گفت: بخوان!
ساعت دو بامداد.
بچههاي نشريه از من خواستهاند تا به رسم و قرار كارشان مطلبي بنويسم. دو هفته پيش همزمان با سيزده رجب، شماره اول نشريه را بر روي شبكه قرار دادند و در اين ستون براي علي (ع) نوشتند. دو هفته ميگذرد و نميدانم چرا در اين دو هفته كسي به من چيزي نگفت تا من مطلبي بنويسم كه مجبور نشوم بعد از يك روز شلوغ، خسته و بيرمق براي اينكه بچهها دلخور نشوند، به چشمهاي پرخوابم فشار بياورم. تازه يكي از بچهها ميگفت: «بهتر است نوشته، نوشته عرفاني باشد.» نه اينكه ما هم خيلي اهل عرفانيم!!!
خيلي نوشتن سخت است؛ نبرد با خواب چيزي شبيه خودسوزي با كبريت است. اصلا چرا از سيزده رجب تا الان خودم به فكر نوشتن نيافتادم؟!
از سيزدهم تا بيست و هفتم. از آمدن علي تا آمدن جبريل. گفتم از سيزده تا بيست و هفت، ناخودآگاه ياد «بعثت، غدير، عاشورا، مهدي» افتادم. گرچه محمدرضا حكيمي از بعثت آمده تا غدير؛ به هر حال فرقي نميكند! چه از آمدن علي تا آمدن جبريل را بگوييم، چه از آمدن جبريل براي محمد تا آمدن جبريل براي علي. چه يك روز در كنار خانه باشد و روز ديگر در دل غار و روز سوم در دامن صخرهها. هر چه باشد اين سه نام خيلي زيباست؛ محمد، علي و جبريل...
فرشته وحي نزد من آمد
گفت: بخوان!
گفتم: خواندن نميدانم
مرا سخت بفشرد و سپس رها كرد و گفت: بخوان
گفتم: چه بخوانم؟
گفت: بخوان به نام پروردگارت كه آفريد تو را.
از سيزدهم تا بيست و هفتم ميتواند رفتن از يك صفحه تقويم به ديگر صفحه آن باشد.
ميتواند به بياني رفتن از خانه باشد تا حرا،
و ميتواند به تعبيري سير از ولايت باشد تا نبوت.
كسي كاو هر چه ديد از چشم جان ديد
هزاران عرش در مويي عيان ديد
همه اينها هست. اما عمق شب مرا ياد تعبير عميق دوستي انداخت. هر چند كه خواب در برابر چشمانم رجز ميخواند و سياهي شبانه، جرات از كف زبانم برده است. او ميگفت كه شايد اين علي بود كه امشب بر محمد نازل شد!
سير سرگردانيام از سيزده تا بيست و هفت به مدد فرود پلكهايم به پايان ميرسد.
... دو هفته ديگر حتما كسي بايد براي او چيزي بنويسد.
ما همه خفتيم و تو بيدار شو.