يادداشتهاي يك بچه مثبت
بابك احمدي
چه خوب شد كه رفتي ... از اولين روزي كه ديدمت فقط يك لبخند را به خاطر دارم . روز ثبت نام توي صف بودي . مغرور و خوددار . اما من از همان وقت شيطنت ميكردم و شنگول خيلي دخترهاي ديگر هم آنجا بودند ، اما فكر كنم از همان اول تو بودي و ديگران رهگذر بودند . به هر كدام يك چيزي ميگفتم اما چشمم پيش تو بود . نميدانم فرمها را چطوري پر كردم و بعداً فهميدم كه در يكي از آنها نوشتهام كه كمك هزينه نميخواهم ؟! بايد به انقلاب ميرفتم كه نرفتم . راننده با صداي آوازهخواني كه توي ضبط ميخواند سوت ميزد و من هم به طرز ابلهانهاي دلم را به شعرهاي صد تا يك غاز سپرده بودم تو آمده بودي و دلم به شدت ميزد . آن شب گذشت و دانشگاه و كلاس و ترم و واحد و استاد و اتاق 201 و 405 و 102 و كتابخانه و سلف و آزمايشگاه و هزار داستان ديگر . اينها همه به كنار و يك سلام و عليك معمولي و يك لبخند و يك شب نخوابي و با چشمان پف كرده سر كلاس صبح چرت زدن و تو آمده بودي و همه چيز رفته بود . سه ساعت با سشوار با موها ور رفتن و ده ساعت براي خريدن يك پيراهن بالا و پايين رفتن . و كل تهران را گشتن . سه ساعت زير باران قدم زدن و سرما خوردن و سينوزيت گرفتن و چهار ساعت با تو قدم زدن و از كار و زندگي ماندن . تو آمده بودي و زندگيم را به هم زده بودي و چه شيرين بود لحظههايي كه همه چيز را يك طور ديگري ميديدم و با يك لبخند تو يك هفته شاد بودم و بعد هم دلهره و دلپيچه و چهار ساعت به ديوار خيره شدن و آه كشيدن و غذا نخوردن و از همهي اين كارها لذت بردن كه در ميان جمع بودن و نبودن ، عجب لذتي دارد عاشق شدن و صد كيلومتر خيابانها را متر كردن و زمان را نفهميدن . گريه كردن و بيدليل خنديدن.
چه خوب شد كه رفتي و چه خوب شد كه سه چهار ماه بيشتر طول نكشيد . كه حالا هيچ موسيقيِ سرهمبندي شدهاي را گوش نميكنم و از هيچ تصوير مهملي لذت نميبرم كه ديگر مثل مجسمه ده ساعت به ديوار خيره نميشوم و شبها زود ميخوابم كه ده تا كتاب خوب خواندم و اگر اين كار آخري را تمام كنم به اندازه يك نمايشگاه كار دارم و زندگيم از اين رو به اون رو شده . نقاشيهايي كشيدهام كه خودم هم باورم نميشوم . روياهايي كه حتي از تو با تو بودن هم شيرينتر و قشنگترند و همهي اينها بعد از آن ساعتهاي علافي عاشق بودن سپري شد اتفاق افتاد و چه خوب شد كه رفتي كه ديگر پا به پاي تو توي خيابانها و توي كافيشاپها و پاي ويترين مغازه رژه نميروم كه هر حرفي را صد بار بزنم و از رنگ صندليهاي ماشينتان بپرم به مهماني سال گذشتهي دختر عمهام و همه اينها به خاطر لذت همصحبتي با تو ... كه هي قهر و ناز و زنگ زد يا بزنم يا نزنم بهتر است و ده تا واحد بيفتم و تمام پولهايم را خرج قهوه و سانكيك و چاييگلاسه كنم و دلم خوش باشد كه عشق و عشقبازي ... اوليم مقاله را نوشتهام و كلي كار روي سرم ريخته و با استادها بحث فلسفي ميكنم و دو تا كتاب خواندهام از وقتي كه تو رفتي و به جاي شعرهاي ارپيت وهي قلم را توي انگشت چرخاندن چهار تا داستان خوب نوشتهام و چه خوب شد كه رفتي كه نمرههايم از 17 پايينتر نميآيند و همه يك جور ديگر نگاهم مي كنند . ته دلم يك غمي دارم كه وقتي ميآيد و ميروم بيرون تنهاي تنها كلي لذت ميبرم كه حتي لذتش از آن موقع كه با هم بوديم هم بيشتر است . پسرها و دخترها را ميبينم كه ميآيند و از كنارم رد ميشوند و ميروند . لابد ميگويي كه چه لذتي از دنيا ميبرند راست ميگويي ديوانه و شيدا هستند مثل خودم تو آمده بودي و زندگيم را به هم زده بودي يك آدم بيمصرف و لاابالي شده بودم و فقط آينه و تو و خيابان و عشق و بيخيال همه چيزهاي ديگر تو آمده بودي و زندگيم را به هم ريخته بودي ... چه خوب شد كه رفتي
نيلوفر
شهرو ز زرنگ
سلامخوشكل من دوستت دارم بي وفا نباش
ابراهيم
سميرا
عليرضا
parvane
علي
دنيا
احسان
پگاه
صبا
الهام
مصطفي فرامرزي
م
elahe
مهرداد
ليلا
مهدی
هيوا
ديا
www.movazi.com/
alert('hi')
آناهيتا
نمو
ramram
مينا
پيمان
زهرا
پسري با كفشهاي كتاني
مانيا
نيكروز
رضا جهانگيري
من
امير
امير
مريم
شيداترين شيدا
مينو مهدوياني
كيان
termeh
مريم
اردشير
زيتون
سمان
سارا
داود
صنم
پسري عاشق
باحال