردند قبري برايت بكنند تا لااقل جايي براي گريستن داشته باشم ، اما من نيامده بودم كه گريه كنم. نه بعد از آنهمه جستجو.
پدر مشت بزرگش را روي ميز كوبيد. استكان چاي لرزيد و چاي لب پر زد.
- تو معلوم هست چه مرگته؟ از صبح تا شب سگ‌دو مي‌زني كه چه؟ ده سال گذشته دختر. ده سال. مي‌فهمي؟ استخوان‌هايش هم تا حال پوسيده.
گفتم: «من به استخوان‌هايش هم راضي‌ام. فقط پيدا بشود».
گفت: «كه چه؟ كه كارت اين بشود هر روز سر قبرش گريه كني؟»
من گريه نكردم حتي وقتي استخوان‌هايت هم پيدا نشد. گفتند عراقي‌ها مفقودالاثرها را بر نمي‌گردانند. گفتند ممكن است برايشان دردسر درست شود. گفتند رضايت بدهم به امضاي سند شهادتت. ندادم.
پدر داد زد: «به جهنم كه رضايت نمي‌دهي. پس انقدر كنج اين خانه بمان تا گيسهايت رنگ دندانهايت شود ببينم كي ديگر سراغت مي آيد ».
رضايت دادم درآمد حاصل از چاپ كتابت را براي يافتن شهداي گمنام هزينه كنند. به تو گفته‌ام كه فروش خوبي دارد. نگفته ام؟! به تو گفته ام كه قرار است يك نمايشگاه از عكسهايت برپا شود. نگفته ام؟!
گفتم: «ميان آنهمه توپ و گلوله چه‌طور مي‌خواهي عكس بگيري و بنويسي؟» و پاتند كردم.
خنديدي و ايستادي تا به تو برسم. نه همقدت بودم و نه همقدمت.
- مي‌روم كه ياد بگيرم.
گردن كشيدم تا در چشمهايت نگاه كنم. گفتم: «كي بر‌مي‌گردي علي؟». گفتم :«بر مي‌گردي علي مگر نه؟!».
دست گذاشتي به شانه ام.
- دلم پيش توست و مرا به تو برمي‌گرداند.
دارم ازت متنفر مي‌شوم علي! قرارمان اين نبود. قرار نبود كه تو برگردي و دلت نباشد.  بفهم ؛ اصلا برايم مهم نيست كه پاهايت سر جايش نيست. مهم دلي است كه بايد باشد و نيست وگرنه دستم را پس نمي‌زدي ، وقتي مي‌خواستم ببوسم. صندلي را نمي‌چرخاندي وقتي زانو زدم كه خوب نگاهت كنم. من هيچ وقت همقد تو نمي‌شوم علي! تو هميشه يك سر و گردن از من بالاتري. شايد براي همين هم مرا نمي‌خواهي. اين ده سال فرصت خوبي بوده تا تو بفهمي من هم‌سر و هم‌شان خوبي برايت نيستم. قبول، نيستم اما به خدا من تغيير كرده‌ام. رشد كرده‌ام. سعي كرده‌ام كه لايقت باشم. نمي‌بيني؟ ما كه دروغ در كارمان نبود علي، بود؟! من اينهمه راه نيامده‌ام تا آسايشگاه كه براي پاهايي كه نداري اشك بريزم. حتي نيامده‌ام كه به خاطر اين ده سال گله كنم. بعد از اينهمه سال خيال ندارم تو را به دست غريبه ها بسپارم تا تر و خشكت كنند. تو كه بهتر از همه بايد بداني عشقم اينست كه پرستاري‌ات را بكنم. حرفت را بشنوم. فرمانت را ببرم. دلت كجاست علي؟ آن بار دلت پيش من نبود و رفتي. حالا اگر بدانم دلت پيش من نيست، من مي روم و پشت سرم را هم نگاه نمي‌كنم. فقط آمده‌ام همين يك سوال را از تو بپرسم: «با من ازدواج مي‌كني؟!»


نظرات (30)  |   ارسال به دیگران